تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید1((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 11 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
سلام
اینم رمان دختری به نام مروارید
درخواستی
خلاصه:

داستان درباره ی یه دختره! یه دختر مغرور اما بازیگوش . با یه شغله هیجانی و پر خطر .

عاشقه شغلشه و به خاطر انتقام رو به این شغل آورده و اما همین شغلشه که باعث میشه وارد یک زندگی جدید شه…! و شایدم عشق چیزی که ازش فراریه…
داستان زندگیه سروان مرواریده سپهری و ماموریته جدیدش یعنی وارد شدن به عنوانه یک دانشجو در یک دانشگاه مشهور…

به قلم: dorsaaaaa کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ادامه...


ســــــــــلام !

تازه یادم افتاد کسی خونه نیست هه!خسته و کوفته کیفمو گذاشتم ر. مبل و ولو شدم!اهههه!اخه چرا این ماموریت به من افتاد؟ای خدا

از بچگی هم شانس نداشتم اگه داشتم که...خوب قبل از هر چیزی خودمو معرفی میکنم من سروان مروارید سپهری هستم 22 ساله که

با عموم که الان حکم پدری رو به گردنم داره زندگی میکنم یعنی سرهنگ امیرعلی سپهری.وقتی 4 سالم بوده پدر و مادرم طی یک

نقشه برنامه ریزی شده در جاده ی تهران-شمال مورد جمله قرار میگیرندو شهید میشوند منو اون موقع خونه ی عموم اینا گذاشته

بودند.اره درسته پدرم هم پلیس بوده.پلیس خیلی راحت طی تجقیقات متوجه میشه که همون باندی پدر و مادرم رو به قتل رسوندن که

پدرم سعی در رو کردنه دستشون داشته و به اطلاعات عظیمی راجبه اونا رسیده بوده اونا که میفهمن پدر من واسشون دردسر درست

میکنه تصمیم به قتلش میگیرن.بعد از مرگ اونا عموم که منو خیلی دوست داشته و همسرو فرزندشم توسط همین باند به وسیله ی

ماشین کشته میشوند سرپرستی منو به عهده میگیره عموم از همون موقع منو مثل فرزند خودش بزرگ میکنه و تصمیم میگیره زندگی

خودش رو وقؾ من و انتقام از اون بابد عظیم کنه اما هنوز بعد از 18 سال هنوز موفق نشده و طی گزارسات جدید رئیس اون باند

مرده و پسرش به جاش گروه رو رهبری میکنه عموم ازسن 6 سالگی من رو به کلاس های تکواندو و جودو و کاراته میفرسته چون

تصمیم داشته منم وارده شؽله خودشو کنه حدود سه سال رو جهشی تو مدرسه خوندم چون هوش و استعدادم واقعا ستودنی بوده تو سن

15 - 16 سالگی وارد دانشگاه افسری شدم و بعد از اون عموم که الان بابام صداش میزنم منو وارد حرفه ی خودشون کرد الانم که به

خاطر موفق شدن تو چند ماموریت عظیم سمت سروانی بهم محول شده در اصل منم برای این که از اون باند انتقام خون خانوادم رو

بگیرم وارد این حرفه شدم .

واااااای باز یادم افتاد ای خدا...امروز بهم یه ماموریتی خورده میدونید چیه؟ امروز بابا بهم گفت که جدیدا متوجه شدن که

توی دانشگاه...مواد بین بچه ها پخش میکنن بهم ماموریت خورده به عنوان یک دانشجو وارد دانشگاه بشم و اون گروهی رو که این

کارو میکنن شناسایی کنم...از فردا باید وارد دانشگاه بشم میون اون دانشجوهای کودن.جیػ

با صدای زنگ در از فکر و خیالاتم بیرون اومدم!ای وای من لباسامم عوض نکردم که. سریع دویدم و درو باز کردم که با چهره ی

گوگولیه بابا یا همون عمو امیرعلیم مواجه شدم .

- سلام بابایی

- سلام به دختر گل خودم مروارید هر وقت بهم میگی بابا جون میگیرم

- بابای ی

-جووووووونم

با خنده وارد خونه شدیم

بابا-دخترم چرا لباساتو عوض نکردی زود عوض کن بیا کارت دارم

- چشم بابایی

سریع لباسامو عوض کردم و رفتم نشستم بؽله بابا

- جونم بابای؟

- دخترم میخواستم راجبه اون ماموریت باهات صجبت کنم

- بفرمایید بابا جون

- ببین وارد دانشگاه که شدی طبق توضیحاتی که قبلا واست دادم میگی از دانشگاه...توی اصفهان انتقالی گرفتی اینجا تو تهران و چند ترم اینجا مهمانی اونجا یکی دیگه هم بهت کمک میکنه و با هم باید این ماموریت رو پیش ببرید.

هان؟کی؟

- بچه جان هان چیه؟

- یه واژه با سه حرؾ.بعدم یه خنده ی گشاد زدم

عمو خندید و گفت برو دخترپرو

- این شخصی که میخواد به تو کمک کنه از جای دیگه ای میاد و خیلی حرفه ای هست یعنی سرگرد ارمین کامیاب

- ایش درجش از من بالاتره!ولی چشم حواسم هست

- سعی کن اونجا به کسی اعتماد نکنی در ضمن لنزقهوه ای میذاری اسلحه ات هم همیشه همراهت باشه گردنبندت هم که ردیاب داره

همیشه گردنت باشه

- چرا لنز؟

- کار از محکم کاری عیب نمیکنه دخترم الانم برو بخواب که واسه فردا باید زود پاشی بری ساعت کلاساتم که بهت دادم

- چشم بابا شب بخیر

- شبه تو هم بخیر دخترم

راه افتادم سمت اتاقم.از بچگی عمو منو چندین کلاس زبان ثبت نام کرده بود یعنی انگلیسی-فرانسه-المانی-ایتالیایی اوووووؾ با

بدبختی یادگرفتما فکر نکنید اسون بوده پیانو و گیتار و ویولن هم میتونم بزنم

وااای باز به فکر فردا افتادم رفتم زیر پتو اول یه فاتحه واسه پدرو مادر خوندم بعدم به اؼوش خواب رفتم ...

صدای زنگ ساعت گوشیم داشت دیوونم میکرد.اصلا این چرا الان داره زنگ میزنه؟ یهو هوشیار شدم واااای امروز روزه دانشگاه و

مصیبته اخه خودم این همه رفتم دانشگاه بسم نبود اینم اضافه شد اصلا از محیط دانشگاه خوشم نمیومد دسته خودمم نبود وااای دیرم

شد ساعت الان هشته من نه کلاس دارم!سریع رفتم مسواک زدم و صورتمو شستم بعدم نشستم که به صورته محترم رسیدگی کنم اول

از همه لنزم رو گذاشتم و فقط یه برق لب به لبای سرخم زدم همینم زیادی بود من دختر بسیار هلوییم!اعتماد به لوسترم تو حلقم.خوب

میریم سر توصیف خودم!خوب بنده چشام یه چیزی تو مایه های سبز-ابی-توسیه که هر دقیقه یه رنگ میشد البته به رنگ لباسمم ربط

داره ها ولی فکر کنم در اصل ابیه من داره دیرم میشه اون وقت دارم خودمو تجزیه تحلیل میکنم! خوب موهامم که قهوه ای روشنه

یعنی خیلی روشن و براق با رگه های طلایی,فر درشتم که هست انگار که بابیلیست کشیدم تا پایین کمرمم میرسه که دیگه دارم از دستشون دیوونه میشم چون خیلیم پرپشته واقعا نگه داریشون سخته اگه به خودم بود الان صد دفعه از ته زده بودمشون ولی چه کنیم که بابا عاشقه موهامه و نمیذاره.لبای غنچه ی سرخی هم دارم کلا خیلی خوشگلم یعنی همه این طور میگن و من همیشه از این بابت خدا رو شکر میکنم .

خوب موهامم فرق کج کردم یه ذره اش هم ریختم تو صورتم بریم سراغ انتخاب لباس یعنی لذت بخش ترین بخش کار !

یه شلوار مشکی تنگ و یک مانتوی سورمه ای خیلی خوکشل که اندامو به رخ میکشید تنم کردم یک مقنعه مشکی هم سر کردم

اووووؾ چه جیگری شدمممممم کفشای ادیداس سرمه ایم رو هم پوشیدم و پیش به سوی بدبختی !

سوار کمری سفیدم شدم با این که 22 سالم بود اما خیلی بچه تر نشون میدادم ولی تو کارم فوق العاده جدی و حرفه ای بودم اگه یه ذره دیگه بیشتر تلاش کنم به درجه ی سرگردی هم میرسم یوهووووو.تا حالا ماموریت های پر خطر زیادی رفتم تو یکی از ماموریت هام شانس زنده موندنم ده درصد بود اما من کسی بودم که عاشقه ریسک کردنه و از هیچ چیز واهمه ای نداره الا خدا.از اون ماموریت هم به شکر خدا موفق و سربلند بیرون اومدم و کلی افتخارم نصیبم شد الان دیگه همه به کاار من اعتماد دارن و کلی روم حساب میکنن و من چه قدر از این بابت خوشحالم .

ساعت 8:55 مین بود و من 9 کلاس داشتم با سرعت سرسام اوری میروندم که متوجه شدم یک ماشین پلیس داره بهم علامت میده بایستم.ای تو روحت لعنت من خودم دیرم شده حالا باید به تو هم جواب پس بدم؟سریع زدم بؽل اونم زد بؽل 2 تا افسر بودن که فقط یکیشون پیاده شدو اومد دمه پنجره ایستاد و دهنه مبارک را باز کرد

- خانم کمربند که نبستین,سرعتتون هم که بسیار بالا بوده سبقت ؼیر مجازم که میگرفتین مادارکه ماشین و گواهینامه تون رو بدید و همچنین ماشین منتقل میشه پارکینک !

هی این چی داره میگه؟

- اوهو کجا با این عجله پیاده شو با هم بریم برو کنار من دیرم شده ماموریت دارممممممممم

- هوی خانم موظب حرؾ زدنت باش پیاده شو ماشین رو باید ببریم پارکینک یه پوزخند مسخره هم زد و گفت خانم شما رو چه به

رانندگی؟

دیگه جوش اوردم.اااااااای نفسسسسس کش

- تو میدونی داری با کی حرف میزنی

- اره با یه خانم کوچولو

دیگه داشتم میترکیدم یعنی این قدر بیبی فیسم که این جوری داره حرؾ میزنه؟؟؟؟؟؟؟؟سریع کارتمو دراوردم و جلوش گرفتم تا دید

کارتو از دستم قاپید و چشاش شد قد بشقاب

- برو اون ور تا گزارش نکردم رفتارتو

بیچاره زبونش بند اومده بود بنده خدا حقم داشت

سریع احترام گذاشت که من شخصا گرخیدم.اخه این چه وضعشه وسط خیابون ترسیدم خوب !

- ببخشید جناب سروان خواهش میکنم من عذر میخوام

جمله بندیت تو حلقم بیچاره چه قدر هول شده که حرؾ زدنشم یادش رفته اوخی !






نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif