تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید3((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 11 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
قسمت سوم...
کنجکاو زل زده بودم به دهنش که صداش درومد!ای جون بکنی بنال دیگه از فوزولی پکیدممممممم

دختر مرموزه درختیه گفت سلام

-علیک

- منو یادت میاد مروارید؟

با اخم و تمرکز زوم کردم رو صورتش بلکه فرجی شود شروع کردم به سرچ کردنش تو ذهنم اهان یادم اومد!من چه باهوشممممم برم

یه اسفندی دود کنم واسه خوده خوشمله باهوشم! اعتماد به سقفو جونه داداش حال میکنی؟این دختره دوست دوران بچگی و دبستان و

راهنماییم بود عزیزم مثله خواهرم بود ولی از وقتی خونشون رو عوض کردن از هم دور افتادیم و دیگه خبری ازش نداشتم چه

روزایی بودا.جوانی کجایی که یادت بخیر!تو خاطراتم داشتم شنا میکردم که یهو دیدم ای دله ؼافل توش ؼرق شدم!یهو دیدم با شدت

یکی بؽلم کرد تو هنگه این حادثه بودم که دیدم دارم ابلمو میشم دیر بجنبم له میشم تو این لحظات سخت بودم که شوک دیگه هم بهم

وارد شد دیدم دختره منو تو بؽلش گرفته و های های داره گریه میکنه چشام گشاد شد!داره گریه میکنه چرااااا؟اشکش که دمه

مشکشه؟خاک تو سره بی احساسه بی عاطفت کنم مری دیوونه

یهو گفت خیلی نامردی که منو یادت نمیاد مروارید

- صدف اجی له شدم جیگر یه ذره یواش تر دارم پودر میشم جونه داداش

یهو صدای گریش قطع شد وگفت میدونستم منو یادت نمیره اجی

- اره معلومه یادم نمیره)اره ارواح عمم(حالا میشه ولم کنی؟ابلمو شدم

به خدا نفسم داشت بند میومد چه زوری داشت لامصب

یهو منو ول کرد و شرمنده گفت ببخشید بس که هیجان زده شدم تو رو هم ناکار کردم

لبخندی زدم و گفتم اشکال نداره باو

بعد از اظهار دلتنگی و ماچ و بوسه و ابیاری شدنم توسط صدؾ سریع گفتم صدؾ بیا بریم یه کافی شاپی چیزی ابرومون رفت !

صدؾ هینی گفت و سریع گفت اصلا حواسم نبود

حالا شانس اوردیم کسی اون ورا نبود وگرنه معلوم نبود چه صفحه هایی که پشته سرمون نمیذاشتن . 

- بیا بریم بیرون از دانشگاه صدؾ

- بریم راستی ماشین داری؟

- اره گلی بیا بریم

سوار ماشینم شدیمو به سمته یک کافی شاپ دنجی که پاتوقه خودمو دوستای دانشگاهم بود حرکت کردم که یهو صدؾ پرسید

- مروارید تو که چشمات ابی بود پس اینا چیه دختر؟

سریع هول شدم وای حالا چی بگم بهش ؟صدؾ دختره خیلی باهوشیه

چیز... چیزه میدونی صدؾ رنگش الان که بزرگتر شدم زده تو ذوقم زشت شده دیگه دوسش ندارم واسه همین این لنزرو میذارم

صدؾ مات و مبهوت از چرت و پرتای من مونده بود!اخه این دری وریا چی بود که من گفتم؟کدوم شاسی باور میکنه اخه؟حالا خدا

رو چه دیدی شاید صدؾ باور کرد منتظره عکس و العمل صدؾ بودم که یهو گفت

- خیلی دیوونه ای احمق یادمه چشای تو تو مدرسه تک بود الحق که دیوونه و ناشکری

با لحنه نه چندان دوستانه ای گفتم 

- صدؾ جون وقتی چیزیو نمیدونی خواهشا اظهار نظر نکن

من ناشکر نبودم هیچ وقت نبودم اگه بودم وقتی پدر و مادرمو از دست دادم ناشکری میکردم رو این حرؾ شدیدا حساس بودم به

خصوص که من همیشه هم شاکر خدا بودم

صدؾ که از لحنه من جا خورده بود با لحنه شرمنده ای گفت

- منظوری نداشتم به خدا مروارید

- من اگه ناشکر بودم وقتی پدر و مادرمو از دست دادم قید خدا رو میزدم صدؾ دیگه راجبه این موضوع بحث نکن نمیخوامم هیچ

کس تو دانشگاه متوجه رنگه چشام شه پس لطفا جار نزن

خیلی عصبی شده بودم و کنترلی رو حرفام نداشتم یاده پدر و مادرم برام زنده شده بود و تحملش سخت بود

صدؾ با صدای لرزانی گفت

- مروارید منو این جوری شناختی؟دهن لق؟من همیشه راز دارت بودم یادت رفته؟

چرا داشتم دقو دلیمو سره صدؾ بیچاره خالی میکردم؟خاک تو سره نامردم کنن که باعثه رنجشش شدم صدؾ همیشه مثله خواهرم بود

همیشه راز داره من بود چطور تونستم همچین حرفی رو بهش بزنم؟اهههههه لعنت به من لعنت

با پشیمونی گفتم

- ساری صدؾ یک ان یاده پدر و مادرم افتادم کنترلمو از دست دادم شرمنده واقعا شرمنده

تو همین لحظه جلو دره کافی شاپ توقؾ کردم که صدؾ سرمو تو اؼوش کشید و گفت میدونم اجی خودتو ناراحت نکن من هیچ وقت

ار حرفای تو دلگیر نمیشم چون قلبه مهربونتو میشناسم فدات شم

از این همه بزرگواری صدؾ قلبم به درد اومد و منم سفت بؽلش کردم

بعد از چند لحظه برای تؽییر جو گفتم ایششششش جمع کن بساطتو ضعیفه بریم تو که گشنمه

صدؾ پقی زد زیره خنده و شد همون صدفه شوخه تو مدرسه ها

- بریم نفله

با خنده از ماشین پیلده شدیم و وارد کافی شاپ شدیم و دنج ترین جای ممکنو انتخاب کردیم و نشستیم و بعد از دادنه سفارش قهوه و

کیک میخواستم شروع به صحبت کنم ولی قبلش خیره شدم به صدؾ.صدفم خیلی تؽییر کرده بود واسه همین اول نشناختمش خوشگل

تر شده بود صدؾ چشملی قهوه ای تیره با پوسته نه سفید نه سبزه بود یه چیزی تو مایه های سفید و سبزه بود با لبای ؼتچه لی و

موهای هم رنگه چشاش و جثه ای ظریؾ

- خوردی منوووووو

خونسرد گفتم :

- مگه خوردنی هستی؟

اومد جوابمو بده که سفارشارو اوردن که اونم دیگه بیخیالش شد





نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif