تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان عشق تو پناه من.قسمت4
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی


کله وجودم داشت میلرزید... هیچی تو مخم نمیرفت...زبونم قفل شده بود. درده بزرگیست...سرت به سنگی بخورد که به سینه ات میزدی!!! ** محمد طاها دراتاقه پدرش مشغول چک کردن حساب های شرکت بود که گوشیش زنگ خورد....با دیدن اسمه کاوه لبخندی زدو پاسخ داد -ها چته؟ اما صدای کاوه نگران بود... -طاها بدبخت شدیم...غلط نکنم امیر کاره خودشو کرد. ترس دروجودش نشست...با یک حرکت بلندشد...امد به سرش از انچه میترسید!!! -چی شده کاوه؟ -زنگ زدم بهش گفتم کجایی؟گفت دارم میرم کاری که میخواستمو انجام بدم...دارم میرم به یه نفربگم رفیقم چه نامرد شده... با هرحرفه کاوه محمدطاها نابود میشد...وبا خود می اندیشید که دروغ است...خواب است...کابوس است... سریع چنگ زد به سوییچه اتومبیلش و در گوشی داد زد -میکشکمش میکشمش... کاوه در پشته خط میفهمید که رفیقش به قصده کشت میرود...وحال درراه بود تا به رفیقش برسد وخاتمه دهد دعواهای این چنو وقت را!!! -طاها اروم باش کجایی من دارم میام سمته شرکت صبرکن باهم بریم. فریاد زد
 

-من دارم میرم سراغه نرجس نباید بذارم اون حروم زاده دهن وا کنه!!! -صبرکن بیام پنج دقیقه دیگه میرسم میدونم کجان!!! دستانش مشت شد...کجان؟یعنی باهمن؟ دادزد -کدوم گوری برده نرجسو؟ تمام کارکنان با تعجب نگاهش میکردن که فریاد میزدو به سمته خروجی میدوید!!! -صبر کن بیام میگم. پنج دقیقه پنج سال برایش گذشت... تمام فکرش این بود که نرجس چه میداند؟ که امیر چه گفته بود؟ درحالی که میدانست...حال نرجس میداند...و امیر گفته بود. زانتیای کاوه مقابله پایش ترمز کردو سریع سوارشد -من میکشم...امیرو میکشم!!! -عصبی نشو...بذار بریم ببینیم چه خبره؟ با عصبانیت دست درموهایش فروبرد -کدوم گوری برده نرجسو؟ -پارک ولیعصر...چند دقیقه دیگه میرسیم. با دیدنه دختری سرمه ای پوش با لباس مدرسه روی نیمکت وپسری سرمه ای پوش کناراو... ضربانه قلبش بالا رفت...وقدم هایش تند شد به ان سمت...
 

اما با بلند شدنه ناگهانیه دختر...افتادنه کیفه او... ایست کرد!!! قدم هایش...قلبش...کله وجودش ایست کرد!!! خشک شدم... رگام یخ زده...خون توش حرکت نمیکنه... با صداش قفلم بازشد...انگاربه تشنه ای اب رسیده باشه جون گرفتم برگشتم سمتش... دهنمو باز کردمو به زور گفتم -چی میگه محمدطاها؟ سرشو انداخت پایین... یعنی چی؟ این سرپایین انداختن به معنیه تایید حرفای امیر که نبود؟ نه مطمئنا نبود!!! سرشو اورد بالا ودیدکه هنوز دارم مات نگاش میکنم...دید که نمیخوام باور کنم...دید که دارم اروم میشکنم.... اروم اومد جلو روبه روم وایساد -نرجس من... دادزدم...برای اولین بار سریکی دادزدم...خواستم ازخودم دفاع کنم... وایسادم روبه روی استادم...وایسادم روبه روی کسی که گفت نذار بزنن توسرت...از حقت دفاع کن... حالا شاهد باش محمدطاها دارم درس پس میدم.
 
-تو چی؟ها توچی؟محمدطاها تو چیکار کردی؟فقط بهم بگو حرفاش راسته؟ لبشو تر کرد...با صدای خفه ای گفت -اره... حس کردم دارم میوفتم...دنیام پیشه چشمام نابود شد.. زانوهام لرزید...نفسام تند شد... نمیتونستم گریه کنم... منی که اشکم راه به راه میریخت حالا نمیتونستم گریه کنم... فقط زل زدم بهشو سعی کردم نفس بکشم... بازم اومد جلو جوری که گرمیه نفساشو پوسته یخ زده صورتم حس میکرد -نرجس راسته ولی من واقعا دوست دارم. یک دفعه دستم با محکم ترین زوری که داشتم رفت تو دهنش!!! -خفه شو... دستشو گذاشت رو صورتش...غمگین نگام کرد... تحمل نگاهشو نداشتم..باید میرفتم..باید میرفتم تا بیشتراز این خورد شدنمو نبینه!!! برگشتم سمته امیر که دیدم کاوه هم کنارشه... رفتم جلو خم شدم کوله پشتیمو برداشتمو رفتم سمته امیرکه خشک شده نگام میکرد -ممنوم اقا امیر که بهم نشون دادین...به چجور ادمی اعتماد کردم... سرشو انداخت پایین نگام افتاد به کاوه...لبخندزدم... -مرسی داداش...ولی انتظار داشتم تو که داداش بودی بهم میگفتی.
 
نگام کرد -ابجی زود قضاوت نکن!!! -خداحافظ. برگشتم تا از کنارش رد شم که مچه دستمو گرفت با عصبانیت نگاش کردم خشمو توصورتش میدیم...حالا به جای پشیمونی عصبانیت بود تو صورتش -اجازه نمیدم همینجوری بری؟ دستمو کشیدم بیرون گفتم -بینه منو شما چیزی نیست...نه چرا دستموبردم تو کیفمو از زیپ مخفی درش اوردمو گرفتم سمتش  -بفرمایید گوشیتون....پولایی هم که بهم دادین و همشو حساب میکنم بهتون برمیگردونم. دستشو نیاورد بالا که ازم بگیره.. به جاش دستموبردم بالا و انداختمش تو جیبه پیراهن چهار خونش... سریع دستمو مشت کردم تا نبینه چه جور از نزدیکی بهش میلرزه!!! برگشتم وراه افتادم... راه افتادمو بی توجه بودم به صدای دادو بیدادی که پشته سرم میومد... من باید میرفتم... باید میرفتم... من دیگه جایی نداشتم... چقدر بده دردت بشه همونی که همیشه براش دردو دل میکردی!!! راه افتادمو بی توجه بودم به صدای دادو بیدادی که پشته سرم میومد...
 
من باید میرفتم... باید میرفتم... من دیگه جایی نداشتم... چقدر بده دردت بشه همونی که همیشه براش دردو دل میکردی!!! قدمامو میکشیدم و سعی میکردم فکر نکنم... اما صداهای توی مغزم نمیذاشت... قول میدی باشی تا اخرش؟ عاشقتم.... میمیرم برات... برام حرف بزن... من همیشه هستم... نرجسی... اشکام چکید... دیگه کی نرجسی صدام کنه؟ خدایا من که فقط اونو داشتم...اونم اینجوری کرد؟ محمدطاها چه جوری دلت اومد؟ محمدطاها من داغون بودم به تو میگفتم حالا به کی بگم تو داغونم کردی؟ حالا چجوری شبا بدونه شنیدنه صدات بخوابم؟ محمدطاها تو تمام اولینام بودی
 
اولین دوست... اولین پدر... اولین مادر... اولین برادر... اولین کسی که بهش دست دادم... که باهاش دردو دل کردم ...منوبرد شهربازی... منو برد بیمارستان... من بردمش بیمارستان... اولین کسی که گفت دوسم داره... که چشم انتظارم بود... اولین کسی که ازم میپرسید امتحان چه طور بود؟ واولین کسی که بهم میگفت نرجسی... تو که دیدی بی کسم...مگه نگفتی میشی همه کسم؟ تو که دیدی هیچی ندارم...مگه نگفتی میشی همه چیم؟ تو که دیدی تنهام...مگه نگفتی میشی محرمه اسرارم؟ حالا تو شدی همه کسم...تو شدی همه چیم...توشدی محرمه اسرارم... ولی من هنوز بی کسم...من هنوز هیچی ندارم...من هنوز تنهام... خدایا دیگه بسمه... دیگه طاقت ندارما...
 
خستم...منو ببر ...ببرو راحتم کن... خدایا من دله خود کشی رو ندارم... خدا... هق هقم بالا رفته بود مردم تو خیابون با تعجب نگام میکردن... ومن راه میرفتمو خدارو صدا میزدم... راه میرفتمو لعنت میفرستادم به خودمو بخته بدم... حتی وقتی رسیدم خونه...مامان بابا بادیدن اشکام وگریم سکوت کردنو من از کنارشون ردشدمو رفتم بالا سه ساعته تموم گریه کردم... وایسادم زجه زدم... نشستم دادزدم... دراز کشیدم مشت زدم... خودمو فحش دادم... اروم شدم...ساکت شدم...دوباره شروع کردم... دوباره گریه کردم... من تموم شده بودم... من به پایان رسیده بودم... پایانه من اینجا بود. پاشدمو رفتم پایین...نگاه های همه برگشت سمتم ومن صدامو صاف کردمو گفتم -بگین عمو اینا هروقت دوست دارن بیان....من راضیم. از دره مدرسه اومدم بیرون...راه افتادم سمته خونه!!!
 
سرکوچمون با دیدن ماشینه محمدطاها قلبم وایساد...این اینجا چیکار میکنه؟ هیچ وقت این قدر نزدیک به خونه واینساده بود!!! یه نفسه عمیق کشیدمو راه افتادم... درباز شدو پاهاشو دیدم که از ماشین گذاشت بیرون...سرمو انداختم پایین نباید نگاش میکردم... وقتی از کنارش رد شدم...بوی عطرش برام اومد...اشک تو چشمام جمع شد... -نرجسی... یه نفسه عمیق کشیدمو قدمامو تند کردم که با چندتا قدم بلند بهم رسیدو کیفمو کشید... وایسادم اومد روبه روم... سرمو اوردم بالا...چشماش سرخه سرخ بود ته ریشه همیشگیش تبدیل شده بود به ریش... -بله؟ ناباور گفت -این صدای سرد ماله نرجسیه من نیست. یه نگاه به دورو ور کردم خطرناک بود هر لحظه ممکن بود کسی ببینه ما... -ولم کن اقا برو کنار برم. دوتا دستاشو باز کردو سده راهم شد... -تا حرفامو نشنوی نمیذارم بری!!! -من نمیخوام حرفاتونو بشنوم...برید کنار الان داداشم میرسه!!! با عصبانیت یه بار چشماشو بازو بسته کرد -باید بشنوی باید...
 
رفتم سمته راست که رد شم خودشو کشید راست تا نتونم کلافه گفتم -ولم کن!!! زل زد بهم وخیره شد تو چشمام -نه باید بشنوی...نرجس به خدا دوست دارم...خداشاهده عاشقتم...به کی قسم بخورم؟ اشکام چکید...چرا قسم میخورد چرا حرفاشو تکرار میکرد... -خیلی پستی...خیلی...تو سره من شرط بستی...میفهمی یعنی چی؟ شرمنده نگام کرد -اره...اعتراف میکنم غلط اضافه کردم ولی همون شرط باعث شد دنبالت باشم...همون شرط باعث شد بیامو بینمت...که اروم اروم عاشقت بشم..وگرنه من مرض نداشتم پنج صبح از خوابم بزنمو راه بیوفتم بیام این وره شهر که ببینم داری میری مدرسه!!! اشکمو پاک کردم -دروغ خوب میگی!!! دستشو کشید پشته گردنش -خداشاهده نه...به مرگه خودم نه...نرجس امیر فکر میکرد میخوام به خاطر شرط ادامه بدم...اون نمیدونست دلمو دادم...نمیدونست...به کی قسم بخورم؟نرجس من واقعا دوست دارم...فکر نکردی چرا کاوه ونوید نیومدن بهت بگن؟چون من بهشون گفته بودم که میخوامت...گفته بودم که عاشقت شدم...به خدا الانم کاوه تو ماشینه وحاضره شهادت بده...دیشب با مامانم حرف زدم...گفتم عاشقت شدم...مخالفت کرد..ول من هستم...یکم تحمل کن...میام به خدا میام...شده تنها ولی میام!!! اشکام بی وقفه میریخت...
 
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ -هرچی بین منو تو بوده تموم شده بهتره بری!!! راه افتادم که استینمو گرفت -باور نمیکنی؟به جون خودت که عزیزترینمی من اولش واسه شرط اومدم ولی وقتی حرفاتو شنیدم...وقتی اخلاقاتو دیدم واسه دلم اومدم...به خدای احدو واحد قسم!! چشممو بستم...کنترله اشکام کاره من نبود... مطمئن بودم راست میگه...از چشماش میخوندم راست میگه... ولی... حالا من خیره شدم تو سیاهیه چشماش...به زور گفتم -محمدطاها برو... مات گفت -چ...چرا؟ -چون من...چون من....رضایت دادم به ازدواج با نادر!!! خشک شد... دستاش افتاد کنارش... ومن با هق هق اومد از کنارش رد شم که... وایسادم... بدبخت شدم... نریمان با چشمای به خون نشستش زل زده بود بهم!!! فکم شروع به لرزیدن کرد...اروم زمزمه کردم
 
-نریمان... محمدطاها برگشت و نریمان و دید... چشمم به نریمان بود و اون چهارنفر ازدوستاش که کنارش بودن...اصلا بهش نمیخورد شونزده سالش باشه میدیدیش فکر میکردی بیست سالشه!!! اروم اروم راه افتادسمتم...منم با هر قدمش یه قدم میرفتم عقب... یه دفعه نگاش از من رفت کنارو رسید به محمدطاها... ترس نشست تو کله وجودم... روبه روش وایساد...زل زد تو چشماش...رگه گردنش بیرون زده بود... واسه من؟ غیرت واسه من؟ الان این غیرتو نمیخواستم...جاش یه جا دیگه بود نه واسه محمدطاها!!! -تو با خواهر من چیکار داشتی؟ محمدطاها صاف وایسادو نگاش کرد راحت یه سرو گردن ازش بلندتر بودو چهارشونه تر ولی... -دیدی که داشتم حرف میزدم!! مشته نریمان رفت توصورتش...دستمو گذاشتم رو دهنم -هیییییی... چشممو بستم...نه نباید اینجوری بشه... رفتم جلو که جلوشونو بگیرم که محمدطاها گفت -برو عقب نرجس... حس میکردم الان چشمای نریمان از جاش درمیاد...
 
-اسم خواهر منو اوردی رو زبونت؟ با انگشسته شصتش خونه گوشه لبشو پاک کرد -غیرتی شدی برادر؟ نه محمدطاها داری خراب کاری میکنی!!! بازم نریمان اومد بزنه که محمدطاها دستشو رو هوا گرفت... صدای باز شدنه دره ماشین اومدو نگام افتاد به کاوه که از ماشین اومد بیرون... با صدای اخ برگشتم و مات شدم...ماته محمدطاهایی که مچاله شده بود بینه پنج نفرو...مشتو لگدی بود که از هر طرف میخورد... صدای جیغم رفت هوا... -محمدطاها...محمد طاها... کاوه با دو اومد سمتشون وسعی کرد جداشون کنه ولی نمیتونست... -تو رو خدا ولش کنید...نریمان....تو خدا...نریمان جونه من ولش کن... اصلا نمیتونستم محمدطاها رو ببینم... فقط جیغ میزدمو سعی میکردم جداشون کنم... یه نفر به چند نفر اخه؟ چنددقیقه نشد که دورشون شلوغ شدو مردم رسیدنو جداشون کرد... اخرین نفر نریمان بود که جداشد...اونم کتک خورده بود... کاوه نشسته بود کنار هیکل جمع شده محمدطاها... چشمم افتاد بهش... صورتش پراز خون بود...لباساش پاره وخاکی شده بودن...
 
چشماش و محکم فشار میداد...سرفه کرد که از تو دهنش خون ریخت بیرون... گلوم از جیغایی که زده بودم میسوخت... قدمامو کشیدم سمتش که دستم از پشت کشیده شد... -رابیوفت... مقاومت کردم که برم سمتش از لابه لای جمعیت کشیدم بیرون... -نمیخوام...ولم کن...محمدطاها... با شنیدنه اسم پسره غریبه از رو زبونم...فشارش رو دستام زیاد شدو محکم کشیدم -ولم کن..نریمان.کشتیش نامرد کشتیش محمدطاها چشمتو واکن!!! کاوه با با صورتی که یه طرفش کبود بود اشاره کرد که برم واوضاع رو خراب تر نکنم... با گریه دنبالش راه افتادمو خودمو حاضر کردم واسه یه کتک مفصل... ولی کله نگرانیم برای محمدطاهایی بود که اعتراف کرد دوسم داره وحالا داغون افتاده بود وسطه خیابون!!! کاوه با چشمانی نگران خیره به دوسته خود بود که برروی زمین افتاده بود واز درد به خود میپیچید... -پسرم کمک کن ببریمش بیمارستان... با شنیدنه صدا به خود امدو سریع رفت سمته ماشین و داد زد -بیارینش... سه نفر از مردان با تلاش فراوان جسمه بی جان طاها را برروی صندلیه عقب گذاشتند. با سرعت به سمته بیمارستان میراند... -محمدطاها داداش...چشماتو وا کن...طاها...ناله کن حداقل...
 

اما هیچ صدایی نمیامد... با رسیدن به بیمارستان سریعا فریاد زدو دونفر محمدطاها را برروی تختی گذاشته وبه سمته اورژانس دویدند... کاوه نیز همراهشان میدویدو به سوالاته پرستارپاسخ میداد... -چه بلایی سرش اومده؟ خیره به طاها پاسخ داد -کتکش زدند!!! طاهارا وارد اتاقی کرده ودربه رویش بسته شد. تکیه داد به دیوار...ونالید -خدایا چیکار کنم؟چیزیش نشه...اخه طاها این چه وضعه عاشق شدنه؟ درخاطرش امد که چگونه ان روز طاها در پارک کشیده ای به امیر زدو گفت -دستت درد نکنه رفیق... وامیر مات گفت -ولی من دلم واسه اون دختر سوخت... طاها داد زد -عوضی من عاشقش شدم وبعد...اشکی از گوشه چشمش چکید... انجا بود که همگی باور کردند...رفیقه سنگشان...رفیقه از دختر گریزشان عاشق شده ودل خود را به دختری که سرش شرط بسته بود داده!!! وگرنه طاها کسی نبود اشک بریزد برای ان هم برای یک دختر!!! با صدای پرستار به خود امد
 
-شما همراهشی؟ -بله چیشد...چه طوره؟ -دو تا از دنده هاش ضرب دیده...سرشم به احتمال زیاد شکسته...بقیه زخماشم چیزه خاصی نبود پانسمان شد...برید صندوق تا اون موقع هم دوستتونو میبرن سی تی اسکن...تا دکتر مطمئن بشه سرش مشکلی نداره... سریعا کارهارا انجام داد و برگشت .به اتاقی که محمدطاها دران بود... محمدطاها بیهوش برروی تخت خوابیده .دستش و سرش پانسمان شده بود !!وپرستاری بالای سرش بود... -چه طوره خانوم؟ -خوبه...سیتی چیزی نشون نداد...چند ساعت دیگه بیدار میشه...ارامبخش زدیم بهش... -مرسی خانوم. پرستار اتاق را ترک کرد و کاوه برروی صندلیه کنار تخت نشست... که صدای گوشیه محمد طاها برایش امد دست در جیبه او کرد وگوشی را دراورد... البته صفحه اش در درگیری ترک برداشته بود...با دیدنه اسمه مامان جونم اهی گفتو پاسخ داد -جانم خاله اشرف؟ -سلام خاله جان تویی کاوه؟ -اره خاله خوبین؟ -این محمدکجاست جواب نمیده... نگاهش به سمت محمدطاهایی که چشمانش بسته وصورتش کبودو زخمی بود رفتو گفت
 
-دستش بنده خاله یکی دوساعت دیگه خودش بهتون زنگ میزنه... صدای اشرف نگران شد -دلم شور میزنه خاله...راستشو بگو... سعی کرد مثله همیشه لبخند بزند -نه بابا خاله اولا بادمجون بم افت نداره...دوما ما از این شانسا نداریم که؟ اشرف با این مسخره بازیه کاوه مطمئن شد که چیزی نیست که نگران شود -باشه خاله بهش بگو بهم زنگ بزنه! --چشم خاله...بای. -بای ودرد...خدافظ. -خداحافظ. نمیدونم چندساعت بود که تو خودم میپیچیدم.... نمیدونم کجای تنم درد میکنه...کجام تیر میکشه...فقط میدونم...کلی حرف خوردم...با کلی کتک... حرفاشون و نیشاشون اذیتم کرد...کتکاشون نشست به تنم... ولی حرفایی که به محمدطاها زدند سوزوند منو....کتکایی دیروز جلو چشمم خورد داغون کرد منو... حرفایی که نریمان بهش میزد داغونم کرد... واز همه بدتر میترسیدم از عاقبتی که براش بود...از حرفی که نریمان بهم زد -ببین دختره)...(فکر نکن میذارم اون پسره راحت بشینه سرجاش...تو گوشت فرو کن...کسی که با خواهره من باشه...نباید رو زمین باشه!!!
 

مونجا بود که لرزیدم...از عاقبت محمدطاهام لرزیدم و به پای تک برادرم افتادم... -نریمان مرگه من...کاری باهاش نداشته باش...نریمان التماست میکنم...نریمان منو بکش...انقدر بزن تا بمیرم ولی با اون کاری نداشته باش... جون ماما... لگدش دوباره نصیبم شد -جون مامانمو قسم نده حیوون...من مرده بودم که تو با پسره مردم ریختی روهم؟اره؟عوضی فردا میبرمت پزشک قانونی صبر کن ببین... خوردم کرد... چه قدر درد داشت حرفایی که خوردم... کتکایی که از بابام خوردم... حرفایی که از مامانم خوردم... همون موقع بابام با صدای بیحالی که همیشه داشت دادزد -دیگه چی؟ببریم پزشک قانونی حرف بخوریم...ابرومون بره پیشه مردم؟اره؟ مامانم داد زد -ای خدا من چیکار کنم با این دختر؟با این مایه ننگ...من چه غلطی کنم با این ورپریده...این چیه من تربیت کردم؟زنگ میزنم فردا بیان ببرنت از این خونه تا دیگه مایه ننگ من نباشی!!! خداااا؟ تو خدا میشناسی؟ خدا کی گفت دخترتو این جوی بزن که نتونه نفس بکشه؟ خدا کی گفت تهمت بیجا بزن؟
 
خدا تو شاهد باش...خدا خودت ببین!! پدر به کمکم امد...وقتی مادر نامی بهم تهمت زد... -نه زن...الان اینجوری بفرستیمش داداشم شک میکنه صبر کن یکم حالش خوب شه...سرحال شه بعد میگم داداش اینا بیان... مرسی پدر از طرفداریت... چگونه پاسخگوی این همه محبتت باشم؟ اینجوری شد که دیگه نزدن منو... دیگه کمربند تنمو نوازش نکرد... ولی حرفاشون قلبمو شکست...از ته دل اه کشیدم... از ته دل گفتم خدا واگذارشون کردم به خودت!! مدرسه رفتنم قدغن شد...وقتی دارم شوهر میکنم...مدرسه به چه دردم میخوره؟ مهم محمدطاهاست که ازش خبری ندارم... دوروزی گذشت وهیچ خبری نیست... دارم جون میدم تو بیخبری! تو دل اشوبی که دارم! بابا همین الان رفت دنباله موادش...مامانم که نیست...نریمانم بیرونه... بعد از کلی جنجالی که تو مغزم بود تصمیمو گرفتم با یه صلوات رفتم سراغه تلفن... با ترس برداشتمو شماره محمدطاها رو گرفتم... با هر زنگی که میخورد دل شوره من بیشتر میشد...
 
تا اینکه صدای گرفته اش پیچید -بله؟ اشکام چکید -محمدطاها... یه دفعه صداش رفت بالا.. -جانم؟نرجسی ...جانم؟خوبی؟.چیشد؟چیکارت کردن؟ -من خوبم...تو خوبی؟ -من اره خوبم...ولی مامانم نمیذاره از خونه بیام بیرون...فکر کن...پسر به این گندگی تو خونه بست شدم!!! -منم زندانیم!!! -الهی بمیرم برات.. -زبونتو گاز بگیر... اهی کشیدو گفت -باید بمیرم که نتونستم ازت دفاع کنم...باید. -تو تنها بودی محمدطاها!!! -تو از من تنها تری! اشکام بی وقفه میریخت...از مهربونیش...از دردی که تو صداش بود... -عیبی نداره..ولی محمدطاها زنگ زدم که بگم تمومش کن...تو رو خدا...نریمان دنبالته...بگیره بلا ملا سرت میاره...تو رو خدا دیگه کاری با من نداشته باش...من دارم ازدواج میکنم. یه دفعه با دادی که زد گوشیو از گوشم دور کردم
 
-تو غلط میکنی...نرجس اون رو سگمو بالا نیارا...من به مامانم گفتم تو رو میخوام...گفتم یا تو یا هیچ کس...میخواد بیاد خونتون...تو رو خدا تحمل کن یکم. هق هقم بالا رفته بود نمیتونستم حرف بزنم... -گریه نکن نرجسی... -همه چی تموم شد محمد طاها خدافظ. گوشیو گذاشتمو همونجا نشستمو به حاله خودمو وعشقم زجه زدم!!! دوروز مونده بود به خواستگاریه جدیه نادر از من... یه جوایی خواستگاری که نه...بله برون بود وفامیلای زنعمو میخواستن بیان!! داشتم لباس میشستم که زنگه خونه رو زدن... مامان دمپایی های بابا رو پوشیدو رفت سمته در -بله؟ با باز شدنه در شلوارلیه نریمان از دستم افتاد... محمدطاها با پیشونی که یه چسب روش بود وبا یه خانوم چادری جلو در وایساده بود!!! مات شده بودم که مامان داد زد -برو تو. لنگون لنگون دوییدم تو خونه که دیدم...مامانو اون خانوم دارن میان تو ومحمدطاها هم پشته سرشون. سریع چادرنمازمو که رومبل های دربو داغونمون بودو گذاشتم روسرم... هنوز صورتم کبود بود وپامم میلنگید... اونم به خاطر این بود که نریمان رو مچه پام سرپاوایساده بود!
 
مامان همونجور که دروباز میکرد گفت -بفرمایید. جلو در وایسادمو سرمو انداختم پایین...نگام افتاد به کفشای پاشنه بلندش که دراوردشونو اومد تو...حالا روبه روم وایساده بود... -سرتو بالا کن ببینم کیه اون دختری که مخه پسره منو زده. معلوم بود با توپه پر اومده!!! اروم سرمو اوردم بالا...به غیر از چشماش که رنگی بود بقیه اجزای صورتش نشون میداد که مادر محمدطاهاست!!! -سلام. جوابشو نشنیدم ولی نگاه تحقیر امیزی که بهم انداخت و کامل حس کردم. پشته سرشون عطر محمدطاها برام اومد سرمو بالا گرفتم...نا خداگاه اشکم چکید... صورتش پراز زخم بود...سرش معلوم بود بخیه خورده...دستش باند پیچی شده بود... خیلی اروم گفت -نرجسی... چشممو بستمو گفتم -بفرمایید. راه افتاد سمته مادرشو کنارش نشست.خونه تو سکوته مطلق بود وفقط صدای گوینده اخبار رو مخ بود... سریع شربت ابلیمو درست کردمو ریختم تو لیوانو رفتم بیرون... اول بردم سمته مادرش...قیافشو جمع کرد گفت
 
-میل ندارم... رفتم سمته محمدطاها که موقه برداشتنه شربت اروم گفت -فدای سرت،خودم سهمشو میخورم.... بدون نگاه کردن بهش رفتم وسینی رو گذاشتم رو میز.. ونشستم رو مبله تکیه کنار مامان. سرمو انداختم پایینو با گوشه چادرم بازی کردم... مامان با اخم گفت -بهتر نیست بگین چرا تشریف اوردین!!! مامانه محمدطاها هم که میدونستم اسمش اشرفه گفت -هیچی اومده بودیم دخترتونو زیارت کنیم که کردیم...بعدم چادرشو جمع کرد وقصد بلندشدن داشت که محمدطاها گفت -مامان...قرارمون این نبود... یه دفعه مادره داد زد -کوری مگه ببین خونشونو...من از اینجا واسه تو دختر نمیگریم محمد...خودت گفتی بیا بریم یه نظر دخترو ببین نپسندیدی بعد...من دختره رو هم دیدم مالی نیست!!! حالا خوبه خبر نداره کتکای محمدطاها به خاطره من بوده نه تصادفو دست به یقه شدنش با یه عده ادم روانی!!! حالا خوبه خبر نداره کتکای محمدطاها به خاطره من بوده نه تصادفو دست به یقه شدنش با یه عده ادم روانی!!! وگرنه الان اونم میزد توسرم.... لحظه به لحظه خورد تر میشدم...نفسم تند شده بود وپشته سرش اشکام تند تند میریخت...
 
نمیخوام بریزین...یک دفعه هم شده اشک نریز نرجس... خاک توسرم با این اشکام...با این ضعفم... مامان صداش رفت بالا -هوی خانوم حده خودتو بدون تو خونه من نشستی داری حرف میزنیا!!! محمدطاها برگشت سمته مامانمو گفت -خانوم شما اروم باشین...مامانه من یکم تند برخورد کرد شما ببخش...مامان نکن تورو خدا!!! مادرش دوباره اروم شدو پارو پا انداختو گفت  -محمد داری میری رو اعصابما یک ماهه رو مخه من قدم زدی بس نبود؟برگشت سمته مامانو گفت -خانوم...من انقدرم بد نیستم...اینم میدونم وقتی جایی مهمونم حرمت نگه دارم...پسره من یه دوره ای با دختره شما دوست بوده که این تو خانواده ما قدغنه...ما اصلا دوست نداریم دخترو پسر قبل از ازدواج باهم رابطه داشته باشن...اصلا یه همچین دخترایی وقتی با پسره من رفیق میشن...از کجا معلوم با صد نفر دیگه نباشن؟ مامان توپید -خانوم مثله اینکه پسره شما دنباله دختره من بوده ها... سرم پایین بودو نمیفهمیدم چه جوری همدیگرو نگاه میکنن. -خانوم پسره من یه خریتی کرده دختر شما چرا قبول کرده؟ این نشونه این نیست که دختره شما راحت با هرکسی دوست میشه و به عبارتی دیگه هَرز محمدطاها پرید وسطه حرفش -مــــامـــــان...ببینین خانوم ما اومدیم اینجا تا وقت بگیریم بیایم خواستگاریه دخترتون... با جیغه مامانه محمدطاها سرمو بلند کردم
 
-تو غلط میکنی واسه خودت حرف میزنی...ببین محمد از سره قبره من باید رد شی بیای اینو بگیری!!! این... منظورش از این منم؟ مامان بلندشدو گفت -خانوم پاشو از خونه من گمشو بیرون...پاشو...اومده تو خونه من هرچی از دهنش در میاد میگه... مامانشم سریع بلندشدو گفت  -بفرما اینم از مهمون نوازیشون... مامان-به شما ربطی نداره...هری. محمدطاها بلندشدو گفت -مامان تورو خدا نکن این کارو...ولی مادرش راشو ادامه داد که محمدطاها داد زد -من نرجسو میخوام همین که گفتم. مادرش برگشت و دستشو برد بالا وزد تو گوشش... چشممو بستم تا نبینم...محمدطاهام به خاطره من روبه روی مامانش وایساده... -محمدطاها... مادرش با حرص ودستایی که میلرزید گفت -به خاطره یه افریته روبه روی من...مادرت...وایمیسی؟به خاطره این اشغال که چشمش به ماله باباته...برای اولین بار دستمو روت بلند کردم...بی لیاقت. اومد بره بیرون که دهنمو باز کردمو با صدایی که توش بغضمم هر ان نزدیک بود بترکه گفتم
 
-خانوم اینی که روبه روته هیچ وقت دنباله پسرت نبوده...این افریته که روبه روته به پسرت گفت ما به هم نمیخوریم...این اشغال چشمش هیچ وقت به ماله شما وپسرت نبوده...حالاهم تشریف ببرید...مطمئن باشید من با پسرتون ازدواج نمیکنم ...پسری که روبه روی مادرش...مادری که بیستو پنج سال براش مادری کرد وایسه...دوروز دیگه منم میندازه ومیره...بفرمایید به سلامت. برگشتم تا بیشتر از این خورد نشم... که چادرم کشیده شد وصدای محمدطاها اومد -نرجس من دست از سرت برنمیدارم...من عاشقتم...توهم منو میخوای...پس هیچ کس نمیتونه سنگ بندازه جلو پامون... مامان خندیدو گفت -اخی اقا پسر در اشتباهی چون دوروز دیگه دختره من ازدواج میکنه و دیوار میکشن بینتون چه برسه به سنگ...بفرما... صداش نالون شد -چی میشنوم من نرجس؟ -درست شنیدی برو... مادرش رفت بیرونو گفت -بیا محمد بیا..خوشبخت شه دخترتون. هنوزصدای بسته شدنه درخونه رو نشنیده بودم که بغضم ترکیدو صدای گریم تو کله خونه پخش شد. مامان نشست رو مبلو پا انداخت رو مبلو گفت -نه خوشم اومد...خوب چیزی تور زدی...پسره خوش قیافه بود...چی به خوردش دادی که اینجوری میخوادت...
 

همونجور که سرم رو زانوهام بود گفتم -ول کن مامان. -من ول کنم؟اره؟دختره عوضی میدونی چه حرفایی بهت زد؟فهمیدی چیکار کرد؟زنیکه هرچی از دهنش دراومد بارمون کرد!!! ومن بازم هق هق کردمو تمام حرفاشونو به جون خریدم... از همه بدتر وقتی بود که نریمان فهمید... بازم لگداش به پهلوهامو شکمم چسبید... دیگه خبره شده بود ومیدونست چه جوری بزنه که هیچ اثری نمونه وفقط درد بکشم. خدایا خودت بهم صبر بده...حداقل نادر خوب باشه... نادر اصلا تو ذهنمم برام ترسناکه...چه جوری به عنوانه شوهر قبولش کنم؟ اصلا این خیانت نیست مگه؟ من هنوز دلم پیشه محمدطاهاست...چه غلطی کنم؟ خدایا چیکار کنم؟ خودت یه راهی پیشه روم بذار... خودت نجاتم بده... ازهمه بدتر دلم شوره محمدطاها رو میزد که نریمان دنبالش بود وبه خونش تشنه بود. ************************************** کتو دامن یاسی رنگم تو تنم نشسته بود... روسریه قهوه ای رنگمو گذاشتم سرمو موهاموهم فرستادم تو... من دیگه سرد شده بودم...این چند روز انقدر اشک ریختم که دیگه اشکام خشک شده!!!
 
زندگیه من تموم شد...محمدطاها واسه همیشه از ذهنم باید بره بیرون .باید سعی کنم نادرو قبول کنم که نمیشه... بیخیال نرجس حقه فکر کردن نداری ...نگام افتاد به مامان که مبلای خونه همسایه رو اورده بودو داشت درستشون میکرد بابا سعی میکرد با تیپی که میزنه قیافه نزارشو بهتر نشون بده ونریمان با اخم داشت عطرشو رو خودش خالی میکرد!!! خدایی خوش قیافه بود اما یه ذره هم اخلاق نداشت...نترس بود یعنی هر خلافی ازش سر میزد با شونزده سال سن از مدرسه اخراج شده بود اونم به خاطره زدنه همکلاسیش. تو خیابونم یه دفعه یه نفرو با چاقو ناکار کرد وان بیچاره هم از ترس هیچ شکایتی ازش نکرد. بس که این پسر حیون صفت بود. زنگه خونه رو زدن...دل شورم بیشتر شد...دستام میلرزید...نریمان رفت سمته درو باز کردش... مهمونا یکی یکی میومدن تو خونه... اول از همه عمو بعدش زنعمو بعدش خواهربرادرای زنعمو با بچه هاشون سرهم بیست نفری بودن... تو دسته دخترا جعبه های کادو پیچ شده ای بود که معلوم بود برای منه خاکبرسر بود... غمم میگرفت...قلبم سنگین میشد وقتی میدیدم با لبخند نگام میکنن...وقتی میدیدن واقعا از نادر سرترم وخوشگل تر...ولی بیکس تر وبدبختر... یه دفعه یه دسته گل جلو چشمام گرفته شد... دستمو که میلرزید بردم جلو گلو گرفتم...که قیافه خندان وچندشه نادرظاهرشد. -سلام بانو... سرمو انداختم پایینو صدایی که خودم به زور میشنیدم گفتم -سلام. نادرم رفت رو مبلی کنار باباش نشست.
 
حرفا زده شد ومنم چایی بردم براشون نشستم کنار مامان... هرکی میدی منو فکر میکرد عزیزم مرده انقدر که بیحال بودم...انگار نه انگار که دارن راجع به زندگیو اینده من حرف میزنن... حرف مهریه زده شد اصلا نفهمیدم چه قدر شد...حرف شیربها زده شد اصلا نفهمیدم چه قدر... حرف عقد کنون زده شد اینو فهمیدم پس فردا... یه عقده محضری واخره هفته هم جشنه عقد!!! حس میکردم دیوارای خونه دارن تنگ میشن...دارن نزدیک میشن...میخوان خفم کنن... چه قدر راحت زندگیم داشت داغونتر میشد...چه قدر راحت داشتم فروخته میشدم... چه ارزون بابا منو به یه تیکه زمین فروخت...زمینی که همونجا دیدم عمو تو مجلس گفت -میبخشم به برادرم به خاطر اینکه تاجه سرشو به نادره من پیشکش کرد. هه...تاجه سر...تاجه سرشو فروخت. خاکبرسر تویه برادر که حقه پدریه پدرمو داری بهش میدیو منت میذاری سرش!!! خدایا شاهد باش...برادر به برادر رحم نداره...شاهدباش...پدربه دختر رحم نداره... شاهد باش زمینت داره میشه جنگل... زمینت داره از باغ وحشم بدتر میشه... خدایا حتی حیونا هم به همخونشون رحم دارن ولی ادما... با صدای زنگه در سرمو اوردم بالا... قیافه مامان بابا سوالی بود...واقعا کیه که این وقته شب زنگه خونه ما رو میزنه؟ نریمان با یه ببخشید رفت سمته در... نادر با چشماش داشت میخورد منو که عمو گفت 




نوع مطلب : رمان عشق تو پناه من((Tawny girl))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif