تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان تیم عشق7(به قلم هستی شای)
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
آپلود عکس
سلامم
اینم قسمت هفتم
بلخره گذاشتمش!
نظر یادتون نره دیگه من هی هیچی نمیگم!
نظر بدید بدونم میخونید
و درمورد این که رمانم چطوریه...!!

یکم که حرکت کردیم شهاب یه نگاهی از تو آینه به من انداختو و به ساحلم یه نگاهی انداخت بعد گفت
شهاب: خبب...؟؟
ساحل:خبب...؟؟!!
شهاب:خب که خب
ساحل:خب به جمالت
شهاب: خُـ ـ ـ...
من: خب و مرض چتونه شما دوتا بساط خب خب راه انداختین
ساحل:سوگل امروز اعصاب پصابت تعطیله چه خبره؟؟
من:شاید به خاطره اینه که با یه  بالشت که محکم میخورد تو صورتم و چمدونی که پرت میشد تو شکمم از خواب بیدار شدم!!
شهاب: چی؟ واقعا چمدونو انداختی تو شکمش
ساحل: بعلـه..!!
بعدشم خودشون دوتا عینه اسکلا زدن زیر خنده...
من:درد... کجاش خنده داره آخه؟؟
شهاب:قیافه ی تو
بعد دوباره باهم زدن زیر خنده. بیشعورا فک کردین براتون نقشه کشیدم
من:باشه اقا شهاب... دارم برات
ساحل: اوه مای گادد
و بعد دوباره عین خر باهم دیگه زدن زیر خنده. منم از سر حرص دستم برد کنار صندلیه ساحل و اون چیزی که کنار صندلی بودو و باعث میشد که صندلی عقب جلو بشه رو کشیدم که یهو صندلی اومد پایینو ساحلم که بهش تکیه داده بود پرت شد پایین
من:جووون حال کردی؟؟
بعد زدم زیر خنده
شهاب: ای درد بی درمون زدی صندلی ماشین خوشکلمو خراب کردی
من: خب بابا غیرتی
بعدم ساحلو گرفتم کشیدمش بالا و صندلیشو درست کردم همینجور که داشتم صندلیشو میکشیدم جلو یه نگاهی به ساحل کردم که دیدم داره چش غره میاد که من در جوابش یه زیر چشمی بهش کردم  خوبه اینم از انتقامم از ساحل حالا باید یه بلای سر شهاب بیارم با این که هنوز از انتقامی که از ساحل گرفته بودم راضی نبودم ولی بازم بخشیدمشش((چه فداکار!)) صندلی ساحل که درست شد تکیه دادم به صندلی ماشین و جلو رو نگا کردم جالب بود هیچی نمیگفتن!!منم بیکار شروع کردم به اسکن کردنشون شهاب یه پالتو خاکستری تیره پوشیده بود با پیرهن خاکستری روشن و شلوار مشکی ساحلم یه پالتو مشکی که تا بالای زانو بود و کمبرند سفید پوشیده بود که همینجوری ولشون کرده بود با شلوار مشکی و شال مشکی و کیف و کفش سفید ... صبر کن ببینم! یه نگاه به لباسای خودم و بعد یه نگاه به لباسای ساحل کردم...!! بعد یهو زدم زیر خنده که اون دوتا جا خوردن من همینطور دلمو گرفته بودمو میخندیدم که ساحل گفت
ساحل: چه مرگتهه جنی شدی مگه چرا میخندی یهوو...؟؟؟
من همینطور که میخندیدم گفتم
من:یه نگاه...به لباسا...ی منو...خودت...بندازز...!!؟
بعد دوباره زدم زیر خنده ساحلم یه نگاه به من کرد و یه نگاه به خودش همینطور چشاش بین لباس منو خودش در جریان بود که شهاب زد زیر خنده ساحلم که به خودش اومد یهو زد زیر خنده!!!
شهاب:وایی مثه صفحه شطرنج شدین به خدا همش سفید مشکی هرلباسی که این سفید پوشیده اون مشکی هرچی هم اون سفید پوشیده این مشکی بعد دوباره زرتی زد زیر خنده
من:منو تو کی هماهنگ کردیم؟؟
ساحل:خبر ندارم!
بعد دوباره همینطور خندیدن من که خندیده بودم دیگه خندم فروکش کرده بود هی منتظر بودم اونا تمومش کنن که تموم نمیشد...
من: خب حالا همچین چیز خنده داریم نبودا
همینجور ادامه دادن
من:بچه ها بیخیال دیگه خوبه چیز خاصی نبود
و همینجور ادامه دادن که من داد زدم
من:بس کنید دیگهههه
ساحل که دمه گوشش جیغ زده بودم آب دهنش گیر کرد تو گلوش یهو افتاد به سرفه...همینجور هم شروع میکرد به قرمز شدن! اینقد سرفه کرد که دیگه داشتم نگرانش میشدم!
من: شهاب بزن بغل یه آبی چیزی واسه ساحل بگیریم الان میمیره!!!
شهاب: ها؟چی؟
بعد یه نگاه به ساحل کرد که کپ کرد!
شهاب:یا پنج تن چته تو الان یه جا وایمیسم یکم صب کن نمیریا رو دستم میمونی بعد جواب مامان باباتو چی بدم!!!!
من یه نگاه به دور وبرم کردم صبر کن ببینم ما که رسیدیم به این جاده هه  حالا یه مغازه از کجا گیر بیاریم!
من: ساحل ترو جون هرکی دوست داری نمیر!
نگانم افتاد به جلد یه کم جلوتر یه رستوران بین راهی بود
من: شهاب کنار این رستورانه بزن بغل!
شهاب که زد بغل من از ماشین پریدم بیرون دویدم سمت رستورانه  سریع از تو یخچالش یه آب در اوردم و به حسابداره گفتم
من:الان برمیگردم خواهرم داره خفه میشه!!!!!
 و دویدم سمت ماشین که صدای اون مرده حسابداره رو پشتم شنیدم که هی میگفت خانوم وایسا و کجا و از این جور چیزا ولی من بدون این که ذره ای اهمیت بدم دویدم سمت ماشین دیدم که شهاب در  شاگرد رو باز کرده و زانو زده جلو در و ساحلم به سمت بیرون نشسته بود و سرفه میکرد. رسیدم بهش سریع در بطری رو باز کردمو دادم دستش داشتم سکته میکردم
من:ساحل به خدا اگه بمیری خودم میکشمتت!!




نوع مطلب : رمان تیم عشق((هستی شـای))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif