تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - کی گفته من شیطونم؟قسمت6پارت اخر
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
رفتم تو اتاق پتو رو تا روی گردنش کشیده بالا ... وا مگه منگوله چرا توی این گرما پتو انداخته روش ... خاک به سرم نکنه لخته .... منم که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ...... دلتنگشم در حد تیم ملی ... رفتم جلو تر ...... چه قدر خوشگل شده بود دلم برای چشم های سبزش تنگ شده بود .... به اجزای صورتش نگاه کردم خدا چه افریدی .... چه قدر این پسر خوشگل بود ... نا خودگاه دستم رو بردم جلو ... نه ساحل تو نباید بهش دست بزنی ... شنیده بودم پسر ها در مقابل دختر ها تحریک میشن .... حالا الان من تحریک شده بودم که صورتش رو لمس بکنم ... اروم اروم دستم رو بردم جلو .... نه ساحل تو نباید به اون دست بزنی ولی دیگه کار از کار گذشته بود .... دستم رو اروم کشیدم روی صورتش ..... چه قدر نرم بود ... انگار داشتم صورت یه دختر رو نوازش میکردم ..... نمیتونستم دستم رو عقب بکشم ... من دلتنگش بود .... با وجود ریش که گذاشته بود خیلی جذاب تر شده بود ...... دستم رو کشیدم رو بینیش .... خدایا کاش 5 ساله پیش این پسر برای همیشه برای من میشد ...... هنوز هم بعد از 5 سال دوستش داشتم ... دستم رو برداشتم گذاشتم روی لب هاش .... لب هاش جون میداد ..... از فکری که تو ذهنم اومد خجالت کشیدم ...... یه تکونی خورد از ترس این که بیدار نشه سریع دستم رو عقب کشیدم .... با صدای ارومی بیدارش کردم .... - اقا ارمان؟ میخواستم تو این مدتی که اینجاست تلافی اون 5 سال رو سرش در بیارم .... دوباره صداش کردم ولی بیدار نشد .. دستم رو با احتیاط بردم جلو ... نخیر اقا نمیخواد بلند بشه ..... - ارمان ...... ارمان ؟ اروم چشم هاشو باز کرد .. - جانم چی شده ؟ هان این چی گفت .... حتما من رو با زن گرامیش اشتباه گرفته ..... - لطف بلند شید زن عمو گفتن بیدارتون کنم ....... از جاش بلند شد ..... - اه تویی من فکر کردم مامانمه .... از قصدمیخواست بگه من جانم رو به تو نگفتم به مامانم گفتم .... اومدم از اتاق بیام بیرون که گفت : - مگه ساعت چنده ؟ از قصد برنگشتم .... - 5/12 ظهر ... - دروغ میگی پس چرا من ان قدر خوابیدم ..... از اتاق اومدم بیرون ...... از بالا نگاه کردم همه حاضر شده بودند رفتم یه ارایش خوشمل کردم نمیدونم چرا دوست داشتم کرم بریزم ببینم ارمان باز هم به ارایشم گیر میده یا نه .... خدا لعنتت بکنه شیطون که همه رو به وسوسه میندازی .... از اتاق اومدم بیرون دانیال بلیزم رو گرفت ... - خاله میای تو ماشین ما ؟ یه ذره فکر کردم ارمان که ماشین رو ازم گرفته بود پس مجبورم با فرزاد این ها برم .... دست دانیال رو گرفتم ... - بریم خاله میام تو ماشین شما ... ارمان تازه داشت صبحونه میخورد ... ای کارد بخوره تو ی اون شکمت .... قرار شد مامان و زن عمو این ها با هم بیان .. ارمان هم با چشم های پف کرده اومد بیرون .. زن عمو گفت : - ارمان چشم هاتو ببین ... چه قدر خوابیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .. - مامان جان خوابم میومد دیگه ..... سوار ماشین ها شدیم با ژست خاصی رفتم سوار ماشین دریا شدم .... حقته ارمان خان سر راه یه دختر هم سوار کن که تنها نباشی ... تو راه با دانیال همش بازی کردم .... فرزاد هم بلند بلند جوک های +18 سال میگفت ... دانیال نمیفهمید همش الکی میخندید .... خوبه بره برای دوست هاش تعریف بکنه .... دریا از خجالت سرخ شده بود ... صدای اسمس اومد حتما طبق معمول مریمه ..... اسمس رو باز کردم نا شناس بود ..... - اون روسریت رو یه ذره بکش جلو ..... ان قدر هم نخند همه ی ماشین ها دارن نگاهت میکنند .... وا یعنی ارمان بود ... شماره اش رو عوض کرده .... حتما زن عزیزش بهش گیر داده .... برگشتم به پشت دقیقا ماشینش پشت ماشین ما بود با اخم داشت نگاهم میکرد .... عجب رویی داره هنوز نیومده پسر خاله شده .... با حرص برگشتم با صدای بلند خندیدم روسریم رو هم کشیدم عقب تر .... دانیال با تعجب نگاهم کرد ...... - خاله دیوونه شدی ؟ برای چی الکی میخندی ... اگه دانیال قضیه ی ارمان رو بفهمه به همه میگه .... - بچه پرو مگه تو فوضولی من به چی میخندم ...... با چشم های شیطونش گفت : - اله ... تا برسیم به جنگل با صدای بلند خندیدم .... میخواستم حرص ارمان رو در بیارم در حد تیم ملی ..... فرزاد ترمز کرد ما همه پیاده شدیم ..... ارمان با عصبانیت از ماشین پیاده شد ..... نمیدونم از عصبانیت چشم هاش قرمز شده بود یا از زیاد خوابیدن .... وسایل ها رو از ماشین خارج کردم ... - دانی بیا بریم رو فرشی ها رو بندازیم ... سه تا رو فرشی ها رو انداختیم .... فرزاد و ارمان هم وسایل ها رو اوردن .... مامان برای نهار وسایل جوجه کباب رو اماده کرده بود ... - بابا جوجه کباب ها رو میخوای رو سیخ بزنی ؟ - یه استراحت کوچلو بکنیم بعدش سیخ میزنیم چه طور مگه ؟ - اخه من و دانیال میخوایم بریم یه دوری بزنیم .... ارمان سرش رو اورد بالا ..... ان قدر نگاه کن تا چشم هات در بیاد ..... من دیگه اون ساحل پنج سال پیش نیستم که حرفت رو گوش بدم اقا ارمان ..... با یه نگاه سریع بترسم ...... بند کتونی هام رو بستم از جام بلند شدم ..... مامان با نگرانی گفت : - ساحل میخوایید تنها برید ؟ این جا اعتباری نیست ها .... دانیال رفت جلوی مامان ...... دست هاشو زد به کمرش ..... - مامان جون یه مرد کنارش هست ها .... به خودش اشاره کرد همه خندیدند حتی ارمان ..... الهی فداش بشم چند وقت بود خنده هاش رو ندیده بودم .... نمیدونم چم شده بود از طرف میخواستم حرصش رو در بیارم از یه طرف دیگه دلم برای همه ی کار هاش تنگ شده بود ..... دریا قربون صدقش میرفت ....... شیطنت دانیال به خودم رفته بود منم مامان میگفت من بچه بودم همش از این کار ها میکردم ... دستم رو گرفت با هم رفتیم .... جنگل خیلی خوشگل و سرسبزی بود از اون هایی که فقط جون میده برای نامزد بازی ...... با توپی که اورده بود یه ذره بازی کردیم اخر سرم من مخ خورده زمین .. دانیال تا ده دقیقه داشت بلند بلند میخندید ....... - خاله بریم اون پایین چشمه رو ببینیم ... به اون جایی که اشاره کرد نگاه کرد دوست داشتم برم ولی جای خیلی خطرناکی بود ..... - دانیال باید با مامان و بابات بری اون جا ...... به نظر جای خطرناکی میاد ... - خاله ترو خدا .... تروخدا ....چاره ای نداشتم مگر نه میخواست تا فردا صبح هی التماس کنه .....رفتیم پایین تر از نزدیکه چشمه خیلی از اون ها دور شده بودیم .....- وای دانیال خیلی دور شدیم ها .....- عیبی نداره خاله دوباره برمیگردیم ......چند تا عکس خوشگل کنار چشمه گرفتیم ........به ساعتم نگاه کردم یه ساعتی میشد که از دو تایی اومده بودیم بیرون .......هر چی بهش اصرار کردم نیومد اقا اب بازی کردنش گل کرده بود ....نشستم روی یکی از سنگ ها تا دانیال بازی کنه ...... همه ی لباس هاشو خیس کرده بود .... اگه سرما بخوره جواب دریا رو کی بدهتو فکر ارمان بود که گوشیم زنگ خورد .....شماره ی ارمان بود .... یه حسی بهم میگفت که جواب ندم .....گوشیم رو خاموش کردم ...دانیال دوید اومد طرفم .....- بریم ..یه ربع طول کشید تا برسیم ....با پرویی تمام رفتم نشستم روی میز برای نهار ......- ساحل جان ارمان اومد دنبالتون ؟ارمان ؟؟؟؟؟ ایول پس هنوز به فکر من هست ....با خیال راحت نشستم نهارم رو خوردم ارمان بعد یه ساعت با چشم های وحشی مثل ببر اومد ....تا چشمم به من افتاد یه اخمی کرد که گفتم الان خودم رو خیس میکنم ...ان قدر بهم نگاه کرد که نهار کوفتم شد .....ای بمیری اخه برای چی برگشتی ...... میدونی که من جنبه ندارم ... اگه دوباره وابسته ات بشم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم ....تا بعد از ظهر اون جا بودیم با دریا و فرزاد والیبال بازی کردم ولی ارمان هنوز ار دستم ناراحت بود یه گوشه ای نشسته بود همش هم به دانیال چپ چپ نگاه میکرد .....- بچه ها بسه دیگه بیاید کمک کنید وسایل ها رو جمع کنیم میخوایم بریم ....دریا میخواست از اون راه بره ی خونه ی خواهر شوهرش ....- دریا شما برید من با مامان بابا میام ؟- اه اون ها که جا ندارن حدا اقل با ارمان برو .....دیگه طاقت ندارم ..... دلم نمیخواد یه لحظه هم تنها کنارش باشم ..- من با اون نره غول نمیره ... معلوم نیست چشه میخواد با چشم هاش من رو بخوره ...دریا جلوی خنده اش رو گرفت ....- هیش زشته بابا میشنوه ..- خوب بشنوه تو برو دیگه دانیال و فرزاد منتظرن .....از همه خداحافظی کرد و رفت ....وسایل ها رو جمع کردم گذاشتم پشت ماشین بابا .....نشستم تو ماشین تا بیان ...... تو فکر بودم که صدای شیشه ی ماشین اومد سرم رو بلند کردم ارمان بود .....سرم رو بلند کردم ..... خدا من چه قدر این پسر رو دوست داشتم ....یه اخم ساختگی کردم شیشه رو کشیدم پایین ....با صدای کلفتگی که خودمم خنده ام گرفت بود از صدام گفتم :- بله ؟- پیاده شو بیا تو ماشین من ...- من اینجا راحتم ....- شما راحتی ولی بقیه ناراحتن ..... بیا تو ماشین بذار بقیه راحت بشینن....- لطفا به عمو زن عمو بگید بیان تو ماشین شما من ازجام تکون نمیخورم .......چشم هاش روی هم گذاشت نمیدونم عصبانی شد یا نه .....دیگه بهش نگاه نکردم ....... اره اقا ارمان میخوام انتقام بگیرم ....یه اهنگ غمگین برای خودم گذاشتم تا بابا بیاد صداش رو هم زیاد کردم ....با اهنگ رفتم توی فاز دیگه ... رفتم به پنج سال پیش وقتی برای اولین بار ارمان رو دیدم .....بی تو یه سال دیگه رد شدچهار فصل تو این خونه پاییزهتو لحظه ی خط زدنِ هرسالاین خونه از غم لبریزههر روز امسال بوی غم میدهمن با سکوتت هر لحظه میمیرمنیستی ولی هر گوشه ی خونهدارم نشونی از تو میبینمسهم من از یه عمر دلبستناین گریه های وقت و بی وقتهدقت کنی حالم رو میفهمیحتی موهامم تیرگیش رفتهبرگشتن تو دیگه ممکن نیستشاید هنوزم سرد و مغروریمحکومم این روزا به تنهاییتو هر صفحه ی تقویم ازم دوریهر روز امسال بوی غم میدهمن با سکوتت هر لحظه میمیرمنیستی ولی هر گوشه ی خونهدارم نشونی از تو میبینم.....اشک هام رو پاک کردم .... ما دختر ها چه قدر بد بختیم ...ما وفاداریم ولی بر عکس پسر ها که اصلا هیچی براشون مهم نیست ....تا برسیم خونه اصلا با هیچ کس حرف نزدم .... مامان چه قدر دعوام کرد که چرا به زن عمو گفتم بره تو ماشین ارمان .....همین که رسیدم خونه رفتم تو اتاقم ... تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد این بود که برم حموم .......یه یه ساعتی تو حموم بودم .... وان رو پر از اب کردم رفتم توش یه ذره اب بازی کردم ...تو وان حموم خوابم بره بود که با صدای داد مامان از خواب پریدم .....- ساحل ... ساحل ..... زنده ای مادر ؟خنده ام گرفت انگار قرار بود بمیره .....خنده ام رو کنترل کردم ...- مامان چرا داد میزنی .... مگه قراره بمیرم ....- خجالت نمیکشی دو ساعته تو حموم چی کار میکنی پس بیا برون عموت میخواد بره حموم ......اه عجب بدبختی گیر کردیم ها تو خونه ی خودمون هم اجازه نداریم تو حموم زیاد بمونیم .......حوله رو سریع پیچیدم دور خودم اومدم بیرون .....رفتم تو اتاق حالا کم مونده کسی من رو اینطوری ببینه .......لباس هامو همه رو پخش کردم روی تخت .....موهام رو خشک کردم ....لباس هامو پوشیدم ... روی تخت دراز کشیدم موبایلم رو برداشتم مریم اسمس داده بود .... اگه بفهمه که ارمان برگشته از خوش حالی خودکشی میکنه ......باز صدای مامان رفت روی مخم ....لای در رو باز کردم .......- چیه مامان ؟اومد تا وسط های راهرو .....یه چشم غره ی قشنگ بهم رفت ....- پاشو بیا پایین این سیب زمینی ها رو رنده کن میخوام کتلک بذارم .....ای خدا اون دریا برای خودش رفته تفریح من بدبخت باید برم اشپزی بکنم ....یه مانتو پوشیدم یه شال هم انداختم روی سرم رفتم پایین ....من نمیدونم این همه ادم اینجان من چرا باید کتلت درست کنم .......موادش رو درست کردم گذاشتم روی کابینت تا صبری خانم سرخ کنه ....خیاشور رو از تو خچال دراوردم خورد کردم ....از تو اشپرخونه داد زدم ....- بابا میشه بری نون ساندویجی بگیری ؟- دخترم میشه خودم بری من خیلی خسته شدم امروز ......بابا شما هم داری به من زور میگی ....- باشه بابا جون خودم میرم ...اومدم از پله ها برم بالا حاضر بشم که ارمان اومد جلو.....- نمیخواد تو بری بگو چند تا بگیرم من خودم میرم ..../.بدون این که بهش نگاه کنم گفتم :- دستتون درد نکنه خودم میرم .....- گفتم میرم خودم لازم نکرده این موقعه ی شب تو تنها بری ......همچین میگه این موقعه ی شب انگار نصفه شبه ......من که از خدا خواسته سریع برگشتم تو اشپزخونه ...لباس هاشو عوض کرد رفت ....شام رو چیدم روی میز ارمان خیلی زود برگشت ....سر میز شام عمو هی از دستپختم تعریف کرد اخه یه کتلت درست کردن که دیگه تعریف نداره ....از این که جلوی ارمان ازم تعریف میکردن احساس خوبی بهم دست داد ....ارمان انگار اصلا نمیشنید فقط میخورد با این کار هاش حرصم رو در میاورد ....هنوزم هم دست از مغرور بودنش بر نداشته بود ....بعد از شام ان قدر خوابم میومد که سریع خوابیدم .....***سعی میکردم موقع هایی که ارمان خونه است کمتر جلوش ظاهر بشم.... از اون مطمئن بودم ولی از خودم نه ....دلم نمیخواست حالا یه بلای جدید سرم بیاد موهام رو شونه کردم شالم رو انداختم روی سرم رفتم پایین ... عمو و زن عمو رفته بودن دنبال خونه .....هیچ کس خونه نبود به غیر از صبری خانم ... اونم بیچاره در حال اشپزی کردن بود .....در حال صبحونه خوردن بودم که تلفن خونه زنگ کرد ... شماره ی مریم بود میخواست بیاد خونمون سریع اتاق رو جمع و جور کردم که ابروم نره ...بیست دقیقه نکشید که اومد ......سریع یه تاب و دامن صورتی پوشیدم ......تا صبری خانم ازش پذیرایی کنه سریع یه ارایش صورتی کردم ....رفتم پایین ....تا من رو دید یه سوت بلندی کشید .... خندیدم ...- به به ساحل خانم .... چه خوشگل شدی شیطون .....لپش رو بوس کردم نشستیم ...صبری خانم برامون شربت اورد ....در حال صحبت کردن بودیم که یک دفعه در خونه باز شد نفهمیدم چه جوری پریدم تو اشپزخونه ...- اوا چی شد ساحل ؟- صبری خانم میری میری شال و روسریم رو از بالا بیاری من تاب و دامن تنمه ..شاید قبلا اصلا برام مهم نبود که نامحرم من رو ببینه ولی تو ی این چند سال خیلی تغیر کرده بودم به قول دریا بزرگ شده بودم .....صدای ارمان می یومد که داشت با تلفن حرف میزد ....پس هنوز مریم , ارمان رو ندیده ... سریه مانتو شلواری که صبری خانم اورده بود رو پوشیدم شال رو هم انداختم روی سرم ...- ساحل تو چرا یه دفعه پریدی تو اشپزخونه مگه نامحرم دارید که مانتو پوشیدم ...خواستم جوابش رو بدم که ارمان با صدای بلندی سلام کرد ....برگشتم .... وای خدای من چه تیپی زده بود ... به قول ما دختر ها صورتشش رو 6 تیغ کرده بود ...یه بلیز استین کوتاه سرمه ای پوشیده بود با یه شلوار تنگ مشکی ...ان شالله خدا برات گناه بنویسه که هی دختر ها رو تحریک میکنی ..برگشتم ببینم مریم در چه حالیه که دیدم تو چشم هاش داره از کاسه در میاد هنوز هم مثل قبل غیرتی شدم از این که داشت ارمان رو اینطوری میدید ....با صدای ارومی صداش کردم .....- مریم ...... مریم کجایی ؟تازه یادش افتاد به ارمان سلام نکرده ... خاک بر سرم اون چشم های هیزت ....با لکنت زبون گفت :- سلام استاد خوبید ؟ارمان خنده گرفته بود ....- سلام خانم خوبید ؟ بفرمایین بشینید ......همچین با ادب حرف میزد که ادم میگفت این اصلا بلد نیست حرف های زشت بزنه ......مریم غش کرد روی مبل ... منم خنده ام گرفت بود کاش که زود تر بهش میگفتم ارمان اومده ....اومدم بشینم که ارمان گفت :- ساحل میشه یه لحظه بیای تو اتاق کارت دارم .....بسم الله ... باز چی کار داره ....رفتم تو اتاق با اخم گفتم :- چیه چی میگی مگه نمیبینی دوستم اومده ؟- داداش این دختره این جا بوده ؟ای خدا باز این رفت توی فاز دیگه ..... - چی داری میگی ؟ داداش مریم بیاد این جا چی کار کنه ....- پس چرا شال و روسری پوشیدی ؟اهان پس بگو اقا برای چی میگه داداش مریم اومده ....- خوب ادم نامحرم و غریبه میاد تو خونه باید روسری سر کرد دیگه ..حالت رو گرفتم بچه پرو .....- غریبه ؟ دستت درد نکنه حالا دیگه من غریبه شدم .... یعنی تو به خاطر من شال و مانتو پوشیدی ؟با زیرکی گفتم :- بله شما نامحرمید ....- ولی قبلا این طوری نبودی ؟ اصلا برات مهم نبود .....با حرص گفتم :- الان خیلی چیز ها برام مهمه پسر عمو .....مخصوصا بهش گفتم پسر عمو که اذیتش کرده باشم ....از اتاق اومدم بیرون رفتم پیش مریم ....بیچاره هنوز از تو شوک در نیومده بود ... هر کس دیگه هم جای مریم بودیه دفعه یه پسر خوشگل مثل ارمان میدید حتما غش میکرد ...- اوی مریم پسر عموم رو خوردی با نگاهت .....یه ذره بهم نگاه کردم ...- لامصب خیلی خوشگله .... خوش به حالت ساحل ... میگم از پنج سال پیش خیلی خوشگل تر شده ها چی کار کرده ....- چی میدونم والا چه غلطی کرده این شکلی شده ..... پاشو بریم بالا تو اتاق من .....- اه زرنگی بذار ببینم استاد میاد بیرون ازش سوال درسی دارم ....کوسن مبل رو پرت کردم طرفش .....- پاشو چرا چرت و پرت میگی سوال چی داری اخه ... پاشو بریم بالا .....منتظر جواب موندم که گفت :- راستی اتاقش کجاست ؟خواستم یه ذره اذیتش کنم .....- تو اتاق من میخوابه چون اتاق اضافه نداریم .....فکش اومد پایین بیچاره از تعجب ....- راست میگی ؟ یعنی اون کنارتو میخوابه شب ها .....اگه میشد که دیگه غصه نداشتم ..... از چیزی که تو ذهنم اومد خجالت کشیدم ......- اره بابا راست میگم ...با یه نگرانی گفت :- خوش به حالت ولی به قیافه ی استاد نمیخوره همچین ادمی باشه ....میدونستم منظورش چیه ....- ولش کن بابا شوخی کردن اون عمرا بیاد کنار من بخوابه . بیا بریم بالا یه سه ساعتی خونه ما بود دیگه وقتی صدای مامان رو شنید رفت ...تا دم در با هاش رفتم ....عمو و زن عمو هم رسیدند ... .......نشستم رو مبل تلویزیون رو روشن کردم ....تلفن زنگ خورد اه مگه میذارن من یه دقیقه بشینم ....تلفن رو برداشتم دریا بود ....- سلام خواهر جون گلم خوبی ؟- سلام دریا خوبی ؟- باز که تو اعصاب نداری چی شده ؟صدام رو اروم کرد طوری که ارمان و بقیه نشنون ....- با این همه کار مگه برای ادم اعصاب هم می مونه ...- خیله خوب بابا حالا مگه چی شد گوشی رو بده به بزرگترت ...گوشی رو دادم به مامان ....داشت به مامان یه چیز هایی میگفت ولی من که چیزی از حرف هاش سر نیاوردم .....تلفن رو قطع کرد حواسم رو دادم به گوشیم ......مامان اومد نزدیکم ....- ساحل .... دریا میگه با هاش میری شمال ......بگو پس برای چی هی پچ پچ میکردن ...دلم مسافرت میخواست - اگه شما بیاید من هم میام ......- اون ها امروز میخوان برن ... تو با ارمان برو ما هم فردا میایم ...اه باز اسم ارمان رو اورد ....نمیدونم داشتم برای خودم هم فیلم بازی میکردم یا نه .... من که دوستش داشتم پس چرا داشتم ازش فرار میکردم .... شاید به خاطر این بود که اون پنج سال به اندازه ی صد سال بد بختی کشیدم ......چاره ای نداشتم دلم شما رو میخواست ....مامان تند تند از تو اشپزخونه داد میزد ......- بدو پس ساحل حاضر شو ....همین الان بهم گفته توقع داره پنج دقیقه ای حاضر بشم .....سریع لباس هامو جمع کردم از این که میخواستم با ارمان برم هم خوش حال بودم هم ناراحت ...صدای در اتاق اومد .....بدون اینکه که بگم بفرمایین اومد تو حتما ارمان بی ادبه دیگه ....- حاضری ؟ با اخم گفتم :- بله شما برید پایین من الان میام .....اونم بد تر از من گفت :- من ماشین رو روشن میکنم زود بیا .....لباس هامو جمع کردم گذاشتم تو کولیم ...یه مانتوی صورتی خوش رنگ پوشیدم با یه شلوار و شال سفید ...مانتوم کوتاه بود ولی حالا که تو ماشینم عیبی نداره ..یه ارایش صورتی هم کردم ... موهام رو بالا بستم شال رو انداختم سرم ..نه خوب شده بودم .... به قول دانیال خوشمل شده بودم ....رفتم پایین بابا یه نگاهی بهم کرد ولی هیچی نگفت میدونستم به خاطر مانتوم اینطوری نگاهم کرده ....ولی ان قدر با فرهنگ بود که فقط با نکاهش اشکال هامو بهم میگفت ..از همه خداحافظی کردم رفتم تو پارکینگ ماشین روشن بود ولی خبری از ارمان نبود یه نگاهی به دور و ر کردم نبود که نبود ....صندوق عقب رو باز کردم ساکم رو گذاشتم پشت .... ارمان هم برای خودش هم ساک اورده بود...نشستم تو ماشین اقا بعد از چند دقیقه اومد ...رنگش خیلی پریده بود ولی برای اینکه ضایع نشه زیاد بهش نگاه نکردم .....***تو جاده همش به خودش می پیچید وا این چش شده چرا اینطوری میکنه ...نمیخواستم غرورم رو بشکنم ازش بپرسم که چرا اینطوری شده ...یه ساعت گذشت همین طوری داشت رانندگی میکرد که یه دفعه زد روی ترمز سرم محکم خورد به شیشه ی ماشین ...دستم رو گذاشتم روی سرم برگشتم طرفش...- کی به تو گواهی نامه داده؟؟؟؟؟ چرا یه دفعه زدی روی ترمز سرم داغون شد ....با بی حالی کمربندش رو باز کرد رفت بیرون بدون اینکه جوابم رو بده ...یعنی چی شده چرا اخه اینطوری میکنه ....از ماشین پیاده شدم دستش به شکمش بود ......دل به دریا زدم و گفتم :- چته ؟ حالت خوب نیست ..با همون حالش گفت :- مگه کوری نمیبینی حالم خوب نیست ....عجب رویی داره پسریه ی بی ادب اصلا نباید بهش محبت کنی ....بدجوری روی شکمش دولا شده بود ...- ارمان دلت درد میاد ؟دیگه طاقت نیاورد .....- اره دلم خیلی درد میاد فکر کنم مسموم شدم .....وا مگه میشه ادم الکی مسموم بشه ...- چی خوردی مگه ؟- به جای بیست سوالی یه کاری بکن دارم میمیرم ...- خوب چی کار کنم وسط جاده ؟؟؟چرا تو تهران نگفتی دلت درد میاد ....نکنه اپاندیسشه ...... صورتش از درد قرمز شده بود ....الهی بمیرم خوب من الان چی کار کنم ...- بیا برو تو ماشین صندلی پشت دراز بکش تا برسیم بیمارستان ....چون حالش خوب نبود سریع رفت روی صندلی عقب دراز کشید ....سریع گاز دادم تا به یه بیمارستان برسیم .....داشتم میرفتم که یه دفعه ماشین خاموش شد ...یا بسم الله ماشین برای چی خاموش شد ...... وای خدا نه بنزین تموم کرد ....ارمان سرش رو اورد بالا ...- ساحل چی شده چرا نمیری ؟برگشتم به طرفش الهی فدای اون چشم هاش بشم که از درد قرمز شده بود .... دلم خیلی براش سوخت ....- ارمان بنزیت تموم کرد ماشین ....با حالت عصبانی گفت :- همش تقصیر تو اگه تو خیابون ها الکی نری اینطوری ماشین بنزین تموم نمیکنه ....ای بابا حالا انداخت گردن من بد بخت ..حالا چی کار کنم ؟ خواستم از ماشین پیاده بشم که با صدای بلندی گفت - کجا ؟- میخوام برم ببینم ماشینی هست ازش بنزین بگیرم ....- لازم نکرده تو بری ...خودش از ماشین پیاده شد اومد جای من نشست ....الان زنگ میزنم ببینم فرزاد کجاست ......فرزاد این ها خیلی از مادور تر بودن پس یعنی فکر کنم یه یه ساعتی باید منتظرم بمونیم .......ارمان هر لحظه دل دردش بیشتر میشد ....- ساحل تو کیفت مسکن داری ....از هولم همه ی وسایل کیف رو ریختم بیرون .. اگه بلایی سرش بیاد من چی کار کنم .....یه قرص داشتم که هر وقت دل و کمر درد میگرفتم میخورد ....- ارمان یه قرص دارم ولی فکر کنم مناسب تو نباشه ..با صدای ارومی گفت :- قرص چیه ؟ بده بخورم ...- نمیشه این قرص فقط برای دختر هاست نمیشه تو بخوری ....- حالا داری با من بحث میکنی بده بخورم قرص که دیگه دختر پسر نداره ....- چرا داره اصلا بهت نمیدم این قرص برای کمر درد و دل درد متوجه شدی منظورم رو ......مثل بچه ها نگاهم کرد یه یعنی نه ...- ساحل جون مادرت بده دارم میمیرم حالا هر کوفت و زهرماری هست ... من که نمیفهم تو چی داری میگی ....حالا من چه جوری به این بگم که این قرص مخصوص روز های ....من نمیدونم هوش این به کی رفته .....- نمیشه بخوری اقا حالا کم مونده با این قرص یه بلای سرت بیاد ....کیفم رو چنگ زد ......- بده به من قرص رو .......از یه طرف من کیف رو میکشیدم از یه طرف دیگه اون .....کیفم پاره شد .....- احمق کیفم پاره شد ....زدم زیر گریه کیفم رو خیلی دوست داشتم ببین بیشعور برای یه دونه قرص کیفم رو چی کار کرد. ......- تقصیر خودته میخواستی قرص رو بدی ......بلاخره قرص رو گرفت تازه روش رو خوند و فهمید منظوره من چی بود ....یه خنده ی شیطونی کرد ....دو تا از اون قرص ها رو خورد ......- یعنی شما همیشه از این دل درد ها میگیرید .....بیشعور بی ادب خجالت نمیکشه ببین چه حرفی به من میزنه .....جوابش رو ندادم سرم رو انداختم پایین .....- بسه دیگه گریه نکن خودم میرم برات کیف میخرم ....اصلا ان شالله اون قرص ها رو خوردی بمیری ......سریع بهش اثر کرد دردش یه ذره بهتر شد ...از ماشین پیاده شد تا ببینه فرزاد کی میرسه ......یه ساعت طول کشید تا اون ها برسن ....حالا شمال اومدنت برای چی بود تو که می دونستی دلت درد میاد ...فرزاد با خودش بنزین اورده بود ....اومد نزدیک ما رو به ارمان کرد وگفت :- تو که حالت خوبه همچین گفتی دلم درد میاد گفتم اپاندیست ترکیده ....ارمان خندید و با یه شیطنت خاصی گفت :- ساحل بهم یه قرصی داد خوب شدم .....دریا با تعجب نگاه کرد اومد طرفم زیر گوشم گفت :- چی به بدبخت دادی ؟- هیچی اون قرصی که برای دل درد و کمر درد هر ماه میخورم ....صدای بلندی خندید ....- هیش چته دریا بابا زشته الان ارمان میفمه برای چی میخندی .....- دانیال کجاست ؟- پیش پرهامه .....اه پس اون پسره ی هیز هم هست ....- دریا اگه اون ویلا باشه من نمیام ها حوصله ی هیچ کس رو ندارم ..- خیله خوب بابا میخواست بره .....دوباره سوار ماشین شدیم ارمان خودش رانندگی کرد دلش بهتر شده بود ولی هر چند دقیقه یه بار به خودش میپیچید ....- میگم ساحل نکنه من دخترم خودم خبر نداشتم اخه دل دردم اروم شد ..- خیلی بی ادبی ارمان .....دیگه تا خود شمال حرفی نزدم ......نه به این که اصلا حرف نمیزنه اما وقتی میزنه ادم از خجالت می میره ...



نوع مطلب : رمان کی گفته من شیطونم؟((شادی73))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif