تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید2((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 11 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
سلام
قسمت دوم...
ادامه...

- اقا برو اونور من کار دارم دیگه همچین رفتاری با هیچ کس ازت سر نزنه چون اون موقع راحت از این موضوع نمیگذرم

 

سریع رفت کتار منم سوار شدمو گازشو گرفتم تا رسیدم به دانشگاه از شانسه خوبم یه جای پارکه خالی بود سریع ماشینو پارک کردم

 

و وارد دانشگاه شدم ...

 

خوب حالا کلاسم کدومه؟ای خدا...با بدبختی کلاسمو یافتم اوه اوه ساعت که 9:15 میباشد حالا چه کنممممممم؟

 

سریع در کلاسو زدم و وارد کلاس شدم همه ی نگاه ها چرخید به طرفم!وا اینا چرا این جوری نگاه میکنن؟مگه جن دیدن؟

 

- میتونم بیام تو؟

 

- به ساعتتون نگاه کردین؟میدونید چنده؟- شما منو سر پا نگه داشتین که این سوالو ازم بپرسین؟نشسته هم میتونم ساعتو بهتون بگما!درضمن ادم مهمونشو دم در نگه نمیداره یه

 

تعارفی چیزی...اخه من این جا مهمانم

 

بچه ها داشتن با لبخند به زبونه درازم نگاه میکردن.خو چیکار کنم؟باید شادو شنگول نشون بدم دیگه

 

استاد فکر کنم بهش برخورد چون داشت رنگ عوض میکرد.مری دیوونه مگه افتاب پرسته که رنگ عوض کنه؟

 

- نخیر من خودم ساعت دارم نمیخوام ساعتو از شما بپرسم بعدم مهمون این قدر پرو نوبره والا !

 

- استاد داشتیم؟پزه ساعتتون و به من میدید؟منم ساعت دارماااا ولی پز نمیدم اخه خیلی خجالتیم فکر کنم شما هم فهمیده باشی بعدم

 

درست فهمیدین من نوبره بهارم

 

بعدم یه لبخند شیطون زدم

 

- البته از شواهد معلومه چه قدر خجالتی هستین شما رو ول کنن میای منم میزنی به خدا !بعدم من پز ندادم خبر دادم

 

- استاد دور از جونم!من مگه از نمرم سیر شدم که شما رو بزنم شاید اگه معلمم نبودین اونم شاید ولی الان نچ از نمرم سیر

 

نشدم بعدم خبرتون رو درباره ساعت دریافت کردم اجازه نشستن صادر میکنید به جونه شما نباشه به جونه خودم خسته شدم

 

دیگه همه داشتن میخندیدن استادم خندش گرفته بود

 

- بله اگه تا صبحم با شما بحث کنم شما یه جوابی تو استین دارین بفرمائید تو

 

- الان صبحه استاد باید میگفتین تا شب.شرمنده اخلاقه ورزشیتونم که سوتی رو گرفتم بعدم درسته استین من زیادی گشاده کلماته توش

 

زیادن هی میخوام تنگش کنم یادم میره .ای دله ؼافل! الانم با اجازه میام تو

 

با صدای بلند گفتم یاالله و وارد کلاس شدم

 

دیگه بچه ها ولو شده بودن استادم خندش گرفته بود و با گفتن بفرمائید از جلو در کنار رفت

 

با چهره ی متفکر وسط کلاس ایستاده بودم

 

- خوب حالا افتخار به کدوم صندلی بدم روش بشینم؟

 

صدای بیا اینجای پسرا با دخترا قاطی شد

 

- یه مین سکوت بفکرم!اهان واسه این که دعوا نشه جای استاد میشینم!بعدم با یه قیافه گربه شرکی زل زدم به استاد و مظلوم نگاش

 

کردم یهو پقی زد زیره خنده بیشووووور

 

- خیلی پرویی به خدا برو بشین که اگه بگم نه تا شب باهام بحث میکنی که قبول کنم

 

اورین این چه خوب منو شناخته ها اورین اورین سووووووووت برا این استاده خفن.میخوره 26 یا 27 سالش باشه چه قدرم خوشجله

 

شیطون!ای مروارید بی هیا هیزززز!چشای مشکیش منو کشته هاااا مثله شب سیاهه لامصب ادم توش گم میشه ولی نیدونم چرا حسه

 

جالبی بهش ندارم یه جورایی مورمورم میشه وووی !

 

- من به این مظلومی استاد اخه این چه حرفیه؟

 

بعدم رفتم نشستم رو صندلی استاد

 

استاد با خنده گفت خیلی رو داری به خدا بعدم تک سرفه ای کردو ادامه داد جوب دیگه میریم سره درسشروع کرد به درس دادن منم داشتم با دقت گوش میکردم یهو وسطه درس دادنش گفت راستی معرفی نکردین خودتونو !

 

- صبح بخیر استاد!به نام خدا بنده مروارید س ...

 

اومدم بگم سپهری که لال شدم داشتم سوتی میدادما !

 

- س...سینایی هستم !

 

- خوب از کدوم شهر مهمان شدین این دانشگاه به این مشهوری؟

 

- استاد یه ذره هندونه بذارین زیره بؽله دانشگاهتون!من از اصفهان اومدم تهران چون حس میکردم پایتخت محله بهتری برای انجام

 

کارای بزرگ و پیشرفت های عظیمه

 

- حرفت درسته در هرصورت خوش امدی

 

- میسی نه... یعنی مرسی

 

تک خنده ای کرد و گفت به ادامه درس میرسیم.تا اخره کلاس داشت مثله بز کوهی درس میداد!خاک تو سرم که خل شدم رفت!اخه

 

مگه بزه کوهیم درس میده؟مری جون خوب میشی عزیزم زیاد به خودت فشار نیار !

 

- استاد ترو خدا لاقل این 5 مینه اخرو بیخیال درس دادن شین من مخم داره فوت میشه از فشار زیاد یه استراحت بدین دیگه !

 

مثله این که حرفه دله همه رو زدم چون تا حرفم تموم شد همهمه های استاد راست میگه و استاد استراحت بدین و این چیزا شروع شد

 

- باشه کلاس تمومه میتونید این 5 مینه اخرو برید

 

سیل تشکرات به سوی استاد جاری شددددد منم سریع از میون جمعیت جیم زدم اومدم بیرون!اخیششششششش خسته شدما برم یه

 

چیزی بکوفتم.کوفت چیه بی ادب میل کنم!اهان بله وجدان جان منظورم همون بود. در حاله بحث و جدال با خودم بودم که یه دختره با   نمک جلوم ایستاد!بی ادب این همه جا باید حتما میومد جلو من مثله درخت سبز میشد؟بزنم لهش کنم؟خوب شاید کاری داره؟اره احتمالش هست!





نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif