تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - کی گفته من شیطونم؟قسمت5پارت اخر
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی



.... فکر کنم ازاده کار خودشو کرد .... زهرش رو ریخت ... پاشو ما رو فروخت به پلیس ....از خوش حالی داشتم پرواز میکردم خدا یعنی من از دست این دو تا غول نجات پیدا کردم ....مهران دست هامو خیلی محکم بسته بود ....اون ها سریع فرار کردن ....به چند دقیقه نرسید که دو تا پلیس و چند تا مامور اومدن تو ....یکی از پلیس ها زن بود اومد جلو ....بازم از چشم هام اشک می یومد ولی این دفعه اشک شوق بود ....- دخترم حالت خوبه ؟؟؟ دیگه تموم شد گریه نکن ... بلایی سرت اوردن ... اون ها بهت ....نذاشتم حرفش رو ادامه بده می دونستم منظورش چیه ....- نه نه .... ولی حسابی کتکم زدن .... به شکمم ضربه وارد کردن اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم ...- خوب الهی شکر به اوژانس زنگ زدیم الان میرسه ....اومد جلو طناب رو باز کرد کمکم کرد که از جام بلند شم خدا رو شکر لباس و روسری داشتم مگر نه جلوی این همه پلیس ابروم میرفت ....با ناله گفتم :- خانم دستگیرشون کردید ؟- اره دخترم دیگه نگران نباش دستگیر شدن ما چند وقته دنبال این ها میگیریم تا این که چند روز پیش یکی از اون دختر هایی که مثل شما گرفتار شده بود ادرس این جا رو داد .... خدا خیلی دوست داشته که نذاشته بلایی سرت بیاد .... میدونی دختر هایی که گرفتار این گروه شدن چه بلایی سرشون اومده ... یا روانی شدن یا خودکشی کردن ....تنم شروع به لرزش کرد ....یعنی اگه این ها نمیرسیدن من باید چی کار میکرد ....- خانم ساعت چنده ؟- ساعت 2 شبه عزیزم ... درد داری اره رنگ پریده الان امبولانس میرسه ....آمبولانس که رسید ....سوار امبولانس شدم ... نمیتونستم دستم رو تکون بدم ...سر یع سرم بهم وصل کردن ......تازه متوجه شدم از شکمم خون اومده ....نمیدونم توی سرم چی بود که حس کردم داره خوابم میگره ...میترسیدم بخوابم ...- اقا ترو خدا از کنار من تکون نخورید من میترسم .... اگه اون ها بازم بخوان من رو بدزدن ....دست خودم نبود شروع کردم به گریه کردن ....- خانم اروم باشید ماشین پلیس پشت سر ماست .... ما کنارتونیم فقط یه شماره تماس به ما بدید تا برسونیم به دست خانواده اتون ....نمیتونستم زیاد حرف بزنم فقط شماره ی ارمان رو توی برگه ای که بهم دادن نوشتم ....- خانم داخل سرمتون امپول خواب اور تزریق کردیم پس اروم بخوابید ... فکر کنم شکمتون در اثر ضربه ای که خورده خونریزی کرده ....با نگرانی نگاش کردم .....پس اون همه دردی که داشتم الکی نبود ....ناخود اگاه دست دکتر رو گرفتم میترسیدم ....اونم هم با ارامش نگاه کرد ....چشم هام سنگین شد کم کم ....خدایا شکرت .......هر چی سعی میکردم پلک هامو باز نگه دارم نمیشد ....چشم هام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم .چشم هامو باز کردم ...نور لامپ اذیتم میکرد دوباره چشم هامو بستم ...یه یه ذره فکر کردم این جا کجاست ... از فکر اینکه نکنه دوباره من دزدیدن یه جیغ بلند کشیدم ....یه نفر اومد طرف چون نو ر اذیتم میکرد نمی تونستم کامل چهره اش رو ببینم ...اومد نزدیک تر فهمیدم ارمانه ...خیالم راحت شد با این که از بابت اتفاق هایی که افتاده بود خجالت میکشیدم ولی از دیدنش خیلی خوش حال شدم ....با نگرانی گفت :- چیه چرا جیغ کشیدی .... حالت خوبه ؟لباس هاش و موهاش خیلی نامرتب بود ....اولین بار بود ارمان رو این شکلی میدیدم ....همه ی مو هاش روی هوا بود ....چشم هاش قرمز بودن ....- من میترسم ارمان اگه اون ها دوباره بخوان من رو بدزدن من می میرم ....دستش رو مشت کرد ....- من پیشتم بعدشم اون ها الان تو بازداشگاه هستن نگران نباش ....سرش رو انداخت پایین با یه حالت خاصی گفت :- ساحل اون ها بهت .......متوجه منظورش شدم ، ارمان نباید این فکر رو میکرد ....- نه نه .... فقط کتکم زدن ... یه مشت زدن تو شکمم که ....گریه مانع شد که ادامه ی حرفم رو بزنم ....یه دستمال بهم داد ...- خیله خوب خیالم راحت شد ... نگران نباش من پیشتم باشه .....برای اولین بار ان قدر مهربون حرف میزد ولی مثل همیشه همون ارمان مغرور بود ....- ارمان ..... من .... من ...- نمیخواد تو ضیح بدی این بحث بمونه برای بعدا ...خیالم راحت شد حداقل نمیخواست الان دعوام کنه ....- مامان و بابا اومدن ....- نه هنوز شب بلیط دارن تا اون موقع تو هم مرخص میشه ...- الان میتونیم بریم ؟- نه باید چند تا ازت سوال بپرسن بعدش مرخص میشی ....سوزن سرم بد جوری اذیتم میکرد مخصوصا این که دستم هم ضرب دیده بود ....یه ذره تکونش دادم که باعث شد اخم بلند شده ...ارمان دوباره اومد جلو ...- چیه ؟؟ کجات درد میاد ....- دستم خیلی درد میاد ....- چرا ؟- اخه اون کثافت پاش رو گذاشت روی دستم ....از چشم هاش معلوم بود که هر لحظه داره بیشتر عصبانی میشه ....بازم دستش رو مشت کرد اون جلوم ...- اخه لعنتی من به تو چی بگم برای چی رفتی سوار ماشین اون بی همه چیز شدی ؟پس ارمان همه چی خبر داشت که با پای خودم سوار ماشین مهران شدم ...از چه طرفی درد داشتم و از یه طرفی دیگه حوصله دعوا و داد بیدا کردن ارمان رو نداشتم ....- ارمان ترو خدا اصلا حالم خوب نیست ....داد زد ...- معلومه باید هم حالت خوب نباشه .... کاریه که خودت کردی ....رفت بیرون در رو هم پشت سرش محکم بست ....سرم رو بردم زیر پتو ....خدایا شکرت به خاطر این که صحیح و سالم از خراب شده بیرون اومدم ....چند تا مامور اومدن ازم چند تا سوال کردن ....ارمان برگشت ....دستش یه پلاستیک بود پر از خوراکی ....پلاستیک رو گذاشت روی میز کنار تخت .....- بگیر بخور .....خدا خفت نکنه ارمان اگه یه ذره با حس بهم تعارف کنی اخه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...لب هامو پیچوندم ....- نمیخورم خودت بخور یه وقت ضعف نکنی میخوای داد بزنی ....یه نیشخندی زد ...- به جهنم خوب نخور ....به جایی این که بگه تو مریضی باید تقویت بشی میگه به جهنم ...عجب آدمیه ....دکترو پرستار اومدن زخم شکمم رو دیدن ...ارمان رفت بیرون .... بعد از این که کار دکتر و پرستار تموم شد دوباره اومد ....خدا رو شکر مرخصم کردن ....لباسام هم خاکی شده بود هم خونی ...- نمیشه بری برای من مانتو بیاری ....با تعجب نگاهم کرد ....- برای چی باید برم بیارم ؟- مگه نمیبینی خونیه ؟- نخیر نمیشه زود باش صبری خانم بیچاره پدرش دراومد دست تنها ....جای زخمم بدجوری می سوخت ....مثل جوجه اردک دنبال ارمان را افتادم ....چون من اروم میرفتم فاصله ام با اون خیلی زیاد بود ....خدا رو شکر حداقل در ماشین رو برام باز کرد ....با سرعت زیاد رانندگی میکرد.......نزدیک های خونه بودیم که از پرسیدم ....- ارمان ؟- هان ؟- بی ادب هان چیه بگو بله ؟- حوصله ندارم ها چی میگی ؟؟؟؟- امتحان ها رو صحیح کردی ؟سرش رو تکون داد که یعنی اره ....وای با تقلبی که کردم من رو انداخته ....- قبول شدم ...ابرو هاش رو داد بالا ....- چه جوری روت میشه این سوال رو بپرسی ؟؟؟؟ با اون تقلب قشنگت ....- ارمان خواهش میکنم حالا این دفعه رو ببخش قول میدم دیگه تقلب نکنم ...- نوچ نمیشه ....- ارمان اذیت نکن دیگه افرین ...- من نمره ها رو رد کردم میتونی بری تو سایت دانشگاه نمره ی قشنگ رو ببینی ..... ان شالله ترم دیگه قبول میشی .....عجب نامردی بود دیگه تا خونه صحبتی نکردم ....در ماشین رو باز کرد پیدا شدم ....- بیا این کیفت رو بگیر جلوی زخمت تا صبری خانم مانتوی خونیت رو نبینه بندهی خدا الان سکته میکنه ....خوب گفت اصلا حواسم به این نبود ...صبری خانم تا من رو دید زد زیر گریه ....- الهی قربونت برم تو کجا بودی اخه ؟ نمیگی من سکته میکنم ....اومدم جواب بدم که ارمان زود تر از من گفت :- صبری خانم خونه ی دوستش بوده موبایلش شارژ نداشه روش نشده به دوسش بگه .....من به میگه دروغ نگو اون وقت خودش چه جوری دروغ برای خودش سر هم میکنه ....- اره دیگه صبری خانم ببخشید شارژم تموم شد ...- اخه مادر یه خبری باید به ما میدادی من داشتم سکته میکردم اقا ارمان هم مثل مرغ پا کنده از این اتاق میرفت به اون اتاق .... ارمان سرفه کرد که صبری خانم ادامه نده .....پس دیشب ارمان هم نگرانم بوده .....اروم از پله ها رفتم بالا ...لباس هامو دراوردم انداختم تو حموم که صبری خانم بهم نگه چرا خونیه ...یه دوش سریع گرفتم ....تو حموم چند بار اشکم از دست این زخم لعنتی دراومد ....ان شالله دست دوتاتون بشکنه ....هم دست مهران هم دست ارش ....همه ی صحنه های دیشب اومد تو ذهنم ....برای همین سریع از حموم اومدم بیرون ...یه لباس خواب سفید پوشیدم.... که راحت باشم زخمم رو اذیت نکنه ...لباسه تا روی زانو هام بود....اخش راحت شدم ....لب تاب رو روشن کردم سریع رفتم تو سایت دانشگاه که ببینم ارمان چه نمره ی قشنگی بهم داده ....رمز و شماره ی دانشجویی رو وارد کردم .....سریع رفتم تو قسمت نمره ها ....باورم نمیشه قبول شده بودم پس ارمان تو ماشین چی میگفت ....بهم 15 داده بود ....سریع دویدم پایین ...خوش حال شدم اصلا توقع نداشتم که این نمره رو بهم بده ...ارمان لباس هاشو عوض کرده بود بالای صندلی بود داشت لامپ لوستر رو درست میکرد ....از پشت گرفتمش تکونش دادم ...یه متر پرید ...- وای ارمان مرسی ....- ولم کن دیوانه الان میفتم .... دفعه ی اخرت باشه که تقلب میکنی ها خندیدم ....دوباره پا هاش رو گرفتم تکونش دادم تعادلش بهم خورد منم نتونستم بگیرمش افتادم زمین اونم افتاد روی من ....دقیق افتاد روی زخمم ...- ای ... ای پاشو ارمان زخمم....چشم هاشو بسته بود استغر الله برادر چشم هاتو باز کن ....چون پشتش به من بود اصلا من رو ندیده بود ....تازه نگاهش افتاد به من ....نگاهش رفت به سمت گردن و سینه هام ....چشم هاش گرد شد ....وای خاک برسرم ببین من با چه لباسی اومدم پایین ....صورتم شد رنگ گوجه فرنگی ....- کجا رو نگاه میکنی بلند شو ببینم ....ای زخمم ....تازه به خودش اومد ....سریع بلند شد روی لباسم اون جایی که زخمی شده بود خونی بود ...- ببین چی کار کردی دیوانه لباسم کثیف شد ....صورتم اون هم قرمز بود ....فکر کنم تا حالا ان قدر به هیچ دختری نزدیک نشده بود ....- به من چه خودت پاهای من رو گرفتی ... از بس که مثل بچه ها فقط شیطونی میکنی ...بلیزش رو صاف کرد ....ای داد بلیز اون هم خونی شده بود ....ببین پسره ی هیز چه قدر به من چسبیده که بلیزش خونی شده ....ارمان تازه بلیزش رو دید یه لبخند شیطونی اومد تو صورتش ...اروم بلند شدم یه دستم رو گذاشتم روی زخمم یه دست دیگه ام رو هم گذاشتم جلوی یقه ام ....ارمان سرش رو بلند کرد خنده اش گرفته بود ولی با دیدن اخم من خنده اش رو خورد ....صدای صبری خانم میومد ...سریع از ترسم که صبری خانم نفهمه رفتم بالا ....تو پله ها بودم که ارمان صدام کرد ...- لباس هاتون عوض کن من بیام زخمت رو ببندم بدجوری داره ازش خون میاد .
چشم هام اندازه ی هندونه شد .... این چی گفت ...... - چی گفتی ؟؟؟ یه بار دیگه تکرار کن .... سرش رو گرفت بالا .... - دارم میگم برو لباست رو عوض کن من بیام روی زخمت رو ببندم ...الان با کوچک ترین چیزی هی خون میاد ..... اخم هام رفت تو از کی تا حالا ارمان از کار میکنه ..... - لازم نکرده .... یه محرم نامحرمی گفتن .... چشم ها درشت کرد ... - اصلا به من چه برای خودت گفتم .... رفتم بالا .... تو اتاق .... ببین لباس خواب نازنینم چه رنگی شده اه اه .... یه بلیز و شلوارک پوشیدم .... راست میگفت از زخمه بدجوری داشت خون می یومد .... اخه ساحل خنگ برای چی اون پانسمان رو باز کردی که این طوری بشه ... چند تا دستمال برداشتم اروم گذاشتم از زیر بلیز روی زخمم .... رفتم پایین ببینم صبری خانم چیزی داره بذارم روی این لعنتی ..... - صبری خانم ؟ سرش از اشپزخونه اورد بیرون .... - جانم مادر چیزی میخوای ؟ - الکل دارید ؟ - برای چی میخوای ؟ - دستم زخم شده میخوام یه ذره ضد عفونی بشه .... اشاره کرد که برم ازش بگیرم .... صدای زنگ خونه اومد .... یعنی کیه ؟؟؟ - بیا دخترم بگیر ... من برم در رو باز کنم دریا است حتما .... دریا این جا چی کار میکنه .... سریع فرار کردم برم تو اتاق که محکم خوردم به یه جسم محکم .... سرم رو بلند کردم ارمان داشت نگام میکرد .... رفتم عقب .... لباس هاشو عوض کرده بود - میشه بگی با این سرعت کجا داری میری ؟؟؟؟ - مگه نمیبنی دریا داره میاد ؟ - خوب بیاد مگه چیه ؟ - بابا خوب الان میفهمه دیگه ... به شکمم اشاره کردم ... - اهان خوب من که بهت گفتم بذار من پانسمانش کنم .... - مگه وسیله هاشو داری ؟ - اره بیا بریم تو اتاقم برات ببندم ..... چاره ای دیگه نداشتم اگه دریا میفهمید خیلی ناراحت میشد .....مخصوصا حالا که دیگه حامله بود .... رفتم تو ارمان .....وقتی وارد شد در رو هم پشت سرش بست ..... نشستم روی تخت ..... درکمدش رو باز کرد از تو یه پلاستیک کوچک وسیله های پانسمان رو اورد بیرون ..... اومد نشست روبه روم روی زمین ... یه ذره پنبه برداشت بتادین ریخت روش .... - بلیزت رو بزن بالا .... با این که خجالت میکشیدم ولی چاره ای دیگه نداشتم .... اروم گوشه ی بلیزم رو زد بالا ..... دستمال هایی رو که گذاشت بودم روی زخمم برداشت به ارومی پنبه رو گذاشت روش .... دلم بدجوری ضعف رفت یه جیغ بلندی زد .... - ای میسوزه چی کار کردی ؟ - بابا یه ذره اروم تر الان دریا میاد تو اتاق .... خوب چی کنم باید ضدعفونی بشه دیگه ..... یه ذره اشک هام اومد ..... اصلا به من نگاه نمیکرد فقط حواسش به زخم بود .... بعد از این که زخم رو پانسمان کرد از جاش بلند شد ... - پاشو تموم شد یادت باشه فردا بریم بیمارستان یه بار دیگه دکتر پانسمانش کنه ..... - مرسی .... از اتاق اومدم بیرون خوشبختانه دریا هنوز نیومده بود بالا ..... رفتم دستشویی دست هامو شستم ..... به اینه نگاه کردم بدجوری رنگم پریده بود ...... دریا تنها اومده بود .... با کمک هم یه ذره دکور خونه رو عوض کردیم البته ارمان هی اشاره میکرد که چیز سنگینی برندارم .... خیلی خوش حال بودم از این که مامان و بابا بعد از چند ماه میخوان برگردند ... نهار که خوردیم من و دریا رفتیم بالاهم اون یه ذره استراحت کنه هم من .... دلم بدجوری بی طاقت شده بود ...
همش منتظر بودم که شب از راه برسه بریم فرودگاه ...
یه مانتوی خوش رنگ قهوه ای پوشیدم ....یه شال کرم رنگ هم از تو کشویی دراوردم .... رفتم جلوی اینه یه ارایش خوشمل کردم سعی کردم زیاد غلیظ نباشه که بقیه بهم تذکر بدن.... یه بوس مامانی برای خودم تو اینه فرستادم ..... حسابی برای مامان و باباخوشگل کرده بودم .... دریا از پایین داشت هی غر میزد .... کیفم رو برداشتم رفتم پایین .... - اه دریا بابا چه خبرته خوب داشتم حاضر میشدم دیگه .... - از دست تو .... تو یه ساعته داری حاضر میشی .... صبری خاتم قرار شد خونه بمونه .... رفتیم تو پارکینگ .... به فرزاد سلام کردم مثل همیشه با خنده جوابم رو داد .... کاش ارمان هم مثل فرزاد بود .... ارمان هم تیپ قشنگی زده بود ولی طبق معمول اخم همیشگی روص صورتش بود .... قرار شد دریا و فرزاد با هم بایه ماشین بیان؛ ما هم با یه ماشین دیگه ... تو راه فرودگاه دلم تو دلم نبود ... ارمان هم متوجه استرس من شده بود ....دکمه ی ظبط رو روشن کرد ..... نمی خوام ی لحظه تو دنیا نباشیمحاله بزارم ک از من جداشیدوست دارم اما تو باور ندارینه باور ندارم تو دوستم نداریاگه قسمت اینه کنارت نباشمدیگه دوست ندارم ی شب زنده باشمبزار توی ِ دستات بازم جون بگیرماگه تو نباشی از این خونه میرمتو حقی نداری بخوای بد بشی بامناز این فکر رفتن باید رد بشی بامنتو حقی نداری بخوای بد بشی بامناز این فکر رفتن باید رد بشی بامنمی ترسم نتونم ک طاقت بیارمبدون تویه قلبت هنوز موندگارممیدونی نباشی چقدر غصه دارممی ترسم نتونم ک طاقت بیارمبدون تویه قلبت هنوز موندگارممیدونی نباشی چقدر غصه دارمتو حقی نداری بخوای بد بشی بامن.از این فکر رفتن باید رد بشی بامنتو حقی نداری بخوای بد بشی بامناز این فکر رفتن باید رد بشی بامنتو حقی ندارینداری .. نداریتو حقی نداری بخوای بد بشی بامناز این فکر رفتن باید رد بشی بامنتو حقی نداری بخوای بد بشی بامناز این فکر رفتن باید رد بشی بامن به به پس ارمان هم از این اهنگ ها گوش میاد .... اهنگ قشنگی بود خوشم اومد نه زیاد شاد بود و نه زیاد غمگین .... هر چی میرفتیم این ترافیک لعنتی هم بیشتر میشد .... شیشه رو دادم پایین .... دستم رو بردم بیرون تا یه ذره حال م عوض بشه ..... - دستت رو بیار تو الام ماشین بهش میزنه .... خوب گفتی مگر نه نمیدونستم این ارمان فکر کرده من بچم که همش بهم تذکر میده .... ما از دریا و فرزاد جلوتر بودیم برای همین زود تر اون ها رسیدیم ... ماشین رو تو پارکینگ گذاشت رفتیم به طرف سالن انتظار .... احساس کردم الانه که قلبم بیاد تو دهنم .... - برو بشین روی صندلی من ببینم کی میرسند .... بعد از چند دقیقه دوباره برگشت .... - نیم ساعت دیگه میرسند .... تو فکر بودم ... - ای وای یادم رفت .... بهش نگاه کردم ... - چی رو یادت رفت ؟ - دسته گل خریده بودم ... جا موند توی ماشین .... بدون اینکه منتظر جواب من باشه رفت که دسته گل رو بیاره .... خوب یادش مونده من که اصلا حواسم به دسته گل نبود .... دریا و فرزاد دیر کردن ... زنگ زدم به گوشیه ی فرزاد .... - پس چرا نمیاید ؟؟؟؟؟ - ساحل ما تو فرودگاهیم .... دریا حالش بد شد رفتیم دستشویی الان میایم اخی الهی قربونش برم هنوز فسقله نیومده داره مامانش رو اذیت میکنه ... ده دقیقه طول کشید تا اقا ارمان برگرده .... انکار رفته گل بچینه ... اومد یه دسته گل خیلی خوشگل و بزرگ دستش بود فکرکنم کلی پولش رو داده بود .... نگاه های دختر ها رو میدیدم که چه جوری به ارمان نگاه میکردن .... خوب الان اگه یه پسری به من نگاه میکرد ارمان من رو میکشت .... - ارمان دختر ها رو نکاه گن چه جوری دارن بهت نگاه میکنند ؟ خیلی خونسرد گفت : - بذار ان قدر نگاه کنن تا چشم هاشون دربیاد ... هر پسر دیگه ای اگه بود کلی شماره میگرفت ..... خوشمان اومد یعنی ارمان بهشون تو جه نمیکنه .... پاشو یه ذره بریم جلوتر تا دریا و فرزاد بیان .... تو فرودگاه خیلی شلوغ بود برای این که همدیگر رو گم نکنیم چسبیده بودم بهش ..... گم شدن بهانه بود میخواستم نگاه های این دختر های رو کنترل کنم .... از دور یکی از استاد های دانشگاه رو دیدم .... بلیز ارمان رو گرفتم .... - ارمان ... استاد محمدی ؟ اونم بد تر از من زود هل شد ... - کو ؟؟؟؟ کجاست .... - اه ان قدر ضایع بازی دراوردی اومد طرفمون .... کاری که نباید میشد شد بلاخره یکی من و ارمان رو با هم دید .... استاد محمدی یکی از استاد های خوش اخلاق دانشگاه بود .... قبل از اینکه اون سلام بده پیش قدم شدم سلام داد ..... ارمان هم سریع سلام داد .... - سلام خانم .... اقا ارمان خوبی ؟ دیگه فکر کنم کلاس هات با من یکی نیست .. که به ما سر نمیزنی ... - بله دیگه اقای محمدی این ترم تموم شد دیگه فکر نمیکنم برای ترم جدید کلاس بردارم .... محمدی یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به ارمان .... - اقا ارمان نگفته بودی با دانشجو هات رابطه داری ... ای بابا هنوز نرسیده برای ادم حرف درست میکنند ..... اومدم جوابش رو بدم که ارمان زود تر از من گفت : - نه اقای محمدی ایشون دختر عموی بنده هستند ولی تو دانشگاه هیچ کس از این موضوع اطلاع نداره .... اگه شما هم لطف کنید به کسی چیزی نگید ممنون میشم .... استاد محمدی مرد خیلی بزرگ و خوبی بود .... - باشه پسرم خیالت راحت باشه به کسی نمیگم ..... با خنده رو به من کرد و گفت : - پس خوش به حالت شده که پسر عموت استاده ... - نه بابا استاد اصلا بهم نمره نمیده .... ارمان کلافه شده بود ..... - ببخشید اقای محمدی ما دیگه باید بریم شرمنده .... - خواهش میکنم پسرم خیالت راحت باشه .... برید به سلامت .... منم ازش خداحافظی کردم رفتیم یه ذره جلو تر که ارمان گفت : - میمردی یه ذره زود تر خبر میدادی ؟ - وا به من چه تو کند ذهنی دیر متوجه شدی .... یه اخم وحشناکی بهم کرد که ساکت شدم .... دوباره نشتیم رو ی صندلی ها تا این خانم خوشگله ها اعلام کنند کی مامان و بابای گرامی من میان ... دریا و فرزاد هم رسیدند .... زیر گوش دریا گفتم : - مامان و بابا میدونند تو حامله ای - اره میدونند .... وای ساحل دل و رودم اومد بیرون .... همش حالم بد میشه- عیبی نداره بابا چند ماه اینطوری هستی بعدش اون خوشمل خاله بیاد راحت میشی .... پرواز ها رو اعلام کردند .... از جامون بلند شدیم .... ارمان و فرزاد زود تر رفتند تا بتونند پیداشون کنند .... من و دریا هم پشت سرشون رفتیم .... از خوش حالی داشتم پر در میاوردم ...
از دور مامان و بابا رو دیدم به سمتشون پرواز کردم ....
بعد از کلی گریه و خوش حالی بلاخره سوار ماشین شدیم .... قیافه ی هر دو تاشون خیلی عوض شده بود ..... بابا لاغر شده شد بود و مامان کمی پیر ... الهی بمیرم براشون که کلی سختی کشیدند ... تو ماشین من و بابا و مامان پشت نشستیم ... یکی از دستام تو دست مامان بود و دست دیگرم تو دست بابا .... از این که بابا خوب شده بود کلی خوش حال بودم .... اشک هام همین طوری از خوش حالی می یومد .... مامان اشکام ها پارک کرد .... - عزیزم بسه دیگه ببین چشم هات چی شد دیگه گریه نکن باشه ... با بغض گفتم : - باشه ..... رسیدیم خونه .... صبری خانم هم مثل من اصلا نمیتونست خودش رو کنترل کنه .... از بغل مامانم تکون نمیخورد .....با صدای بلندی گفتم: - مامانی ... بابایی .... خوش اومدید به خونتون ..... ارمان لبخند زد چه عجب ما خنده ی این گل پسر رو دیدیم .... - مامان چه حسی داری میخوای مامان بزرگ بشی ..... دلم برای خنده اش تنگ شده بود رفتم بغلش بوسش کردم .... - حس خیلی خوبی الهی فدات بشم ... ساحل جان عزیزم پام شکست ها ... از روی پاش بلند شدم .... رفتم روی پای بابا نشستم .... - بابا ... مامان که من رو بغل نکرد شما من رو بغل کن ... سرم رو چسبوند به سینه اش .... یه ارامش خاصی گرفتم .... ارماشی که بعد از چند ماه دوباره خدا بهم داد .... - بابا جون اجازه میدی من برم لباس هامو عوض کنم .... بلند شدم جلوش ایستادم .... - بله سروم بفرمایید .... خندید ... مامان هم همراش بالا رفت که لباس هاشون عوض کنند .... یکی از چمدون ها رو بلند کردم تا وسط های راه بردم .... یه دفعه احساس کردم بلیزم خیس شد .... اه لعنتی حتما باز خون اومد .... اومدم دوباره بلند کنم که ارمان رو کنار خودم دیدم .... - کی به تو گفت چمدون رو بلند کنی ؟؟؟؟؟ همچین با اخم حرف میزد انگار قتل کرده بودم .... - گفتم شاید چمدون هاشون رو لازم داشته باشن .... یه جوری نگاهم کرد که دلم میخواست بپرم اون اخمشو بوس کنم .... به قول مریم وقتی اخم میکرد خوشگل تر میشد .... - میشه بگی پس من اینجا چی کارم ... .. دستتو بردار خودم چمدون ها رو میبرم بالا .... چمدون رو با یه حرکت سریع بلند کرد برد طبقه ی بالا .... منم پشت سرش رفتم که برم توی اتاقم .... سریع لباس هامو عوض کردم .... مانتوم رو زدم به چوب لباسی ... پانسمان رو دراوردم یه چند تا دستمال گذاشتم روش .... تو راهرو بودم که مامان اومد ... مثل همیشه تیپ زده بود .... - مامان جونم چرا روسری سر کردی ؟ لپم رو کشید ... - یعنی سر نکنم ارمان اینجاست .... اهان یعنی برای ارمان سر میکرد الهی قربونش برم .... ای خدا یه کاری بکن ارمان به من و مامانم محرم بشه .... از فکر هایی که تو ذهنم اومد خنده ام گرفت .... - بابا نیومد ؟ - چرا عزیزم الان میاد رفت یه دوش بگیره .... میز شام رو با کمک صبری خانم چیدیم منتظر بودم که دریا و فرزاد تشریف بیارند .... صبری خانم از ذوقش چند مدل غذا درست کرده بود .... ارمان تو اتاقش بود صداش میومد که داشت با کسی حرف میزد ... اخر سرم متوجه نشدم اون شب داشت با کی حرف میزد .... بلاخره فرزاد و دریا هم اومدند ...... حالش کمی بهتر شده بود ولی بازم رنگ پریده بود .... - ساحل جان میری ارمان رو صدا کنی .... - باشه مامانی الان میرم ... لباس هام صاف کردم در زدم .... - بفرمایید ... رفتم تو اتاقش مثل همیشه مرتب بود .... - کاری داشتی ؟ - اره میز شام اماده است نمیای .... - چرا تو برو من الان میا م ... نگاهم افتاد به میز .... یه عکسی روی میز بود کنجکاو شدم ببینم کیه .... - چرا پس نمیری ؟ برو منم الان میام ... باید به خدمت اتاقش برسم ببینم کی بود عکسه .... تا برنج و خورشت ها رو بریزیم اقا تشریف اوردن .... کنار هم شام خوریم ... شب خیلی خوبی بود .... مامان از دریا خواسته بود که ترتیب یه مهونی بزرگ بده .... دریا به همه ی فامیل خبر داده بود که فردا شب شام همه بیان خونه ... بعد از شام ضرف ها رو شستم .... صبری خانم هم تند تند خشک میکرد میذاشت توی کابینت .... برای همه چای ریختم بردم تو هال .... از بابا شروع کردم تا اخرین نفر که ارمان بود ... سینی رو گذاشتم روی میز ... - خوب مامان برای من سوغاتی خریدی دیگه ؟؟ مامانم خندید .... - اره عزیزم برای همه اوردم .... البته برای تو بیشتر اوردم .... - میسی مامان جونم ..... میخواستی اصلا برای دریا و بچه اش چیزی نیاری ...- دخترم از الان حسودی میکنی ...سرم رو تکون دادم که یعنی اره ... ساعت نزدیک های 2من همش دلقک بازی دراوردم .........بابا از جاش بلند شد ... - خوب دیگه اگه اجازه بدید من برم یه ذره بخوابم که دارم میمیرم .... - وا بابا جون خدا نکنه برید با خیال راحت بخوابید که دختر کوچکه فردا همه ی کار هارو خودش انجام میده ..... - اوی دریا چی داری برای خودت میگی ؟؟؟؟؟؟ مامان خندید ... - به به شما که هنوز هم دعوا میکنید .... دریا جان مادر پاشو برو تو اتاق ساحل یه ذره استراحت کن زن حامله که نباید ان قدر بشینه .... - مامان هوشنگ خانم رو دیدی 4 ماه حامله بوده خودش نمیدونسته .... همه خندیدند به غیر از دریا که سرش رو انداخته بود پایین ... - باشه دیگه ساحل خانم دارم برات ...... قرار شد دریا و فرزاد امشب بمونند .... چون مامان خسته بود خودم پتو متکا ها رو بردم پایین که توی هال بخوان ... - دریا میگم میخوای بیا بالا تو اتاق من بخواب.... یه خنده ی شیطونی زد ... - نخیییرم میخوام پیش شوهرم بخوابم ....... از بابت دریا و فرزاد خیالم راحت شد ...روی تخت دراز کشیدم ذهنم رفت به حال دیشبم ...
ان قدر خوابم میومد که اصلا حوصله ام نیومد یه لباس خواب بپوشم همین طوری خوابیدم ...
صبح سریع از خواب بلند شدم از ارایشگاه وقت گرفتم که برای مهمونی شب اماده باشم ..... لباس هامو پوشیدم یه صبحونه ی سریع هم خوردم چون قبل از ارایشگاه کلی کار داشتم .... سوییچ از روی جا کفشی برداشتم .... به صبری خانم گفتم که اگه مامان بیدار شد بهش بگه که من رفتم ارایشگاه سر راه رفتم یه گردنبد و دستبندی که به لباسم بخوره خریدم .... به مریم زنگ زدم .... اون رو هم برای شام امشب دعوت کردم .... یه اهنگ با حال برای خودم گذاشتم و گاز دادم به طرف ارایشگاه ..... ارایشگاه به قدری شلوغ بود که فکر کنم تا فردا صبحم کارم تموم نشه .... روی صندلی نشستم تا نوبتم بشه برای اصلاح صورت و ابرو .... قضیه ی مهمونی برای ارایشگره گفتم ازش خواستم که زود تر کارم رو انجام بده ........ اصلاح صورتم تموم شد نوبت به ابرو هام رسید .... دوست نداشتم ابرو هام رو زیاد نازک کنم برای همین هر چند دقیقه یک باری بهش میگفتم که مواظب باشه .... اعصاب بیچاره رو خورد کردم .... نوبت به موهام رسید ..... نمیخواستم زیاد مدل بگیره ....فقط یه ذره برام فر کرد ..... رنگ لباسم رو بهش نشون دادم ....متناسب با اون رنگ ارایشم کرد .... ارایش غلیظ رو دوست نداشتم ..... منتظر موندم تا ببینم این خانم ارایشگر ما رو تبدیل به چی کرد سفید برفی یا هیولا ..... کارش که تموم شد از روی صندلی بلند شدم به خودم تو اینه نگاه کردم ....نه انگار خوشگل تر از سفید برفی شدم .. صورتم خیلی تغیر کرده بود .... از دیدن صورت صاف و سفید خودم خوشم اومد ..... با این که خیلی کم ارایشم کرده بود ولی صورتم عوض شده بود .... - خانومی لنزم هم میخوای ؟ هر چند چشم های خودت لنز خدایی .... - نمیدونم به نظر شما بذارم ؟؟؟؟؟؟؟ یه دونه از چشم هام رو لنز عسلی گذاشت بدک نشد اون یکی چشمم رو هم گذاشت ..... کارم که تموم شد پول لنز و اصلاح رو حساب کردم ... سوار ماشین شدم چون لنز داشتم همه رو تار میدیدم .... چند بار نزدیک بود که تصاف کنم .... خونه که رسیدم همه چی در هم بود بیچاره حتما پدر صبری خانم و مامان دراومده دست تنها .... بی سر و رو صدا رفتم تو اتاقم ... ساعت نزدیک 7 بعد از ظهر بود .... چه قدر این ارایشگاه وقتم رو گرفت .... کفش های مشکی پاشنه بلند رو از جعبه دراوردم .... موهام رو با کش بالا بستم تا وقتی خواستم لباسم رو بپوشم خراب نشه ... لباس رو پوشیدم با سختی زیپش رو کشیدم بالا .... پیرهنه تا روی زانوم بود .... کارم که تموم شد موهامو باز کردم ریختم روی شونه ها م .... عجب جیگری بودم خودم خبر نداشتم .... یه ذره رفتم عقب تر از اینه تا بتونم خودم رو کامل ببینم ..... رنگ بنفش خیلی بهم میومد .... دستبند و گردنبند رو از تو کیفم دراوردم انداختم ..... دیگه هیچی لازم نداشتم .... یه ذره رژم رو پرنگ تر کرده بودم .... الان پرهام من رو اینطوری ببینه ول کنم نیست دیگه .... تو راهرو دریا رو دیدم .... چند دقیقه بهم خیر شد ... - اویی دریا کجایی ؟ - وای ساحل چه قدر خوشگل شدی بیشعور نمیگی یه ذره هم به فکر من باشی ... رفتم جلو صورتش رو بوس کردم ... - دریا تو که از من خوشگل تری .... توی بعضی از اجزای صورت دریا خیلی بهتر از من بود .... - بچه خر میکنی خوشگل خانم ... لباست من رو کشته .... یه چشمک زدم .... - سلیقه ی اقا ارمان قشنگه ؟؟؟؟؟؟؟ - بابا ایول جدی اون انتخاب کرده ؟ خیلی خوشگله .... فرزاد داشت از پایین صداش میکرد .... - ساحل نمیخوای روسری سر کنی ؟؟؟؟؟؟ - چرا یه شال سر میکنم .... - افرین خواهر کوچکه من برم بالا که حسابی حالم داره بد میشه .... رفتم پایین بابا داشت میوه ها رو میچید .... - اه بابایی شما چرا دارید میچینید ؟؟؟؟ میوه ها رو از بابا گرفتم چیدم .... ارمان باز بالای صندلی بود داشت چراغ های لوستر رو درست میکرد .....چه علاقه ای به درست کردن لامپ داره ..... میوه ها که تموم شد رفتم نشستم روی مبل .... ارمان اصلا حواسش به من نبود که من اونجا نشستم .... کارش که تموم شد برگشت به طرف من ... تازه نگاهش افتاد به من چشم هاش یه برق خاصی زد .... تا حالا چشم هاش رو اینطوری ندیده بود....چه حالی میده با کله بخوره زمین من بهش بخندم .... صدای زنگ خونه اومد .... رفتم به طرف ایفون .... مریم بود دررو براش باز کردم ... برگشتم دوباره نشستم سر جام .... ارمان هنوز بالای صندلی بود .... - کی بود ؟؟؟؟؟ - مریم .... یه ذره نگاهم کرد ... - کدوم مریم رو میگی ؟ - وا مگه ما چند تا مریم داریم خوب دوستم رو دارم میگم دیگه .... - وای ساحل چرا دوستت رو دعوت کردی اون که من رو تا حالا این جا ندیده تازه دو هزاریم افتاد که مریم نمیدونه ارمان پسر عمومه ..... الان بیچاره ارمان رو ببینه سکته کرده .... صدای حرف مریم میومد که داشت با مامان حرف میزد .... - خاک بر سرت دو دستی ساحل ... - بی ادب این چه طرزه حرف زدنه ... بیا پایین حالا مثل مجسمه مونده اون بالا .... هول شده بود نمی یومد پایین ... ای خدا این پسر چه قدر بامزه بود ....حسابی خنده ام گرفته بود ولی خودم رو کنترل کردم سریع از روی صندلی پرید رفت بالا تو اتاقش ..... نمیدونستم چه جوری باید به مریم بگم که زیاد از دستم ناراحت نشه .




نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif