تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - کی گفته من شیطونم؟قسمت6پارت دوم
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
تو شهر بازی تا دلش میخواست بازی کرد پدر من رو دراورد ...- دانیال بیا بریم خونه ساعت 9 شبه ....- اه اذیت نکن دیگه ساحل ....دویدم دنبالش ...- باز تو به من گفتی ساحل .....چند تا از پسر هایی که اون جا بودن مسخره ام کردند برام مهم نبود ....دیگه هیچ پسری رو سر ادم حساب نمیکردم .....اصلا انگار نه انگار که اون ها چیزی گفتن به راه خودم ادامه دادم ....ساعت 11 شب دانیال خان اجازه دادن بیروم خونه ...ان قدر خسته بود که تو ماشین خوابش برد ....به صورتش نگاه کردم چه قدر معصوم بود با این که هنوز کوچک بود ولی خیلی جذاب بود ادم دلش میخواست همش بوسش کنه .....ماشین رو بردم تو پارکینگ ...بغلش کردم اروم لپش رو بوس کردم ....تو خواب داشت حرف میزد ....در رو باز کردم رفتم تو ...بابا داشت فیلم میدید ...- سلام ...- سلام بابا جون خوبی ؟ دانیال خوابیده ؟- اره خوابیده ان قدر خسته بود که خوابش برد .... مامان کجاست؟- خوابیده عزیزم شامت رو گرم کنم ...-نه بابا میل ندارم ....دانیال رو گذاشتم تو اتاقش ....رفتم تو جلوی اینه به خودم نگاه کردم چه قدر تغیر کرده بودم .....توی این چند سال نه موهام رو رنگ کرده بودم نه ابرو هام برای همین صورتم شده بود مثل دختر های دبیرستانی ....لب تابم رو روشن کردم یه اهنگ غمگین گذاشتم ....برگشتم به چند سال پیش ..چشم هام شد پر از اشک تمام خاطراتم اومد جلوی صورتم ....با جشم های غمگین و گریون خوابیدم ....فردا صبح با صدای مامان از بیدار شدم طبق معمول داشت غر غر میکرد ....- پاشو ساحل مهمون داریم ؟چشم هامو مالیدم ....- وای مامان بذار بخوابم .....- ساحل خانم بلند شو گفتم زن عمو داره میان ایران .....اسم زن عمو اومد سریع مثل فنر از جام بلند شدم نشستم روی تخت ...- اوا دختر نمیگی مهره های کمرت میشکنه اخه ... این چه عوض بلند شدنه ...خیلی دلم میخواست ببینم ارمان هم میاد یا نه .... نمیدونستم باید چه جوری بپرسم .....- مامان تنها میاد ؟- اوا چی میگی خوب با عموت میاد ها .... ای مامان چه قدر باهوشی منظورم عمو نیست که .......پس اقا ارمان بعد از پنج سال هم نمیخواد تشریف بیاره ....دوباره خوابیدم پتو رو هم کشیدم روم ....- ساحل بلند شو من دست تنهام بابا .....ای خدا عجب گیری کردم ها به امید کی اخه کمک کنم ....- مامان من حالم خوب نیست بگو بی زحمت اون دریا ی پرو بیاد کمکت کنه .......- خیله خوب ساحل خانم میدونم چی کار کنم باهات ....رفت بیرون در رو هم محکم بست ....اخیش خواب .....چند دقیقه نکشید که دوباره در اتاق باز شد ....اه باز این مامان اومد ....پتو رو از روی صورتم برداشت.....اومدم یه چیزی بگم که دو تا چشم های طوسی اومد جلوم .....- سلام خاله جون ....اومدجلو لپم رو بوس کرد ....- سلام عزیزم خوبی ؟ دانیال جون چند بار بهت گفتم من رو این طوری بوس نکن ....شیطون نگاهم کرد ....- دوست داری شوهرت فقط بوست کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ....چه غلط ها بچه ی 5 ساله چه حرف هایی میزنه ....- دانیال باز بی ادب شدی ؟- خاله میای بریم پارک ....دستمال رو پرت کردم طرفش ...- دانیال میکشمت ها دیشب شهر بازی بودی .....- ای خاله ی بی ادب چرا دستمال پرت میکنی اخه ..... عمو پرهام بهم زنگ زد گفت میاد دنبالمون .....- عمو پرهامت غلط کرد که گفت... امروز مهمون داریم نمیشه بریم ...شروع کرد به گریه کردن .... ای بابا اینم که همش گریه ی الکی میکنه ....- دانیال جون مادرت گریه نکن سرم درد میاد .... خوب یه امروز رو با عمو پرهامت برو ....- نمیشه چهار ساله دارم با شما پارک میرم ....- امروز من نمیام,,,, حوصله ی گریه هم ندارم ها ....بدو بدو رفت پایین ... اخیش حالا میخواست یه ساعت جلوی من اشک بریزه ..لباس هامو عوض کردم رفتم پایین ...همین رفتم مامان شروع کرد ....- تو خجالت نمیکشی اشک این بچه رو در میاری ...به به پس اقا دانیال رفت پیش مامان ...- اه مامان میگه اول صبحی من رو ببر پارک ....- خوب باید ببریش دیگه بچه است بابا ....- مامان ولم کن حوصله ندارم ....ان قدر غر غر کرد که بلاخره قبول کردم ببرمش پارک ....- دانیال پاشو بیا صبحونه بخور تا ببرمت ....از زیر میز اومد بیرون ....یه متر پریدم ...یه جیغ بنفش کشیدم ....دانیال غش غش خندیدم ....- کوفت به چی میخندی یادم باشه به دریا بگم دیگه نیارتت ها ....اومد جلو ...- نه نه من میخوام پیش تو بمونم ....- تو نه و شما بیا صبحونه بخور .......صبحونه خوردیم یه ذره به مامان کمک کردم ....دانیال دستم رو کشید ...- بریم خاله دیگه الان عمو پرهام میاد ...مرد شعور اون عمو پرهامت رو ببرن دانیال .....سریع حاضر شدم یه مانتوی سرمه ای پوشیدم با شلوار و شال سفید ....یه کفش خوشگل هم پوشیدم ....طبق گفته ی اقا دانیال زیاد ارایش نکردم چون غیرتی میشد ....در اتاق رو باز کرد اومد تو ..... مشغول ارایش کردن بودم .....اومد جلوم ایستاد دست هاشو داد دو طرف کمرش ....- خاله نبینم ارایش کنی ها .... اون شالتم بکش جلو ....بچه پرو از وقتی عقلش رسیده بود دیگه نمیذاشت هیچ مرد و یا پسری نزدیکم بشه ...حتی گاهی اوقات وقتی فرزاد باهم شوخی میکرد میرفت یه دونه زیر گوشی میزد ....- فسقله من که ارایش نکردم بیا بریم ....بعد از این که ار مرحله ی گشت ارشاد عبور کردم رفتم پایین ....دانیال وقتی دید من سفید تنمه رفت شلوارش رو با شلوار سفید عوض کرد ....رفتم جلوش ....- اقا خوشگله شماره بدم ....سرش رو انداخت پایین که یعنی خجالت کشیدم ....دلم رو زدم به دریا و گفتم :- مامان راستی ارمان هم میاد؟؟؟؟؟ ........مامان با تعجب نگهم کرد ...- چه طور مگه ؟- همین طوری پرسیدم ....- نه نمیاد کار داره ....اه اه عجب شانس گندی من دارم ....دست دانیال رو گرفتم ....- بریم مامان ؟صد دفعه بهش گفتم نگو مامان ..... هر موقعه غیرتی میشد یا میخواست لوس کنه خودش رو میگفت مامان .....- بریم ....کفش هامو پوشیدم ....- خاله میای تا دم در مسابقه ی دو بدیم ....عاشق این کار ها بودم ....بند کفش هامو سفت کردم ....- دانیال خان اگه باختب باید به اون عموی هیزت بگی ما ببره نهار ها ....یه ذره فکر کرد ....- پرهام هیزه میکشمش .... به چشم های گردش نکاه کردم ....- مسابقه بدیم ؟- بدیم ....سر یه خطی ایستادیم ....- از الان خودت رو بازنده بدون ساحل ....- مبیبینیم دانیال خان ...- یه ... دو .... سه ....شروع کردیم به دویدن ..... دیگه داشتم نفس کم میاوردم ....دانیال همین طوری داشت میدویید ..... به اخر های حیاط رسیده بودم یه دفعه در خونه باز شد رفتم تو شکم یه نفر ...... مخم داغون شد .... اه بدنش چه قدر محکمه ...
سرم رو بلند کردم از دیدن کسی که روبرو بود چشم هام گرد شد ... کیف از دستم افتاد ..... ناخودگاه رفتم عقب .... اونم همین طوری بهم زل زده بود ..... چه قدر تغیر کرده بود تا حالا اینطوری با ریش ندیده بودمش .... فقط یه ذره لاغر تر شده بود ..... از قبل هم خوشگل تر شده بود ..... دنیال اومد جلو ایستاد ... - اقا مگه کوری ؟ ارمان چشم های چهار تا شد .... - ببخشید من کورم یا این خانم .... اره دیگه شدم خانم ..... معلومه بعد از پنج سال اومده باید هم بگه خانم .... - سریع از مامانم عذر خواهی کن بی ادب .... وای نه دانیال الان موقعه ی مامان گفتن نبود .... میدونستم غیرتی شد .... ارمان با کلافگی گفت : - تو ازدواج کردی ؟ این پچه پرو پسرته .... دانیال رفت جلو یه لگد زد به شلوار ارمان .... - بچه پرو خودتی .... اومد جلو دستم رو گرفت .... - بیا بریم مامان ... این اقا خیلی بی ادبه .... پرهام منتظره ... منم همین طور خشکم زده بود نه میتونستم حرکت کنم نه میتونستم حرف بزنم ... ارمان یه قدم اومد جلو تر دقیق رو به روم ایستاد... - تو با پرهام ازدواج کردی ؟ ارمان کاش برنمیگشتی ... من تازه داشتم عادت میکرد ..... من تازه داشتم زندگیم رو میکردم ....وای خدا نه ... من دیگه تحملش رو ندارم .... دانیال عصبانی شده بود .... - به شما ربطی نداره که مامان من با کی ازدواج کرده ..... اصلا برو بیرون از خونه ی ما ارمان رو هل داد به طرف در .... وای بچم زورش نمیرسید ... ارمان به بچه هم رحم نمیکنه همین طور ایستاده بود از جاش تکون نخور .... دانیال دوباره هلش داد .... ارمان شروع کرد با دانیال دعوا کردن .... بلند داد زدم .... - بسه دیگه ارمان تو خجالت نمیکشی داری با بچه دعوا میکنی .... دانیال تو برو تو ماشین پیش پرهام تا بیام .... دانیال با گریه رفت تو ماشین ... خرس گنده خجالت نمیکشه با بچه دعوا میکنه .... از جلوش رد شدم که مانتوم رو گرفت ... - کجا داری میری ؟ من ماشینم رو میخوام ... تو ازدواج کردی ؟ بیا هنوز نیومده اقا داره شروع میکنه .... اگه برات مهم بود که نمرفتی ازدواج کنی ....ه - ولم کن دیرم شد ... از تو کیفم سوییچ ماشین رو دراوردم بهش دادم ... - بگیر هر جا دوست داری برو .... با حرص از جلوش رد شدم در رو هم محکم بستم .... باز بدبختی هام شروع شد ... ای خدا اخه چرا من تازه داشتم ارمان رو فراموش میکردم .... صدای گریه دانیال می یومد که داشت گریه میکرد ....بغل پرهام بود .... - سلام .... دانیال خاله بیا بغل خودم .... رفتم جلوی پرهام دانیال رو از بغلش گرفتم .... نشستم تو ماشین ..... پرهام از ترسش هیچ حرفی در باره ی دعوا کردن ارمان به دانیال نگفت .... - خاله عزیزم مرد که گریه نمیکنه .... ولش کن اون همیشه با منم دعوا میکنه ...... با بغض گفت : - خاله برام یه تفنگ میخری اون اقا هه رو بکشم ... من و پرهام به طرز فکرش خندیدم .... - اوا دانیال این کار ها چیه ؟ من خودم دعواش میکنم باشه دیگه باهاش بحث نکنی ها باشه ؟ - چشم ... دانیال من رو بیشتر از دریا دوست داشت ان قدری که هر حرفی میزدم سریع گوش میداد به قول خودش میگفت دریا مادر من نیست شما مامان منی .... خوب راست هم میگفت از وقتی به دنیا اومده بود من بزرگش کرده بودم ..... هم من و هم پرهام سعی کردیم از دلش در بیاریم .... تا نزدیک های ساعت 9 شب بیرون بودیم هر چی مامان زنگ زد به گوشیم ....جواب ندادم ..... چند بار به پرهام هم زنگ زدن اون هم جواب نداد.... فقط برای دل دانیال اومدم مگر نه از توداشتم دق میکردم ..... یعنی ارمان اومده بمونه پس چرا زنش باهاش نبود .... هزار تا علامت سوال اومد تو ذهنم .... ساعت نزدیک 9 بود که پرهام من رو رسوند دم خونه .... - دانیال عمو یه لحظه میری از ماشین پایین من با خاله کار دارم ..... کمر بند م رو باز کرد .... - باشه برای بعد کارتون اقا پرهام ....الان دیر وقته .... دست دانیال رو گرفتم .... کلید رو از تو کیفم دراوردم ..... رفتیم تو ... دلم نمیخواست دانیال از دستم راحت باشه ... - دانیال میای دوباره مسابقه بدیم ؟ با شیطونی نگاهم کرد .... - اره خاله ....... تا دم ورودی خونه مسابقه دادیم .... صدای حرف میومد حتما عمو و زن عمو هم اومدن ...... با دانیال رفتیم تو ....... با صدای بلندی سلام کردم .... چشم هام رو برگردوندم تا ببینم ارمان هست یا نه .... ندیمش ..... حتما ناراحت شده رفته .... رفت جلوم با عمو و زن عمو روبوسی کردم ... دانیال یه ذره غریبی میکرد برای همین رفت بغل مامانش .... صبری خانم میز شام رو چیده بود .... - دانیال بیا بریم لباس هاتون عوض کن ........... با هم رفتیم تو اتاق ..... - دانیال بلیز شلوارک سبزت رو برات بیارم بپوشی؟ نشست روی تختم ... - خاله اون اقا بد اخلاقه رفته ..... استرس همه ی وجودم رو گرفت یعنی رفته بود .... - نمیدونم عزیزم یه لحظه میری بیرون من لباس هامو عوض کنم ..... یه ذره نگاهم کرد ... - باشه اما زود بیای ها .... لباس هامو عوض کردم یه بلیز استین بلند ابی پوشیدم با شلوارلی یه شالم انداختم روی سرم داشتم ارایش میکردم که صدای دعوای دانیال اومد ....... سراسیمه از اتاق اومدم بیرون .... دیدم ارمان و دانیال باز با هم داشتند دعوا میکردند .... صدای ارمان رو شنیدم که داشت با دانیال دعوا میکرد ...... - برای چی تو به ساحل میگی مامان هان ؟ خنده ام گرفته بود به دانیال هم زور میگفت .... مگه فوضولی تو که دانیال به من چی میگه .... - به شما ربطی نداره اقا پرو.... رفتم جلو تا بیشتر از این دعواشون نشه .... - دانیال شما برو تو اتاقت من با این اقا صبحت میکنم .... غیرتی شده بود اومد جلوم استاده صداش رو کلفت کرد .... - خاله شما برو تو اتاقت ما دو تا مردیم با هم حرف میزنیم .... ارمان نیشخند زد ....... ای بابا حالا گیر کردم بین این دو تا ...... - دانیال بهت گفتم برو پایین .... حرف من رو گوش بده باشه ..... یه ذره بهم نگاه کرد دودل بود نمی تونست باید چی کار کنه .... بهش اشاره کردم که بره پایین ..... همین که از پله ها رفت پایین رو کردم به ارمان و گفتم : - تو خجالت نمیکشی به دانیال گیر میدی ؟ - اون برای چی به تو مامان ؟؟؟؟ پس این وسط دریا چه کاره است هان ؟ - به تو ربطی نداره دانیال چی به من میگه فهمیدی ؟ یه قدم اومد نزدیک ترم .... - بلبل زبون شدی ساحل خانم ..... دلم برای حرف زدنش تنگ شده ... نمیخواستم مثل چند سال پیش وابسته اش بشم .... - فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه ... بدون این که منتظر جوابش باشم از پله ها رفتم پایین .... معلوم بود حرصش گرفته ... به حهنم پسریه ی روانی .... مامان تو اشپزخونه بود رفتم دم گوشش گفتم : - مامان مگه شما نگفتی ارمان نمیاد؟ - من چه میدونستم خوب زن عوت بهم گفت ارمان نمیاد .... با حرص گفتم : - مامان به جون خودم اگه این پسره بخواد اینجا بمونه من میرم خونه ی دریا ..... مگه خونه ی خاله است دوباره اومده .... مامان صورتش رو فشار داد .... - ساحل چه قدر تو بی ادب شدی مهمون حبیب خداست این حرف ها چه .... چند تا ظرف بهم داد .... - بیا این ها رو ببر بذار روی میز ان قدر هم غر غر نکن ..... عجب گیری کردم ها حالا مامان میخواد من دوباره افسردگی بگیرم .... برگشتم توی هال .....همه سر میز نشسته بودن به غیر از دانیال .... به دریا گفتم دانیال کجاست .... اون هم نمیدونست کجاست ... از کنار ارمان رد شدم که گفت : - خانم کوچلو زیاد دنبالت پسرت نگرد تو اتاقشه ..... از بابت دانیال خیالم راحت شد ..... نشستم سر میز ارمان کنار من نشست .... ای جانم همون بوی عطر چند سال پیش رو میداد .... ساحل خانم حواست باشه تو دیگه نباید بهش احسا سی پیدا کنی .... ولی مگه میشه ادم عشق اولش رو ببینه و بتونه خودش رو کنترل کنه ... خدا میدونه قلبم چه جوری داشت میزد نمیتونستم از بابت اینکه برگشته خوشحال باشم یا ناراحت اما این رو میدونستم که دیگه تحمل بدبختی و بیچارگی رو نداشتم ..... - ساحل .... ساحل خانم ؟ با صدای بابا از فکر و خیال اومدم بیرون .... وای چه قدر ضایع الان ارمان فکر میکنه به خاطر این رفتم تو فکر .... - باباجون کجایی سه ساعته دارم صدات میکنم ... - ببخشید بابا متوجه نشدم .... بشقاب رو ازم گرفت تا برام برنج بریزه .... اصلا از گلوم نمیرفت پایین .... داشتم با غذام بازی میکردم که ارمان اروم گفت : - چرا نمیخوری ؟ پس حواسش به کار های من بود ..... جوابش رو ندادم اصلا انگار نه انگار که با من حرف زد .... میخواستم تلافی کنم ... تلافی اون چند سالی که مثل جنازه افتادم بودم تو اتاق ... دید جوابش رو نمیدم اخم هاش رفت تو هم .... حقته بچه پرو تا تو باشی که احساسات دختر مردم رو به بازی بگیری .... بعد از شام بابا ازم خواست که یکی از اتاق ها رو خالی کنم بدم به ارمان ... پس بگو اقا میخواد بازم بمونه .... چند تا از وسیله ها تو اتاق بود برداشتم ....دانیال هم بد بدو اومد پیشم ... - خاله میخوای این اتاق رو بدی به اقا بد اخلاقه ؟ سرم رو تکون دادم که یعنی اره .... - دانیال بیا این کشویی رو ببر تو اتاق من ...... چند تا برگه هم روی زمین بود اون ها رو هم برداشتم ... دانیال زود برگشت .... - خاله عمو ارمان میخواد بمونه ؟ - نمیدونم عزیزم دوست داری بمونه ... یه ذره فکر کرد ... - نه !!!!!! بهش خندیدم چه قدر بچه ها پاک و رو راست بودن ... - چرا ؟ - اخه خیلی به شما نگاه میکنه دوست ندارم کسی به غیر از من به شما نگاه کنه .. صدای کلف ارمان از پشت اومد به جون خودم این ارمان باید میرفت خواننده میشد .... - ولی من دوست دارم به دختر عموم نگاه کنم ... میدونستم فقط میخواد دانیال رو حرص بده ...مگر نه عمرا ارمان بخواد من رو نگاه کنه .... دانیال رفت جلوی ارمان ... - اگه بهش نگاه کنی من با خودم میبرمش خونه ی دریا ... تا حالا ندیده بودم دانیال به دریا بگه مامان .... ارمان غش غش خندید .... - ساحل این دانیال به خودت رفته خیلی پرو .... بدون این که بهش بخندم گفتم : - پرو عمته بی ادب ... منتظر جوابش نموندم دست دانیال رو گرفتم از اتاق اومدم بیرون .... رفتیم تو اتاق دانیال ... دیدم داره میخنده ... - شیطونم به چی میخندی ؟ - خاله سوسکش کردی ها .... از تعجب چشم هام چهار تا شد فسقله بچه چه حرف هایی میزد .... - ای دانیال این چه حرفیه اخه....... کی بهت یاد داده ؟ - عمو پرهام ..... - ای تو روح اون عمو پرهامت .. - خاله خودتم که بی ادبی .... غش غش خندید ....منم خندیدم .... - دانیال من خیلی خوابم میاد !!!!!! - میشه امشب بغل شما بخوابم ؟؟؟؟؟؟؟... با چشم هاش خواهش کرد ...... دانیال میخواست حرص ارمان رو در بیاره ... ارمان هم میخواست حرص دانیال رو در بیاره ...... الهی قربونت اون حسودیش بشم ..... روی تخت دراز کشیدم .... دست هامو دراز کردم اونم سریع پرید بغلم .... موهاش رو ناز کردم .... - دانیال خاله تو دیگه کم کم داری بزرگ میشی ها نباید بغل من بخوابی ... - اه خاله اذیت نکن دیگه بذار بخوابم ... بحث کردن باهاش بی فایده بود چون وقتی خوابش می یومد به حرف کسی گوش نمیداد ...... با جیر جیر اتاق از خواب بیدار شدم چشم هام باز کردم مامان بالای سرم بود ... - مامان نمیدونی من خوابم برای چی اومدی تو اتاق .... یه ذره اومد جلو تر تازه دانیال رو بغل من دید .... - اوا خاک عالم دانیال برای چی بغل تو خوابیده .... همچین میگه انگار بغل پسر غریبه خوابیدم .... - دوست داشت بغل من بخوابه .... مامان جون هر کس دوست داری بذار بخوابیم .... -پاشو بابا لنگ ظهر اون از دیشب که ابرو بردی بدون شب بخیر خوابیدی اینم از الان ..پاشو وسایل نهار رو اماده کردم بریم بیرون بخوریم .... زشته همه ی وسیله ها رو زن عموت درست کرد .... اه این مامان هم قصه ی لیلی مجنون تعریف میکنه .... دانیال تو بغلم تکون خورد - دانیال پاشو میخوایم بریم بیرون .... با چشم های پف کرده لپم رو بوس کرد که بذارم بخوابه .... - دانی بلند شو که الان همه ی خانواده میریزن تو اتاق تا ما رو بیدار کنند .... یه ربع کشید تا اقا رو بیدار کنم .... رفت تو اتاقش تا لباس هاشو عوض کنه منم یه مانتوی مشکی پوشیدم با یه شال قهوه ای رفتم پایین ... وای خاک بر سرم ساعت 12 ظهر بود... با خجالت به همه سلام کردم ..... زن عمو طبق معمول اومد صورتم رو بوس کرد .... - الهی فدات بشم خوبی ؟ ببخشید تروخدا اومدیم مزاحم شما هم شدیم .... از رفتار خودم خجالت کشیدم که باعث شده بود اون ها فکر کنند مزاحم هستند ... - این حرف ها چیه زن عمو شما و عمو مراحمید ؟ یه خنده ی قشنگی کرد ... - یعنی ارمان مزاحمه ؟ من و عموت میخوایم برای همیشه دیگه ایران بمونیم از فر دا هم میگردیم دنبال خونه .... میخواستم بگم شما بمونید ولی ارمان از این خونه بره که هر لحظه داره عذابم میده ... هیچ وقت فکر نمیکردم ارمان برگرده .... - نه بابا زن عمو..... حالا که اینجا هستید تا یه خونه ی خوب پیدا کنید..... - ساحل جان دخترم میری ارمان رو بیدار کنی تا الان سابقه نداشته تا این موقع بخوابه ..... ای خدا عجب گیری کردم من میخوام از یادم بره بقیه گیر میدن ... رفتم بالا اروم در اتاق رو زدم جواب نداد .... دوباره در زدم .... ماشالله عجب خواب سنگینی داره .... لای در رو باز کردم یادش بخیر یاد 5 سال پیش افتادم که چه جوری از خواب بیدارش میکردم ......




نوع مطلب : رمان کی گفته من شیطونم؟((شادی73))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif