تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید4((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 11 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس

قسمت چهارم...
- مروارید خیلی خوشگل شدیا بلا

جرئه ای از قهومو خوردم و گفتم :بودم هانی

- بر منکرش لعنت

- بههههههله دیه.چه خبر از پدر و مادرت اجی صدفم؟

اهی کشید و گفت طی یک تصادؾ فوت شدن

خیلی ناراحت شدم واقعا دوسشون داشتم خیلی به من محبت کرده بودن

- واقعا متاسفم اجی پس الان کجا زندگی میکنی؟

با همون بغض تو صداش گفت

گفت

- پیشه مادر بزرگم

- بمیرم واست

- خدا نکنه مری خواسته خدا بوده وللش از خودت بگو هنوز پیشه همون عموتی که بهش میگی بابا؟درسته؟

- اره گلم

- چی شد که سر از اصفهان دراوردی؟گفتی از اونجا انتقالی گرفتی دیگه درسته؟

خدایا منو ببخش که مجبورم دروغ بگم شاید یه روز همه چیرو به صدؾ گفتم ولی الان وقتش نیست

- اره راستش با بابا تصمیم گرفتیم یه چند وقتی از تهران دور شیم بلکه این خاطراته تلخو فراموش کنیم چند سالی اونجا بودیم که من دانشگاه قبول شدم چند ترمی اونجا بودم که به بابا گفتم دوباره برگردیم تهران اونم قبول کردو گفت چند ترم مهمان باشم که اگه دوباره خواستیم بر گردیم مشکلی نداشته باشه اگه نتونستم عادت کنم و راحت نبودم دوباره برمیگردیم

صدف نمیدونست بابا پلیسه یعنی هیچ کس از همسایه ها و این ور و اون ور نمیدونستن بابا و عمو با هم چند تا کارخونه شریکی داشتن که بعد مرگه پدرم سهمش به من رسید و عمو سهممو به نامم کرد و همیشه سوده کارخونه ها رو به حسابم میریزه و نمیزاره بهشون دست بزنم میگه تو مثله دخترمی و خودم خرجتو میدم اون پول بمونه واسه بعده مرگ من.واقعا هیچ چیزم برام تا الان کم نذاشته الهی که من فداش شم

- مریییییی نریا همین جا بمون من خیلی تنهام تازه پیدات کردم ...

بعدش یه قطره اشک از چشمش چکید... بمیرم واسش که این قدر درد کشیدس

دستمو گذاشتم رو دستشو گفتم منم تازه پیدات کردم و مطمئن باش به این اسونیا تنهات نمیذارم و ولت نمیکنم

صدؾ لبخندی زد و دستمو فشرد

واقعا از پیدا کردنش خوشحال بودم

بعد از خوردنه قهومون عزمه رفتن کردیم

- صدؾ پاشو بریم دیگه دیر شد

-بریم

نذاشتم صدؾ حساب کنه و خودم حساب کردمو بعدم به طرفه ماشین حرکت کردیم

- صدؾ ادرس بده میرسونمت

- مزاحم نباشم؟

یه پس گردنی بهش زدم و گفتم واسه من ادای ادمای مودب و در نیار نکبت

صدؾ در حالی که گردنشو میمالوند گفت

- خاک تو سرت مرواریده خر دستت چه سنگین شده بیشعووووور اصلا باید با تو مثله عمله ها حرف زد لیاقته خوب حرف زدنو

نداری که اصلا وظیفته گمشو برو...

ادرسو دادینههههه همین صدفو میخواستم که گیر اوردم

با خنده ماشینو روشن کردمو راه افتادیم وسط راه کلی صدؾ با اهنگ ادا اصول دراورد که مرده بودم تو مدرسه همیشه منو صدؾ

شر ترین بودیم البته اول من بعد صدؾ همیشه هر اتفاقه شومی میافتاد اول به اکیپ ما گیر میدادن اخه 4 نفر بودیم من و صدفو مژده

و مژگان که دو قلو ؼیر همسان بودن -راستی چه خبر از مژگان و مژده؟

یهو صدؾ با هیجان گفت

- یه خبر خوفففففففففؾ !خوب شد یادم انداختی این دو تا پت و متم تو دانشگاهه ما هستن !

خیلی شوکه شدم واقعا خوشحال شدم با جیػ گفتم :

- چ ی؟دروووووووووووووغ

صدؾ که از صدای جیؽه من جا خورده بود گوشاشو سریع گرفت و چهرشو کرد تو هم

- چته دیوونه!من گوشامو لازم دارماااااااا بعدم که این قدر شوقو ذوق نداره که من هر روز این قدر از دسته این دو تا حرص میخورم

که میخوام هر سه مونو با هم بکشم شرای دانشگاهیم که فکر کنم با اومدن تو همون یه ذره کنترلی که رو رفتارمون داشتیمم از دست

بدیم و اگه بخوایم این جوری ادامه بدیم از دانشگاه شوتمون میکنن بیرون !

به این جا ش که رسید ؼش ؼش خندیدو گفت:اتفاقا چند وقت پیش داشتن از تو حرؾ میزدن و ارزوی دیدنه تویه تحفه رو

میکردن!کجان که ببنین که رو سرمون نازل شدی!فکر کنم از خوشحالی زیاد 2 تا سکته رو رد کنن !

من که حسابی سره کیؾ بودم انگار که به خر رانی داده بودن ذوقیده بودم برای همین رو به صدؾ با هیجان بالایی گفتم :

- وااااااااای اگه بدونی چقدر دلم براشون تنگولیده بود بعدم نکبت از خدات باشه که این فرشته اسمونی از اسمون واستون نازل

شده!راستی پس امروز کجا بودن؟

- دوروز مژگان حالش خوب نبود اومد دانشگاه فکر کنم سرما خورده بود میدونی که یکی از اینا مریض شه اون یکی هم صد در صد

میگیره پس احتمال میدم هر دوشون الان تو تخت خوابشون باشن

- بهشون نگو که منو دیدی فردا دیدنه چهره های بهت زدشون حالش بیشتره !

- ارهههههههه شوکه میشن در حده بنز





نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif