تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - کی گفته من شیطونم؟قسمت5
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
چهارشنبه 13 مرداد 1395



با صدای خنده ی دریا از خواب پریدم ....یه ذره فکر کردم وای من قرار بود ساعت 5 بیدار بشم ...چرا ساعت زنگ نزد ؟؟؟؟؟؟؟؟...موبایل رو از روی میز عسلی برداشتم ساعت نزدیک های 11 صبح بود ...ارمان سرم رو از تنم جدا میکنه حتما اونم برای کلاسش خواب مونده ....سریع از تخت بلند شدم دویدم که برم طبقه ی پایین .....از بالا داد زدم ....- صبری خانم .... دریا ....دریا از پایین صدام رو شنید ...- سلام تنبل خانم بیدار شدی ...- سلام ... دریا , ارمان کجاست؟ بیداره ؟؟؟؟؟؟؟؟- ارمان ... خوب معلومه دیگه رفته دانشگاه .... شیطون خانم ستاره رو دادی به ارمان خودت خوابیدی .....چشم هامو مالیدم بهم ....با خنده گفتم :- وای اره خواب موندم خوب چی کار کنم .... ببینم دریا صبح رفت دانشگاه عصبانی بود ....- نه برای چی عصبانی باشه خوب باید تمرین کنه برای پدر شدنش دیگه ولش کن بابا ..... اما بیچاره تا صبح نخوابیده .....اخی الهی براش بمیرم همش تقصیر من شد ....به دور و ر نگاه کردم اثری از ستاره نبود ... فکر کنم ارمان ستاره رو کشته ...- دریا , ستاره کجاست ؟؟؟- مامانش اومد بردش ... .ای ساحل دیدی چه با مزه است ....خندیدم دریا هم مثل من عاشق بچه بود ....- اره دریا جونم دیدم ....یهو چشم هاش یه برق خاصی زد ....- ساحل دو تا خبر خوب برات دارم حدس بزن ....اصولا من هیچ وقت حوصله ی فکر کردن نداشتم چه برسه به این که بخوام چیزی رو حدس بزنم ....- خواهر جونم میشه خودت بگی من الان مخم یاری نمیکنه فکر کنم ....- اولین خبر این که مامان و بابا برای هفته ی بعد بلیط گرفتن ...نذاشتم بقیه ی حرفش رو بزنه ....- اخ جون راست میگی دریا چه خبر خوبی دادی دلم براشون یه ذره شد - اه نشد دیگه بذار اون یکی خبر رو هم بهت بدم ....- باشه عزیزم بگو ....چشم هاش درشت کرد .....- به زودی شما خاله میشد ......از زور خوش حالی نفهمیدم چی کار کردم ....چشم هامو که باز کردم دیدم سینیه چای ریخته روی پام ....صدای صبری خانم اومد ....- اوا مادر تو چرا یه دفعه اومدی به طرف من .... خاک بر سرم بلند شو ببینم سوختی ؟اومدم دریا رو بغل کنم که یه دفعه صبری خانم با سینی چای اومد ....پام هام می سوخت ...اروم بلند شد ....... دریا ماتش برده بود ....- مامان کوچلو .... الو .... بابا هیچیم نشد دریا جان ....از شوک اومد بیرون ....- ساحل پات چی شد چای ها خیلی داغ بودن ....- هیچی فکر کنم یه ذره سوختش .... اخه دختر خوب چرا خبر به ایم مهمیه رو این طوری گفتی که من هیجان زده بشم ....با تعجب گفت :- خوب منه بد بخت از کجا می دونستم شما میخوایید پراواز کنید به طرف من .....خندیدم - الهی قربونت برم بیا بغلم ببینم ....بعد از این که بغلش کردم بهش گفتم :- حالا شیطون چند ماهته ؟؟؟؟؟؟؟لپ هاش قرمز شد ....- نزدیک چهار ماهمه ولی خودم خبر نداشتم که حامله ام ....به به این دریا دیگه کیه چهار ماه حامله بوده خودش خبر نداشته ....- حالا وروجک حتما شیطونی هم زیاد کردی اره ..... من دستم به اون فرزاد برسه .... یعنی تو هر ماه ....!!!دریا سرفه کرد ...- برم اب بیارم چرا سرفه میکنی ؟چشم غره رفت به پشت اشاره کرد ....برگشتم ارمان پشت سرم بود وای بازم جلوی این سوتی دادم.......................................... ...من نمیدونم من و دریا چرا هر وقت حرف های زنونه میزنیم این ارمان پیداش میشه چشم هاش قرمز شده بود- سلام اقا ارمان ....- علیک سلام از جواب دادنش معلومه که عصبانیه از دستم - ارمان به جون خودم خواب موندم مگر تو که میدونی من همیشه یر حرفم هستم .....دریا دید ما داریم بحث میکنیم رفت تو اشپزخونه ....اروم گفت :- وقتی 5 نمره از نمره ی اخر ترمت کم کردم حالت جا میاد ....- ارمان .... بابا اذیتمون نکن دیگه .... فهمیدی فرزاد داره پدر میشه ...- بله فهمیدم با این حرف های قشنگ شما که داشتید به خواهرتون میزدید مگه میشه نفهمید ....وای خاک عالم یعنی همش رو شنید ....سرم رو انداختم پایین .....یه داد بلندی زد ....- پات چی شده ؟- چرا داد میزنی نمیگی دریا میترسه ... هیچی سینی چای ریخت روی پام ...- چچچچچچی ؟؟؟؟؟؟ یه بار نشد تو شیطونی نکنی .... خدا به داد شوهرت برسه شوهرم تویی اقا ارمان .... پس خدا به داد تو برسه - اه من کی شیطونی کردم .... سینیه چای دست صبری خانم بود من چی کنم ....- یه نگاهی به پات کردی ؟ برو یه شلوارک بپوش بیار کرم ضد سوختگی بزنم برات .....با تعجب نگاش کردم این چی میگفت .... از ارمان بعید بود که این حرف ها رو بزنه .....- نمیخواد بابا هیچی نشد ه .....بهم اخم کرد - بیا برو .... زیاد داری حرف میزنی ....- خیله خوب بابا چرا این طوری میکنی الان به دریا میگم برام کرم بزنه ...با ناراحتی رفت تو اتاقش یعنی به خاطر پام ناراحت شد یا به خاطر چیز دیگه بعید میدونم ارمان به خاطر پام ناراحت شده باشه ...شاید برای صبح ناراحت شده یا شایدم برای حرف هام ...هزار تا علامت سوال اومد تو مغزم ...داشتم باجزوه هام سرو کله میزدم که گوشیم زنگ خورد مریم بود ....بلاخره اون روزی که نباید می یومد اومد روزی که فرداش امتحان داشتم اونم با درس اقا ارمان ...طبق قولی که بهم داد بود عمل کرد بهم گفت که بعد از شام برم پیشش برای اشکال هام .....جواب سوال های مریم رو دادم ..... گوشیم رو هم خاموش کرد تا این مهران باز به کلش نزنه زنگ بزنه کلی حرف بزنه ....لباس هامو عوض کردم یه لباس مناسب پوشیدم تا مثل اون دفعه نخواد بهم تذکر بده ....موهام رو شونه کردم بالا بستم ....یه نگاهی به خودم تو اینه کردم مثل این دختر بچه ها شده بودم ....کتاب و جزوه هامو برداشتم رفتم به طرف اتاقش ...صداش میومد که داشت با تلفن حرف میزد ....بچه پرو تلفن مجانی پیدا کرده هی حرف میزنه ....یادم باشه پس فردا که بابا اومد بهش بگم اگه پول تلفن زیاد اومد همش تقصیره این ارمانه .....در زدم رفتم تو ....روی تخت نشسته بود همین طور که داشت حرف میزد بهم اشاره کرد که بشینم روی صندلی کنار میزش ....حالا که داره تلفن حرف میزنه از فرصت استفاده کردم ببینم میتونم سوال ها رو پیدا کنم ....اروم طوری که نفهمه کشویه میزش رو کشیدم ....هر چی گشتم پیدا نکردم ....برگشتم دیدم ارمان داره چهار چشمی من رو نگاه میکنه ....- میشه بگی دنبال چی میگردی ؟زود هل شدم ...- من هیچی داشتم دنبال خودکارم میگشتم ....- صد بار بهت گفتم به من دروغ نگو فهمیدی.... خانم با هوش مطمئن باش من هیچ وقت سوال ها رو یه جایی نمیذارم که شما پیدا کنی ....سرم رو انداختم پایین .... اه ساحل ببین اول کاری چه سوتی دادی ....- خوب پس دیگه از اول شروع میکنم برات توضیح میدم .... فقط دلم میخواد حواست بره یه جایی دیگه اون وقت من میدونم و تو متوجه شدی ....خوب من چی کنم میخواستی برای خودت هیکل به این قشنگی درست نکنی که من همش فکرم بره به جایی بد بد ....شروع کرد به تو ضیح دادن .....به اون قسمتی هایی که میگفت مهمه خیلی خوب دقت میکردم چون مطمئن بودم از اون جا ها سوال میده ....ان قدر دو تایی رفته بودم تو فاز درس اصلا متوجه نشدیم که ساعت 3 صبحههر بخشی که تموم میشد چند تا ازم سوال میکرد که خیالش راحت بشه که گوش میدم ....- ارمان میشه این سوال رو یه بار دیگه توضیح بدی ...سرش رو آورد بالا حیره شدم تو دو تا چشم هاس سبزش ....قربون خدا برم چی افریده ....- حواست به درس باشه خانم .... اگه خوب گوش میکردی همون موقعه متوجه میشدی الان هم دیگه توضیح نمیدم بسه .... ساعته 3 ... صبح باید 8 سر کلاس باشی پس برو بخواب دیگه بسه .... مطمئن بودم با این چند تا سوالی که بهم گفته بود مهمه قبول نمیشدم ...- ارمان ... چرا زدی زیر قولت خوبه بقیه رو هم بگو دیگه با این چند تا سوالی که گفتی مهمه من قبول نمیشم که ....- اول این که کی گفته اون ها سوال های امتحانه ؟؟؟؟؟ من فقط گفتم مهمه ... بعدشم من وظیفه ندارم که همه ی قسمت های کتاب و جزوه رو با شما کار کنم .... باید خودت میخوندی .....- ارمان یعنی چی خوب چرا زود تر نگفتی .... من به امید تو موندم مگر نه خودم میشستم میخوندم ....- خوب من چی کنم الان برو بخون ....عجب ادمیه ها دو هفته است من دارم بهش میگم ....- خیلی نامردی ارمان ...با حرص از جام بلند شدم برم تو اتاق خودم ....انگار دلش برام سوخت چون بهم گفت :- خیلی خوب بیا این جایی که بهم میگم رو بیشتر بخون ....نزدیک صد صفحه رو برام علامت زد ...خوب اگه کل کتاب رو بخونم که سنگین ترم .... زورش میاد چند تا سوال رو بهم بگه ....رفتم تو اتاقم با هر بدبختی که میشد تا صبح بیدار موندم اون صفحه ها رو خوندم ....چراغ اتاق ارمان هم روشن بود نمیخواستم غرورم رو بشکنم هی برم ازش سوال بپرسم ....تا نزدیک های ساعت 6 صبح خوندم دیگه چشم هام باز نمیشد ....میخواستم یه ساعتی بخوابم ولی از ترس این که خواب بمونم نخوابیدم ...بهترین کاری که میشد خواب از سرم بپره این بود که برم حموم ...حوله و لباس هام برداشتم رفت تو حموم ....یه ساعتی با خودم تو حموم اب بازی کردم ....از حموم اومدم بیرون نزدیک های ساعت 7 بود سریع لباس ها پوشیدم ...یه ذره موهام رو خشک کردم بعدش مانتو مقنعه رو هم پوشیدم ....با مریم قرار گذاشته بودم که یه ساعت قبل از امتحان دانشگاه باشم تا بتونیم اشکال های هم رو برطرف کنیم ....یه رژ کمرنگ زدم تا صورتم رو از اون حالت بی حالی از بین ببره ....صبری خانم رفت بود نون تازه خریده بود ....چند لقمه نون و پنیر خوردم راه افتادم به طرف دانشگاه ...خیلی دلم میخواست ببینم ارمان برای امتحان میاد یا نه ....ماشینش که تو پارکینگ بود پس معلومه نمیخواد بیاد ....سریع رسیدم دانشگاه ...تا یه ربع قبل از امتحان با مریم جزوه ها رو خوندیم ....اشکال هال هامون از هم پرسیدیم ....چند تا از پسر اومدن بهم التماس دعا گفتن ....منظورشون از التماس دعا این بود که تقلب بهشون برسونم ....هر دفعه سر امتحان کلی برگه جا به جا میکردم البته تا حالا سر کلاس ارمان این کار رو نکرده بودم ....ارمان خیلی با هوش بود از حرکت چشمام میفهمید که میخوام یه کاریی بکنم .. برای همین هیچ وقت سر کلاسش از این کار ها نکردم از روی شماره ی کارت رفتیم نشستیم روی صندلی ها ...خوشبختانه من و مریم تو ی یه کلاس بودیم ....بغل دستم یه پسره نشسته بود که همش چشمک میزید ....اروم طوری که کسی متوجه نشه ...- اقا لطفا اون چشم مبارکو هی تکون نده بابا الان مراقبه میاد سراغمون ....خندید و یه چشمی قشنگی گفت .....استرس گرفته بودم با این که حدس میزدم سوال ها رو بلد باشم ولی ته دلم خالی بود .....سوال ها رو پخش کردن تعداد سوال ها خیلی زیاد بود ...ارمان خیلی نامردی !!!!!!!!!!!!! فکر کنم از 30 سوال ارمان 20 تاش رو با من کار کرده بود .....خوب خدا رو شکر حداقل قبول میشم ....هر یه ربع اون پسره اروم صدا میکرد ....- اه بابا بذار خودم بنویسم بعدش به تو میرسونم ....به جوابش اعتنا نکردم ....یکی یکی سوال ها رو خوندم جواب دادم .....مونده اون ده سوالی که ارمان بهم نگفته بود .... بهترین کار این بود که از اون پسر بغل دستی بپرسم ....دلم نمیخواست مراقبه بهم شک کنه ...اروم به پسره اون سوال ها رو اشاره کردم ....سرش رو تکون داد که یعنی نوچ اول تو باید بگی ....چند تا سوال الکی که بارمش کمتر بود رو بهش گفتم تا خیالش راحت باشه ...دوباره یه چشمکی بهم زد ....داشتم جواب ها رو توی یه برگه ی کوچلو می نوشت ....وای چرا داره دیوانه بازی در میاره .... اخه این برگه رو چه جوری میخواد بده به من ....همین که مراقبه روش به یه طرف دیگه کرد کاغد رو پرت کردم به طرف ...خیالم راحت شد سریع گذاشتم تو جیم مانتوم که تو موقعیت خوب بنویسم به درو و ر نگاه کردم کسی حواسش نبود برگه رو اروم دراوردم چون کوچک بود زیاد معلوم نمیشد که دستمه ....خودکار رو برداشتم بنویسم که دو تا کفش جلوم ظاهر شد ....سرم رو بلند کردم ارمان بود ....دستم اروم گذاشتم روی برگه ولی دیگه کار از کار گذشته بود ارمان برگه رو دید ....بار ها تو کلاس به دانشجو ها گفته بود از تقلب متنفره ....از ترس داشتم سکته میکردم اگه برگه امتحان رو از دستم بگیره چی کار کنمیه جوری نگاهم کرد که دلم میخواست از خجالت اب بشم برم روی زمین ...سرم رو اورد پایین بهم گفت :- برگه رو بده به من تا از کلاس ننداختمت بیرون ....- ارمان به خدا هنوز هیچی ننوشتم ...- ساکت شو ببینم من الان استادتم و دلم میخواد از کلاس بندازمت بیرون ...داشت اشکم در میومد ....- استاد غلط کردم بیا این برگه برای خودت ....با یه لحن زشتی برگه رو از دستم گرفت سریع گذاشت با جیبش ....چند تا دانشجو ها سوال داشتند رفت جواب سوال اون ها رو بده ....یه قطره اشک از چشم اومد خیلی ناراحت شدم اون حق نداشت این کار رو بکنه .....هر چی بلد بودم سریع نوشتم از کلاس خارج شدم ....منتظر مریم نشدم .....با سرعت زیاد رانندگی کردم به طرف خونه .....ماشین رو پارک کردم هیچ کس خونه نبود ....دویدم به طرف اتاقم در رو هم فقل کردم ....خدا اخه مگه من چه گناهی کردم که ارمان با من این طوری میکنه انگار بقیه ی دانشجو ها اصلا تقلب نکردن ....این همه زحمت بکش به حرف اون غول بی سر و پا گوش بده اخر سرم به خاطر تقلب از ترم حذفم کنه .....لب تابم رو روش کردم یه اهنگ غمگین گذاشتم ....ای وایدیدی چی شددل ما عاشق کی شد....ای وایخنده حروم شدتوی عاشقی کارم تموم شد....ای وای نکنه عاشقشم هنوزنکنه هنوز دوسش دارم ونکنه میخوام بشینه دوباره کنارمای وایجواب دلمو چی بدم وسراغ تو رو بگیرن و نباشیتو رو نبینن واگه قرار باشه دیگه از تو نخونم وای وایببین چجوری می لرزم واشک می ریزم وهی دور خودم میچرخمومیخندومو گریه میکنموهرکی میبینتم میگه این دیوونه روبعد تو خنده محالهبعد تو حالم خرابهبعد تو حالم خرابهدیگه بدون تو نمیتونم نفس بکشماز یه طرف هم نمیخوام توی قفس بمونمدیدی چی شدبدون بدون تو تموم کار قلب و دلمبدون اینو که بدون تو دیگه یه دیوونممی دونمجواب دلمو چی بدم وسراغ تو رو بگیرن و نباشیتو رو نبینن واگه قرار باشه دیگه از تو نخونم وای وایببین چجوری می لرزم واشک می ریزم وهی دور خودم میچرخمومیخندومو گریه میکنموهرکی میبینتم میگه این دیوونه روبه حال خودم گریه کردم حق من نبود که ارمان بخواد این طوری با من رفتار کنه ....من بدبخت عاشق کی شدم عاشق پسری که حتمی حاضر نیست به من یه نگاهی بکنه .....صدای در خونه اومد ....حتما صبری خانم بود ..... مطمئن بودم الان میاد بالا اهنگ رو کم کردم ...با دست اشک هامو پاک کردم ....صدای در اومد ...- بله ؟- سلام دخترم خوبی میشه بیا تو ....نمیخواستم منو با این قیافه ببینه ولی مگه میشد بگی نه نیا تو .....- بله بفرمایید ....لباسم رو صاف کردم نشستم روی تخت ....- خوبی عزیزم ؟ امتحانت رو خوبی دادی دیگه خلاص شدی ها ....سرم پایین بود ....- ساحل جان چرا سرت پایینه منو نگاه کن ...سرم بلند کردم همین که نگاهم بهش افتاد دوباره زدم زیر گریه ...الان بیچاره فکر میکنه من از دست اون دارم گریه میکنم ....- اوا ساحل جان چه شد ؟ نبینم تو این طوری گریه کنی .... دوست نداری نگو ولی ترو خدا گریه نکن ....جوابش رو ندادم بغض راه گلوم رو گرفته بود اومد نزدیک تر بهم نشست کنارم روی تخت ....- دختر قشنگ گریه نکن دیگه امتحانت رو بد دای ؟ یا باز با اقا ارمان دعوات شده ....اه اسم این ارمان نامرد رو جلوم نیار که حالم ازش بهم میخوره اخه مگه انسان هم ان قدر بی احساس و سنگ دل میشه ....- صبری خانم دلم هوای مامان بابام رو کرده میدونید چند ماه ندیدمشون ...سرم رو گرفت تو بغلش ...- الهی قربونت برم دیگه تموم شد مامان بابات فردا میان دیگه .... پاشو گریه نکن فردا تو رو این طوری ببین فکر میکنند من کتکت زدم ها ....با همه ی بدبختی هام خندیدم ....برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم و بعدش شکست خوردم ....- پاشو بیا یه ذره من به کمک کن دختر کوچلو الان اقا ارمان میاد ها ....- صبری خانم هر چی درست کردید فقط برای دو نفر درست کنید باشه ارمان رو سر ادم حساب نکنید .....از اون خنده های با مزه و کرد - باز چی شده ساحل خانم من نمیدونم شما دو تا چرا مثل تام و جری همش با هم جنگ دارید .... پاشو بیا اشتیتون بدم بابا ....- صبری خانم هر دفعه من کوتاه اومدم این دفعه دیگه کوتاه نمیام خیلی پرو شده به خدا .....یه ذره با هام صبحت کرد .....همیشه از نصیحت کردن بد می یومد ولی صبری خانم هیشه با ارامش و خنده یه حرفی رو بهم میزد ....بعد از حرف هاش دو تایی با هم رفتیم پایین ....یه ذره بهش کمک کردم ....کاهو رو خورد کردم یه سالاد مشتی درست کردم ان شالله اگه ارمان بخوره سالاد تو شکمش تبدیل به مار بشه ...از فکر خودم خنده ام گرفت ....با صدای ترمز ماشین ارمان از جا پریدم ....سریع دویدم تو اتاقم اگه بفمه من گریه کردم هی میخواد مسخره کنه ....از پنحره ی خودم نگاه کردم از این بالا هم میشد فهمید که خیلی عصبانی و ناراحته .....خوب به من چه مگه بقیه تقلب نمیکنند ..... حتما تا الان به بخش اموزش خبر داده که حذفم کنند ....وای من چه قدر بد بختم ....صدای زنگ گوشیم بلند شد مهرا ن بود طبق معمول مزاحم همیشگی ....یه ذره با هاش حرف زدم برای سرگرمی خوب بود ازم خواست که بعد از ظهر با هاش برم بیرون ....یه ذره فکر کردم اگه فردا مامان و بابا بیان سرگرم اون ها میشم دیگه نمیتونم برم .....برای همین بهش گفتم که میام اونم از خدا خواسته قبول کرد ....ازم خواست که خودش بیاد دنبالم ....ادرس رو بهش دادم .....قرار شد ساعت 5 بیاد سر خیابون ..........هر چی صبری خانم برای نهار صدام کرد نرفتم پایین دوست نداشتم چشم هام بیفته تو اون چشم های نامرد ....خودم رو مشغول لب تاب و نت کردم ....یه ذره هم با مریم اسمس بازی کردم تا ساعت 5 بشه .....با خودم تصمیم گرفتم این دفعه که با مهران رفتم بیرون بهش بگم که دیگه همه چی تموم بشه ....وجدانم قبول نمیکرد که کسی رو بذارم سر کار ....یه تاپ زیر مانتوم پوشیدم ....حوصله ی ارایش کردن رو نداشتم یه رژ کمرنگ صورتی زدم یه مانتو ی خیلی ساده با یه شال هم پوشیدم ....بهم میس انداخت که یعنی من دم درم ....سریع رفتم پایین ارمان خونه نبود خدا رو شکر مگر نه میخواست گیر بده کجا میری .....از صبری خانم خداحافظی کردم که برم ...- دخترم ساعت چند برمیگیدی ؟ میخواستیم بریم خرید ....- من تا یکی دو ساعت دیگه میام باشه ؟ میام که دوتایی بریم خرید - باشه ولی اقا ارمان به من گفت جایی نرید با هاتون کار داره رفت از سر کوچه چیزی بگیره اگه صبر کنی الان میاد .....- اگه اومد خونه بهش بگید هر کاری دوست داره بکنه من با هاش حرفی ندارم حتما میخواد بگه این ترم حذف شدی دیگه ....مهران سر کوچه منتظرم بود یه نکاهی به کوچه انداختم خلوت بود سریع سوار ماشین شدم اونم از ترسش سریع گاز داد ....- سلام عرض شد خوشگل خانم ....خیلی سرد جواب دادم - سلام ....- وای وای باز خانم عصبانیتشو اورده برای من اشکال نداره من صبورم ....- مهران حوصله ندارم ها با من کاری داشتی ؟- وا ساحل جان حالا چرا ان قدر عصبانی هستی ....داشتم همه ی حرص هامو سر این بدبخت در میاوردم ....- عصبانی نیستم بگو چی کارم داشتی ؟- اهان یه ذره به خودت مسلط باش میخوام ببرمت یه جای خوب ....- همچین میگی انگار من دیوانه ام ..... کجا ؟- صبر کنم خانم موشه میریم می بینی .....یه اهنگ قشنگ و شاد خارجی گذاشت نه من حرف زدم نه اون .....کم کم داشت از شهر خارج میشد ....استرس داشتم یعنی کجا میخواست من رو ببره ...- کجا داری میری ؟- چرا میپرسی ؟ صبر کن عزیزم خودت میفهمی ..... بهت میگم .... - تو الان باید به من بگی کجا داریم میریم نه بعدا ....- ساحل عزیزم اروم باشه مگه از من میترسی ؟دوست نداشتم فکر کنه من ازش میترسم برای همین سعی کردم خونسرد باشم - نه نمیترسم ولی دوست ندارم با یه نفر غریبه برم خارج از شهر ....غش غش خندید.....- غریبه ؟ کی گفته من غریبه هستم تو قراره زن من بشی ....این چی داره میگه همه ی و جودم رو ترس گرفته بود ....- حالت خوبه ؟ چی داری میگی ؟ کی گفته من قرار زن تو بشم ...- اه اه دیگه نشد ها الان داریم میریم یه جا که تو زن من بشی دیگه ....خدا مهران داره چی کار میکنه ... کجا میخواد من رو ببره ....تو چشم هام اشک جمع شد - خفه شو چی داری میگی نگه دار میخوام پیدا بشم ....دستم رفت طرف در که در رو باز کنم ولی اون زرنگ تر از اونی بود فکرش رو میکرد در رو قفل کرد ....- شیطون خانم میخواستی چی کار کنی ؟اشک هام همین طوری داشت می یومد ...از فکر اینکه مهران میخواد چی بلایی سرم بیاره داشتم دیوانه میشدم ....- مهران چی از جونم میخوای اخه ؟ هر چی پول بخوای بهت میدم ....- اه نه بابا حاضری چیز های دیگه هم بهم بدی ؟؟؟؟؟؟- خفه شو مهران بذار من برم ازت خواهش میکنم ....- نوچ نمیشه عزیزم هلویی مثل تو رو چه جوری ول کنم .... تازه فکر نمیکنم دوستام هم بتونند از تو دل بکنند حالا میریم اشنا میشی با هاشون ...یعنی مهران با دوستاش میخواستند به من ....وای خدا .... همیشه وقتی از این حادثه ها تو روزنامه میخوندم حالم بد میشد ....حالا قرار سر خودم بلا بیارن ....احمق .... یعنی این همه مدت مهران .....چه قدر من نفهم بودم ... وای خدا ترو خدا کمکم کن فردا مامان بابام میان من چه جوری تو چشم هاشون نکاه کنم اخه ....شروع کردم به گریه و داد و بیداد کردن تا شاید ماشینی از کنارمون رد بشه بفمه ....خیلی از شهر دور شده بودیم .....- ساکت باشه لعنتی ....- نمیخوام دست به من نزن کثافت .... یه دونه سیلی محکم زد تو گوشم ....دستم رو بردم به طرف صورتم ....دستم خونی شد از بینی داشت خون می یومد ....احمق بیشعور ....- درست حرف بزن ساحل خانم یه کاری نکن کار من و دوستام که باهات تموم شد یه بلای دیگه سرت بیاریم ...دوباره شروع کردم به داد و بیداد کردن .....اونم نامردی نکرد یه دستمال از پشت دراورد گرفت جلوی بینیم دیگه هیچی فهمیدم اروم چشم ها بسته شد ...چشم هامو که باز کردم همه جا تاریک بود فقط نور یه چراغ که اونم خیلی کمرنگ بود به چشم ها میخورد ....این جا کجاست ؟ ....تازه یادم اومد که مهران نامرد من رو اورده این جا ....نگاهی به دور ور کردم یه سالن دربه داغونی بود ....فقط چند تا طباب یه تخت چوبی کثیف این جا بود ....ترسم همه ی وجودم رو گرفته بود ....خدا یعنی مهران جدی جدی من رو دزدیده و میخواد بلا سرم بیاره ....صدای های مختلفی میومد .....صدای دعوا ....یعنی دارن سر من دعوا میکنند که کدوم اول من رو بدبخت کنند ....کیفم کنارم بود برش داشتم همچی سر جاش بود به غیر از موبایلم اه لعنتی .تو کیفم یه اینه ی کوچک داشتم ....اینه رو دراوردم خودم رو دیدم روی بینیم خونی بود کثافت بین چه بلایی سر من اورده ....باید یه کاری میکردم قبل از این که اون ها بخوان به هدفشون برسند ...یه پنجره ی کوچک ته سالن بود ....باید از اون جا فرار میکردم ولی ارتفاعش خیلی بلند بود ....یه نگاهی کردم هیچی نبود که بشه برم روش و قدم بلند تر بشه ....صدای در اومد ...سریع برگشتم به طرف جایی که نشسته بودم ....مثل قبل نشستم که شک نکنند ....یه پسره در رو باز کرد ....یه پسره جوون بودچون اتاق خیلی تاریک بود نمیشد فهمید چه شکلیه ...رفتم همه ی چراغ ها رو روشن کرد ....تازه قیافه اش رو دیدم به نظرم اشنا بود ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد که کجا دیدمش ....- خانم کوچلو زیاد فکر نکنند یه سال پیش من و شما با هم همکلاس بود یادت نیست ....هر چی فکر کردم یادم نیومد ....- چی از جونم میخواید ترو خدا بذارید من برم خانواده ام نگرانند ؟- نه با با خوبه گفتی ... چشم همین الان میذاریم بری فقط بعد از این که کارمون با تو تموم شد ....غش غش خندید ....خنده هاش داشت دیوانه میکرد ....از جام بلند شدم با پا محکم زدم تو ی شکمش ....اومدم سریع فرار کنم که از پشت بلیزم رو گرفت ...- کجا خانم خوشگله من زدی میخوای فرار کنی اره ؟ بیا این تقدیم با عشق ...یه مشت محکم زد تو ی شکمم که باعث شدم پرت بشم روی زمین ....- حقته دختری پرو .... از شدت درد ناله میکردم ....دستم رو بردم زیر مانتو م شکمم داغ بود انکار اب جوش ریختن روش ...سرم رو اوردم بالا یارو داشت میومد به طرفم ....نه اگه یه دونه دیگه از اون مشت ها بهم بزنه من نابود میشم ....اومد بالای سرم یه نگاهی بهم کرد ...- بلند شو بینم ....- نمیخوام ولی کن دیوانه نمیتونم بلند بشم ازت خواهش میکنم ولم کن ...درد شکمم امونم رو بریده بود نمیتونستم حرف بزنم ....- بهت گفتم بلند شو بیا روی تخت ...بهش التماس کردم اشک هام شر شر داشت میومد...- گریه نکن فعلا باهات کاری ندارم بیا روی تخت بشین برای خودت میگم ....یه ذره خیالم راحت شد ....- نمیخوایم گمشو برو ....- بیشعور انگار هر چی بهت لطف میکنم بد تر میکنی اره ...پاش رو گذاشت روی دستم ....جیغ رفت هوا ...- ولم کن دستم شکست ...- تا تو باشی دیگه بلبل زبونی نکنی .... مراقب خودت باش خانم کوچلو ... من و دوستام مخصوصا مهران .... امشب باهات زیاد کار داریم ها ....رفت در رو هم محکم پشت سرش بست .....اگه شدت دل درد نمیتونستم از جام تکون بخورم فقط اروم ناله میکردم ....درد شکمم از یه طرف درد دستم هم داشت بیشتر میشد ...بیشعور نمیگه پاش به اندازه ی پای غوله ..... دستم رو شکست ....جرائت نمیکردم مانتوم رو در بیارم ببینم شکمم چه شده میترسیدم اگه بینم حالم بد تربشه ....مطمئن بودم کلیه هام اسیب داده چون بدجور درد میکرد ...با هزار ناله تونستم اروم بخوابم رو ی زمین ....اگه میخوابیدم و خوابم میبرد این حتما هر کاری دوست داشتن میکرد ....دستم رو دراز کردم کیفم رو اوردم جلو تر ....هر چی توش بود ر ریختم زمین ....چیزی که به درد بخوره نداشتم ....یه شال تو کیفم بود از توکیف دراوردم ....پیچیدم دور شکمم تا شاید یه ذره از دردم کمتر بشه ولی نشد ....دستش بدجوری قوی بود ....این ها حتما میخوان هر چند دقیقه ای به نوبت بیان کتک بزنن ...اون از مهران که تو ماشین بهم سیلی زد این هم از این پسره ....چرا من هیچ کدوم از این ها رو نمیشناختم اخه ....سرکلاس ها تعداد دانشجو ها خیلی زیاد میشد شاید برای همین بود که اون ها من رو می دیدند ولی من اون ها رو نمیدیدم ....هر چند دقیقه ای شکمم بد جوری میسوخت ...اون تنها راهی که میتونستم فرار کنم رو هم از دست دادم چون دیگه عمرا بتونم با این درد از پنجره خارج بشم ....صدای جر و بحث میومد .....از صدای دادو بیداد اون ها من این اتاق ترسیدم ...بد جور داشتند با هم دعوا میکردن ....صدایی که داشت دعوا میکرد به نظرم اشنا اومد ....ان قدر که درد داشتم مخم یاری نمیکرد بفهمم صدای کیه ...حتی نمیدونستم ساعت چنده ...خدایا خودت کمکم کن .... دلم نمیخواد به گناه الوده بشم ....کاش مثل دختر های خیابونی بودم اون وقت دلم نمیسوخت ...............در باز شد مهران اومد تو ....دلم میخواست بلند میشدم تف میانداختم تو صورتش ...اما حیف که نمیتونستم ....اومد جلو مثل یه کاغذ لوله شدم بودم از درد ....اومد نشست کنارم روی زمین ....- خوبی جوجه خوشگل ؟جوابش رو ندادم با دستش دو طرف صورتم رو گرفت ...- چرا جوابم رو نمیدی عزیزم ؟ بهت قول میدم به خودتم خوش بگذره ....الان وقت اون این بود که تف بندازم تو صورتش ....اولش از کارم تعجب کرد ولی بهش یه سیلی محکم زد که گفتم پرده ی گوشم پاره شد ....دستم رو بردم طرف گوشم ...داشت خون می یومد .... - ببین سعی کن دختر خوبی باشی خوب ؟؟ بقیه ی دختر هام مثل تو میخواستن مقاومت کنند ولی نتونستند ....پس خودتو کنترل کن ... باشه ساحل جونم...دختر های دیگه .... یعنی مهران با دختر های دیگه هم همین کار رو میکرد ....- حالم ازتون بهم میخوره .... تو مثلا مردی ؟خندید ....- نه بقیه بهم میگن نامرد مخصوصا دختر های که اومدن این جا ....صورتش رو اورد جلوم ....محکم تو طرفم صورتم رو گرفت ......- من میرم بیرون یه ربع دیگه با ارش میام باشه خانم کوچلو ؟؟گریه کردم اونم با صدای بلند ....با صدای گریه ی من غش غش خندید ....- اخی میترسی اره ؟سرم رو انداختم پایین .....روی مانتو پر شده بود از قطر های خون و اشک .....طناب کنار تخت رو برداشت اومد جلو دست و پام رو محکم بست ....در رو بست و رفت .....دوباره وسایل های کیفم رو ریختم بیرون ....یه تسبیح کوچلو سبز رنگ از تو کیفم پیدا کردم ......شروع کردم به صلوات فرستادن ....هر دقیقه ای که میگذشت انگار یه قرن بود ....کمتر از ده دقیقه مهران و دوستش که الان میدونستم اسمش ارشه اومدن تو ..- خوب ساحل خانم عملیات رو شروع کنیم اره ؟ اول من یا ارش .....بغض گلوم دوباره ترکید بلند زدم زیر گریه ....- ترو خدا بهم کاری نداشته باشید من پاکم نمیخوام به گناه الوده بشم ...ارشه یه نگاه چپی بهم کرد ....- برو خودتو خر کن مگه میشه دختر خوشگلی مثل تو پاک باشه ...مهران اومد جلو از موهام گرفت بلندم کرد ....درد شکمم یادم رفته بود از زور ترس نمیتونستم چی کار باید بکنم ...- تا حالا کسی بهت گفته لب هات خیلی خوشگله ؟مهران خندید ....- ارش چه سوال هایی میپرسی ؟ خوب اره دیگه فکر کنم هزار نفر بهش گفتن مگه نه خانم موشه ؟......از طرز حرف زدنشون حالم داشت بهم میخورد ...کثافتا هیچی حالیشون نبود ...- اگه الان یه چاقو بهم بدید خودم رو بکشم بهتر از اینه که زیر دست شما بیفتم ....- اه یه چیزی هم از خانم شنیدم ... نمیخواد عزیزم خودکشی برای چی ...مهران یه ذره قدم زد و به ارش گفت :- ارش برو اون دوربین رو بیار که از این ساحل خانم گل چند تا عکس ناقابل بگیریم در حین عملیات ....تو دلم داشت دعا میکردم ....ارش رفت ولی چند دقیقه گذشت نیومد مهران حسابی عصبانی شده بود ...سرش رو از در برد بیرون با صدای بلندش ارش رو صدا کرد ...- ارش پس کدوم گوری موندی بدو بابا دلم اب افتاد ....کثافت انگار من غذاش بودم ...ارش سراسیمه اومد ....- مهران پلیس ....- چی پلیس ؟؟؟؟ چی داری میگی ؟- مهران پاشو وسایل هاتو جمع کن ... میگم پلیس اومد الانه که بریزن تو ... تعدادشون زیاد 



نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif