تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان تیم عشق6(به قلم هستی شای)
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
چهارشنبه 2 تیر 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس

سلاممم!!!
وای خیلی ذوق زدم!!
چون الان میتونم دیگه ادامه ی رمانمو بنویسم!
این رمانمو تا همینجا نوشته بودم که اون جریانا پیش اومد و اینا!
حالا فعا بیخیال...
رمانو بچسب

هوف اصلا حوصله ندارم اینا هم عین بختک افتادن رو جونم .والاا همشون رو برداشتم و چپون چپون توی چمدونم جا کردم فقط یه شال و مانتو رو واسه فردا که میخواییم بریم گذاشتم.چمدونو با هزار جور زحمت و بدبختی بلخره تونستم ببندم بعد اینکه چمدونو بستم با یه حالت تنبل وار خودمو انداختم رو تخت که بلخره کپه ی مرگمو بزارم...چجوری فردا از اون دوتا کره خر انتقام بگیرم؟باید کلی نقشه بریزم .خوب فعلا بیخیال حال ندارم فسفر بسوزونم. یه خمیازه طولانی  کشیدم و ...((خوابش برد دیگه:l ))
*****
صدای نحس ساحل تو گوشم زنگ میزد
ساحل:کره خر پاشو دیگه ربع ساعته منتظر توییم آخه بیشعور،انتر،الاغ مجبوری دیر بخوابی هایین؟؟؟
من:اولا صداتو ببر دوما نسبتای خودتو به من نچسبون سوما پاشدم دیگه گاو
ساحل:خیله خوب باو جوش نزن از اینی که هستی زشت  تر میشی
من:اسکل من که شبیه توهم یادت رفته دوقولیمم؟اینارو بیخیال داری میری درم پشت سرت ببند!
ساحل:چیز نخور کارت دارم
من:چه مرگته دیگـ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یه چیز نرمی محکم خورد تو سرم ((دقت کنید، یه چیز نرم محکم خورد تو سرش!))تا اومدم به خودم تکون بدم و برم سراغ ساحل چمدونم افتاد تو بغلم و باعث شد که نیم خیز شدنمو از بین ببره و باز محکم بخورم رو تخت سر چمدونو گرفتم و انداختمش پایین تخت و مثه این ببرای وحشی از اتاق پریدم بیرون دور و برمو نگاه کردم که ساحلو دیدم پشت بابا قایم شده بابا هم میخواد بیارتش بیرون
بابا: خو ساحل چته بابا بگو دیگه عین این موشایی که گربه ی وحشی افتاده دنبالشون شدی بیا اینجا دیگه عه تکون بخور ساحل وایی کشتیم ول کن لباسموو الان جرش میدی
ساحل: بابا ساحل میخواد بزنتم تازه شباهت زیادی هم به گرگ داره نگاش کن بابا نگاش کن از چشاش معلومه که میخواد منو بخوره من از این وحشی میترسم ...
من: ساحلل خر بایدم بترسی اون از دیروز که آب پاشیدی روم اینم از امروز که با چمدون منو بیدار کردی!!
ساحل:خوب چیکار کنم مثه خرس میخوابی هرکولم نمیتونه بیدارت کنه چه برسه به من تازه منه بدبخت همیشه وظیفه ی بیدار کردن توی الاغو دارم باید یه جوری تلافی کنم دیگه!!
من:کثافت بیشعور اگه دستم بهت برسه فقط این از دیروز که سیب زمینی های منو خوردی اینم از امروز انتقاممو ازت میگیرم
و چرخیدم که برم سمت اتاقم صدای بابامو که زیر لب میگفت از دست این دوتا رو  شنیدم و هم صدای بلندشو که گفت
بابا:سوگل لباساتو عوض کن که دیگه میخواییم حرکت کنیم با تو هم هستم ساحل خودم میرم به شهاب خبر میدم تا یه ربع دیگه همتون پایین باشین خوب؟؟
و منتظر جوابمون دیگه نموند و رفت پایین منم رامو کج کردم و رفتم سمت دستشویی که یه آبی به صورتم بزنم...از دستشویی که بیرون اومدم یه راست رفتم سمت اتاقم و صورتمو با حولم که از چمدونم افتاده بود خشک کردم آخه چمدونم زیپش باز شده بود و یه چیزاییش ریخته بود بیرون. خم شدم و حولمو بقیه ی لباسایی که افتاده بودن رو انداختم  داخلشو زیپشو بستم بعدش رفتم جلوی آینه یه ریمیل برداشتم و به مژه های خوش فرم و پر پشتم زدم مژه هام خودشون پر بودن با ریمیل دیگه یه جنگلی شدن رژ گونه صورتیمو به گونه هام زدم  و در آخر یه برق لب همین با این که خیلی آرایش نکردم ولی خوشکل شدم خوب البته بماند که خوشکل بودم((اعتماد به سقف!))موهامو دم اسبی بالای سرم بستم و یهتیکه کوچولو کج انداختم رو صورتم... پالتو سفیدم رو پوشیدم که تا یکم بالای زانو و کمربند مشکی  به صورت پاپیون بستم و شلوار سفید با شال سفید و  کیف وکفش عروسکی مشکی کلا اگه کمبرند و کفاشمو کیفمو فاکتور بگیریم سفید سفید بودم گوشیمو وسایل ارایشی که بیرون بود  انداختم تو کیفم و کیفم رو به صورت اریب که بندش رو شونم بود و از گردنم رد میشد و سمت راستم میوفتاد گذاشتم چمدونمو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون و به سمت پله ها حرکت کردم .به پله ها که رسیدم دسته ی چمدونم رو گرفتم و رفتم پایین .پایین پله ها همه وایساده بودند و منتظر من!به به من واقعا لایق این همه خوبی نیستم بوخودا
مامان:سوگلل الان نیم ساعته منتظر توییم سریع باش دیگه
چند تا پله ای هم که مونده بود رو رفتم پایین وگفتم
من:خیله خوب خیله خوب اومدم بریم
 و به سمت در حال حرکت کردیم رفتم تو باغ و کنار ماشین بابا منتظر بقیه شدم که شهاب گفت
شهاب:سوگی چمدونت رو کنار ماشین من بزار ما جوونا با هم میریم
و یه چشمک هم زد که ساحل دید و ریز خندید اوو پس بگو اینا نقشه ای چیزی کشیدن انگار
ساحل اومد و کنار من وایساد و چمدونش رو هم گذاشت کنارم سرم رو یکم به سمتش خم کردم و آروم گفتم
من:خبریه؟؟
ساحل:نه چطور؟
من:آخه تو و شهاب مشکوک میزنین!
ساحل:چیزی نیست فقط منو شهاب با هم دیگه به توافق رسیدیم که یه جوری مامان و بابا رو با هم دیگه تنها بزاریم یکم با هم خلوت کنن در ضمن
با حالت مرموزی جملشو نا تموم گذاشت و به من نگاه کرد منم بهش نگاه کردم این قدر زل زدیم بهم که گفتم
من: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ نگفتی در ضمن چی؟
ساحل:میخواییم از راه جادویی خودمون بریم
من:اووو مگه به شهابم گفتی؟
ساحل: نه ولی خواستم به تو هم بگم که اگه موافقی جاشو به اونم بگیم که از اون راه بریم
من: نه نمیخواد بهش بگی!
شهاب: چی رو به من نگه؟
 صدای شهاب از پشت سرمون اومد و باعث شد که هردومونو بترسونه چرخیدم سمت شهاب و خواستم بهش بتوپم که ساحل  پیش دستی کرد و زود تر از من گفت
ساحل:هوو چه مرگته ترسوندیم!
شهاب: اولا هو تو کلات دوما جواب سوالمو ندادی! چی میخواستین به من نگین!؟هومم؟؟ شما دوتا باز چه بلایی میخواید سر من بیارید هاین؟؟!!
من:خوبه خودتم میگیا یه چیزی رو نمیخواستیم به تو بگیم! درضمن نگران نباش  فعلا کاری بهت ندارم
و یه نگاه مرموز بهش انداختم که مشکوک نگام کرد!
ساحل: فعلا بیا اینا رو بزار تو ماشین...
 چمدونمونو همونجا گذاشتیم تا شهاب بزاره تو صندوق و ساحل رفت سمت در ماشین و جلو نشست منم در عقبو باز کردم و نشستم منتظر شهاب موندیم... چند دقیقه بعد شهاب هم اومد و داخل ماشین شد بابا از قبل در حیاط رو باز کرد هردو ماشین به سمت در حرکت کردن نزدیک در ماشین ما و ماشین بابا کنار هم توقف کردن شهاب شیشه ی طرف خودشو کشید پایین مامان هم همین کار و کرد بعد بابا به شهاب گفت
بابا: خیله خوب دیگه شهاب جان خودت حواست به این دوتا توله باشه دیگه تهران همدیگه رو میبینیم اگه خواستین برای صبحونه یا ناهار توقف کنین لازم نیست منتظر ما باشین  شاید ما جای  دیگه رفتیم یا اصلا توقف نکردیم در کل شاید تا تهران دیگه اصلا همدیگه رو نبینیم پس مواظب باشین خوب؟
شهاب:چشم حتما  حواسم بهشون هست تو تهران همدیگه رو میبینیم
 بعد هم خداحافظی کردن و ماشین ما زود تر از ماشین بابا حرکت کرد و راه افتادیم بابا هم بعد از ما حرکت کرد و در هم خود به خود بسته شد اونا از یه طرف دیگه رفتن و ما هم از یه طرف دیگه...





نوع مطلب : رمان تیم عشق((هستی شـای))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif