تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان تیم عشق8(به قلم هستی شای)
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
پنجشنبه 10 تیر 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
سلام
بچه ها شرمنده این پستم خیلی کمه!
ولی بجاش پست بعدی رو تپل مپل می کنم!
پست بعدیم قراره خیلی باحال شه از دستش ندید!
ادمهه...
آبو دادم دستش که یه نگاهی بهم انداخت و زد زیر خنده!!
من:چی؟؟!!
ساحل:خنگول هیچکس آب دهنش اگه تو گلوش گیر کنه خفه نمیشه من داشتم ادا در میوردم
بعد خودشون دوتا زدن زیر خنده
من:آشغالاا
شهاب:لطف داری!
یهو یکی با لهجه ی شمالی از پشتم گفت
اون یاروعه:خانووممم آبو برداشتید پولشوو بدید
 برگشتم و یه نگاهی بهش انداختم یه پسر 19-18 ساله میزد که لباس فرم زرد هم تنش بود بدبخت خم شده بود رو پاهاش و قرمز شده بود
من:ای وای ببخشید یادم رفت پولو بدم بهتون بعد رفتم سمت ماشین کیفم برداشتمو یه پونصدی در اوردم دادم بهش بعد گفتم
من: شرمنده من فک کردم خواهرم داره خفه میشه نگو داشته ادا در میورده
پسرا با تعجب نگام کرد که اضافه کردم
من:میدونم!زندگی با همچین قل بیشعوری سخته!
پسره:قل؟؟!!
من: آره یه قل ـمه
بعدم شهابو که جلوی در وایساده بود هلش دادم که نزدیک بود بیوفته زمین و خم شدم و بازوی ساحلو گرفتم از ماشین کشیدمش بیرونو کنار خودم نگهش داشتم!
من:شبیه هم نیستیم؟؟؟
پسره یه نگاه به من و یه نگاه به ساحل کرد و گفت
پسره:اتفاقا خیلی شبیه اید دوقلو های همسانین دیگه فقط چشاتون فرق میکنه
بعد یکم دیگه نگامون کرد که یهو زد زیر خنده!
ساحل:وا چیه؟
پسره:چرا اینجوری لباس پوشیدید... شبیه صفحه ی شطرنج شدین!!!
شهاب یهو از وسط ما دوتا اومد بیرونو گف
شهاب:ایوللللللل منم همینووو گفتم!! رفیق خودمی! بزن قدش!!
و باهم دیگه زدن قدش!
ساحل:مگه شما همدیگه رو میشناسید؟
شهاب:نه ولی خیلی باهاش حال کردم!
بعدم اروم یه مشت زد به بازوی پسره که اونم خندید
من:میگماا حالا که اینجام یه چیزی هم بخوریم دیگه!من صبحونه نخوردم!
ساحل:منم با این شکمو موافقم!منم هیچی نخوردم
شهاب رو به پسره گفت
شهاب:کله پاچه و املت و اینجور چیزا هم دارید دیگه؟؟
پسره:آره درخدمتتونیم
من: پس پیش به سوی هر غذایی به غیر از کله پاچه ای که من نمیذارم شهاب بخوره!!
و همه شروع کردن به خندیدن...
*****
آلیس
من:مواظب گیتارا باشش!!!
آیسا:واییی نهه!!
یهو خورد به گیتارای پشتش که نزدیک بود دوسه تاشون بیوفته که من پریدم یکیشو گرفتم ولی اون یکی خورد زمین و یه صدای خیلی بدی ایجاد کرد!
آیسا:باید فاتحه مو بخونم!
من:بیچاره شدیم اگه سوزان بفهمه هر دومون مردیم!جمعش کن زود تا نیومده!
همین که آیسا خم شد اون یکی گیتارو برداره صدای سوزان اومد
سوزان:وایییی گیتار خوشکلممممم!!!!!!!
سریع دوید سمت آیسا که گیتارو الان گرفته بود و از دستش قاپید
سوزان:اگه یه خط روش افتاده باشه میکشمتونن!!
بعد شروع کرد به وارسیش... یه مدت که گذشت من گفتم
من: چیزیش نشده؟
سوزان:نه
منو آیسا یهو یه نفس راحت کشیدیم! اینقد که این رو سازاش غیرت داره رو بچه ی نداشتش نداره!یه بار من خوردم به ویالونش که به معنی واقعی کلمه داشت منو میکشت! اگه آیسا نرسیده بود جنازمو باید جمع میکردن!
آیسا:خدا رو هزار مرتبه شکر!قلبم افتاد تو شلوارم و برگشت!
سوزان یه چشم غره ای به آیسا رفت و گیتار و گذاشت رو پایه گیتار رو روبه من گفت
سوزان:دقیقا اینجا چه خبرهه؟؟؟
من:خب...چیز بود...یعنی... چه میدونم!!...اصلا وایسا ببینم این بوی چیه؟
سوزان یکم بو کشید و گفت وایی غذاممم!!!بعد از استودیو زد بیرون! اینجا خونه ی سوزان بود که یکی از بزرگترین اتاقاشو کرده بود استودیوی خونگی!
آیسا:قرار نیست ما فرار کنیم؟
من: بدو!
و هردو به سمت در دویدیم...





نوع مطلب : رمان تیم عشق((هستی شـای))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif