تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - کی گفته من شیطونم؟قسمت6
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی



سلام خوشگل خانم ؟برگشتم ....- سلام عزیزم خوبی ؟ چرا دیر کردی ؟صورتم رو بوس کرد ...- دیر نکردم که هنوز هیچ کس نیومده ..... چشمت روشن ساحل , مامان و بابات اومدن ...- مرسی مریم جون بیا بریم بالا لباس هاتون عوض کن ....تو راهرو با هم داشتیم میرفتیم بالا که صبری خانم صدا کرد ....- ساحل جان دخترم اقا ارمان کارت داره .....- باشه صبری خانم الان میرم ببینم چی کارم داره ....مریم با تعجب نگاهم کرد ....- مریم برو تو اتاق من الان میام ...- کجا داری میری ؟ ارمان کیه ؟؟- مریم جان تو برو من الان میام بهت میگم ....راهم رو کج کردم رفتم تو اتاق ارمان ...در زدم رفتم تو ....- چیه چی کارم داری؟؟؟؟؟؟- ساحل من از دست تو چی کار کنم اخه همش کار زیاد میکنی ....- ارمان بهت یه چیزی میگم ها .... خوب دوستم رو دعوتم کردم این کجاش بده ...- ساحل یه جوری بهش بگو نره به همه بگه ها .... حواسش باشه پایین ... بهش بگو کسی نمیدونه ....- وای خیله خوب بابا همچین میگی انگار چه موضوع مهمیه .... چرا هنوز لباسات رو نپوشیدی پس ....- مگه شما اجازه میدید ؟؟؟- هیش ....خواستم از اتاق برم بیرون که صدام کرد ....- باز چیه ؟؟ بابا مریم تنهاست بذار برم ....- نمیخوای جوراب شلواری بپوشی ؟؟؟؟؟؟ لباست خیلی کوتاه ....خوب حالا خودش انتخاب کرده مگر نه که دیگه هیچی ....- ارمان خوب خودت انتخاب کردی ..... .. چرا هر وقت مرد ها اومدن میپوشم ...در رو باز کردم که دوباره صدا کردم .....- ارمان به جون خودم دلت کتک میخواد ها چیه باز ؟؟؟؟یه خنده ی کوچلو اومد روی صورتش ....- مانتو هم میپوشی دیگه ....- به تو چه اخه من میخوام چی کار کنم ؟؟؟؟ بله میپوشم دیگه دست از سر کچل من بردار ..... زود بیا پایین ها .... با مریم هم درست حرف بزنی ها ....رفتم تو اتاقم مریم لباس هاشو عوض کرده بود .....- به به مریم خانم خوشتیپ شدی - اره دیگه گفتم تو فامیلتون پسر های خوشتیپ زیاد دارید منم تیپ بزنم ...- ای شیطون ....- ساحل چه قدر پاهات سفیده من از دور فکر کردم جوراب سفید پوشیدی ...خندیدم ....- راست میگی ؟؟؟- اره بابا کاش من پسر بودم تو رو میگرفتم ....یه چند قدم رفتم عقب ....- وای وای خطر ناک شدی ها ....صدای زنگ خونه اومد ...- مریم مهمون ها اومدن .....از تو کمد ساپورتم رو دراوردم به قدر کلفت بود که پاهام معلوم نشه ...یه مانتوی نازک مشکی که تازه خریده بودم رو پوشیدم ولی دکمه هاش رو نبستم ....- مریم اون شال من رو روی صندلی میدی ؟شالم مشکیم رو انداختم روی سرم ....- مریم میپسندی ؟؟؟؟سرش رو اورد جلو ....- ساحل خفه نشی هر چی میپوشی بهت میاد....- ما اینیم دیگه بریم پایین ؟؟؟بریم .....اونم شالش رو سر کردم رفتیم بیرون ........- وای ساحل من کیفم رو جا گذاشتم ....- برو بیار من منتظرتم ....هم زمان ارمان از اتاقش اومد بیرون .....ایول چه تیپی زده بود ....یه بلیز تنگ سیز تیره پوشیده بود با یه شلوار تنگ مشکی ....معلوم بود لباس هاش از اون گرو ن هاست ....یه ساعت گرون قیمت هم دستش بود ....- چیه خوشگل ندیدی ؟- بچه پرو کی گفت من دارم به تو نگاه میکنم ؟؟؟؟؟- اره جون خودت .... دوستت کو ؟- رفت کیفش رو بیاره ....- افرین که مانتو پوشیدی ....- مرسی بابا بزرگ ....خندید مریم اومد بیرون ولی سرش پایین بود ... داشت زیر لب برای خودش چیزی میگفت ....- چی داری میگی ؟؟؟؟؟- میگم ها این داداش جونم بهت سلام ...سرش رو اورد بالا تازه چشمم به ارمان گفت ...بیچاره هنگ کرده بود کاش یه دوربین داشتم ازش فیلم میگرفتم ....ارمان سرش رو انداخت پایین ...- مریم ایشون پسر عموم هستن .....با صدای بلندی گفت :- چی گفتی ؟؟؟ارمان سرش رو اورد بالا ....- من از ساحل خواستم به کسی نگه که من پسر عموش هستم ...ابرو هام رو انداختم بالا که یعنی من بی تقصیرم ....ارمان کلافه شده بود ....- خانم لطفا به کسی چیزی نگید ..... زود بیاید پایین ....از پله ها رفت پایین ....مریم اومد جلو از پشت یه نیشگون محکم گرفت ....- ایییییی - حالا دیگه به من نمیگی استاد پسر عموته اره .... خدای من یعنی اون روزی که رفتیم بیارستان ...... پس بگو اقا چرا اون روز بغلت کرد ....غش غش خندیدم ...- کوفت نیشت رو ببند ... ساحل من از این به بعد هر روز میام خونتون باشه ....- باشه بیا اون وقت ارمان دو تامون رو میندازه بیرون ....یه ذره فکر کرد ....- ساحل تو که حرف هایی رو که بهت میزدنم نمیگفتی بهش ؟؟؟؟؟- نه بابا خره برای چی باید بگم .... مریم بیا بریم پایین مهمون ها اومدن ...رفتیم پایین همه ی نگاه ها برگشتم به طرفم ....خوب انگار ادم ندیدن ببین چه جوری نگاه میکنند ...با همه روبوسی کردم البته فقط با زن ها ......همه اومده بودن رفتم طرف خانواده ی شوهر دریا .....پرهان طوری نگاهم میکرد که انگار هیچی تنم نیست ....از نگاهاش اصلا خوشم نیومد سریع رفتم تو اشپزخونه ....صبری خانم شربت ها رو اماده کرد بود ... سینی از روی میز برداشتم خیلی سنگین بود ....- دخترم این ها سنگینه صبر کن بگم بابت بیاد ....- نه مامان جان سنگین نیست .....بردم تو هال ارمان سریع از جاش بلند شد اومد طرفم ....- کی به تو گفت سینی رو بلند کنی ؟- خوب کسی نبود دیگه چی کار میکردم .....- همین کم مونده با این کفش ها جلوی همه بخوری زمین .... بده به من ...سینی رو دادم بهش , راست میگفت اگه میخودم زمین همه بهم میخندیدن ...نگاهم افتاد به دریا یه لباس نقره ای پوشیده بود .....لباسش خیلی گشاد بود الهی قربونش برم خجالت میکشه دیگران بفهمن حامله است ....رفتم نشستم کنار مریم .... براش میوه پوست کردم .... گذاشتم جلوش - شیطون فکر کنم استاد یا بهتر بگم پسر عموتون عاشق شده ها ....کاش اینطوری بود ....- نه بابا عاشق کجا بوده اون من رو مثل دشمن خودش میبینه ....- اره جان عمت دیدم چه جوری با نگرانی اومد طرفت سینی رو ازت گرفت یه ذره باهاش بحث کردم .... البته همش شوخی بود ....همش با صدای بلند میخندیدم ....ارمان کنار فرزاد نشسته بود بهم چشم غره رفت ....زیر گوش مریم گفتم :- اه اه ببین ارمان چه جوری داره نگاهم میکنه الان که بیاد جلو دعوام دکنه ....مامان چند مدل از بیرون غذا سفارش داده بود ....رفتم تو اشپزخونه تا با کمک مامان میز شام رو بچینیم ....دریا داشت دنبال ظرف میگشت ...- دریا بیا برو بشین من خودم پیدا میکنم .... بیا برو الان حالت بد میشه ها ..مریم اومد تو اشپزخونه ...- مریم جان برو بشین ....- نه ساحل بذار کمک کنم ....میز شام رو چیدیم تا هر کس از هر غذایی که دوست داره بخوره ....داشتم لیوان ها رو از تو کابینت در میاوردم که پرهام اومد تو اشپزخونه ...برگشتم هیچی کس تو اشپزخونه نبود ....وا پس این ها یه دفعه کجا رفتن ....- بله کاری داشتید؟؟؟؟؟؟؟؟- میشه یه قاشق بهم بدید ؟مثل پسر های کوچک اومده بود قاشق بگیره ....یه قاشق از تو کابینت دراوردم دادم بهش ....- بفرمایید اقا پرهام .....بازم نگاهاش مثل قبل شد ....- ساحل خیلی خوشگل شدی میدونستی ....اومدم جوابش رو بدم که ارمان اومد تو اشپزخونه ....یا حسین الان باز گیر میده که چی کار میکردی ..... سریع خودم رو جمع و جور کردم به پرهام گفتم :- بله با اجازه تون ....اومدم از تو اشپزخونه در بیام که ارمان بلیزم رو گرفت .... پرهام هم تا دید ارمان داره بد نگاه کینه سریع رفت بیرون ......- این جوجه سوسول چی داشت بهت میگفت ....میخواستم بهش دروغ بگم ولی دیدم اگه شنیده باشه حرف ی پرهام رو خیلی بد میشه ....- هیچی چیز خاصی بهم نگفت .... گفت که خوشگل شدم ...دست هاشو مشت کرد .....- چی به تو گفت , غلط کرده الان میرم خوشگلی رو بهش نشون میدم ....سر استینش رو گرفتم :- ارمان ترو خدا ول کن مگه چی گفت به من .... الان دریا ناراحت میشه نگی بهش ها ....- اگه اون شال لعنتیت رو یه ذره بکشی جلو تر اون پرهام و پسرا اینطوری نگاهت نمیکنند .... و حرف زیادری هم نمیزنند ...ای بابا باز این شروع کرد .....- ارمان بیا برو باز تو داری شروع میکنی ها .... بیا این لیوان ها رو ببر...رفتم جلو تک تک به مهمون ها تعارف کردم راست میگفت پسر ها همش یه جوری نگاهم میکرد .....فکر کنم یه ده پانزده تایی خواستکار پیدا کردم ....مهمون ها خیلی دیر رفتن .....مانتوم رو دراوردم ....- اخیش راحت شدم وای عجب مهمون هایی بودن انگار اومدن خونه خاله ...بابا با مهربونی بهم گفت :- دختر گلم مهمون حبیب خداست ها ...- میدونم بابا جون ...یاد حرف مریم افتادم که باز جلوی در موقعه ی خداحافظی بهم گفت من هر روز میام خونتون ....دریا روی مبل دراز کشیده بود .....فرزاد هم داشت قربون صدقش میرفت ....- اه اه حالم رو بهم زدی فرزاد پاشو ببینم مثلا این جا خانواده است ها کم مونده .... هر دو تاشون خندیدند ....- ای خواهر زن گرامی نداشتیم ها ....- به جای اون پاشو بیا کمک .... این ارمان هم معلو.م نیست کجا رفت ....موقعه ی کار میشه همه فرار میکنند ....یه نفر از پشت با انگشتش به کمرم زد ....برگشتم ...- داری پشت سر من غیبت میکنی اره ؟؟؟؟؟اینم که مثل روحه یه دفعه ظاهر میشه .....رفتم تو اتاقم لباس هامو سریع عوض کردم ....یه بلیز شلوار راحتی پوشیدم دوباره برگشتم پایین ....من و صبری خانم ظرف ها رو شستیم بقیه هم خونه رو تمیز کردند ....به قدری ظرف بود که وقتی تموم شد کمرم رو نمیتونستم صاف نگه دارم ...از اشپزخونه اومد بیرون به ساعت نگاه کردم نزدیک ساعت 3 بود ...ارمان و فرزاد لم داده بودند روی مبل داشتند فیلم نگاه میکردند ....رفتم جلوشون ایستادم ....- یه وقت خسته نشید ها ....فرزاد سرش رو یه طرف و اون طرف میکرد تا فیلم رو ببینه ....- بیا برو کنار بچه بذار فیلم ببینیم ....- فرزاد میکشمت ها من دو ساعته دارم ظرف میشورم اون وقت شما دارید فیلم نگاه میکنید واقعا که ....ارمان سرش رو تکون داد ....- خوب خسته نباشی خانم کوچلو حالا بذار ما فیلممون رو نکاه کنیم .....دلم میخواست بشینم دونه دونه موهای سرشون رو بکنم عجب پرو هایی بودن ....بابا از بالا اومد ....- اهای اقا پسر ها نبینم این گل دختر من رو اذیت کنید ها ....ارمان سریع از روی مبل بلند شد ....- اه عمو جون نخوابیدید ؟؟؟؟؟- نه پسرم نخوابیدم پیش دریا بودم ....فرزاد گفت :- بابا جون این دختر گلتون نمیذاره ما فیلم ببنیم ...کوسن مبل رو برداشتم پرت کردم طرفش مستقیم خورد تو سرش صددای اخش بلند شد ....- تا تو باشی دیگه حرف نزنی .....بابا اومد طرفم ....- قربونت برم انگار من نبودم یه ذره تغییر کردی ها ....با خنده بغلش کردم ....بابا رو کرد به فرزاد و گفت :- پاشو پسرم برو بالا دریا کارت داره تو اتاق ساحله ....بعد از این که فرزاد رفت ارمان هم از روی مبل بلند شد .....رفت طرف دستشویی ....- بابا من پس کجا بخوابم ؟- بیا پیش من و مامانت بخواب عزیزم ؟- نه بابا اون جا چرا میرم پتو میارم همین جا میخوابم ....رفتم بالا در اتاق بسته بود شیطونه میگه همین طوری سرم رو بندازم برم تو ...در زدم ....دریا روی تخت بود فرزاد هم کنارش دراز کشیده بود ....دستش زیر سر دریا بود ....انگار نه انگار که من اومدم تو اتاق ....اصلا حیا ندارن ......- به به بد نگذره روی تخت من ...- وای ساحل ببخشید الان میریم پایین ....- نه دریا این چه حرفیه شوخی کردم بابا من وسایل هامو برمیدارم میرم پایین میخوابم .... شما راحت باشید ....رو به فرزاد گفتم :- فرزاد فقط بیا برو متکا و پتو برای خودت بیار ....از اتاق زدم بیرون رفتم پایین ارمان هنوز تو دستشویی بود ....صبری خانم بیچاره هنوز داشت اشپزخونه رو مرتب میکرد ....- صبری خانم خسته شدید بابا بقیه رو بذارید برای صبح ...- باشه بقیه اش برای صبح .....- صبری خانم میشه من امشب بیام تو اتاق شما بخوابم ....با مهربونی گفت :- اره دختر قشنگم چرا که نه ؟از اشپزخونه اومدم بیرون واقعیتش این بود که تنها میترسیدم تو هال بخوابم ....ارمان هنوز تو دستشویی بود ....در حد تیم ملی خوابم گرفته بود ....رفتم پشت در دستشویی ....- ارمان بیا بیرون دیگه چی کار میکنی پس ... میخوام بخوابم ...- صبر کن اومدم ....نشستم روی زمین کنار دستشویی ....بعد از چند دقیقه اومد بیرون یه دستمال کاغذی خونی دستش بود ....- چی شده ؟- هیچی از لثه ام داره خون میاد ...- چرا ؟- نمیدونم بیا برو میخوای بری دستشویی ....فقط زد بیا که من برم دهنم رو بشورم ....سریع مسواک زدم اومدم بیرون ...ارمان به دیوار پشت داده بود ....دستمال تو دهنش بود ....- اخه برای چی اینطوری شد ؟- نمیدونم فکر کنم مسواک محکم بهش خورد ....نشستم روی مبل تا بیاد ببینم بهتر شده یا نه .....حال من اصلا برای اون مهم نبود ولی من برای اون میمیردم حاضر بودم هر بلایی سرم بیاد ولی اون هیچیش نشه ....ما دخترا چه قدر بدبختیم .... وقتی عاشق بشیم دیگه هیچی برامون مهم نیست حتما غرورمون ....دوست نداشتم فکر کنه که به خاطر اون منتظر موندم ...خودم رو مشغول بازی با موبایل کردم تا بیاد ....بعد از چند دقیقه اومد بیرون ....سرم رو انداختم پایین که اصلا انگار نه انگار که اومده بیرون ....- اه تو چرا نخوابیدی ؟خونسرد گفتم :داشتم موبایل بازی میکردم .... بهتر شدی ؟یه جوری نگاهم کرد که انگار خر خودتی ....- اره چرا پتو و متکا اوردی پایین مگه تو اتاقت نمیخوابی ؟- نه فرزاد و دریا تو اتاقم خوابیدن ....انگار میدونست که من تنها میترسم ......- تو برو بالا تو اتاق من .... من همین جا میخوابم ....- مرسی من پیش صبری خانم میخوابم تو برو بالا راحت باش .....- باشه پس شب بخیر ....با دودلی برگشت ....- اگه ترسیدی بیدارم کن ....از این که به فکر ترسم بود خوش حال شدم ....- باشه شب بخیر .....متکا و پتو رو برداشتم رفتم تو اتاق صبری خانم ...- اجازه هست ؟- این چه حرفیه عزیزم بیا تو ...جام رو انداختم پایین ...- ساحل جان تو روی تخت بخواب من روی زمین میخوابم ....چه قدر این پیر زن با شعور بود ....- نه صبری خانم من پایین راحتم ... شما بخوابید ....خیلی بهم اصرار کذرد ولی قبول نکردم ....سرم نیومده روی متکا خوابم برد ....یه هفته از اومدن مامان و بابا میگذشت ....دیگه ارمان زیاد بهم کار نداشت وقتی موقع هایی که دیگه زیادی حرصش رو در میاوردم بهم گیر میداد ....طبق همون فکری که کردم بعد از اون مهمونی کلی خواستگار برام پیدا شد ...هر چی مامان بهم اصرار میکرد که حدااقل بذارم یکی دو تا شون بیان من قبول نمیکردم ....چه قدر سخته ادم عاشق باشه و دیگران ندونند .....ارمان صبح میرفت شب میومد دیگه مثل قبل نمیدیدمش ....با مریم بیرون بودم .... که مامان زنگ زد گفت برم براش خرید ....بعد از خریدم مریم رو رسوندم دم خونه اشون ....برگشتم خونه ...ساعت نزدیک های ساعت 8 شب بود ....ماشین رو پارک کردم رفتم تو ....ارمان داشت با صدای بلند تلفن حرف میزد .... متوجه نشد که من اومدم ...- اره شایان جان فقط هر وقت بلیط درست شد به من زود تر خبر بده ....بلیط ؟؟؟ چی داشت میگفت ؟ بلیط چی ؟ مگه میخواست جایی بره ...تلفنش تموم شد نشست روی مبل دستش رو گذاشت روی سرش ...این چش شده بود ....- ارمان ؟دستش رو برداشت به من نگاه کرد ...- سلام تو کی اومدی ؟- الان اومدم مامان و بابا کجان ؟- رفتن یه سر خونه ی دریا میان الان ....- ارمان برای کی داری بلیط میگیری ؟- برای خودم ....گوشام رو تیز کردم ....- برای خودت مگه کجا میخوای بری ؟...با کلافگی گفت :- میخوام برگردم خارج برای همیشه ....چشم هام سیاهی رفت .... پلاستیک میوه از دستم افتاد ...- چی میکنی همه ی میوه ها رو انداختی .... چی شد ؟نشستم روی زمین .... خدا نه من بدون اون می میرم .....اومد نزدیک ترم شروع کرد به جمع کردن میوه ها ......- چرا نشستی پاشو بابا این ها رو جمع کنیم ....از جام بلند شدم بدون این که نگاهش کنم گفتم :- خودت جمع کن ...رفتم اتاقم در رو هم قفل کردم ...دراز کشیدم روی تخت .... خدا چرا ارمان داره با من این کار رو مینه اخه ...خیلی سخته چند ماه با کسی زندگی کنی بعدش خیلی راحت بگه مخوام برم اونم برای همیشه ....خدا اخه چرا من ان قدر بدبختم من برای اولین بار عاشق شدم ...خدا نذار بره اگه بره من می میرم .....چرا یه دفعه تصیم گرفت بره مگه ما چی کارش کردیم ...دیدم بعد از مهمونی رفتارش عوض شده نگو میخواد بره ....یه اهنگی که خیلی دوست داشتم رو گذاشتم ...تمام خاطرات ارمان اومد جلوم صورتم ....اشک هام سرازیر شد ....دارم دق می کنم ، تحمل ندارمدیگه خسته شدم ، دارم کم میارمدلم تنگ شده و دیگه نا ندارمهمش فکر توام ، همش بی قرارمدیگه اشکی برام نمونده که بخوامبرات گریه کنم ، فدای تو چشامدلم داره واسه تو پرپر می زنهتو رفتی و هنوز خیالت با منهبدون تو کجا برم ، کنار کی بشینمتو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینمتو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبندهبه کی بگم یکم نازم کنه که بم نخندهبدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونمتو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونمبه جونه چشمات از تموم این زندگی سیرمتو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرمدارم دق می کنم ، تحمل ندارمدیگه خسته شدم ، دارم کم میارمدلم تنگ شده و دیگه نا ندارمهمش فکر توام ، همش بی قرارمدیگه اشکی برام نمونده که بخوامبرات گریه کنم ، فدای تو چشامدلم داره واسه تو پرپر می زنهتو رفتی و هنوز خیالت با منهبدون تو کجا برم ، کنار کی بشینمتو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینمتو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبندهبه کی بگم یکم نازم کنه که بم نخندهبدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونمتو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونمبه جونه چشمات از تموم این زندگی سیرمتو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرمهمراه با اهنگ ان قدر گریه کردم که فکر کنم چشم هام دیگه باز نشه ...نمیدونم چه قدر تو حال خودم بودم که صدای در اومد ....- دخترم نمیای شام ؟ای مامان دختر عاشق شد و شکست خورد ....- مامان من شام نمیخورم .... سیرم ....- چرا دخترم قشنگم بیام پایین ارمان با هامون کار داره ...وای مامان چه گیری داده بود من بد بخت که میدونم میخواد چی بگه ...بغضم رو خوردم ...- مامان حالم خوب نیست شما برید .....خدا رو شکر دیگه سوالی نپرسید ....سرم رو بردم زیر پتو که صدای هق هقم پایین نره ....یعنی ارمان تو این مدت نفهمیده من بهش وابسته شدم ... اخه خدا چرا ان قدر این پسر مغروره ....به کی بگم که دوستش دارم .... عاشق شدم .......ان قدر گریه کردم که از حال رفتم ....نصفه شب با صدای بارون از خواب پریدم ....پتو رو زدم کنار از روی تخت بلند شدم .....هنوز مانتو ی بیرون تنم بود دوباره یاد رفتن ارمان افتادم ...لباس هامو عوض کردم ....رفتم جلوی اینه ریملم ریخته بود چشم هام از زور گریه باد کرده بود ....موبایلم رو برداشتم به ساعت نگاه کردم .... ساعت 3 بود ....دلم داشت از بدبختی و گرسنگی ضعف میرفت ...اروم قفل در رو باز کردم تا بقیه بیدار نشن ....از اتاق خارج شدم ...جلوی در اتاق ارمان ایستادم چراغ اتاقش روشن بود ....دوباره اون بغض لعنتی اومد سراغم از ترس این که صدای گریه ام رو نشنوه سریه از پله ها رفتم پایین ....رفتم تو اشپزخونه در یخچال رو باز کردم ظرف ماکارونی رو اوردم بیرون ....گذاشتم روی گاز تا گرم بشه ...نشستم روی زمین کنار گاز .... اشک هام همین طوری داشت می یومد ....از ترسم دستم رو گذاشتم جلوی دهنم تا بقیه نفهمن .....صدای داغ شدن ماکرونی می یومد از جام بلند شدم ریختمش توی یه ظرفی ...یه چنگال هم برداشتم ....از گلوم هیچی پایین نمیرفت ....یه لیوان اب برداشتم خوردم ....سرم رو گذاشتم روی میز .... من چه جوری طاقت بیارم چه جوری فراموشش کنم ....با این که بعضی اوقات از دستش ناراحت میشدم ولی همه چیش برای قشنگ بود ....اخمش .... نگرانیش .... غرورش ... غیرتش ..... برای خودم متاسفم بودم که عاشقش شده بودم ولی اون حتی یه نگاهم بهم نمیکرد .....صدای پا اومد ......سرم رو بلند کردم ارمان بود ....چشم هاش مثل همیشه نبود ....سریع اشک هام پاک کردم .... نمیخواستم بفهمه دارم برای اون گریه میکنم ....اومد نزدیک ترم .....سرم رو انداختم پایین به میز نگاه کردم .....با دستش سرم رو اورد بالا .... - به من نگاه کن ...همین یه کلمه کافی بود که دوباره اشک هام سرازیر بشه ....- گفتم به من نگاه کن ....سرو اوردم بالا .....- دلم نمیخواد خواهرم گریه کنه .....اه لعنت به تو ..... من نمیخوام خواهر تو باشم ..... من میخوام مرهم دلت باشم ...میخواهم تنها دختر تو ی قلب باشم ....- ساحل با تو هم ها برای چی داری گریه میکنی ...جوابش رو ندادم مطمئن بودم اگه یه کلمه حرف بزنم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم ....خودم رو لو میدم ...با دستش اشک هامو پاک کرد ....- ساحل بسه دیگه .... با بغض گفتم :- کی میخوای بری ؟- ساحل اینطوری گریه نکن .... فردا شب ....سرم انداختم پایین ...- میای فردا با هم بریم بیرون میخوام برای مامان و باباسوغاتی بخرم ...سرم رو تکون دادم که یعنی اره ...- خیلیه خوب خواهرجونم برو بخواب دیر وقته ...- تو چرا نمیخوابی ؟؟؟؟؟ - دارم وسیله هام رو جمع میکنم ....یعنی واقعا میخواد بره اخه چرا کاش دلیلش رو میفهمیدم ....- برو ساحل جان بخواب چشم هات قرمز شده ... شب بخیر ....سریع اشپزخونه رو ترک کرد .....بشقاب ماکرونی رو گذاشتم تو ی یخچال ...برگشتم تو اتاقم ....با هزار تا فکر و خیال مختلف خوابم برد .................با صدای مامان از خواب بیدار شدم .....کنار تخت نشست .... موهام رو نوازش کرد ...- پاشو دخترم قشنگم ارمان میگه میخوای باهاش بری بیرون اره ....اسم ارمان که اومد سریع از جام بلند شدم .....مامان خندید ...- الهی قربونت برم چرا چشم هات اینطوری شد ؟- سرم درد میکرد حتما برای همین قرمز شده ....- پاشو فدات بشم اول صبحونه بخور بعد برو ....- باشه شما برید من خودم میام ....رفتم دستشویی دست و صورتم رو شستم ....چشم هام شده بود اندازه ی گردو ....صورتم رو با صابون مخصوص شستم ....دوباره یاد ارمان افتادم ....اشک هام اومد ..نه لعنتی نباید به خاطر اون گریه کنی .... اگه براش مهم بودی که نمیرفت ...از دستشویی اومدم بیرون صدای حرف ارمان با دریا می یومد ....رفتم تو اتاقم یه مانتوی مشکی پوشیدم با شال مشکی .....اره ساحل خانم عشقت دیگه مرد .... دیگه ارمانی وجود نداره ....کیفم رو برداشتم رفتم پایین بدون هیچ ارایشی ....ارمان دوست داره که ارایش نکنم پس حالا که داره میره بذار به حرف گوش داده باشم .....سر میز صبحونه بودند ....با صدای ارومی سلام دادم که فکر کنم خودم هم هیچی نشنیدم ....- سلام بابا جون خوبی ؟ چرا مشکی پوشیدی اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟اره بابا عشق دخترت مرد رفت پی کارش .....- هیچی حوصله نداشتم مانتو های دیگه ام رو اتو کنم ....همه با تعجب نگام کرد ....رو کردم به ارمان گفتم :- من تو هال نشستم هر وقت صبحونه خوردی بیا ....مامان سریع گفت :- اوا ساحل بیا صبحونه بخور دیشب که شام نخوردی .....اه باز یاد دیشب افتادم ....- نمیخورم مامان ....منتظرش موندم که از اشپزخونه بیاد ....سریع رفت بالا که لباس هاشو عوض کنه ....یه ربع کشید تا بیاد .....از بوی عطر خوبش فهمیدم حاضر شده برگشتم ...با تعجب نگاهش کرد ....اونم مثل من مشکی پوشیده بود ....یه بلیز تنگ مشکی با یه شلوار مشکی ..... یقه اش رو هم باز گذاشته بود ...گردنبد تو گردنش میدرخشید ....- چرا مشکی پوشیدی ؟با شیطنت نگاهم کرد ...- اخه حوصله نداشتم پیرهن اتو کنم .... بریم ؟راه افتادم جلو .....سوار ماشین شدم ...... توی ماشین هم بوی عطر می یومد ....- کجا بریم ؟با بی حوصلگی گفتم :- نمیدونم ....- تو که عاشق خریدی ؟ نکنه با من اومدی ناراحتی ......احمق همش پیش خودش چه فکر هایی میکنه .... ارمان به کی بگم که دارم برای رفتنت دیوانه میشم ....- بریم همون پاساژ قبلیه ......- باشه .....ان قدر که تند رفت سر نیم ساعت دم پاساژ بودیم ....پیدا شدم منتظرم نموندم تا بیاد خودم جلو راه افتادم تا بیاد ....سریع خودش رو به من رسوند ....- مرسی از این که منتظرم موندی !!!!!!!!!!!!!!!!!.....رفتیم طبقه ی بالا ....کلی برای مامان و باباش خرید کرد ....... همه ی لباس ها به سلیقه ی من بود ....- بریم ؟- نه یه خریدیگه ام موند یه لباس مجلسی میخوام ....لباس مجلسی میخواست برای کی ....نمیخوام ازش بپرسم ....- بریم جلو تر اون مغازه لباس های مجلسی داره ....- لباس مجلسی رو برای مامانت میخوای ؟با قاطعیت گفت :- نه ....نه و نگمه پس برای کی میخوای لعنتی ....- سایزشون رو میدونی ؟- اره هم قد و وزنه تو .....با حرف هاش داشت اتیشم میزد هر لحظه ممکن بود از بدبخته ی خودم بزنم زیر گریه ....- باشه بریم ببینیم چی داره .....از پیرهن مشکی رنگ خوشش اومد ... لباسش خیلی لختی بود ولی خیلی خیلی خوشگل بود ....خوش به حال اون دختری که ارمان داره براش این رو میخره .....از نوع مدل و پارچه اش معلوم بود که خیلی گرونه ...- میشه بری بپوشیش ....با تعجب گفتم :- من ..... من چرا بپوشم ...- خوب گفتم که اگه اندازه ی تو باشه اندازه ی اون هم میشه ....دوست داشتم با مشت میزدم تو دهنش که جلوی من از اون لعنتی حرف نزنه ....راه دیگه ای نداشتم باید می پوشیدم مگر نه شک میکرد ...رفتم تو اتاق پرو لباس رو پوشیدم ....واقعا خوشگل بود مدل یه جوری بود که از بالا به پایین تنگ میشد ...اگه الان چاقو داشتم میزدم این لباس رو پاره پوره میکردم که تن اون لعنتی نشه .....لباس رو دراودم ....اومدم بیرون ....- اه چرا در اوردی میخواستم ببینم ...- لازم نکرده اندازه بود ....وقتی مرده قیمت لباس رو گفت مخم سوت کشید ....700 تومان پول پیرهنه رو داد ....یعنی دختره700 تومان می ارزید .... خاک بر سر من ......- بریم ؟سرم رو تکون دادم ....سوار ماشین شدم خرید ها رو گذاشت صندلی پشت .....با سرعت زیاد رانندگی کرد کاش تصادف کنیم من بمیرم از دست این ارمان ...- بریم نهار بیرون ؟از خدام بود باهاش برم ....- لازم نکرده بریم خونه ....خندید ....- ساحل تو چرا ان قدر بد اخلاق شدی ؟ ببین این اخرین بار که قرار که با هم نهار بخوریم ها بازم نمیای ....با حرف هاش داغ دلم رو زیاد تر میکرد ...- بریم خونه همین ....سرم رو برگردوندم به طرف شیشه ماشین ....دیگه تا خونه نه من حرف زدم نه اون .......خیلی دلم میخواست بدونم دختره چی از من کم داره که برای اون یک دفعه تصمیم گرفت که بره .....رسیدیم خونه بدون این که با هاش حرف بزنم از ماشین اومد بیرون ....- سلام دخترم خوبی ؟ خوش گذشت ؟ ارمان چیزی خرید ؟؟؟؟؟؟؟؟حوصله ی هیچ کس رو نداشتم ...- خوبم مامان .... اره خرید ....سریع رفتم بالا تا مامان سوال دیگه ازم نپرسه .....لباس هامو عوض کردم از وقتی که فهمیدم ارمان میخواد بره به کل بهم ریختم ...مریم چند بار بهم زنگ زد ولی جوابش رو ندادم ....دریا داشت از پایین صدام کرد دلم نیومد جوابش رو ندم سرم رو از اتاق اوردم بیرون ....- چیه دریا چه میگی ؟- به جای سلامت ساحل خانم .... بابا بیا کمک پدر من دراومد ....- علیک سلام .... وای دریا حالا یه ذره کار کنی هیچیت نمیشه ....- بچه پرو میگم بیا پایین ..... حرف هم نباشه ...عجب گیری کردیم ها همه باید به من بدبخت زور بگن ...سر میز نهار فرزاد هی دلقک بازی در میاورد ....- بچه ها میگم ارمان برای چی میخواد برگرده خارج ؟؟ نکنه دلش برای دوست دخترش تنگ شده .....نوشابه پرید تو گلوم ....مامان سریع زد پشتم .... سرفه هام بند نمی یومد ....دریا زود هل شد ....- ای وای ساحل خفه نشی .....فرزاد و ارمان هم مثل منگولا داشتند نگاه میکردن ..... خوب این ها برن دکتر بشن میشینند که مریض خودش بمیره .....بابا لیوان رو پراز اب کرد داد بهم ....- بیا دخترم بخور .... با بینیت نفس بکش بذار اروم بشی ....از شدت سرفه از چشم هام اشک می یومد ....بعد از چند دقیقه اروم شدم ....خدا خفت نکنه فرزاد با این طرز حرف زدنت ....ظرف ها رو از روی میز جمع کردم بردم اشپزخونه طبق معمول بعد از نهار فرزاد و ارمان رفتند فیلم ببیند ....خدا به داد این دریا برسه با این شوهر خوش خیالش ....از این که میخواستم بذارم ارمان بره از دست خودم ناراحت بودم ....این غرور لعنتی چیه که ادم رو نابود میکنه ...صدای غر غر های ما مان از پایین میومد که داشت صدا میکردم ....سرم رو بردم بیرون ...-مامان اومدم بابا چرا ان قدر غر غر میکنی ....- اخه دختر من دو ساعته اون بالا چی کار میکنی .... ارمان دیر شد ها ...شیطونه مییگه اصلا نرم ها ولی مگه ها دلم طاقت میاره دلم میخواست تا اخرین لحظه کنارش باشم .....باز همون لباس های مشکیه صبح رو پوشیدم بدون هیچ گونه ارایشی ...رفتم پایین ارمان داشت ساک هاشو میذاشت تو پارکینگ ...بر عکس صبح یه بلیز سرمه ای پوشیده بود با شلوار همرنگش .....دلم براش ضعف رفت چه قدر خوشگل شده بود .... خدا نذار بره ....خدا ان شالله پاش بشکنه نره ....ساک ها رو گذاشت برگشت ....اه اه اقا صورتشون رو شیش تیغ کرده ....صورتش از تمیزی میدرخشید ....بله معلومه اقا میخواد تشریف ببره پیش نامزد عزیزشون اون وقت میخوای این شکلی نکنه خودش رو ....نگاش افتاد به من .... منم مثل منگولا همین طوری داشتم نگاهش میکردم .....-رو کرد به مامان و گفت :- زن عمو بابت همه ی اذیت هایی که کردم ازتون عذر میخوام .... .اقعا شرمنده ام که تو این مدت مزاحتون شدم ....مامان اشک هاشو پاک کرد ....- این چه حرفیه پسرم ما باید از تو ممنون باشیم که تو ی این مدت از ساحل مراقبت کردی ؟یه نگاهی به من کرد ....- نه بابا من فقط وظیفه ام رو انجام دادم ..... اگه اجازه بدید من خودم برم شما ها دیگه نیاید ....- اوا نه ما هم میخوایم بریم ....- اخه زحمت میشه ..... زن عمو من برای همتون یه کادوی ناقابل خریدم که اگه میشه من رفتم و شما از فرودگاه برگشتید بازش کنید گذاشتم تو اتاق ....من کادو میخوام چی کار کنم من خودت رو میخوام .....مامان و بابا کلی ازش تشکر کردن فقط من نگاهش کردم ....رفتیم تو پارکینگ ....اومدم سوار ماشین بابا بشم که ارمان گفت:- ساحل تو بیا تو ماشین من .....با تعجب نگاهش کردم ..... برم تو ماشینش برای چی اخه ......مامان هلم داد ....- خوب عزیزم برو دیگه منتظرته ....رفتم سوار ماشین شدم .....بعد از چند دقیقه اومد سوار ماشین شد ....گاز داد زود تر از بابا حرکت کردیم که یه وقت دیر نشه ....وسط های راه بودیم که گفت :- دلیل ناراحتی های تو چیه ؟سرم رو برگردوندم به طرفش چرا امروز این طوری شده بود .....یعنی خیلی نفهمه اگه نفمیده باشه که به خاطر رفتنش این طوری بهم ریختم - من ناراحت نیستم ....- اه جدی اما من حس میکنم از چی ناراحتی ؟جوابش رو ندادم .....با عصبانیت گفت :- باشه نگو تقصیر منه که به فکر تو هم ....جعبه ی لباسی که ظهر خریده بودیم روی صندلی عقب بود ...با دیدن جعبه حرصم بیشتر شد ....گوشیش زنگ خورد .....- جونم ؟- چرا دارم میام .... نه خیالت راحت باشه مامان جان از پرواز جا نمیمونم .... اره تو ماشینه .... میخوای باهاش حرف بزنی .... باشه گوشی ....موبایل رو به طرف گرفت ....زن عمو بود نزدیک ده دقیقه باهام حرف زد .....کاش یه ذره از مهربونی های زن عمو رو ارمان داشت ....بعد از تموم شدن حرفم گوشی رو بهش دادم ....ظبط ماشین رو روشن کرد ....وقت رفتنم رسیده دیگه اینجا جای من نیست اون صدای گرمت انگار دیگه هم صدای من نیست کوله بارم روی دوشم غصه هام توشه راهم بی تو رفتن خیلی سخته اما چاره ندارم عزیزم خدانگه دار اگه بد بودم ببخشید هر کسی حالمو پرسید بگو رفت دیار تبعید میدونم فرقی نداره واسه تو بود و نبودم حیف اون همه ترانه که من از عشق تو خوندم اخر قصه رسیدم راه برگشتی ندارم سرنوشت من همینه که همیشه بد بیارم چشمامو به جاده دوختم تو نگام پر از گلایست قلبم از حادثه زخمی تو دلم پر از بهانست بدجوری دلم گرفته قطره های اشک رو گونم اما باید باورش کرد که دیگه بی تو بمونم اهنگه اشک ادم رو در میاورد ....باز هم اشک های لعنتیم داشت همین طوری میومد ....خدا نمیخوام بفهمه من دارم برای اون گریه میکنم خدا ....شیشه رو کشیدم پایین تا صدای گریه ام رو نشنوه ....شیشه رو کشید بالا .....- سرما میخوری ...اخه احمق اگه به فکر منی که سرما نخورم پس چرا داری میری ....اگه تو بری کی برام غیرتی بشه هان .... کی تمام عصبانیتشو سرم خالی کنه ها ...نزدیک های فرودگاه رسیدیم که ظبط رو کم کرد ....- ساحل به بابات هم گفتم از این به بعد این ماشین برای توه ...- من ماشینی لازم ندارم ....دست هاشو مشت کرد ...- داری با کی لج میکنی هان ؟- برو بابااز ماشین پیاده شدم حالا میخواد لحظه ی اخری یه دعوای حسابی بشه ...یه کنار ایستادم تا ساک ها رو بیاره ...رفتیم تو فرودگاه چند دقیقه بعدش مامان و بابا اومدن ....- ساحل ... دریا هنوز نیومده ؟- نه مگه قرار بیاد ....- اره ...ارمان رو کرد به مامان وگفت :- من الان بهشون زنگ زدم گفتم نیان ....رفت کارت پروازش گرفت برگشت ...- خوب دیگه اگه اجازه بدید من دیگه برم ترو خدا حلالم کنید خیلی اذیتتون کردم ....اره اذیتم کردی ..... داغمونم کردی .... عاشقم کردی ..... بدبختم کردی ...با بابا رو بوسی کرد اومد طرف مامان خیلی مهربون ازش تشکر کردم ...حالا نوبت من بود اومد نزدیکم .....- من دارم میرم کاری نداری ؟تمام سعیم رو کردم که نزنم زیر گریه ....- نه کاری ندارم به عمو و زن عمو سلام برسونید ....اروم طوری که بقیه نفهمند ....- سعی کن کمتر شیطونی کنی باشه ؟خندید ....منم بهش خندیدم با بغض گفتم :- باشه ......- بیا اینم سوییچ ماشین اگه خواستی بردارش اگر هم نخواستی اتیشش بزن ....ارا باید اتیشش بزنم تا همه ی خاطر هام از بین بره ...بعد از این که رفت با مامان و بابا رفتیم به طرف ماشین ...- ساحل جان خودت میای اره ؟ یا منم باهات بیام ...- نه مامان خودم میام شما با بابا برید .....سوار ماشین شدم بوی عطر ارمان تو ماشین بود ....داشتم دیوانه میشدم .....یعنی رفت اونم برای همیشه ....خدایا خودت بهم صبر بده تا بتونم فراموشش کنم ....تا خود خونه گریه کردم ....بعد از رفتن ارمان حوصله ی هیچ کس رو نداشتم روزی چند بار به بهانه های مختلف میرفتم تو اتاقش روی تخت گریه میکردم ....باورم نمیشد که رفته .... برای اولین بار تو زندگیم شکست خوردم و باختم ......ساحل شیطون که از دیوار راست میرفت بالا حالا الان غمگینه ....ماشین رو پیش خودم نگه داشتم هر وقت که سوارش میشدم و فرمان رو میگرفتم دستم یاد دست های قدرتمند ارمان می افتادم ....اخه چرا ارمان ؟ مگه من چه بدی در حقت کرده بودم ....چرا عاشق اون دختر لعنتی شدی ....اون دختره چی از من بیشتر داشت .....به خودم قول دادم بودم که دیگه هیچ وقت عاشق نشم .......تمام دلخوشیم این بود که بچه ی دریا به دنیا بیاد تا شاید بتونم با اون سرم رو گرم کنم ....از بابا خواستم خونه رو عوض کنه تموم دیوار های اون خونه ی بوی ارمان رو میداد ....چند بار خواستم خودکشی کنم ولی وقتی یاد این میفتم که ارمان ارزش این رو نداره که من بخوام خودم رو براش بکشم .....سر یه ماه اون خونه رو فروختیم و بابا یه خونه ی بزرگ تر و قشنگ تر خرید ...هر چی ازم خواستند که دلیل عوض کردن خونه رو بهشون بگم نگفتم ...هر دفعه بهانه های مختلف میاردم که خونش ترس داره قدیمی شده و چیز های دیگه ....سر اثاث کشی خونه خیلی عذاب کشیدم من با اون خونه خاطر های قشنگی داشتم ، خاطر های که باعث شد منه مغرور عاشق بشم ....خونه ی جدید از هر لحاظی بهتر از قبلی بود ....خونه دوبلکس بود و با نمای چوب ....خونه ی قشنگی بود 5 تا اتاق خواب داشت که یه دونه ی اون طبقه ی پایین بود و چهار تای دیگه طبقه ی بالا ....یه سالن ورزش داشت که کلی وسیله های ورزشی و استخر و سونا توش بود ....یه هفته ی تمام کشید تا اثاث خونه رو جا به جا کنیم .....- مامان شام چی داریم ؟عرق صورت رو پاک کرد ....- ساحل صبر کن بابات با گارگر ها بیان بفرستمش بره شام بگیره ....دریا چند تا شربت درست کرد اومد بالا ....- بیا مامان جان این شربت رو بخوره یک ذره حالت جا بیاد خسته شدی ؟شربت رو گرفت یه نفس خورد .........من و دریا یه دفعه زدیم زیر خنده ....- خوب چیه تشنه ام بود .... من نمیدونم ساحل این چی کار بود که تو کردی مگه اون خونه چه عیبی داشت .....تنها عیبش این بود که من داشتم دیوانه میشدم فقط همین ....- اه مامان باز شروع کردی که خونه به این خوبی از قبلی هم خیلی بهتره استخر و جکوزی هم داره ...دریا خندید ...- راست میگه دیگه جوجوی منم میتونه همش این جا باشه چون اتاق خواب زیاد داره ....- الهی قربونش برم ...رفتم جلو سرم رو گذاشتم روی شکمش .....تو دلم گفتم :- الهی خاله فدات بشه کی میای پس ....هر چی به دریا اصرار کردم که بره جنسیت بچه رو بفهمه قبول نکرد ....میخواست تا به دنیا اومدن بچه اش بهش بچه جوجو ..... دریا زد تو سرم ....یرم رو گرفتم بالا ...- ای چرا میزنی ...- پاشو بابا زشته ببین کارگره چه جوری داره نگات میکنه پاشو ...سرم رو بلند کردم دیدم پسره داره بدجوری نگاهم میکنه ....- پاشو برو تو اتاقت وسیله هات رو بچین ....میدونستم نگاه های این کارگره اعصابش رو بهم ریخته ....رفتم تو اتاق .....کلان دکور اتاقم رو عوض کردم ....رنگ کاغد دیواری اتاق بنفش کمرنگ بود ....به تختم نگاه کردم ... تختم هم بنفش خوش رنگ بود ...یه اتاق کاملا دخترونه و قشنگ ...زمانی که میخواستم تخت رو بخرم همش فرزاد مسخره ام میکرد که چرا مشکی نمیخرم ....من که نمیتونستم تا اخر عمر غمگین و شکست خورده باشم باید حدا اقل یه تغیری میکردم ...حالا اگه ارمان بود سوالم پیچم میکرد که چرا تخت دو نفره خریدم ....وسایل های اتاق رو چیدم از اتا ق قبلیم خیلی بزرگ تر بود ....به دور و ورم نگاه کردم همه ی مرتب بود .....رفتم پایین بابا شام گرفته بود ......روز هاو ماه ها همین طوری میگذاشت خیلی سعی میکردم ارمان رو فراموش کنم ولی مگه میشد تمام خاطراتش تو ی ذهنم بود .....هر روز چند ساعت با مریم میرفتم بیرون تا یه ذره از دل تنگی هام کم بشه ....کاش میتونستم حدااقل به یکی در و دل هامو بگم تا شاید یه ذره اروم بشم ....مامان پرهام چند بار زنگ زده بود برای خواستگاری .....هر چی دریا بهم اصرار میکرد که حداقل بذارم بیان ولی من قبول نمکیردم .......ارمان چند بار عکس های جدیش رو برای فرزادفرستاده بود تا ما هم ببینیم ....نشسته بودیم داشتیم شام میخوردیم که فرزاد گفت :- راستی دریا عکس جدید ارمان رو دیدی ؟اب پرید تو گلوم ....- اوا ساحل چی شد ؟- هیچی مامان اب پرید گلوم فرزاد که دید حالم خوبه چیز مهم نیست ادامه داد ....- یه عکس خانوادگی فرستاده فکر کنم یه مهمونیه .....مهمونی ..... یعنی اقا ازدواج کرد .... من این جا دارم از دوریش میمیرم اون وقت اون ازدواج کرد به همین راحتی ...دریا گفت :- خوب بذار ما هم ببینیم دلم برای ارمان تنگ شده .....فرزاد از تو ماشین یه سیدی اورد .....لب تابش رو روشن کرد سیدی رو گذاشت داخل ...دلم داشت تاپ تاپ میکرد همین که اسم ارمان میومد صورتم از هیجان قرمز میشد ....چند تا از عکس های خودش بود اول با ژست های مختلف ....ببین ترو خدا حالا اگه من اینطوری عکس انداخته بودم من رو کشته بود ....معلومه اون جا رو بیشتر از این جا دوست داره ....هر چی باشه همه جور دختر خوشگل پیدا میشه ...خاک بر سر من که دل به کی بستم ....عکس بعدی ؛ عکس های مهمونی بود یه عکس از ارمان و زن عمو و عمو که کنار هم نشسته بودند .....به نظر عروسی نمی یومد بیشتر حالت تولد داشت تا عروسی ....عکس بعدی ....بغل دست ارمان یه دختره نشسته بود با فاصله ... همون لباسی تن دختره بود که ارمان موقع ی رفتن خرید ....همون لباس لختی مشکیه .... یه شال انداخته بود روی بازو هاش ولی بازم کوتاه بود نه یعنی این دختره نامزدشه .....منتظر نموندم تا بقیه چیزی بگن رفتم تو اتاقم ....من خوشگل رو به کی فروخت ؟؟؟؟....ارمان خیلی نامردی من که بخشیدمت ولی در حق من بدی کردی .... چرا من کیف نکنم چرا من تا اخر عمرم حسرت بخورم ..... چرا نیاد مثل اون از زندگیم لذت ببرم ....روز ها همین طور میگذشت دیگه کم کم ارمان رو فراموش کردم البته فقط خاطراتشو ....ولی خودش مثل خون تو بدنم بود هر کاری میکردی نمیتونستم فراموشش کنم ...دریا تو هفت ماهگی زایمان کرد ....با به دنیا اومدن بچه ی دریا زندگی منم تغیر کرد ....حالا که ارمان ازدواج کرد چرا من ازدواج نکنم .... چرا منم مثل اون خوشبخت نشم .... مگه من از اون چی کم دارم ....من عذاب بکشم اون عشق و حالش رو بکنه .......5 سال گذشت ... پنج سالی که هر لحظه اش برای من یه قرن بود ....وقتی اون موقع ها دریا از عشقش نسبت به فرزاد میگفت همش مسخره اش میکرد ولی الان تازه میفهم که عاشق شدن بد دردیه ....تو اتاق داشتم حاضر میشدم که صدای در اومد ....- مامانی اجازه هست بیام تو .....خندیدم ....- بیا تو شیطون .....به صورت دانیال نگاه کردم ..... صورتش کپیه من بود رنگ چشم هاش دقیقا رنگ چشم های من بود .....باز مامان گفتش گل کرده ..... از بس شیطونی کرده بود صورتش شده بود رنگ هلو ....- بله خوشگل پسر کارم داشتی ؟اومد جلو نشست روی پام ....- میای بریم بیرون ؟ به چشم های طوسیش خیره شدم از چشم های شیطنت میبارید ....- کجا بریم ؟با هیجان گفت :- بریم شهر بازی ؟- نه خیر من کار دارم میخوام با مریم برم بیرون ....دست هاشو بهم کوبید ..... - اه ساحل اذیت نکن دیگه .....- بچه پرو تو هر روز یه چیزی به من بگو ها اصلا نمیام ....اومد جلو با دو تا دست هاش صورتم رو گرفت .....- پاشو مامانی حوصله ها م سر رفته ها .... اگه نیای میرم همه ی ظرف های مامان جون رو میشکنم .....اخه که چه قدر مامان از دست دانیال حرص میخوره ....- دانیال اگه این دفعه ظرف های مامان رو بشکنی دیگه جفتمون رو راه نمیده خونه ها ....باید بریم تو خیابون شب ها بخوابیم ها ....- باشه مامانی پس میای؟؟؟؟ برم حاضر شم ....دوست نداشتم دل کوچکش رو بشکنم ..... - باشه میرم .....- اخ جون .... پرید بغلم صورتم رو بوس کرد ....- اه اه حالم رو بهم زدی بچه برو حاضر شو....لپم رو بوس کرد دوید از اتاق بیرون ........



نوع مطلب : رمان کی گفته من شیطونم؟((شادی73))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif