تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید8((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
یکشنبه 17 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
قسمت هشتم
.......

سری دستمو کردم تو کیفمو گوشیمو دراوردم و با دیدنه اسمه بابا لبخندی روی لبام نقش بست که از نگاهه تیز بینه متین و ارمین دور
نموند
با شوق دکمه ی پاسخ و لمس کردمو گفتم:سلام عخشه من
بابا خنده ای کردو گفت:سلام دختره شیطون
- حالت خوبه قربونت برم؟
- اره دخترم ممنون راستش زنک زدم بگم دیگه نیا خونه
با صدای بلندی گفتم:چی؟چرا؟
- دخترم اروم باش از امروز برو به این ادرسی که واست اس ام اس میکنم تمامه وسایلتم انتقال دادم اونجا چون ریسکه بزرگیه اگه
بازم بخوای پیشه من زندگی کنی و ممکنه بفهمن که پلیسی
با لحنه ناراحتی گفتم:دلم واست تنگ میشه کاش میشد پیشت بمونم
- دختذم خودتو ناراحت نکن بالاخره این ماموریتم تموم میشه میای پیشه خودم دوباره
سعی کردم بیشتر از این بابا رو ناراحت نکنم چون اونم به اندازه ی من شایدم بیشتر زجر دوری از منو تحمل میکرد واسه همین با
لحنه شوخی ادامه دادم :
- باشه امیرعلی جووووونم به امید اون روز
بابا خنده ای کردو گفت:خوب دیگه کاری نداری دخترم؟
- نه بوس بای
- به سلامت
و گوشیو قطع کردمو اصلا هم حواسم به ارمینو متین نبود...هر دوشون با کنجکاوی نگاهم میکردن ولی من بی توجه به اونا گوشه ی
صندلی کز کردمو با ناراحتی مشؽوله تماشای منظره های اطراؾ شدم
بعد از چند مین ارمین گفت:شکسته ؼشقی خوردی که این جور پژمرده شدی ایا؟
بی حواس سری تکون دادم که باعثه درهم رفتنه اخمای ارمین بود
با لحنه مسخره ای گفت:چه قربون صدقشم میرفتی از دختری مثله تو واقعا انتظارش نمیرفت معلومه خیلی دوسش داری ...
- هر جور دوست داری فکر کن اره اصلا میمیرم براش
ارمین پوزخندی زد و دکمه ی پخش و فشار داد :


This is the end
این پایانه . . .

Hold your breath and count to ten
نفست رو نگه دار و تا ده بشمار

Feel the earth move and then
گردش زمین رو احساس کن و اونوقت . . .

Hear my heart burst again
صدای قلبم رو دوباره میشنوی

For this is the end
برای این پایان . . .

I’ve drowned and dreamed this moment
من غرق و مبهوت این لحظه شدم

So overdue, I owe them
و دیر رسیدم . مدیون اونها شدم

Swept away, I’m stolen
از دستم در رفت . . من دزدیده شدم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی که از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی که از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

At skyfall
زمان سقوط اسمون

Skyfall is where we start
اسمون همینجا ک ما شروع کردیم (دوست شدیم) داره سقوط میکنه

A thousand miles and poles apart
و هزاران مایل تیکه پاره میشه

When worlds collide, and days are dark
وقتی ک دنیا از هم میپاشه ، . و روز ها تاریک میشن

You may have my number, you can take my name
تو شاید شماره ی منو داشته باشی . . میتونی بگی ک من مال تو هستم

But you’ll never have my heart
اما هیچوقت نمیتونی صاحب قلبم بشی

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

At skyfall
زمان سقوط اسمون

Where you go I go
هر جا بری منم میرم

What you see I see
هر چی رو ببینی منم میبینم

I know I’ll never be me, without the security
میدونم ک هیچوقت بدون امنیت ، خودم نمیشم

Of your loving arms
اگه دست های مهربونت

Keeping me from harm
منو از بدی ها دور نگه میداره . . .

Put your hand in my hand
دستت رو بذار توی دستام

And we’ll stand
و تا با هم بایستیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

Let the sky fall, when it crumbles
بذار اسمون سقوط کنه . . و وقتی از هم بپاشه

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

Face it all together
با همه اینا رو به رو میشیم

At skyfall
زمان سقوط اسمون

Let the sky fall
بذار اسمون سقوط کنه . . .

We will stand tall
ما با هم می ایستیم

At skyfall
زمان سقوط اسمون
(skyfall-Adele)
اخی چه اهنگه زیبای بود...سرحالم اورد صدای اس ام اسه گوشیم بلند شد بابا ادرسو برام اس ام کرده بود...بی خیالش باو ...
بعد از چند مین روبه روی رستوران توقؾ کردیم واروم پیاده شدیم و به طرفه دره ورودی حرکت کردیم نگهبان جلوی در خوشامدی
گفت و درو باز کرد وارده رستوران که شدیم نگاهه خیلیا روی ما زوم بود
بی توجه به اونا رفتیم و نشستیم
ارمین شده بود همون ادمه شوخی قبلی
ارمین:خوب چی میخورید؟
- من...اوممم...جوجه
متین:منم جوجه
ارمین:منم افتخاره همراهی بهتون میدمو جوجه میخورم
من:واه واه
گارسون که اومد که پرس جوجه با تمومه مخلفاتو سفارش داد
بعد از رفتنه گارسون ارمین گفت:تو چقدر ساده ای دختر!اولین دختری هستی که میبینم این قدر ساده میگردیا
- اره خوشم نمیاد از ارایشو بزک دوزک کردن سادگی رو بیشتر دوست دارم چون همین جوریش خیلی خوشگلم !
-تحفه
پشته چشمی براش نازک کردم و رومو برگردوندم که دیدم یه پسره هی داره با دستش به یه چیزی اشاره میکنه بیشتر که دقت کردم
دیدم داره میگه بیا شمارمو بگیر!پسرهی پرو حالا میبینه با دوتا نره ؼول اومدما بازم میخواد شماره بدم شیطونه میگه برم ببرمش
بازداشگاها 2 روز اب خنک بخوره
یهو ارمین با اخمای تو هم از جاش پاشد و ؼرید:جاتو با من عوض کن
ولی همین که اومدم جامو باهاش عوض کنم شیشه های رستوران به طرزه وحشتناکی شکست ...
جیؽه خفیفی کشیدم تو همون لحظه ارمین پرید رو منو منو خوابوند رو زمین
نفسم بند اومده بود نه از ترس بلکه از هیجان !
چه بوی عطرش خوبه هااااا!خاک تو سرت مرییییی
نفس های گرمم میخورد رو گردنه ارمین میدونستم داره داغ میکنه یعنی هر کسی بود داغ میکرد به خصوص ارمین که معلومه
حسابی شیطونه و سرشم حسابی گرمه !
- ارمین پاشو
ولی انگار نه انگار که دارم صداش میکنم هنوزم تو هپروت بود
صدامو بردم بالا:میگم پاشو دزد اومده تو رستوران
و همزمان فشاری بهش وارد کردم که باعث شد سریع به خودش بیاد و از روم بلند شه متینم اونور رو زمین دراز کشیده بود مردمم
که داشتن جیػ و داد میکردن بیچاره ها حسابی ترسیده بودن
یهو سه ادم که صورتاشونم پوشونده بودن با اسلحه هاشون وارده رستوران شدن و فریاد زدن :
- همه بخوابن رو زمین
مردم ترسیده روی زمین دراز میکشیدن
از جام بلند شدم و از بی حواسیه اونا استفاده کردم و اروم اسلحمو دراوردم دیگه برام مهم نبود که متین یا ارمین بفهمن که من پلیسم
یا نه من الان فقط میخوام به وظیفم عمل کنم ...
اصلا حواسم به کارای ارمینو و متین نبود اروم اروم به سمته ستونه بزرگه اونور رستوران حرکت کردم
یهو یکیشون رو به متین و ارمین فریاد زد:مگه با شما ها نیستم میگم بخوابید روی زمین تا یه گلوله حرومتون نکردم
ولی اون دوتا هنوز ایستاده بودن...لعنتیا بخوابید دیگه ...
به ستون رسیدمو نشستم پشتش دیگه بهم دید نداشتن
یکیشون به طرفه ارمین حرکت کرد یکیشون به طرفه متین وقتی که بهشون رسیدن ارمینو متین سریع 2 تا اسلحه دراوردنو گذاشتن
رو سره دزدا و شروع کردن به زدن و کتک کاری !
من که هنگ بودمممممممم
یهو دیدم نفره سوم داره از بی حواسیه اون دوتا استفاده میکنه و میخواد به ارمین و میتن شلیک کنه سریع مؽزم فرمان دادو اسلحمو
به سمته بازوش نشونه گرفتم وشلیک کردم با صدای بلندش توجه همه جلب شد بهم!تیر اندازیم عالی بود !
سریع دویدم سمتش و با پام ضربه ای به زانوش زدم که افتاد رو زمین با همون صدای سروانیم فریاد زدم:اسلحتو بنداز زمین لعنتی
صدا از دیوار در نمیومدواسلحشو که گذاشت زمین با پام محکم هلش دادم اونور
یهو دیدم ارمینو متینم اون دوتای دیگرو گرفتنو با چشمای گشاد شده دارن منو نگاه میکنن
دیدم اون پسره هم که میخواست بهم شماره بده با بهت نگام میکنه
رو بهش با خشم گفتم:هوی تو پسر این دفعه رو ازت گذشتم ولی بار دیگه بخششی در کار نیست پاشو برو از جلو چشمم دور شو
سریع
پسره سریع از جاش پاشد 2 تا پا داشت دو تا دیگه هم قرض کرد و دوید به سمته دره خروجی و از رستوران خارج شد ارمین فریاد
زد:معطله چی هستید همه برید بیرون
همه از در خارج شدن که سریع بیسیممو دراوردم و تقاضای مامور دادم هر سه مون سکوت کرده بودیم که پلیس اومد
و بعد از نشون دادنه کارته شناساییم احترامی گذاشتن و بردنشون ولی اون 2 تا مثله ماست نگاهم میکردن و هیچ کاری نمیکردن
چرا این دوتا اسلحه داشتن؟ای خدا...نمیخواستم به پلیس بگم و نگفتم
بعد از رفتنه پلیسا فقط ما موندیم
ارمین با تته پته گفت:تو..تو که س..روان سپهری نیستی درسته؟ با چشمای گرد شده نگاهش کردم..این از کجا میدونه؟
- ت..تو از کجا میدونی؟
یهو متوجه درخششه اشک تو چشمای متین شدم...متین با سرعت دوید به سمته منو،منو کشیدد تو اؼوشش !!!!!
هنگ بودم کاملا هنگ بودم وقدرته انجامه هیچ کاری رو نداشتم دستام از دوطرؾ باز مونده بود و داشتم به متین که داشت تو اؼوشم
زار میزد نگاه میکردم اؼوشش بوی پدرمو میداد احساسه ارامشه ززیادی داشتم تو اؼوشش
با حرفی زد دنیا دوره سرم چرخید
- خواهری منو ببخش
خشک شدم لال شدم بدنم شل شد و سرگسجه ای که سراؼم اومد و بعدم تاریکیه مطلق ...
***
به ارومی چشمامو باز کردم و به دیوارای سفیده دور و برم نگاهی انداختم
صدای کسی رو شنیدم که میگفت:بفرمایید به هوش اومد نگران نباشید
متین سریع دوید سمتم و سرمو تو اؼوش کشید و گفت:منو ببخش منو ببخش
و صدای هق هقش سکوته اتاقو شکست
یهو پدرم از در اومد تو و بعدشم ارمین وارد شد متین ازم جدا شد
ارمین تکیشو زد به دیوار و فقط نظاره گر بود با بؽض گفتم:بابا این جا چه خبره؟ ...
پدرم با چشمای نمناکش شروع کرد به صحبت:درست 4 سال قبل از به دنیا اومدنه تو خداوند به پدر و مادرت فرزندی داد اینو خودت
میدونی و من به تو گفتم که اون وقتی به دنیا اومد فوت شد ولی دروغ گفتم باباجان مجبور بودم
با دهنه باز داشتم به بابا نگاه میکردم
ادامه داد:وقتی اون بچه به دنیا اومد تحدیدای اون گروهی که باعث مرگه پدرو مادرت شد شروع شد تا این که پدرت تصمیم گرفت
برای حفظه جونه اون بچه اونواز خودش دور کنه تا اسیبی نبینه برای همین به کمکه پلیس صحنه سازیه مرگه اون بچه رو انجام
دادن...هنوز قبره خالیه برادرت که هر جمعه میرفتی بالاش و فقط نگاهش میکردی وجود داره...شاهد خورد شدنت بودم ولی
نمیتونستم حرؾ بزنم.با صحنه سازیه اون تصادؾ و و زجه های مادرت برای دوری از فرزندش همه چیز رنگه واقعیت به خودش
گرفت...متین تا 8 سالگیم تحته نظره پدرت بود ولی از اون به بعد که پدرت از دنیا رفت اومد تحته نظره خودم...همیشه مراقبش بودم
و واسش پرستار گرفته بودم ومیخواستم اونم وارده شؽله خودمون کنم ولی نمیتونستم به تو چیزی از زنده بودنش بگم چون تلاش
میکردی بری پیشش و اگر اون نامردا میفهمیدن این پسر زندس سریع به قتل میرسوندش...وقتی هم تو به دنیا اومدی پدرو مادرت
ترسه از دست دانه تو رو هم داشتن ولی پدرت دیگه با چنگ و دندون میخواست تو رو حفظ کنه
اونا فکر میکنن تو هم توی اون حادثه با پدر و مادرت مردی ...متین از اون اول میدونست که خواهری داره و همیشه دنباله
خواهرش بود التماسم میکرد تو رو ببرم پیشش اما نمیشد ممکن بود همه چی خراب شه و این پسری که اینجا میبینی برادرته...از بعده
مرگه پدرو مادرت دیگه نتونستی گریه کنی چون دکترا گفتن تو همون سنه کمت دچار فشاره عصبی و شوک روحی شدی و تنگیه
نفستم از همون موقع شروع شد دیگه حرفی ندارم
با بهت به متین که زار میزد و بعده 18 سال اولین قطره ی اشک از چشمم چکید سریع دومیشم چکید و به همین روال بقیه اشکا هم
راهشونو به بیرون باز کردن
بابا-دخترم باورم نمیشه تو داری..داری گریه میکنی ...
متین و ارمینم با بهت نگام میکردن سریع سرمو از دستم کشیدم بیرون و پریدم تو بؽله متین و محکم بؽلش کردم
متینم بؽلم کردو محکم فشارم میدادو سرو صورتمو میبوسید میگفت:عمرم نفسم ...
- متین دا..داش
با این حرفم گریش شدت گرفت دسته خونیه من پیرهنه سفیده اونم خونی کرده بود نمیخواستم لحظه ای ازش جدا شم نمی
خواستم با تمومه وجودم زجه میزدم
که ارمین متوجه خون ریزیه دستم به خاطره بیرون کشیدنه سرم شد و اومد منو از متین جدا کرد و سریع پرستارو صدا زد
چشمای اونم نمه اشک داشت
پرستار سریع اومد و دستمو پانسمان کرد و ارامبخشی بهم تزریق کرد و دوباره من به دنیای بی خبری رفتم ...
چشمامو که باز کردمو متینو بالای سره خودم دیدم بهش لبخندی زدم و دستشو فشردم وقتی متوجه من شد نگاهی بهم کرد و دوباره تو
اؼوشم کشید
- خوبی خواهری؟
- اره خوبم
چهره ی متین ناراحت بود نمیخواستم این طور ناراحت ببینمش برای همین با لحنه شوخی ادامه دادم:دیدم چه شکله منیا نگو به من
رفتی
متین قهقهه ای زد و گفت:کوچولو بنده 4 سال از شما بزرگترم شما به من رفتی
لبامو ؼنچه کردمو گفتم:نموخوام
بینیمو فشار دادو گفت باشه دختره شیطون
- کی مرخص میشم؟
- همین امروز
- واااااااااای راست میگی عاشقتم
- هیششش دختر اروم اینجا بیمارستانه
- بیخیال بابا راستی درجت چیه؟
- این چه سوالیه اخه؟
- اه بگو دیگه
- سرگرد دوم
- اوووووو جناب سرگرد!ارمین چی؟
زیر چشمی بهم نگاهی انداختو گفت تو از کجا میدونی پلیسه؟
- چون وقتی تو اسلحه داری و پلیسی اونم وقتی در کناره توئه و اسلحه داره پس پلیسه ضمنا پدر گفت که ارمینه... ارمینه..اهان
کامیاب با من همکاری میکنه اسکل نیست بیاد فامیلیه خودشو بگه پس اسمشو میگه و فامیلیشو عوض میکنه من مطمئنم که پلیسه
خنده ای کردو گفت:افرین دختره باهوش مگه نمیدونی سرگرده تمامه؟؟؟
- واااااااای خدا بدبخت شدم! متین این همه بد و بیراه بارش کردمممممم تو روحشششششششش
یهو ارمین وارد اتاق شدو من سیخ شدم
- س..سلام جناب سرگرد
ارمین یهو ترکید از خنده و گفت:حداقل الان که میدونستی مافوقتم پشتم بدو بیراه نمیگفتی
متین:خواهرمو اذیت کنی با من طرفیا !
- اوه من ؼلط بکنم خواهره داداشمو اذیت کنم
زیره لب گفتم:اونم ؼلطی به این زیادی!اذیت کردنه من عمرا!من خودم یه عمره کرم میریزم عمرا بذارم کسی بهم کرم بریزه
ارمین:شنیدم چی گفتیا سروان
حق به جانب گفتم:داشتم تمرینه حرؾ زدن میکردم چرا شایعه درست میکردی که داشتم فوشت میدادم؟
این دفعه متینم خندش گرفته بود
ارمین:اخه من کی اینو گفتم؟
زایه شدم
- گفتاری نگفتی تو حافظت گفتی من فهمیدم
- اهان از اون لحاظ ولی خودتو لو دادی
- خوب بابا شما هم دیگه ادامه ندید جناب سرگرد
ارمین با لبخند گفت:قراره مدتی با هم همکاری داشته باشیم جز محیطه اداری من ارمینم تو ام مرواریددددددد
اخیش حرفه دله منو زداااااا
- چه خووووب باشه خلاص شدم از دسته سرگرد سرگرد گفتنا
***
تقریبا 1 هفته ای از اون جریان میگذره و منو ارمینو متینم بیشتر با هم جور مشیم از قراره معلوم قرار نبوده متین تو این پرونده
شرکت کنه ولی با کلی التماس بالاخره بابا رضایت داده بیاد و الان سه تایی مسئوله این پرونده ایم 2 روز بعده مرخص شدنم به خونه
ی جدیدم نقله مکان کردم و دیگه اجازه ی رفتن به اداره و خونه ی خودمون و ندارم.تو این مدت حسابی خودمو استعادامو توانایی
هامو به همه نشون دادم یعنی منو متین و ارمینو صدؾ الان بهترین هاییم و طبقه اخرین گزارشات اون باند میخوان چند نفر از بچه
های نخبه های دانشگاهو به زور وارده گروهشون کنن و اگه موافقت نکنن کشته میشن داریم تمومه تلاشمونو میکنیم که وارده این
گروه شیم ولی هنوز نمیدونم که کی مسئوله انتخابه این 4 نفره
امروز دوباره کلاسه یزدانی رو دارم همون استادی که باهاش دعوام شده بود من که دیگه سره کلاسش نمیرم درسمو حذؾ نکردم
ولی دیگه سره کلاسش نمیرم الانم روی صندلی های سلفه دانشگاه نشستم دارم مگس میپرونم چند دقیقه دیگه کلاسه یزدانی شروع
میشه!واای جزوه ی صدؾ دسته منهههه باید برم بهش برسونمش تازه میخواستم ازش پدم بگیرم دلم شدیدا درد میکرد امروز روزه
اوله عادتم بود و همیشه روزای اول قیافم مثله میت ها بود...تا جایی که جون تو بدنم بود به طرفه کلاس دویدم و یهو دره کلاسو باز
کردم که نگاهه همه به طرفه من چرخید بی توجه به نگاهای کنجکاو به طرفه صدؾ رفتم و جزوشو دادم دستشو یه بوسه روی گونش
زدم و گفتم:دستت مرسی
دیگه زایه بود جلو این همه بچه پد بگیرم سریع به طرفه در کلاس دویدم سرم رو به عقب بود و داشتم با دستم واسه مژگانو مژده
بوس میفرستادم که حس کردم رو زمین و هوا معلقم و محکم با کفه سرم به زمین برخورد کردم که فکر کنم اگه اون گیره ی کوفنتیم
نبود الان سرم شکسته بود درده دل و کمرم بیشتر شد به خصوص این که حس میکردم جسمه سنگینی رومه
چشمامو روی هم فشار میدادمو لبم و گاز میگرفتم که صدای هق هقم بلند نشه ارم چشمامو باز کردم و چشمم به نگاهه یخیه یزدانی
افتاد یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید میدونم الان مثله یه فرشته ی پاکو مظلوم شدم البته به قوله بابا
کم کم داشت رنگه نگاهه یزدانی تؽییر میکرد و سرش داشت داشت نزدیک میشد که از درد ناله ای کردم که سریع به خودش اومد
داشتم میمردم سریع از روم بلند شد دستمو زیره شکمم گرفتم و با بدبختی از جام بلند شدم شاید همه ی این اتفاقات 5 ثانیه هم
طول نکشید ولی واسه من یه عمر بود
یهو دیدم همه زل زدن به کمرمم !
واااااااای خدا منو بکشششششش...گیرم شکسته بود و همه ی موهای قهوه ای طلایی فرم که تا پایین تر از کمرم میرسید اومده بود
بیرون با عجز نگاهی به ارمین و متین که از خشم قرمز شده بودن انداختم و با بدبختی کیفمو چنگ زدم و میخواستم از کلاس بزنم
بیرون که یزدانی گفت:نمیخوام بدونم چرا این جا بودید ولی از این به بعد بیاید سره کلاستون بشینید من به دانش اموزه تیز هوشی مثله
شما نیاز دارم الانم اگه دلتون میخواد میتونید تشریؾ ببرید سریع دره کلاسو باز کردم و پریدم بیرون...سرم گیج میرفت تلو تلو
میخوردم فقط میدونستم باید برم سمته دستشویی تا همه جام لک نشده دیگه نیتونستم حرکت کنم داشتم تا میشدم که حس کردم تو اؼوشه
کسی فرو رفتم مگه میشه این بوی عطرو نشناسم
ارمین با نگرانی نگاهی به چشمای خیسم کردو گفت:حالت خوبه؟مروارید چته؟
فقط تونستم ناله کنم:دارم میمیرم
حس کردم از روی زمین کند شدم
- ارمین منو بذار زمین باید برم سمته دستشویی
ارمین بی توجه گفت:کجات درد میکنه؟
بی حواس گفتم:کمر و دلم مهم نی ..
یهو لال شدم و ارمینم توقؾ کرد
- نک..نه؟اره؟
با خجالت سرمو انداختم پایین که ارمین سریع منو برد سمته دستشویی با خجالت وارده دستشویی شدم که یادم افتاد پد ندارم ای وای
با خجالت اومدم بیرون که دیدم متینم کناره ارمین ایستاده و ارمینم سرشو تکون میده با تته پته رو بهشون گفتم:م..میشه از صدؾ ..
متین:از صدؾ چی؟
با خجالت سرمو رفت تو یقم
- میشه بگید اون چیزیو که مروارید لازم داره رو بهتون بده واسم بیارید نمیتونم تا بالا بیام حالم خوب نیست
اون ارمین خرم هنوز متوجه نشده بود چیو میگم با گنگی سری تکون دادن و حرکت کردن به سمته کلاسمون که من قبلش به صدؾ
اس دادم سری بیاد بیرونه کلاس بهشون بده واسه این نگفتم خودش بیاد چون میدونستم اگه بهش بگم میاد ولی یزدانی دیگه 1 بارم
درسشو توضیح نمیده نمیخواستم شرمندش باشم
متینو ارمین اروم به سمته من که از درد خم شده بودن اومدن حالا از چهرشون مشخص بود که کاملا میدونن چی تو اون کیسه ی
مشکی رنگه
با خجالت کیسه رو از شون گرفتم و سریع کارمو انجام دادمو اومدم بیرون
متین قرصی به دستم داد و گفت:بخور چهرت زرد شده صدؾ داد
بدون اب دادمش بالا و اجازه ی هیچ گونه اعتراضی رو بهشون ندادم
- میرم خونه
متین دستمو کشید و گفت تو بیخود میکنی نمیذارم با این حالت تنها بری جایی
با خشم دستمو کشیدم بیرونو گفتم به من دست نزن همین که گفتم حالم خوبه نمبخوام واسم حرؾ در بیارن برو
تو این دوران خیلی عصبی میشم و کنترلی رو رفتارم ندارم .
متین با بهت نگام کردو من بدون توجه به اونا به سمته ماشینم خواستم حرکت کنم که ارمین کنارم نشست!با عجز گفتم:تو دیگه گیر نده
ارمین:برگرد
-چی؟
- میگم پشتتو کن برگرد
- چرا؟
- بابا برگرد بهت میگم
واسه رهایی از دستش پشتمو بهش کردم که دیدم دستش رفت سمته موهام و شروع به بافتنشون کرد!وای تا الان پس بیرون بوده از
زیره مقنعه چه قدر حواس پرت شدم
ارمین:خانوم کوچولو همیشه حواست بهه موهات باشه که این جوری نگاهای هیز نره سمتش
بعدم سرشو اورد نزدیک گوشم و زمزمه کرد:موهات محشره
اومدم یه چیزه درشت به این پسره ی هیز بگم که با فهقهه دره ماشینو باز کرد و پرید بیرون
ماشینو روشن کردم و به طرفه خونه حرکت کردم وقتی رسیدم سریع ماشینو پارک کردم و وارده ساختمون شدم.خونه ای که توش
بودم یک اپارتمانه 3 طبقه بود که خیلی هم لوکسو مجهز بود که یک پسره مجرد تو طبقه ی سوم زندگی میکرد و منم که طبقه ی دوم
بودم طبقه ی اولم که یه خانواده بودن که الان در حاله حاضر سفر بودن.این پسره از اون پسرای عوضیه چند دفعه هم به من گیر داده
ولی هر دفعه نشوندمش سره جاش پسره ی پرو رو !
الانم که معلومه پارتی گرفته چون صدای اون دوستای کثیؾ تر از خودشم میاد حتی ارزششو نداره زنگ بزنم پلیس بیخیالش...دره
اسانسوره که باز کردم سوار شم چشمم به قیافه نحسش افتاد با اکراه نگاهمو ازش گرفتم و منتظر شدم از اسانسور بیاد بیرون ولی
همچنان داشت با هیزی نگام میکرد جوری که میکردم جلوش لخت اایستادم دیگه طاقت نیاوردم و با اون حاله خرابم سریع از پله ها
رفتم بالا و رفتم تو خونه و درو بستم...خدا امشبو بخیر بگذرونه ...
صداش از پشته در لرزه به اندامم انداخت طوری که از وحشته زیاد دلم یه تیره وحشتناک کشید و مجبور شدم پشته در سر بخورم و
بشینم روی زمین
- خانم کوچولو میدونم داری حرفامو گوش میدی یا خودت بیا یا منتظرم باش میام پیشت امشب یه شبه رویایی هستش
و بعد صدای قهقهش بود تو فضای اپارتمان پیچید و هر لحظه لرزه منو بیشتر میکرد...حالم خوش نبود دندونام داشت به هم
میخورد...از ترس بود یا ضعؾ اعصاب یا درد نمیدونم ولی هر چی که بود داشت از پا درم میاورد
با سختی از جام بلند شدم و درو قفل کردم ...
نمیدونم چرا احساسه خوبی نداشتم.من یه پلیسم از هیچ احدی ترسی ندارم ولی با این حاله خرابم یه بچه هم میتونه در برابرم بایسته
چه برسه به چند تا ادمه مست که زورشونم دوبرابر میشه
احساس عجز میکردم به طرفه اتاقم حر کت کردم و یه تاپه سفید با یه شلواره پاچه گشاده مشکی تنم کردم و لنزامم حسش نبود که در
بیارم یه پتو دوره خودم پیچیدم و به طرفه اشپزخونه حرکت کردم و یه لیوان شیره داغ خوردم نمیدونم چرا لرز داشتم
تصمیم گرفتم برم بخوابم
به طرفه اتاقم حرکت کردم ساعت حدوده 7 هستش!وای چه قدر طول کشیده رسیدم خونه ها
رفتم روی تختم و سریع خوابم برد ...
صدای در میومد..انگار یکی داشت با مشت به در میکوبید..یهو هوشیار شدم و سیخ نشستم سره جام و مچه دستمو بالا اوردم تا ساعتو
نگاه کنم..وای ساعت که 1 نصفه شبه !
پس کیه که داره درو از جا در میاره اومدم از تخت بیام پایین که دوباره دردی توی دل و کمرم پیچید با بدبختی به طرفه در رفتم و از
چشمیه در اون ورو نگاه کردم که از ترس چشمام سیاهی رفت
باورم نمیشد... 4 تا پسر که معلوم بود حالو روزه خوشی هم نداشتن داشتن درو از پاشنه در میاوردن حالا شانس اورده بودم که در هم
ضد سرقت بود از عجز اشکم سرازیر شد
صداها و حرفای رکیکشونو که میشنیدم هر بار روح از بدنم خارج میشد و برمیگشت بی توجه به درده دلم به طرفه موبایلم هجوم
بردم و شماره ی متین و گرفتم ولی شنیدن صدای دستگاه مشترکه مورد نظر خاموش میباشد اون لحظه برای من مثله ناقوس مرگ
بود موبایله بابا هم تو دسترس نبود و صدا ها هم داشت بیشتر میشد انگار که با یه چیزی داشتن میکوبیدن روی در تنو بدنم داشت
میلرزید...ترس از رفتن ابروم ..ترس از ..
یهو یاده ارمین افتادم و با دستای لرزون شمارشو گرفتم همین جور که داشتم به خدا التماس میکردم اولین بوق خورده شد... دومیشم
خورده شد همین جور داشت بوق میخورد و هق هقه منم بیشتر میشد که درست تو اوجه ناامیدی صدای ارمین تو گوشی پیچید :
-بله
مثله این که تو مهمونی یا جایی بود که صدای لطیفه یه دخترم اومد که میگفت:ارمین یه امشبو اون تلفنه لعنتی رو بیخیال
صدای هق هقم توی گوشی پیچید :
- ار..می..ن
یهو صدای نعره ی ارمین از اون وره خط شنیده شد طوری که موبایلو کمی از خودم دور کردم
- مرواری د چته؟چرا گریه میکنی؟
ولی فقط صدای هق هقم بود که به گوش میرسید
این دفعه طوری داد زد که گفتم هنجرش پاره شد:لعنتییییییییی بهت میگم چی شده جوابمو بده
یهو صدای شکسته پنجره اومد و صدای جیؽه منو و صداهای خنده های اون عوضیاقاطی شد با هم مطمئن بودم که ارمین صدا رو
شنیده...همون لحظه گوشی از دستم افتاد و پودر شد !
دیگه به سکسکه افتاده بودم درده دلم نفسمو بریده بود مؽزم قفل کرده بود از سرو صدا هاشون معلوم بود دارن وارده خونه میشن تنها
کاری که تونستم بکنم این بود که به طرفه اتاق خوابم بدوام و درو قفل کنم ...
هر چی دمه دستم اومد و گذاشتم پشته دره اتاق صداشو میشنیدم :
- کوچولو شؽله من رام کردنه دخترای سرکشه
اون لحظه ام نمیتونستم دهنمو ببندم !
- چه شؽله ابرومندانه ای
- بهتره بیای بیرون تا امشب به هر دو مون خوش بگذره
- خفه شو بی ؼیرت
مثله این که این حرفم عصبانیش کرد چون شروع کرد با مشت به در کوبیدن و گفت: ادمت میکنم دختره ی خیره سر
بعدش صدای دور شدنه قدم هاش اومد وصدای در که باز شد و اون دوستای کثیفش اومدن تو خونه ی من ...
چند دقیقه ای گذشت که دیدم صدایی نمیاد مشکوک شدم
یهو صدای کوبیده شدنه یه چیزی مثله پتکو به در میشنیدم جوری که از ترس دوباره دلم تیر کشید قدرته انجامه هیچ کاری و نداشتم
فقط منتظره یه معجزه بودم حالم از مریضی و ضعیفی و دختر بودنم بهم میخوره
اخه خدا چراااااااااااا من چرااااااااااا من؟مگه من چه گناهی کردم؟اینه عدالتت؟که یه بچه رو یتیم کنی بعدم ابروشو ازش به وسیله ی
بنده هات بگیری؟
من هر کاری کنم بازم از اسلحه استفاده نمیکنم حتی به قیمته از دست دادنه ابروم میخوام ببینم چه قدر منو یادت مونده...اصلا
مرواریدو یادت میاد؟
اون مرواریدی که الان داره جلوت جون میده رو میگم...در با صدای وحشتناکی شکست و هجوم بی رحمانه ی امین به داخل
وحشتناک ترین حادثه ی عمرم شد ...
با لبخنده کریهی بهم زل زده بود به دوستاش اشاره کرد که از اتاق برن بیرون معلوم بود حاله خوشی نداره یکی نیست بگه اخه
مرتیکه اون قدری بخور که جنبشو داری
هر قدم که به سمتم میومد منم عقب تر میرفتم تا جایی پشتم به دیوار برخورد کرد
با هیزی زل زده بود بهم...فقط یه تاپ تنم بود...از وحشت میلرزیدم
دیگه بهم رسیده بود دستاشو از دوطرفم رد کرد و گذاشت رو دیوار...الان کاملا تو چنگش بودم
- بهت گفته بودم مقاومت بیفایدس نه؟
سعی کردم خونسرد باشم ولی از درون میلرزیدم دردم خیلی زیاد بود خیلی
- برو اونور خواهش میکنم برو اونور...این همه دختر تو این دنیا هست ...چرا من؟چرا؟
- اروم خانوم کوچولو...تو با همه ی دخترایی که دیدم فرق داری..تو خوشگلی خیلی خوشگلی..اولین دختری بودی که بهم توجه نشون
ندادی..تو باید ماله من شی..به هر قیمتی که شده..بعده امشب دیگه نمیتونی بهم کم محلی کنی..امشب همه چیزت برای من میشه
از تصورشم تنم میلرزید دستشو رو بازوی برهنم کشید..چندشم شد..ولی نمیخواستم بیشتر حریص شه..نمیخواستم تحریک شه...برای
همین عکس و العملی نشون ندادم
از بیرون صدای زدو خورد میومد..دیوونه ها با خودشونم دعوا دارن..اون ارمینه بیشعورم حتما الان داره به عیاشیش میرسه ..
سرشو فرو کرد تو موهای بلندم نفسه عمیق کشید الان دیگه تمومه تنم میلرزید
- سعی کن امشب به تو هم خوش بگذره
به دنباله این حرؾ ازم فاصله گرفت و شروع کرد به باز کردنه دکمه های لباسش بعدش پیرهنشو اون طرؾ پرت کرد و به طرفم
هجوم ااورد
به درک که حالم خوش نیست به درککککک الان شده بمیرمم نباید بذارم ابروم برباد بره
به سختی پامو اوردم بالا و کوبوندم تو شونش به طوری که درده دلم دوبرابر شد ولی بی توجه به حالم اون یکی پامم بالا اوردم و
همین جوری که که گریه میکردم کوبوندم تو صورتش ..
امین سریع به خودش اومد و منو که از درد داشتم میمیردمو گرفت و از جا بلند کرد و گفت:عاشقه دخترای سرکشم
و به دنباله این حرفش منو پرتاب کرد رو ی تخت و روم خیمه زد
و شروع کرد به بوسیدنه گردنم..حاالته تحو بهم دست داد..دوباره نفسم تنگ شد..چشمام داشت سیاهی میرفت میدونستم اگر بیهوش شم
کارم تمومه
برای اخرین بار بی اراده درحالی که چشمام هر لحظه داشت بسته میشد با تمامه قدرتم فریاد زدم:ارمین
نمیدونم چرا اسمه اونو صدا زدم ..
در با این که شکسته بود ولی بازم گذاشته بودنش سره جاش پس الان حتی درم بسته بود
یهو در با شدت به طرفه پایین پرتاب شد و صدای بدی تولید کرد تو یه لحظه حس کردم سنگینی امین از روم برداشته شده بود
و صدای ارمین که فریاد میزد و وحشیانه داشت امینو میزد.. خون جلوی چشماشو گرفته بود این قدر زدش که دیگه جونی توی بدنش
نموند و بی هوش شد
هم میلرزیدم هم نفسم هر لحظه داشت تنگ تر و تنگ تر میشد درده دلمم بیشتر و بیشتر..دستمو به طرفه گلوم بردم ..
ارمین که چشمش به من افتاد با وحشت به طرفم اومد..و تو اؼوشم کشید
- نفس بکش..نفس بکش لعنتی ..
با دستم به کیفم اشاره کردم که سریع به طرفه کیفم رفت و دستگاهه اسم یارمو دراوردو به طرفه دهانم گرفت و دوتا پیس زد
کم کم هوا وارده شش هام شد ولی هنوز میلرزیدم ارمین سفت بلؽم کرد
تو اون لحظه حتی تواناییه اعتراض کردنم نداشتم
تو بؽلش حسه امنیتو ارامش داشتم
با بؽض گفت:نلرز مروارید نلرز عزیزم..من پیشتم..اروم باش
کم کم لرزم داشت کم ترو کم تر میشد ولی هنوز دلم درد میکرد
چند دقیقه بی حرفی تو اؼوشش بودم بعد از این که اروم شدم به خودم تکونی دادم که منو از اؼوشش کشید بیرون و زل زد توی
چشمام
زمزمه کرد:خوبی
با چشمای اشکی بهش زل زدم:ا..گه .. اگه تو نبودی ..
نذاشت حرفمو کامل کنم و دستشو به نشونه ی سکوت بالا برد و گفت:هیششش دیگه ادامه نده
ادامه داد:چرا دفاع نکردی مروارید؟تو که اموزشه رزمیه بالایی داری ..
با خجالت نگاهش کردم..مطمئنم اگه راستشو نگم فکر میکنه منم میخواستم ...
مشکوک داشت نگاهم میکرد
لرزون گفتم:حالم خوش نبود نمیتونستم خودمو تکون بدم چه برسه انجام حرکات رزمی
- چرا حالت خوش نبود؟
مرتیکه ی خنگ
با خجالت نگاهش کردم که تازه اون مؽزه معیوبش راه افتادو منظورمو فهمید
- وای اصلا حواسم نبود..حالت خوبه؟
با شرم گفتم:نه..خیلی بهم فشار اومده حتی نمیتونم از جام تکون بخورم..خیلی درد دارم
سریع بلند شد و رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه لیوان چای و نبات و یه لیوان اب و یه بسته قرص برگشت !
وا این از کجا جای اینا رو میدونست !
- بیا اول این قرص و بخور بعدم این چای و نباتو
دستمو دراز کردم و قرص و اب و ازش گرفتم وخوردم
ولی چای خیلی داغ بود نتونستم بخورم ارمین فهمید و ازم گرفتش و گذاشتش رو عسلی و گفت:بذار خنک شه بعد بخور
انگار تا الان اصلا به لباسای من دقت نکرده بود!خودمم حواسم نبود
موهای بلندم ریخته بود روی شونه های ظریفم و تاپه دو بنده ی سفیدم هم کمی کنار رفته بود
با چشمای گشاد شده داشت نگاهم میکرد..حقم داشن بنده ی خدا ..
داشتم داغ میکردم...اونم نفساش داغ شده بود ..
به سختی از جام بلند شدم و رو به ارمین گفتم:ارمین میشه بری بیرون؟
ولی اون اصلا حواسش نبود ..
کلافه شدم
با صدای بلند تری گفتم:ارمین حواست هست؟
به خودش اومد و سریع گفت:اره چیزی گفتی؟
خندم گرفت..معلومه چقدر حواست بود
یهو عصبانی شد!چرا این جنی شد؟
با داد گفت:اون مرتیکه هم تو رو این جوری دیدهههههههه؟اره دیگه این جوری دیده...مادرشو به عذاش میشونم ..
بعدم با عصبانیت امین و که بیهوش بود از روی زمین بلند کرد و از اتاق بردش بیرون
داشتم با بهت نگاش میکردم ...
این چرا همچین کرد؟
سریع لباسمو با یه تونیکه استین بلنده ی بنفش عوض کردم و یه شلوار جینه مشکی هم پوشیدم
موهامو با کش گوجه ای کردم و شاله مشکیم رو هم سرم کردم و رفتم بیرون ! ولی تا رفتم بیرون دهتم 6 متر باز شد !
ارمین این سه تا نره ؼولم زده بود نفله کرده بود!وسطه زمین رو هم افتاده بودن...جونم قدرت !
ارمین داشت با تلفنش حرؾ میزد ...
-اره
- سریع با جند تا مامور بیا این عوضیا رو ببر
- داداشه من اروم باش
- نه به خدا چیزی نشده
- باشه قربانت خداحافظ
وقتی برگشت و چشمش به من افتاد خندش گرفت..بیچاره حقم داشت..من با یه تاپ رفته بودم تو بؽلش..اون وقت الان شالم سرم کرده بودم !




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif