تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید5((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
چهارشنبه 13 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
سلاام
اینم قسمت5
بچه ها به خاطر این دفعات قبلی نمیتونستم زیاد بزارم چون ارور میداد میگفت که بیشتر 60 کیلوبایت نمیشه!!
منم تازه فهمیدم مشکلشو چجوری برطرف کنم
ادامههه

به اینجا که رسید وارد کوچه ی صدف اینا شدیم

- همین کوچس دیگه؟

- اره عزیزم همون خونه در مشکیس

-اوکی

جلوی در نگه داشتمو گفتم :خوب دیگه شرت کم

- منظورت همون خیر بود میدونم هانی!بیا بالا باو فکر کردی میذارم همین جوری بری؟؟؟؟؟

- نه منظورم که همون شر بود ولی باید برم خونه گرسنمه

یهو صدف چشاش برقی زد و گفت:پس باید ناهار بیای خونه ی ما بخوری بدو پیاده شو مرواریدددددد

اه بهونه بهتر از این نبود اخه؟بابا باید برم اداره!حالا جوابه اینو چی بدم من!میترسم ناراحت شه خوب منم که گشنمه میرم یه دلی از عذا در میارم یه ناهار مجانیم میوفتم دیگه زودی هم میام بیرون اره همینهههه

- باشه برو من ماشینو پارک کنم میام

با ذوق و شوق گفت:نپیچونیا بدو بیا

خدایا ببین سابقم پیشه اینم خرابه

لبخند عریضی زدم و گفتم:باشه بابا اومدم

سریع ماشینو پارک کردم و وارد شدیم.خونه ی صدؾ اینا تو طبقه ی سوم یه ساختمون 5 طبقه بود.بعد از پیاده شدن از اسانسور توطبقه ی سوم صدؾ سریع کلید انداخت و درو باز کرد و رفتیم داخل

صدؾ:مامانیییییییییی کجایی که مهمون داریم

با صدای داده صدؾ مامانیه صدؾ سریع از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:بچه چه خبره مگه سر اوردی؟

این دفعه من جوابشو دادم:بله سره دوستش مرواریدو اورده سلام مامانیه صدؾ مامانیه منم میشید؟

خدا میدونه که چقدر این زنه دوست داشتنی رو دوست داشتم اون موقع ها خونه ی صدؾ اینا زندگی میکرد منم که هر روز تلپ بودم اونجا واسه همین همیشه منو صدؾ پیشه مامانی بودیم اونم ماهارو خیلی دوست داشت فکر نمیکردم که منو یاد باشه

- سلام دخترم خدا نکنه بله که مامانیه شمام میشم

سپس رو به صدؾ که میخواست یه چیزی بگه گفت:صدؾ دوستتو معرفی نمیکنی؟چهرش خیلی اشناش مادر

صدؾ با شور و ذوق گفت:مامانی این همون مرواریده که همیشه خونه ی ما بود همیشه با هم بودیم همیشه ...

مامانی نذاشت ادامه حرفشو بگه و سریع گفت:وایییییی باورم نمیشه اون دختره شرو شیطون این قدر بزرگ شده باشه و سریع با یه حرکت منو تو اؼوش کشید.تو اؼوشش حسه خیلی خوبی داشتم که یهو این صدفه پارازیت خودشو انداخت وسط

- ههههههوی مروارید بیا این ور ببینم که هنوز دو مین نشده اومده داری مامانیمو ازم میگیری؟؟؟؟

با خنده از اغوشه مامانی جدا شدم و رو به صدؾ گفتم:کور شود انکه نتوان دید 

صدف به طرفم خیز برداشت که مامانی سریع اومد جلومو رو به صدؾ با اخم ساختگی گفت :

- اینن چه طرزه پذیرایی از مهمونه؟ؼذا هم سرد شد بذارید بعده ؼذا الانم برید لباساتونو عوض کنید

هر دو چشمی گفتیمو به طرفه اتاقه صدؾ حرکت کردیم وارد اتاق که شدیم خودمو انداختم رو تخت و گفتم

- چه ملوسه اتاقت

- مثله صاحبش

- عزیزم اینجا دستشویی نیستاااا

سریع یه بالشت برداشتو خواست پرتاب کنه سمتم که سریع گفتم:تو رو خدا بعد غذا گشنمه بزار انرژی داشته باشیم صدف که قانع شده بود چشم غره ای واسم رفتو گفت بعدن به خدمتت میرسم با خنده لباسامونو در اوردیم خوبه که همیشه زیر مانتوم لباسه خوب تنمه هااااا!پوووووووووؾ وارد اشپزخونه که شدیم بوی قرمه سبزی مستم کرد

- دسته گلت در نکنهههههههههههه مامانی من که مردم از گشنگی !

سریع نشستمو یه بشقاب برای خودم ؼذا کشیدمو تا تهشو خوردم

صدؾ:نترکی

- تو حواست به خودت باشه نه منه باربی چون باربیا نمیترکن

- پاشوبابا بریم بیرون بسه خوردن

بلند شدم و از مامانی تشکر کردمو با صدؾ رفتیم رو مبلا نشستیم

هی وای من!من دیرم شدددددددد یهو سیخ شدم

- صدؾ باید برم دیرم شده وایییی الان بابا میاد

- یه ذره دیگه بمون خوب

- با عجله از جام پاشدمو گفتم مرسی صدفی بازم مزاحمتون میشم

سریع لباسامو تنم کردمو بعد از خداحافظیه سرسری سوار ماشین شدمو به طرؾ خونه حرکت کردم!وقتی رسیدم خونه لباسای فرممو پوشیدمو به طرفه اداره راه افتادم ...بعد از پارک کردنه ماشین به طرؾ در ورودی رفتم سرباز دمه در برام احترام گذاشت خیلی جدی و محکم وارد شدم وقتی لباسه فرمم رو میپوشم یه ادمه جدید میشم یه ادمه سنگی یه ادمه بی احساس که با احدی شوخی نداره همه به شدت ازم حساب میبرن واخلاقمو میدونن به سمت اتاقه سرهنگ)پدر(حرکت کردم با زدن چند تقه به در و صدور اجازه ی ورود وارد اتاق شدم و پاکوبیدم و احترام گذاشتم

- سلام جناب سرهنگ

- سلام سروان بیا بشین

با قدم های محکم رفتم و نشستم

- خوب چه خبر سروان؟

- امروز روزه خاصی نبود و اتفاقه خاصی هم نیفتاد ولی فهمیدم چند تن از دوستانم توی این دانشگاهن و با وجوده اونا کاره منم اسونتر میشه و میتونم اطلاعات زیادی ازشون کسب کنم

- خوبه گزارشتو کامل منم برام بیار میتونی بری

بلند شدم و دوباره احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم و به طرفه اتاقه خودم حرکت کردم کش و قوسی به بدنم دادمو دستامو کشیدم وای تمومه بدنم خشک شدهههه اوپس هوا هم که تاریک شد.تا الان داشتم به کارام رسیدگی میکردم بهتره دیگه برم خونه!سریع وسایلمو جمع و جور کردمو کیؾ و وسایلمم برداشتم و اومدم بیرون و به طرفه ماشین حرکت کردم!اوه اوه این جا رووووووو نامرد زده ایینمو ترکونده!بیشوره بی شخصیته الاغغغغ باید بره گاری برونهههههههههههه نهه اصلا ماشین لباس شویی باید سوار شه نهههههه اصلا باید سواره گاو و گوسفند شهههههه همین جور داشتم به این دیوونه ای که زده و در رفته فحش میدادم که یهو با صدایی 6 متر پریدم هوا !

- خانم فحشاتون تموم شد بنده کارمو بگم اگرم تموم نشده ادامه بدید 

سریع چادرمو جلوشو با دست گرفتم که معلوم نشه پلیسم نمیدونم چرا دلم نمیخواست بدونه صورته پسره رو نمیتونستم درست ببینم چون تو تاریکی بود ولی برقه چشماش که با شیطنت بهم زل زده بودو کامل تشخیص دادم!یهو یاده موقعیتم افتادم !هوا که تاریکه نکنه منو بدزده؟؟؟؟؟؟خاک تو سرت مری مثلا پلیسی! اره خواست کاری کنه یه فیلیپینی میزنم فکش بیاد پایین!شیرههههههه مروارید !اصلا چرا من دارم جو الکی میدم ما الان جلو پاسگاهیم این که ؼلطی نمیتونه کنه !یا باب الحوائج اصلا این کیه؟سریع به خودم اومدم و شدم همون مروارید پلیس و جدی !سریع یه اخم کردم که صورتم با جذبه نشون بده جذبم تو حلقه خودمممممممممم

- اقا اولا سننه مربوط که فحشام تموم شد یا نه؟دوما نخیر تموم نشده هنوز امواتش مونده اونا رو هم فوش بدم تموم میشه الانم برو

مزاحمه کاره من نشو!ضمنا ادم وقتی میخواد با یک بانوی محترم حرؾ بزنه عین جن از پشت سر نمیپره که طرؾ سکته رو بزنه ! یهو تلپی زد زیره خنده ! رو اب بخندی چلغوز!بزنم فکشو بیارم پاییناااااااااااااااا!مری اروم نفسه عمیققققققققققق .

با این که چهرشو درست نمیدیدم اما چه خوگشل میخندید!مری بیحیا شدی جدیدنااااااااا چشا درویششششششششش پسره بریده بریده میون خندش گفت :

- میخواس...تم به خاط...ره توهینات یه چیزه خفن بهت بگم ولی خداییش خیلی باحالی !

این چی گفت؟اصلا به این چه؟ 

- چی میگی تو مستی یارو؟تو تهشی یا سرش که دخالت میکنی؟

- نچ من هوشیاره هوشیارم بعدم سرو ته چی؟

یارو شاسیه ها !

- بابا نابغه پیاز دیگه !

اول نگرفت چی میگم بعدش دوباره زرت زد زیره خنده!ای رو اب بخندییییییییییییییی

- وای دخترثواب کردی امشب موجبات شادیه منو فراهم کردی

-ببین من نه برف شادیم نه تو تو تولد که شادی کنی الانم بیا برو تا نزدم کتلتت کنم

یهو جلو دهنمو گرفتم خاک تو سره سوتیم کنن اخه این کتلت چی بود من بلؽور کردممممممممممم

دیگه داشت غش غش میخندید!بعد از اینکه خنده هاش خیره سرش تمومید زبونش باز شد.با خنده گفت :

- حالا چرا اون چادرو اون قدر چسبیدی؟نترس بابا نمیخورمت!اومدم بگم من زدم ایینتو ترکوندم

تازه متوجه خودم شدم!ای خدا منو بکشششششششششش.چادرو سفت چسبیده بودم و گوله شده بودم تو خودم ای خداااااااا یه مین وایسا این الان چی گفت؟این عروسکمو زدهههههههههههه؟حقش بود اون فحشایی رو که شنیددددددد





نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif