تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - دخترازدست رفته.فصل46
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
چهارشنبه 6 مرداد 1395

رمان دختر از دست رفته به قلم محدثه

فصل 46ادامه ی مطلب ...
توضیح: بچه ها من این رمان رو دارم قسمت هاشو مینویسم و میزارم و قصد دارم بزارمش تو سایت 98 یا هنوز کاملش نکردم و چون تند مینویسم ممکن اشتباه تایپی داشته باشم و شاید یه جاهایش رو تغیر بدم به هر حال تو وبلاگ خودم میزارم که ببینم طرفدار داره یانه . ژآنر:عاشقانه . طنز. کلکی. درام.جنای
ممنون از دوستای که دارن حمایتمون میکنن
ارسام بهم نگاه کرد که یه چیزی بگو بلند شدم و با صدای رسا گفتم : بابام نوید شمس و مامانم فاطمه محمدی .
بابام دستاش رو مشت کرد و من دوباره با ذهنی پر از سوال به دهن بابا علی خیره شدم .
--ولی اشتباه میکنی هویت اصلی مادر پدرت ... عباس جوانمرد و آمنه سالار .
در کثری از ثاینه رنگ منو ارسام و ایسن هم عوض شد ما هم عین اونا گنگ به هم نگاه میکردیم Jا اون چیزیایی رو که میدیدم برای خودمون تجزیه تحلیل کنیم .
صدای پرسش گرای ارسام بلند شد :یعنی برادر گمشده ی بابا و خواهر گمشده ی مامانم مادر پدر محدثه ان یعنی امکان داره .
صدا بابام رو که زیر لب اروم مگفت چطور ممکنه رو شنیدم .
نمیدونم این معنی خوبی داره یا نه انگار تازه فهمیدم دلشورم واسه چی بود .
هممون گنگ بودیم نمیدونستیم باید چی بگیم شاید فکر میکردیم اجازه حرف زدن نداریم یا الان فرصت خوبی نیست یا ...نمیدونم .
بابام سکوت رو شکست.
--از کجا ما رو پیدا کردی.
با غیض سیاهی حرفشو زد و مخاطبش بابا علی و مامان عالیه بود .
بابا علی مکث کرد و گفت:همش اتفاقی بود یه چیزی مثل دست سرنوشت تو کار بود ما هیچ کاره بودیم برادر .
بابا دستش رو مشت کرد و گفت: میخوای باور کنم خنده داره ولی بنظرم این دفعه این سرنوشتی که میگی بد نوشت .
بابا علی رو به منو ارسام اشاره کرد و گفت:ولی برای گفتن این حرفا یکم زیادی دیر شده چون سرنوشت این دو تا جوون بدجور به هم گره خورده .
از چشمای بابام اتیش میبارید ولی عمو علی خنثی بود .
--پاره میکنم اون گره ای که سونوشت بد بنویسه .
تنم لرزید ته دلم خالی شد برای یه لحظه حس کردم چشمام سیاهی رفت لرزش دستام رو میشد تشخیص داد ارسام که دو قدم پشتم ایستادم بود جلو امد و کنارم نشست دستام رو گرفت گرمای دستاش بهونه ای بود که زمستون سرد دلم رو گرم کنه .زمزمه وار گفتم: پس من چی تو چی بچمون چی .
شاید تنهای کسی که صدام رو شنیده بود ارسام بود اروم زیر گوشم گفت :هیچ کس نمیتونه زندگیمون رو بهم بزنه .
بغض کردم و گفتم:ولی ارسام بابام .
دستم رو محکم تر فشرد و اروم گفت:هیس وقتی میگم هیچ کس یعنی هیچ کس چه سروش چه بابات چه هر کس دیگه الان اروم باش .
قطره اشکی از چشمام بارید ولی فقط یه قطره جلوی بقیه اش رو گرفتم که قوقای وجودم رسوایی به پا نکنه .
بابا علی:یعنی میخوای زندگیشون رو بهم بزنی زندگی دخترت رو برای چی ؟
صورت بابام از شدت خشم قرمز شده بود .

--یاد ندارم دخترم به حرفم گوش نکرده باشه . به هیچ وجه نمیزارم دیگه ارتباطی بین ما و شما باشه مثل 30 سال پیش بعد طلاقش از این ازدواج غلط میریم جایی که دیگه برادری وجود نداشته باشه .

--عباس ما گناه کردیم درست ولی تو برادر رو از برادر جدا کردی خواهر رو از خواهر گرفتی با آهت که دامنگیر زندگی بابام و مامان و امین و اصغر پایه زندگی هممون رو سست کردی تاوان گناهمون رو خودمون پس دادیم نزار بچه هامون هم پس بدن این بحث رو همین جا تمومش کن .

صدای بابام فریاد وار بلند شد و گفت:تموم نمیشه د لامصب تموم نمیشه منو آمنه و بچه هام کم نکشیدیم تو که نبودی ببینی با سگدو زدن به اینجا رسیدیم از یه اتاق مهمون خونه رسیدم به اینجا که ننگ برادریمون رو پاک کنم سالها شرمنده ی زنم شدم بار ها جواب سربالا به بچه هام دادم که به اینجا برسم دست دخترم رو بزارم تو دست پسرت نمیشه وقتی میگم طلاق یعنی طلاق .

راه گلوم به حرمت بغضم بسته شده بود بابا علی سرش رو پایین انداخته بود جوری که نشون میداد دیگه کم اورده ولی اینبار نوبت ارسام بود که از زندگیمون دفاع کنه فرش رو چنگ زدم و بی قرار گوشم رو تیز کردم که صداش رو بشنوم .

--طلاق بی طلاق محاله من محدثه و بچه امون رو ول کنم .

تیر خلاص رو زد و اب پاکی رو روی دست شون ریخت هیچ وقت دلم نمیخواست خبر ثمره ای عشقمون این جوری سر به فلک بکشه .
بابام برگشت و نگاه تند و تیزش روبه من که رو زمین نشسته بودم دوخت و گفت:بچه !این چی میگه نکنه تو .

سرم رو پایین انداختم نگاه همه مات من بود و صدای بابام میخکوبمون میکرد .

--د جواب بده اره ،اره ،این دختری نبود که من تربیت کرده بودم من یه دختر فرستادم و باید به دختر برمیگشت نه یه زنو بچه و مردی به اسم شوهر . بگو داری اشتباه میکنی بابا د بگو تو که بچه نداری بگو اره یا نه .

جای جای وجودم میلرزید ولی با تموم بی توانیم تمام توانم رو جمع کردم که با صدای لرزونم بگم.
--ب بباا با آرره بچه ددارم. مـ.

نفهمیدم کی جهید سمتم و دستش رو بالا برد و محکم تر از اون چیزی که فکر میکردم روی گوشم نشوند .فقط فهمیدم که دستش رو دوبراه بالا برد ولی این بار ارسام امد جلو و خورد به سینه اش .
داغی مایعی رو حس کردم ولی برام مهم نبود چشمام رو بستم سعی کردم فقط یه نفس عمیق بکشم که نشد که بغض نزاشت و نفسم نیمه کاره بود . بابام بلند تر از همیشه فریاد زد .

--تو دیگه دختر من نیستی تو که تنت خورده به این جماعت که من و مادرت عمرمون پای کاراشون سوخت دیگه از ما نیستی توام یکی مثل همونا پس باهاشون برو دیگه نه به من بگو بابا نه به مامانت بگو مامان برووو .

خدا خدا یا میشه یه معامله ای کنیم جونم رو فدات میکنم که یه لحظه ارامش بهم بدی . فقط یه لحظه .
چرا خوشی به من نیومده چرا همه ی خوشحالیام باید ارامش قبل طولان باشه چرا...
با صدای لرزونم گفتم:بابا تو رو خدا .
و فریاد کشید:به من نگو بابا فقط برو .
و رو به بابا علی گفت:مگه نمیشنوید برید و اونم با خودتون ببرید .

بابا علی به ارسام اشاره ای که و خودش و ایسنم سمت در رفتن ارسام برگشت سمت من و روی زمین نشست صورتم روبالا گرفت و
گفت:پاشو گلم همه چی درست میشه ولی الان باید بریم .شالم رو خودش مرتب کرد شونه ام رو گرفت و بلندم کرد مامان عالیه هم امد سمت چپم کمکم کرد وایستم چشمام رو به مامانم دوختم که دونه دونه اشکاش جاری بود برای اینکه یکم دلگرمش کنم زیر لب زمزمه کردم "برمیگردم قول میدم"
 چند قطره دیگه اشک از چشمای بارونیش جاری شد و سرش رو تکون داد میخواست بیاد سمتم ولی  چشمای بابا اجازه ای این کارو بهش نمیداد و مامانم از بابام فقط اطاعت میکرد خودم میدونستم که چقدر عاشقشه که تمام این سالها پاش وایستاده .

خجالت میکشیدم به صورت بابام نگاه کنم سرم رو پایین انداختم ارسام و مامان عالیه اروم اروم قدم برمیداشتن و منم با خودشون میکشیدن صدای تق بسته شدن در کوچه بهم گفت که دیگه تموم شد و این تمومی شاید پایان بی کران جدایی ما باشه چون که بابام حرفی میزد پاش وایمیستاد .
ولی تو دلم نوری استوار روشن بود و میتابید به امید قولی که ارسام بهم داد و گفت هم هچیز درست میشه .
پاهام از شدت فشار عصبی و روحی میلرزید و با کمک ارسام و مامان عالیه که دو طرف پهلوم ایستاده بودن به سر کوچه رسیدیم بابا علی به ماشین تکیه داده بود و سرش پایین بود ایسن هم صندلی عقب نشسته بود و با چشماش ما رو دنبال میکرد رو به مامان عالیه که نگران به شوهرش نگاه میکرد گفتم:مرسی من دیگه خودم میشینم .

لبخند زد و پهلوم رو رها کرد و به طرف بابا علی رفت ارسام در عقب ماشین رو باز کرد روی صندلی نشستم و نگاهم کشیده شد سمت بچه گربه ای خاکستری که پایین دیوار بود و مامانش بالا لبه ی دیوار بچه گربه هر دفعه جهش میکرد که به مامانش که بالای سرش دشت میو میو میکرد برسه ولی هر بار میوفتاد با این حال دست از تلاش برنمیداشت شاید خودشم میدونست بی فایده اس و فقط برای اینکه امیدش نا امید نشه تلاش میکرد . من حواسم جای دیگه بود و ارسام نگران ولی عاشقانه بهم چشم دوخته بود .
دستش رو دراز کرد و از داشبرد چند تا دستمال کاغذی برداشت بعد با یه دستش صورتم رو گرفت و با دستمال خونای زیر دماغم رو پاک کرد چند بار دستمال رو کشید و وقتی که مطمئن شد خونای ر و صورتم پاک شده دستش رو گزاشت رو گونه ام که یه درد تیزی رو زیر پوستم حس کردم چشمام رو محکم بستم و اروم گفتم آخخخ.
دستش رو عقب کشید و به چشمام خیره شد و گفت:ببخشید ،خیلی درد میکنه؟
نگرانی تو چشماش موج میزد کم مونده بود تو خیابون یه بوسه از ل.بش بدزدم ولی جاش نبود لبخند بی جونی زدم و گفتم:نه بریم .
سوار ماشین شدیم چشمام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم نمیدونم چقدر گذشت ولی صدای ایسن رو میشنیدم که اسمم رو صدا میزد .چشمام رو باز کردم دیدم پارکینگ خونه ایم پیاده شدم .
رو به ایسن گفتم:پس مامان بابات و ارسام کوشن؟
--بابام که دم در بیمارستان پیاده شد مامانم همین الان رفت داخل ارسام رفت وسیله بخره اخه امشب مهمونتونیم .
با اینکه حوصله مهمون داری نداشتم ولی باز خوب وبد که تنها نبودیم یهو صدای جیغ مامان عالیه از تو ساختمون امد که داد داشت میگفت دزد دزد .
منو ایسن هر دو به هم نگاه کردیم و دویدیم سمت خونه در ورودی رو باز کردم دیدم مامان عالیه عین زنایی که موش دیدن با وسواسیت چسبیده به دیوار و رنگ به رخسارش نیست تا منو دید گفت:محدثه مادر دزد امده خونتون .
شاخ در اوردم دزد ؟چطور ممکنه .
سرم رو دورو اطراف خونه چرخوندم و گفتم:کو کجاست ؟
مامان عالیه با دستش اشپزخونه رو نشون داد و گفت:اوناهاش زدمش تو اون جا افتاده .
مشکوک به مامان عالیه نگاه کردم راستش باروم نمیشد رفتم سمت اشپز خونه ایسن هم پشت سرم اروم میومد رسیدم دیدم اواااااااااااااااااااااااااای من ...
ارمان افتاده رو زمین و از سرش داره خون میاد با تمام توانم جیغ زدم و نشستم کنارش .
مامان عالیه که حتی یه قدمم که اشپز خونه نزدیک نشده بود با صدای جیغ من خودش رو رسوند اونم که دید سرش پر خونه یه یاخدایی گفت ولی چهره بی جوون ارمان مشخص نبود و نشون میداد بنده خدا با صورتش افتاده .
گریه ام گرفته بود نمیدونستم چی کار کنم پسر مردم از دست رفت حالا اگه بمیره چی با صدای بلند تو خونه زجه میزدم و ایسن هم سعی میکرد ارومم کنه صدای در امد بعد صدای قدمای محکم و مردونه که میدونستم ارسامه امد اشپز خونه و ارمان رو تو اون وضع دید و گفت:یاحسین ارمان چیشده .
مامان عالیه وحشت زده به ارسام نگاه کرد و من گفتم:بیا ببین چش شده .
ارسام امد کنارم و زخم سرش رو دید گفت :زخم کوچیکیه ولی فکر کنم سرش شکسته باشه .برش گردوند و اروم بغلش کرد از اشپز خونه امد بیرون و منم سراغش راه افتادم ارمان رو روی یه مبل راحتی خوابوند بعد سریع رفت جعبه کمک های اولیه رو اورد ایسن و مامان عالیه کنار ایستاده بودن و جلو نمیومدن .
ولی من کنار ارمان نشسته بودم و به صورت معصومش که یکمش رو خون پوشونده نگاه میکردم اروم نفس میکشید انگار خواب بود ارسام امد بالا سرش و خون رو سرو صورتش رو با پنبه و الکل تمیز کرد بعد با باند بستش اوضاعش یکم بهتر شد بعد برش گردوند و رو مبل اروم خوابوندش .
یه نفس عمیق کشید و اونم نشست کنارم بعد که مغزش کار افتاد گفت:کی سر این بنده خدا رو شکونده .

به من نگاه کرد که به روش اخم کردم که بعد سرش رو پایین انداخت و جوری نگاه کرد که غلط کردم بعد رو به ایسن که اونم گفت:برو بابا من بزور ناخونم رو میگیرم حالا بیام کله این قول تشن رو بشکونم .
بعد نگاهش رو به مامانش رفت . اونم سرش رو پایین انداخت و عین بچه هایی که کار بد کرده باشن گفت :چی بگم پسرم شما که به من چیزی نگفته بودید امدم دیدم داره سرو صدا میاد گفتم دزد امده.
ارسام سرش رو برگردند به ارمان نگاه کرد و گفت:سرش رو چی کار کردی مامان؟
ایسن و مامان عالیه چند قدم امدن جلو و تقریبا میشه گفت روبه روی ارمان که خوابیده بود ایستادن و گفت:کنترل رو میزد بود منم پرت کردم اتفاقی خورد تو کله اش و از جلو افتاد .
ایسن خندید و گفت:ایول چه مامانم نشونه گیریش خوبه ،ولی خدایی مامان پسر به این خوشگلی چطور فکر کردی دزده ای کاش همه دزدا لنگه این بودن حتی من حاظر بودن تا اخر عمرم گروگانشون بشم والا. (ایسن امد جلو تر و زوم شد رو صورتش ارمان و حرفش رو ادامه داد) منم یه زرتو پرتی کردم گفتم قول تشن والا این بیشتر شبیه فرشته اس از نوع مذکر تا قول تشن مامان چه کسی رو هم ناکار کردی خدایش چقدر خوشگله ..
ارسام برگشت تیز به ایسن نگاه کرد و گفت:خوبه دیگه جلو داداشت هیزی میکنی .
خندیدم خو بیچاره راست میگفت خدایش خیلی ارمان خوشگل بود من اگه سنو سالم کمتر بود و ارسامم نبود حتما عاشق ارمان میشدم .
ایسن:خو چیه حرفم بمونه تو دلم باد کنه بمیرم حالا چی هست کی هست این اقا دزده .
اینو راست میگفت ایسن خیلی رک بود و هیچ حرفی تو دلش نمیموند یعنی اگه میموند به قول خودش میمرد و من یه جورایی این رُکیش رو دوست داشتم ادم تکلیفش مشخص بود .
من گفتم:اسمش ارمانه یکیه مثل اولای من .
صدای ناله ی ارمان رو شنیدم منو ارسام یهو برگشیتم سمتش دیدیم داره ناله میکنه یعنی بیدار شده .
ارسام: ارمان .ارمان خوبی ؟چشمات رو باز کن ارمان صدای منو میشنوی .
چشمای رو باز کرد و دوباره بست یکم بعد دستش رو طبغ عادتش اورد گذاشت رو چشماش و گفت:هان چیه؟
یکم بی عصاب بود ولی خب زدیم کله بچه رو ناکار کردیم میخوایم با جانم فدات شمم جوابمون رو بده .
ارسام پرسید:حالت خوبه جایت درد میکنه؟
ارمان یکم مکث کرد و گفت:سرم گیج میره خیلی درد میکنه چه مرگم شده؟
بعد انگارکه یه چیزی یادش امده باشه گفت:محدثه کار تو بود اره صدای جیغ یه زن که فکر میکرم تو باشی رو شنیدم اخه خره چی با خودت فکر کردی منو زدی .حالا چیکارم کردی؟
 لحنش پره شکایت و شوخ طبی بود خوبه باز با این حال که تو عالم نیست بازم شوخه .
خندیدم و گفتم:من نبودم مامان ارسام بود بنده خدا خبر نداشت که تو خونه ای فکر کرد دزدی کنترل رو پرت کرد خورد تو برجکت.

بعد چشماش رو اندازه کاسه صد تومنی باز کرد و سرش رو بالا اورد سمت مامان عالیه بعد یه اخی گفت که احتمال بخاطر این بود که یه دفعه سرش رو تکون داده. که مامان عالیه گفت: اروم پسرم ،شرمنده تو رو خدا والا من خبر نداشتم تو خونه ای وگرنه این کارو نمیکردم ببخشید.
ارمان سرش رو با دستش گرفت و گفت:خواهش میکنم منم با گفتن خره منظروی نداشتما فقط یه خورده از دست محدثه عصبی بودم.
اره جون عمت قشنگ تیکه اش رو انداخت ولی خب مامان عالیه چیزی نگفت یعنی چیزی نداشت که بگه کله اشو شکونده باید به ارمان حق بدیم که یه خره غیر مستقیم بگه .
بعد سرش رو رو مبل گذاشت و گفت:حالا یه بالشت اینجا نیست من بزار زیر سرم کله ام ترکید.
رو مبلی که اون حال بود یه بالشت بود چون ایسن بهش نزدیک بود  رفت سمتش و اورد داد به ارمان . ارمان باهاش چشم تو چشم شد و گفت:ممنون تو بودی گفتی من فرشته ام گه نه؟
ایسن چشماش گشاد شد و گفت:چی ؟من نه!!
ارمان نیشخند زد و گفت:نخیر من اشتباه نمیکنم صدا صدای خوت بود حالا دیگه مطمئن شدم ،ممنون از تعریفت .
بعد بالشت رو زیر سرش گزاشت و گفت:مامان بابات رو دیدی ؟




اینم از این قسمت و خیلی شرمنده که دیر شد





نوع مطلب : رمان دختر از دست رفته((☆ℳiss ℳσнα∂єѕє☆))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif