تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید6((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
یکشنبه 17 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس

اینم قسمت 6...
ادامه...
- به به چه شجاع!تازه با نیشه گشاد)اداشو دراوردم(میگی ایینتو ترکوندم؟؟؟؟؟
این قدر باحال اداشو در اوردم که خودمم خندم گرفته بود و یه لبخند بی اراده زدم
این پسره که دیگه ولو بود!اگه هر پسره دیگه ای بود بلایی به سرش میاوردم که حض کنه ولی نمیدونم چرا با این کاری ندارم چرا یه
حسی دارم؟چرا در برابرش نمیتونم جدی باشم؟
- جونه من یه بار دیگه ادامو درار
- مگه اومدی سیرک؟بیا برو هاااااااا بیا برو من کار دارم میخوام برم
یهو یه ماشینی که داشت از تو خیابون میگذشت نور چراؼش خورد تو صورته ما!اون داشت منو بررسی میکرد من اونو!شاید 3 ثانیه
بیشتر نبودا ولی ته چهرش یادم موند خوشگل بود !
- میگم من زدم به ایینت اومدم بگم چی کار کنم واست به جاش؟هزینشو بدم؟
الان حالتو میگیرم جنابببببب
- هر کاری بخوام میکنی دیگه؟هر چی بخوام میدی؟
- نه دیگه هر چیه هر چی اومدی و جونمو خواستی اون وقت باید جونمو به توی ازرائیل بدم
بی شخصیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتت
- اشتباه گرفتی خانوم...نه نه اقا!اخه چهرتون دخترونه میزد گمراه شدم !داشتم میگفتم ازراییل خان من نیستم من دوستش پریه مهربونم
برو تا نگفتم بیاد جونتو بگیره!هر چند خریته محضه بخواد جونه تو رو بگیره و با خودش ببره اخه خیلی ؼیر قابله تحملی !
این تیکه اخرشو با حرص گفتم
با خنده بلؽور کرد:باشه پری جون حرص نخور بگو چی کار کنم دلت خنک شه؟
- این شد حرفه حساب!اگه دسته خودم بود میزدمت ولی متاسفانه اسلام دسته منو بسته منم که تابع دستورات اسلامیم!بذار فکر کنم.....
اهان فهمیدم!میخوام ایینه اون فراری قرمزو بترکونم باید خسارت اونو بدی!خوبه؟
- چه بد که اسلام دسته پریه مهربونو بسته !
بعدم شیطون نگام کرد و ادامه داد:خواستت خیلی بالائه ولی چون تویی باشه!اونم ماشینه خودمه ولی عینه بچه هایی خدایی!امروز
کلی باهات حال کردم
بی ادببببببببببببب حال چیههههههههههه؟مری منحرؾ! گفت ماشینه خودشههههه؟ای جوووووون چه عروسکیه ها
من دلم نمیاد بزنم بهش که
نگاهی به پسره که داشت منتظر نگام میکرد کردمو گفتم:نمیخوام
مهربون خندیدو گفت:میدونستم
-میدونستی؟
- اره چون ادمایی مثله تو شیطون خیلی دله مهربونی دارن ولی هر کار بخوای میکنم پری جون
- نه بذار برم خونمون فقط کلی کار دارم برو شرت کم
- دختر خیلی رکیا!ای ول داریا
- میدونم از بچگی همین بودم دیگه برم بای بای
اومدم دره ماشینو باز کنم که گفت:بابا این همه فک زدیم یه شماره ای چیزی !
دیگه امپر چسبوندممممممممممممم
- چادرو نمیبینییییییییییییییییییی یییی؟اصلا چه معنی میده یه دختر با یه پسر دوست باشه؟ایششششششش
- باشه بابا قاطی نکن منظورم دوسته معمولی بود همین جوری مثله دو تا دوست و هم جنس !
- لازم نکرده خدافظییییی
دیگه بهش مهلت ندامو سوار ماشین شدم و گاز دادم.ولی این پسره عجیب ذهنه منو درگیره خودش کرده بود!چرا دربرابرش نمیتونستم
همون مرواریده پر جذبه باشم؟؟بی خیال بابا اینم یکی مثله بقیه !
به خونه رسیدمو و سریع رفتم بالا.باید ؼذا درست کنم خداییش واسه خودم کد بانویی بودما.اشپزیم حرؾ نداشت
سریع لباسامو عوض کردمو و پریدم تو اشپزخونه!الان بابا میاد باید ؼذا بذارم.با این که داشتم از خستگی میمردم ولی با چشمای نیمه
بازو تنی خسته قیمه رو بار گذاشتم و از خستگی روی مبل ولو شدم و چیزی نشد که خوابم برد ...
با اشعه ی نور خورشید که به صورتم میخورد از جام پاشدم.من کی اومدم تو اتاق خوابم؟حتما بابا اورده دیگه.ساعت 10 هه من 12
کلاس دارم.خوب یعنی من علکی پاشدم دیگه!جی
بریده بریده در همون حال که سرم رو فرمون بود بود نالیدم:ب..له حالم خوبه شما برید منم الان میام بیرون
- کاملا مشخصه که چقدر خوبی!بیا بریم بیمارستان بابا.سرتو بلند کن ببینم
اومد سرمو از رو فرمون بلند کنه که سریع بهش توپیدم :
- اولا خوبی نه و خوبید چایی نخورده پسر خاله نشو دوما من بمیرمم بیمارستان نمیام سوما دستت به بدنه عزیزه من بخوره خورشتت
میکنم اخ اخ بیا برو دیگه میگم میام چه گیری هستیا !
با خنده گفت:باشه بابا من تسلیمم شلیک نکن بعدم بله دیگه بدنه عزیزتون! بعدم سریع در و بست و با خنده رفت سمته ماشینه
خودش !
بی ادب هیز
دستم بهش برسه کشتمش .
فکر میکنم فشارم افتاده چون بهم شوک وارد شده و از صبحم چیزی نخوردم عادیه شیر کاکائوی صبحمم که هنوز تو کیفمه.با بدبختی
شیر کاکائو رو از کیفم در اوردم و به سختی بازش کردم که البته ناگفته نمونه نصفش سره باز کردنه درش ریختو به فنا رفت.لاجرئه
سر کشیدمش.اخیش جیگرم حال اومد.ولی صدای این یارو اشنا بودا!حالا چرا رفتن تو ماشینشون نشستن بیرون میموندن من یه ذره
دیدشون میزدم خو!مری بی حیا
چرا این یارو این قدر خونسرده انگار نه انگار ماشینه چند صد میلیونیشو زدم ترکوندما منو باش فکر میکردم الان میاد یقه ی منو
میگیره بعد منم میام از تو ماشین قفله فرمونو درمیارم و میگم ای نفس کش
و بعد همو میزنیم!خوب اینم از فانتزیه ما چه شیرین بود
دیگه حالم جا اومده بهتره برم پیششون دره ماشینو به ارومی باز کردمو پیاده شدم و به طرفه ماشینه پسره حرکت کردم و جلوی
ماشین توقؾ کردم و به ارومی چند تقه به شیشه زدم و بدون این که نگاش کنم رفتم اونور ایستادم سریع پیاده شد و اومد حرفی بزنه
که یهو چشمای جفتمون شد قده توپ پینگ پونگ نه یعنی توپه تنیس نه اصلا فوتبال !
این که همون پسر چلؽوز دیشبیس!وای خدا من دیشب فقط یه ته چهره ای شو دیدم فکر نمیکردم این قدر معرکه باشه
چشمای سورمه ای یا همون ابی پررنگ داشت که توش رگه های ابی کم رنگم پیدا میشد و درخشش و برقه عجیبی داشت لبای قلوه
ایش خیلی به چهرش میومد و پوستشم نه سفیده سفید بود نه سیاه سیاه یه چیزه واقعا متعادل بود.هیکلش و که هر کوریم میدید میفهمید
ورزشکاره
یهو متوجه شدم اونم داره منو بررسی میکنه !
یهو هر دومون پقی زدیم زیره خنده
میون خنده گفتم:هر چی عوض داره گله نداره تو زدی ایینمو داؼون کردی منم ماشینتو حساب بی حساب
خداییش خیلی بی انصافی کردم من خرجه میلیونی گذاشتم رو دستش ولی اون فقط ایینمو ناکار کرد
- چه خوش شانس بودی که دوباره منو دیدی بگو پسسسس تو نخه من بودی از خدا خواستی منو دوباره ببینی
- ایش فانتزیتو عشق است
- پس از قصد زدی؟؟
- اخه هر خری بود میفهمید همچین چیزی اتفاقی نمیشه البته بلا نسبته خر !
- کم نیاری یه وقتا
- باشه قول میدم
- اهان پس کو چادرت این قدر چادر چادر میکردی و چسبیده بودی بهش؟یه نگاه از بالا تا پایین بهم کرد که راستش خجالت
کشیدم
- عجب تیپی !ما رو باش فکر کردیم ازون بچه مذهبیایی که اون جور مثه خاله سوسکه چادرو دوره خودت پیچیده بودی
- چیز..چیزه...اصلا دلیلی نداره من به تو توضیح بدم که چون ...
با دیدنه صحنه ی روبه روم حرؾ تو دهنم ماسید و چشام شد توپ بسکتبال!خدایا کرمتو شکر اخه مگه میشههههه؟مگه میشه دو تا
ادمی که حتی همو نمیشناسن این قدر شکله هم باشن؟؟؟اونم یه دخترو پسر.این پسری که الان روبه روی منه دقیقا شکله منه فقط با
چشمای خاکستری انگار که منو پسر کرده باشی
پسره هم داشت با بهت نگام میکرد




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif