تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - دخترازدست رفته.فصل47
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 18 مرداد 1395

رمان دختر از دست رفته به قلم محدثه

فصل 47ادامه ی مطلب ...
توضیح: بچه ها من این رمان رو دارم قسمت هاشو مینویسم و میزارم و قصد دارم بزارمش تو سایت 98 یا هنوز کاملش نکردم و چون تند مینویسم ممکن اشتباه تایپی داشته باشم و شاید یه جاهایش رو تغیر بدم به هر حال تو وبلاگ خودم میزارم که ببینم طرفدار داره یانه . ژآنر:عاشقانه . طنز. کلکی. درام.جنای
ممنون از دوستای که دارن حمایتمون میکنن

رو مبلی که اون حال بود یه بالشت بود چون ایسن بهش نزدیک بود  رفت سمتش و اورد داد به ارمان . ارمان باهاش چشم تو چشم شد و گفت:ممنون تو بودی گفتی من فرشته ام گه نه؟
ایسن چشماش گشاد شد و گفت:چی ؟من نه!!
ارمان نیشخند زد و گفت:نخیر من اشتباه نمیکنم صدا صدای خوت بود حالا دیگه مطمئن شدم ،ممنون از تعریفت .
بعد بالشت رو زیر سرش گزاشت و گفت:مامان بابات رو دیدی ؟
ای بابا تازه بدبختیم رو یادم رفته بودا جدی جدی با دیدن ارمان همه چی رو فراموش کردم . یه اه سوزناکی کشیدم .که ارمان گفت:همچین اهخ کشیدی که تا ته جیگرم سوخت تعریف کن ببینم چی شد ؟
--خیلی ماجراش طولانیه بعدا برات مفصل تعریف میکنم . ولی دیدمشون بنا به دلایلی که حالا بهت میگم از خونه انداختنم بیرون .
ارمان برگشت نگام کرد و گفت:متاسفم  رفتنت دو روز نشد امید وارم مشکلت حل بشه .
تو خودم رفتم ارسام برای اینکه بحث رو  جمع کنه گفت:خونه چی کار کردی حوصلت که سر نرفت ؟
ارمان خندید و گفت:نه حالم کردم هم غذا خونه بود هم خوراکی و خرتو پرت روزا با اینترنت نامحدود پر سرعت بودم شبامم با ماهواره و شبکه های قشنگ قشنگش سر میکردم خیلی باحال بود جات خالی ارسام.
ارسام که منظورش رو گرفت خندید و منم با اخم گفتم:خوبه خوبه حالا بگو ببینم کدوم کانالا بودی ؟
ارمان با لحن با مزه و مثلا وحشت زده اش گفت:فقط شبکه قران و اموزشااا اصلا خط قرمز کشیده بودم واسه خودم که پامو از گلیمم دراز تر نکنم .
ارسام داشت میترکید از خنده البته ایسن هم دست کمی ازش نداشت . ارسام گفت: من میگم رنگو روت وا شده نگو با شبکه ها ی اموزنده و مفید  شبت روصبح کردی دفعه بعد منم خبر کن .
ارمان لبش رو گاز گرفت و گفت:شما نفرما دیگه نقدو ول کردی (و به من اشاره کرد)و نسیه رو میچسبی ما که از این جور نقدا نداریم وگرنه من کلا با تلوزیون مشکل دارم.
چشمام اندازه سکه 500 تومنی شده بود با توپو تشر گفتم:بی هیا ها بچه زیر 18 سال اینجا نشسته یکم مراعات کنید (رو به ارسام گفتم)اقا ارسام من حصاب شما رو میرسم حالا(و رو به ارمان گفتم)محدثه نیستم اگه شبکه ها رو بهم نریزم .
ارمان اروم به ارسام گفت:داداش من قول میدم سالم به اغوش خانواده برگردی ولی جون تو و جون اون ماهواره نزار گزندی بهش اسیب برسونه که من جونم به اون بسته اس .
خندیدم و گفتم:بسته مزه نریز باید برم ناهار درست کنم ببینم چیزی خوردی؟
ارمان سرش رو گرفت و گفت:والا قصد داشتم طعام اختیار کنم که سرم شیکست .
صدای قابلمه از اشپز خونه امد سرم رو برگردوندم دیدم فقط ایسن رو مبل روبه رویی نشسته بلند گفتم:مامان عالیه چی کار میکنی؟
گفت:دارم ناهار میزارم دخترم موردیم از گشنگی .
من:وا شما چرا ؟به زحمت میوفتید که .
جواب داد:خونه پسرم و عروسمه دیگه.. چه زحمتی تازه تو دختر خواهرمم هستی عزیز ترم شدی برو بخواب خسته ای مراقب نی نی تم باش .
ایسن یهو برگشت و گفت: راستی چند ماهته .
ارمان خندید و گفت:3 ماهشه ولی من هم سن تو بودم تفکرم تو لک لکا بودا .
ایسن گوشه چشم نازک کرد و گفت: دیدیم تفکر لکلکیت رو هر چقدر تو چشمو گوش بسته ای منم همونم خیالت تخت .
ارمان خندید و گفت:بابا ایول دانسته های یه دختر 12 .13 ساله با ایا میدانیدای یه پسر .17 ساله یکی شد دیگه؟
ایست با حرس گفت:بنده 15 سالمه .
ارسام:باشه بابا کل کل نکید ارمان توئم چرتو پرت نگو خودت که میدونی دخترا رو سنشون حساسن حالا توئم دستش بگیر .
ارمان ابروش رو بالا انداخت و گفت:خو حالا که فرشته شدم بزار نهایت استفاده رو ببرم دیگه .
ارسم نمایشی دستش رو برای زدن ارمان بالا اورد و ارمان گفت:ای سرم سرم داره میترکه وای محدثه امپور کزاز این شوهرت رو نزدی باز هار شده .
من:وا شوهرم به این نازی کجاش هاره .
ارمان ادام رو در اورد و گفت:وای چه شوهله ناناسی داره ناز بشه جیگر فقط یه خورده هیکلش غلط اندازه برای نانازی زیادی گنده اس.
ارسام:ارمان جدی جدی زده به سرت داری چرتو پرت میگی ها .
بلند شدم برم سمت اتاق خوابم داشتم از پله ها بالا میرفتم که ارمان جدی ولی اروم به ارسام گفت:یه قرصی دردی کوفتی داری بدی بهم سرم داره میترکه...
و ارسامم بلند شد بره پی قرص منم در اتاقم رو باز کردم لباسم رو با تونیک ابی رنگو شلوار هم زنگش عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم. چشمام رو بستم و به این شانسم یه لعنت فرستادم یعنی من نمیتونستم چند روز بیشتر مادر پدرم رو داشته باشم !فقط یه روز ،سهم من بعد از 5 سال جدایی یه روز بود .
خسته بودم ولی خوابم نمیبرد فکر کنم دو ساعت شد که من به دیوار روبه روم زل زده بودم و گردن بندی که بابا بهم داده بود تو مشتم بود در اتاق اروم باز شد ارسام پیرهنش رو در اورد و امد رو تخت نشست بعد بهم نگاه کرد و گفت:اه تو مگه خواب نبودی ؟
برگشتم سمتش و گفتم:خسته ام ولی این فکرا مگه میزاره بخوابم .
پتو رو انداخت کنار و امد بالا کنارم به پهلو رو به من خوابید و گفت:به چی فکر می کنی .
دستای بزرگ و مردونه اش رو گذاشت رو صورتم و گونه ام رو نوازش کرد لبخند زدم .
و گفتم:از اول از 5 سال پیش که فقط 18 سالم بود ولی بخاطر افسردگی داداشم بخاطر مرگ نامزدش تصمیمی گرفتم یه نفوذی باند بشم از اون سه سال لعنتی که تو اون گروه زجه میزدم ولی چهره ام یه دختر خراب رو نشون میداد یه دختری که با مردا ی گنده کل کل میکرد اون وقتی که  مجبور شدم دارو قصت جنین درست کنم خیلی وقتا هم شونه به شونه سروش مواد بسته بندی میکردم به خونه ی سروش که شبای مهمونی پر از دودو دم و عرق و ورق دختر میشد به چیزایی که جلو چشمم میدیدیم دلم میخواست اوق بزنم و از اون جا خارج بشم ول مجبور بودم نشون بدم دارم لذت میبرم و لبخند بزنم و تشویق کنم .به پیشنهادایی که بهم میدادن و../
حرفم ر وقطع کرد اخماش تو هم رفت و گفت:چه پیشنهادی بهت میدادن .
لبخند زدم و گفتم:بیخیالش سروش به دادم میرسید براش دخترای دیگه مهم نبودن ولی رو من تعصب داش چون فکر میکرد من مال اونم و برام نقشه های زیادی داشت .
اخماش تو هم تر رفت و گفت:مرد تیکه کصافط .
ادامه دادم:روز اخری که بینشون بودم کنار سروش نسشته بودم و داشتم به دختر و پسرایی که با بدترین حالت تو پیست رقص بهم چسیبده میرقصیدن نگاه میکردم سروش دم گوشم گفت:نظرت چیه همه رو بپیچونیم و بریم یه جای خلوت ...بهم برخورده بود ولی به عنوان مونا مجبور بودم مستانه بخندم و بگم:نه دوست دارم اینجا باشم تو هرجایی میخوای برو ...اونم ابروش رو بالا انداخت و گفت:باشه میمونم ولی همین امشب کارمون رو تموم میکنیم میخوام مال خودم بشی حیف نیست از دستت بدم اگه امشبم در بری فردا که مهمونی تو ویلاست عمرن بتونی در بری پس خودت رو اماده کن حتی اگه به روزم باشه مال خودمی ...انقدر عصبی شدم بودم که نتونستم خودم رو کنترل کنم و اسم شیوا رو فریاد زدم و رفتم سمت پله ها ....
پله ها رو دوتا یکی پایین میومد و دستو پام بخاطر فشار عصبی میلرزید تا اینکه افتاد .
ارسام تمام مدت از زور عصبانیت قرمز بود حتما بخاطر اینکه از گند کاری های سروش گفتم ولی بعد که یکم اروم شد گفت:بعد امدی بیمارستان و بابام و خونه ی ما و ..
حرفش رو قطع کردم و گفتم:یه مرد که بهش لقب کوه غرور رو داده بودم کسی که در هفته 4ساعت مجبور بودم بهش بگم استاد و اولین بار کلی به فامیلیش خندیدم و اونم منو تنبیه کرد کسی که از لج دلسا منو بوسید و خبر نداشت اون بوسه هر دومون رو داغ و عاشق تر میکنه ،بوسه هایی که انقدر داغ بودن که کوه غرور دوست داشتنی منو اب کرد و چشمه کرد ...زلال زلال به پاکی چشمایی که بهم نگاه میکنن عاشقانه هایی قایمکی ما تبدیل شد به ازدواجی نامحسوس و بی سرو صدا و خونه گرفتیم و مامان بابا شدیم و من یه مدت کوتا رفتم تا کار نیمه تموم رو تموم کنم بعد برادر و پدر مادرم رو پیدا کردم و امروز فهمیدم که تمام این مدت توخونه ی خاله و عمو ی خودم زندگی میکردم و پسر عموم یا پسر خالم مردیه که عاشقشم و الان شوهرمه .
ارسام خندید و گفت:راستش رو بگم من هنوزم باورم نمیشه که تو دختر خالم یا به قول خودت دختر عموم باشی خنده داره .
--اره خب کی باورش میشه داستان ما اینجوری شده خنده داره نه .
دستش رو گذاشت رو موهام و کش سرم رو اروم باز کرد .
چشمش روی ل*ب و چشمام پایین بالا میشد چند ثانیه بعد صدای قلبش رو که به سینه اش بیقرار میکوبید رو میشنیدم .چشمام رو بستم و خیلی سریع لبــــش رو قفل لبـــــم کرد انگار منتظر یه اجازه بود با ولع میبوسید و لـــــــبم رو میمـکید .
خیلی زود تر از اون چیزی که فکر مکیردم نفس کم اوردم قبلنا حدود یکی دو دقیقه لـ*ب میدادم کمم نمیاوردم حالا 30 ثانیه هم نشده دارم قرمز میشم . ارسام سفت منو چسبیده بود و تو حس رفته بود بچم خیلی وقت بود تشنه میومد و میرفت .نمیتونستم از دستش در برم یا کنار بکشم زدم به سینه اش تا عقب بکشه ولی انگار نه انگار هر کاری کردم فایده نداشت که با اجازتون مجبور شدم یه جایی حیاطی رو بگیرم تا ولم کنه . یهو عقب کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت .
--اخ اخ نکن دردم امد .
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:حقته ولم نمیکری که از قرار معلوم یادت رفته بود من باید جای دو نفر نفس بکشم.
لبخند زد و گفت:اونو که نه ولی نمیدونستم انقدر زود کم میاری .
بعد دوباره یه لبم نگاه کرد و یه اه جگیر سوزی کشید .
--اخی بمیرم تا ته وجودم از اهی که کشیدی سوخت اشکال نداره چند ماه تحمل کن بعدش خوب میشی .
خندید و گفت:از قرار معلوم چند ماه خیلی سختی رو در پیش دارم فکر نمیکردم این جوری بشه دلم برای خودم میسوزه .
زدم به پهلوش و گفتم:دلت واسه من بسوزه الان که باید مراقب بچه ات باشه بعد چند ماهم خودت میوفتی به جونم روزا بچه هات پدرم ر ودر میارن شبا هم تو .
همه ی اینا رو با به لحن خنده دار ولی حرس باری میگفتم خندید و گفت:فردا بریم سونوگرافی نینیمون رو ببینیم.
تا گفت نینی من یاد دکترم افتادم که بهم گفت برای تعیین جنسیت و سلامتش تو هفته یازدهم بریم سونو اوفف کلا یادم رفت خوب شد گفتی .
--بنظرت بچمون دختره یا پسر ؟
--اوممم نمیدونم تو کدوم رو دوست داری؟
--برای من هیچ فرقی نداره میخواد دختر باشه یا پسر من هردوشون رو دوست دارم.
منم برام فرقی نداشت .ارسام دستش رو گإاشت رو شکمم و گفت:دقت کردی چقدر بزرگ شده بچمون داره علام وجود میکنه .
--وای ارسام چقدر امروز مامان بابات بد فهمیدن که من باردارم نه؟
--خوب شد گفتی میخوام بخاطر شیرینیش امشب تو حیاط جوجه کباب درست کنم بزنیم تو رگ .
رومو اون ور کردم و گفتم:من چی میگم تو چی میگی . من دارم میگم زشت شد اقا میگه شیرینی و جوجه کباب اصلا دقت کردی شیش ماه دیگه زنو شوهر نیستیم .
ارسام تند شد و گفت:منظورت چیه؟خب دوباره میریم محضر فقط این بار دائم میکنیم خیالمون راحت بشه .
عین فنر تو جام نشستم و گفتم: ولی تو قول دادی .
کلافه گفت:چی قول دادم؟
با بغض گفتم:مگه نگفتی موقع عقد دائم با مامان بابام جشن میگیریم و از این حرفا .
بغضم رو که دید نرم تر شد و گفت:عزیزم مامان بابات که...
نزاشتم حرفش رو ادامه بده و بغضم شکست و با هق هق گریه کردم و از حرسم با مشت محکم میکوبیدم به چوبه تخت و با گریه میگفتم: نه نه نمیخوام من مامان بابام رو میخوام تو قول داده بودی .
چند ثانیه فقط بهم نگاه کرد منی که تو حال خودم نبودم و تمام نیروم رو روی تخته چوپ تخت خالی میکردم و مدام میگفتم تو قول دادی من مامان بابام رو میخوام چند ثانیه بعد دستش دور کمرم حلقه شد که منو بکشه عقب ولی حرکت نمیکردم و سفت تر چسبیدم به جام که با خشونت بیشتری از شونه هام منو کشید سمت خودش.
دستام رو گرفت و بی حرکتش کرد میشه گفت کاملا منو متوفق کرده بود ولی نمیتونست جلو گریه و هق هقم رو بگیره یه چیزایی میگفت که اصلا بهش اهمیت نیدادم و فقط گریه میکردم اونم که دید خیلی دلم پره گذاشت ادامه بدم چند قیقه گذشت هق هقم اروم شد  و بدنم خیلی شل تر سرم رو سینه اش بود و تکیه داده بود به چوب تخت و سرم رو نوازش میکرد و به چشمام نگاه میکرد اشکام دونه دونه میریختتن .
--چرا گریه میکنی عشقم ببین با دستت چی کار کردی مشتت کبود شده .
چیزی نگفتم و فقط تون حرف میزد .
--بابات هنوز نتونسته با این اتفاقا کنار بیاد یکم زمان میخواد نمیدونم چقدر ولی اون که نمیتونه از بچش بگذره اینو میگم چون خودمم کم کم دارم بابا میشم و نم نم دارم این حس قشنگ رو لمس میکنم .
یعنی بابام برمیگرده یعنی بازم منو بغل مکینه . ارسام ادامه داد.
--چند ماه قوی باش بخاطر خودت بخاطر بچمون . بعد که به دنیا امد مامان بابات هم میان یکم صبور باش .
چشمام رو بستم و ارسام همچنان به نوازشش ادامه میداد بعد چشمم سنگین تر شد ولی هنوز هشیار بودم ارسام منو خوابوند رو تخت بلند شد رفت یکم بعد دستم رو گرفت و با چیزی مثل باند دور تا دور دستم رو بست و بعدش صدای در اتاق بهم گفت که از اتاق بیرون رفته .
...


چشمام رو باز کردم حس کردم دارم از ضعف شدید میمیرم خیلی گرسنه ام بود به ساعت نگاه کردم ساعت هفتو نیم شب بود فکر کنم یه سه ساعتی خاک برسرت کنن محدثه مهمون داری پنج ساعت تو اتاقی 2 ساعت که هپروت بودی 3 ساعتم خوابیدی .
بلند شدم رفت سمت میز ارایشم پشت میزد نشستم یکم کرم زدم تا رنگ صورتم برگرده یکم رژ صورتیم رو زدم با رژگونه شالم رو ر وسرم صاف کردم رفتم پایین .
ارمان رو مبل با همون سر بلند پیچی شده نشسته بود و داشت درس میخوند روبه روشم ایسن خیلی ساکت داشت با گوشیش کار میکرد و هدفن تو گوشش بود .تهه اینا متضاد همن نه به این ارمان که کتاب از دستش نمی افته نه به این ایسن که گوشی از دستش نمی افته .
ارمان سرش ر وبرگردوند سمتم و گفت:سلام بیدار شدی ؟
--اره خوبی سرت درد نمی کنه .
سرش رو گرفت و گفت:اره خوبم چیزی نیست یکم درد میکرد که یه قرص انداختم یکم خوابیدم درست شد .
به دورو اطراف نگاهی انداختم کسی نبود وا پس اینا کوشن؟
--میگم ارسام و مادر شوورم کوشن.
به سمت حیاط اشاره کرد و گفت:پدر شوورت امده باهم 3 تایی دارن جوجه کباب درست میکنن .
رفتم سمت حیاط در رو باز کردم دیدم ارسام بابا علی پای منقل وایستادن و دارن جوجه رو جابه جا میکنن و باد میزنن .
رفتم جلو و به بابا علی سلام دادم حال رو پرسید و بعد تبریک گفت البته منظور از تبریک نوه اش بود .
--میگم ببخشیدا شما دارید این جا شام درست میکنید من که خانوم خونه ام خوابیده بودم الان میگید عجب عروسی داریم .
خاله عالیه گفت:نه بابا دخترم این چه حرفیه تو باید بخاطر این نی نیت بیشتر استراحت کنی من خودم سر ارسام که اولیم بود از دوماهگی به بعد روزی 12 ساعت شاید میخوابیدم و تو جام بودم وای وای نبودی ببینی چه لگدی میزد بچم تو شیش ماهگیش دوبار منو به بیمارستان کشوند همچین میزد ادم فکر میکرد الانکه بدنیا بیاد ولی وایساد 3 ماه جون مامانش و کند تو 9 ماهگیش بدنیا امد .
عمو علی خندید و گفت:عجب روزایی بود یعنی شانس بیاری بچت تو لگد و ضربه به ارسام نره حالا این که خوبه تو بیمارستان از بس شیر میخورد دکترا چشمشون در امده بود دیگه مادر بزرگت بیچاره دماغش بی حس شده بود از بس پوشاکش رو عوض کرد .
ارسام:حالا بابا بحث رو عوض کنید چطوره؟
هم خجالت میکشیدم هم داشتم میمیردم از خنده یادم باشه از مامان عالیه بخوام بیشتر از ارسام برام بگه جالب بود .
ارسام داشت باد میزد چند دقیقه گذشت من گفتم:خسته شدی بده من باد بزنم؟
--نه تو برو خونه میز رو بچین الان کارمون تمو میشه.
به الاچق اشاره کردم و گفتم:الاچیق که بیشتر حال میده هوا هم بهاریه سرد نیست هان؟
و به مامان عالیه و باباعلی نگاه کردم اوانا هم با حرف من موافق بودن ارسامم قبول کرد رفتیم داخل با کمک ارمان و ایسن سفره رو  تو الاچیق انداختیم جوجه کبابا هم حاظر شدن باهم نشستیم خوردم و همه چی رو جمع کردیم.
همون جا دور هم نشستم و مشغول حرف زدن بودیم .
بابا علی:راستی بچه دختره یا پسر ؟
ارسام لبخند زد و گفت:هنوز مشخص نیست قرار شده فردا بیرم سونو .
بابا علی:پس حتما ارمان رو هم ببرید از سرش یه عکس بگیرد یه وقت خدایی نکرده نشکسته باشه .
لابد وقتی من خواب بودم بابا علی با ارمان و قضیه سرش اشنا شده بود . بابا علی رو به ارمان گفت.
--پسرم من واقعا معزرت میخوام .
--نه بابا سرم فدای سرتون این چه حرفیه میزنید .
5 ماه بعد.

........

ببخشید دیر گذاشتم شرمنده.حتماااااااا نظر بدید من بفهمم رمانو میخونید یا نه بابا دارم زحمت میکشمااا البته منتی هم نیس همش واسه طفریح شما دوستای عزیزمه ولی خب منم خوشحال میشم ببینم نظرخودتونو برام فرستادید




نوع مطلب : رمان دختر از دست رفته((☆ℳiss ℳσнα∂єѕє☆))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif