تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید10((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
سه شنبه 19 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
قسمت10
ادامه...
***
صبح که از خواب پاشدم ساعت 9 بود منم 11 کلاس داشتم هول هولکی دوشی گرفتم و حاضر شدم و از اتاق اومدم بیرون...رفتم
سمته اتاقه مهمان که دیدم بله متینو ارمین تو خونه ی من کنگر خوردن لنگر انداختن..یادم باشه شوتشون کنم بیرون
ساعت 10 شده اینا هنوز خوابن...حتما فکر کردن با اون افتضاحی که درست کردن میرم بیدارشون میکنم !
هه شتر در خواب بیند پنبه دانه !
مثله دیروز یه لیوان شیرکاکائو و یه مسکن خوردم و به طرفه در حرکت کردم ..
اما وسطه راه دلم سوخت براشون...اگه خواب بمونن چی؟
بذار بیدارشون کنم ..
اما چه طوری؟
نشستم روی کاناپه و شرو ع کردم به فکر کردن !
من عمرا اگه برم تو اتاقشونو بیدارشون کنم منو بکشن این کارو نمیکنم
یهو مؽزم جرقه زد !
سریع رفتم سمته تلویزیون و روشنش کردم و صداشو کمه کم کردم
سریع یه سی دیه اهنگ از اون دوپس دوپسیا هم گذاشتم تو دی وی دی و استپش کردم
بعد صدای تلویزیون و گذاشتم روی 100 و بلند گوهای بؽله تلویزیونم روشن کردم
میدونم الان خونه از بلندیه صداش منفجر میشه !
بعد از انجام این کارها دکمه ی play رو فشار دادم که یهو صدای وحشتناکی تو خونه پیچید
جوری که سریع دستامو گذاشتم رو گوشمو به طرفه در خونه رفتم و ازش خارج شدم
حتی تو پارکینگم صدا میومد !
سریع سوار ماشین شدمو با یه لبخنده شیک به طرفه دانشگاه حرکت کردم...بچرخ تا بچرخیم اقا متین و ارمین
تا الان حتما 2 تا سکته رو که زدن!خدا بقیشو به خیر بگذرونه...بازم براتون دارم !
این تازه اولیش بود
باید تقاصه همه ی حرفایی رو که بهم زدید پس بدید ...
تو راه بودم که سره یه چراؼه قرمز توقؾ کردم...منتظر بودم چراغ سبز شه
یهو یه دختره خوشکله کوچولو شاید 4 سالشم نبود اومد دمه پنجره
- خاله میجه یک گل بخلید؟)خاله میشه یه گل بخرید؟ )
وای خدا چقدر کوچولو هستش...دلم از ضعیفیش به درد اومد...با این سنش باید گل بفروشه...این بچه الان دورانه کودکی و
بچگیشه...باید بچگی کنه..نه این که کار کنه...من باید ارثه کلونه پدرم تو بانک بخوابه و هر روز کلی سود بیاد روش اونوقت این
بچه گدایی کنه؟
اخه این انصافه؟
اشک تو چشمام شد..نه به قبلا که یه قطره اشکم نمیریختم نه به الان که اشکم دمه مشکمه !
سریع بهش گفتم:خاله جون بیابرو اون وره خیابون منم بیام اونجا پارک کنم کلی ازت گل میخرم الان چراغ سبز میشه
با ذوق چشمی گفت و به طرفه جایی که گفته بودم دوید
سریع ماشینمو دمه جدول دوبله پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشو سریع تو اؼوشش کشیدم
وضعیتمون جوری بود که هر کس از اون خیابون رد میشد ما رو میدید
از ضعیفیش...از جثه ی کوچکش...از دستای کوچولوش دلم به درد اومد و صدای هق هقم بلند شد
دختره ترسون گفت:خاله جون چرا گریه میکنید؟من حلفه )حرفه(بدی زدم؟
با لحنه بچگونه حرؾ میزد
با هق هق گفتم:نه نه عزیزم نه ..
هر کی از اون طرؾ رد میشد یه نگاهه با تعجب بهم مینداخت
بعد از مدتی هق هقم بند اومد و قفط اشکام بود که شر شر میریخت !
- اسمت چیه عروسک؟
نگاهه نگرانی بهم کردو گفت:نیکا
میونه اون همه اشک لبخندی زدم و گفتم:منم مرواریدم ...
خندون گفت:خیلی دوستون دارم شما اولین کسی هستید که بؽلم کردید همه میگن من کثیفم
به دنباله این حرفش اشکاش سرازیر شد
دلم به درد اومدو شدت اشکام دوبرابر شد
دوباره به اؼوشش کشیدم
وضعیتمون جوری بود که من با زانو روی زمین بودم و بؽلش کرده بود
- نه هر کی گفته به خودش گفته...تو بهترین دختری هستی که تا حالا دیدم
مادرو پدرت کجان؟
- من مادرو پدر ندارم کسی که براش کار میکنم میگه مردن..میگه من بردشم..میگه منو خریده..میگه هر کاری که بگه باید بکنم
یهو اتیشی شدم
- ؼلط کرده کو این یارو که میگی؟
- خاله شما گریه نکنید تو رو خدا..من بهتون میگم
یه اکیپ پسر داشتن از اونجا رد میشدن یعنی دقیقا من جلوی راهشون بودم یهو یکیشون گفت:اخی گریه نکن کوشولو..بیا بؽلت کنم
رومو کردم بالا که جوابشو بدم یهو دیدم یکی از پشت دستشو گرفت و پیچوند که صدای نالش بلند شد
این که ارمینه!کی اومد اینجا که من ندیدمش؟ !
- مرتیکه کیو میخواستی بؽل کنی؟یه بار دیگه تکرار کن تا دندوناتو تو دهنت خورد کنم
این قدر با عصبانیت این حرفا رو میزد که منم ترسیده بودم چه برسه این بیچاره...به خصوص این که ارمین 2 تای این پسره بود !
- ای ای ولم کن..اصلا به تو چه؟تو کیشی؟
دوستاش انگار که اومدن سینما داشتن نگاه میکردن
نیکا حسابی ترسیده بود و خودشو تو اؼوشم قایم کرده بود
ارمین فریاد زد:شوهرشممممممم احمق...بگم به جرمه مزاحمت به ناموسه مردم ببرنت بازداشگاه ارهههههه؟به خصوص این که
پلیسه مملکتم باشه
یارو گرخید !
اصلا این به چه حقی گفت شوهرمه؟
ولی خودمونیما خوشم اومد !
ترسون گفت :
- به قران من نمیدونستم...ؼلط کردم..منظوری نداشتم
همون طور که روی زمین زانو زده بودم گفتم:بذار بره
یهو متین سرو کلش از اون ور پیدا شد:چی چی و بذار بره مگه ..
نذاشتم حرفشو ادامه بده و با عصبانیت ؼریدم :همین که گفتم
ارمین با خشم به شدت دستشو ول کرد
رو کردم به سمته پسره و گفتم:این شد درسه عبرتی برات...حالا برو
دوستاش که از قبل فلنگو بسته بودن...خودشم سریع دوتا پا داشت دوتا دیگم گرفت و در رفت !
نیکا بیچاره تو بؽلم کز کرده بود
ارمین با خشم بازومو گرفت و گفت:پاشو
بازو مو کشیدم بیرونو گفتم:دستتو به من نزن
یهو قاطی کرد و تو یه حرکت به زور بازومو گرفت و از جا بلندم کرد
ناله کردم:چته تو؟
- پاشو بریم
- من هیچ جا نمیام
یهو متینم قاطی کردو گفت:بس کن این مسخره بازیارو
نیکا رو که بهم چسبیده بودو ازم جدا کردو هولم داد به سمته جلو
چشمای نیکا اشکی شد
همین جور که تقلا میکردم گفتم:ولم کن لعنتی ولم کن
با گریه فریاد زدم:نیکاااااااا
متین منو پرت کرد تو ماشینه خودم و ارمینم اومد سواره ماشینه من شد و رو به متین گفت:تو ماشینه منو بیار من مروارید و میارم
با چشمای اشکی از پنجره داشتم به نیکا نگاه میکردم که داشت میدوید دنبالم
که ماشین حرکت کرد و ازش دور شدم..نمیدونم چرا حس میکردم اخرین باریه که این بچه ی کوچولو رو میبینم
فریاد زدم:لعنتی به روحه پدرو مادرم اگه دیگه نتونم ببینمش و بلایی سرش بیاد و بفهمم که من میتونستم بهش کمک کنم خودمو
میکشم
یهو ارمین ایستاد..جوری که به جلو پرت شدم
با عصبانیت گفت:یه بار دیگه همچین حرفی بزنی به خدا میکوبم تو گوشت
خیلی عصبانی بود
بیخیال فردا میام دوباره این کوچولو رو میبینم..دلم شور میزد واسش نمیدونم چرا
فریاد زد:فهمیدی؟؟؟؟؟؟
با ترس سری تکون دادم که دوباره حرکت کرد
نزدیکه دانشگاه بودیم که رو بهش با لحنه سردی گفتم:درست نیست ما رو با هم ببیننن از ماشینه من پیاده شو خودم میتونم برم
پوزخندی زد و گفت :هدفه منم همینه
دیگه حرفی نزدم
وقتی رسیدیم جلوی دره دانشگاه سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم به طرفه دانشگاه و واردش شدم
صدؾ اینا رو دیدم که ایستاده بودن و داشتن با هم میحرفیدن
رفتم سمتشون و با بؽض گفتم:سلام
همشون متوجه بؽضه صدام شدن
همشون یکصدا جوابه سلاممو دادن
مژده:مروارید گریه کردی؟چشات قرمز شده شدید
همشون با کنجکاوی نگاهم میکردن
-اره
صدؾ با نگرانی پرسید:چرا
جریانه نیکا رو براشون تعریؾ کردم فقط صحنه ی اخرشو که متین و ارمین منو به زور از اونجا کشوندن اونورو سانسور کردم
همشون متاثر شده بودن
مژگان:حالا عیبی نداره فردا بعده دانشگاه میریم پیشش
با خوشحالی سری تکون دادمو گفتم:مگه شما هم میاین
همشون با هم گفتن:معلومه که میایم
دیگه از ناراحتیه چند دقیقه پیش تو وجودم خبری نبود
با سرحالی به طرفه کلاس حرکت کردیم
صدؾ و مژگانو مژده جلوتر از من وارده کلاس شدن
ولی وقتی من داشتم وارد میشدم یهو ...
یهو دیدم یه ادمه چلؽوز واسم جفت پا گرفته که با مخ بخورم زمین !
ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم !
از روی پاش پریدم و رفتم جلوش و جلوی همه ی بچه ها رو به شراره که قصد داشت واسم زیرپایی بگیره گفتم:لنگای درازتو فقط
خودت نمیبینی !
یهو بچه ها ترکیدند از خنده !
شراره که از این که نقشش نگرفته کلی حرصی بود سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه و گفت :
- وا مروارید جون این چه حرفیه مگه من چیکار کردم؟
بچه پرو چه رویی داره ها !
- هیچی هانی کاری نکردی فقط اون لنگای درازتو سده راهه من کردی !
بعدم دستمو گذاشتم رو شونه ی صدؾ و مژگانو مژده که داشتن میخندن و به طرفه صندلیمون حرکت کردیم !
چشمم به متین و ارمین افتاد!بی فرهنگا داشتن ریسه میرفتن ازخنده ...
شنیده بودم شراره دان 1 تکواندو داره!جوجه ماشینی !
داشتیم به طرؾ صندلیامو حرکت میکردیم که یهو درده خیلی بدی تو کمرم پیچید!درده کمرو دلم تازه داشت خوب میشدا...شدت
ضربه این قدر زیاد زیاد بود که برای یه لحظه نفسم حبس شد !
کلاسو سکوت فرا گرفته بود و همه مات و مبهوت به شراره که با پوزخند نگام میکرد مینگریستند
به زحمت راست شدم و رومو کردم طرفش...که یک لحظه چشمم به قیافه ی ؼضب الوده ارمین افتاد که میخواست بیاد جلو و حاله
شراره رو بگیره...به خودم گفتم بذار بیاد حالشو بگیره و دله منم خنک شه ولی همون لحظه پشیمون شدم چون این یعنی تسلیم شدن
در براره شراره ..
با نگاهم التماسش کردم نیاد جلو...مثله این که حرفمو از نگام خوند..چون دستاش مشت شد و چشماشو روی هم فشار داد...معلوم بود
خیلی داره خودشو کنترل میکنه
رومو برگردوندم سمته شراره و با عصبانیت بهش توپیدم :
- هووووووی چته وحشی رم کردی؟بپا گازم نگیری که منم مثله تو هاری نگیرم
حمال برقی نه اصلا دستی
همه ی این حرفا رو در کماله جدیت میگفتم ولی واسه بعضیا خنده دار بود گویا !
شراره با این حرفم عصبانی شدو پاشو اورد بالا که بکوبه به شونم که با یه حرکته کاملا حرفه ای پاشو رو هوا گرفتم و پیچوندم که
سریع پخشه زمین شد !
سریع نشستم روشو گفتم:چه ؼلطی میخواستی کنی؟
با فریاد اداما دادم:بزنم پاتو بشکونم که دیگه هوسه این ؼلطا به سرت نزنه؟هان؟
شراره که شدیدا جا خورده بود با لکنت گفت:تو ..تو مهارته رزمی داری؟
پوزخندی زدمو گفتم:نه فقط تو داری جوجو
بچه ها با بهت نگام میکردن!خوب اونام انتظار نداشتن دیگه
به ارومی از روش بلند شدم و خودم و تکوندم ورو بهش گفتم:این دفعه رو ندید میگیرم
یهو شراره خیلی ؼافلگیرانه از جاش بلند شد و با زانو کوبید تو شکمم و فریاد کشید:تو...تو یه دختره هرزه ای..یه اشؽاله کثافت که با
ورودش به این دانشگاه همه چیه منو ازم گرفت..ازت متنفرم ارزوی مرگتو دارمممممممم
این چی گفت؟
به من گفت هرزه؟
من هرزه ام؟
به چه جرئتی این حرفارو زد؟
از یه طرؾ درده دلم از یه طرفم حرفای شراره باعث شده بود چشمام نمناک شه ولی هر چی قدرت تو وجودم بود و تو دستام جمع
کردم و بی توجه به اطرافم کوبیدم تو گوشش...شدت ضربه این قدر زیاد بود که شراره به یه طرؾ پرتاب شد و گوشه ی لبش پاره
شد ...
از شدته عصبانیت میلرزیدم
بچه های دانشگاه هیچ وقت این روی منو ندیده بودن...ولی حالا میبینن ...
صدؾ اینا که خشک شده بودن ...
حتی نیم نگاخهی به اطراؾ ننداختم
و فریاد کشیدم:هرزه من نیستم تویی..اگه من هرزه بودم مثله تو یه من ارایش میکردم که جلبه توجه کنم..به پسرا نخ میدادم که بیان
سمتم...مثله تو لباسای چندش اور میپوشیدم که بازم مثله تو تمومه برامدگی های بدنم خودنمایی کنه و عجق وجق باشه ...ولی من
وقتی پامو میذارم دانشگاه حتی یه رژ لبم نمیزنم چون این مکان حرمت داره
دستمو کشیدم رو لبم و ادامه دادم:میبینی حتی یه ذره هم نزدم...اونوقت چطور به خودت جرئت و اجازه میدی این حرفارو
بزنی؟هاننن؟
همه ی این حرفارو با همون لحنه کوبنده و محکمه سروانیم ادا میکردم..یعنی مرواریده اصلی ..
شراره که اصلا فکر نمیکرد اون دختره شیطون این جوری قاطی کنه و ترسناک شه سعی کرد بر ترسش ؼلبه کنه
صدؾ میدونست الانه سگه سگم میدونست قاطی کنم بد قاطی میکنم...صدؾ خواست با مژگانو مژده بیان طرفم که با دست نشانه ی
ایست دادمو گفتم:هیچ کس جلو نیاد من امروز باید تکلیفمو با این دختره ی روانی روشن کنم
شراره که ترسیده بود سعی کرد به روی خودش نیاره و داد زد:من کی لباسای عجق وجق پوشیدم که خودم خبر ندارم هان؟؟؟؟
منم داد زدم:اون صدای انکرو الاصواتتو واسه من بالا نبر ببینم بعدم)به سر تاپاش اشاره ای کردم و ادامه دادم(امروز که کله هیکلت
سبزه...حداقل درخت برای زیبایی یه تنه ی قهوهای هم داره ولی تو اونم نداری..میترسم کبوترا بیان روت لونه کنن هر چند که لیاقته
اونم نداری..معلوم نیست فردا میخوای میخوای شبیه چی شی لابد میخوای سرتا پا زرد بپوشی که بشی هاچ زنبور عسل که داره
دنباله مادرش میگرده
بچه ها نتونستن خودشونو کنترل کنن و خندشون گرفت ولی من کاملا جدی بودم
شراره با خشم گفت:از لنزه تو چشمات معلومه که تو چقدر ساده ای
جااااااان؟ ...
لال شدم..چی داشتم که بگم؟
اصلا این از کجا فهمید
نگاهم رفت سمته دوستام که داشتن لبشونو گاز میگرفتن...ارمینو متینم ماتو مبهوت داشتن به من نگاه میکردن
بچه ها با کنجکاوی نگاهم میکردن
شراره:چی شد؟لال شدی؟بگو دروؼه دیگه؟بگووووو چرا خفه شدی؟حالا چرا عسلی گذاشتی؟ابی میذاشتی جلبه توجهشم بیشتر بود
که..تازه قشنگ ترم بود ..
معلوم نیست چشات چه رنگه مزخرفی هست که پشته لنز مخفیشون میکنی..فکر کردی همه مثله خودت » با پوزخند ادامه داد
خرن؟؟؟هان؟؟؟
صدؾ اینا قاطی کرده بودن حسابی!میدونستم میخوان الان شراره رو له کنن چون میدونستن چشمام چه زیباست ...
ولی من که حرفه شراره زیاد برم مهم نبود خودم میدونستم که چشمام چه رنگیه
تو همین فکرا بودم که شراره ناگهانی به طرفم اومد و دوتا انگشتشو فرو کرد تو چشمام ...
واااااااااااای خدا سوختممممممم
چشمامو محکم روی هم فشار دادم
دختره ی شاس
شراره قهقهه ای زد که یاده جادو گر تو زیبای خفته افتادم!و گفت:چرا چشماتو بستی؟باز کن لعنتب باز کن لنزاتو تو دستام ببین..بچه
ها همه دیدین دختر ساده هه ی دانشگاهتون رو؟
صدای پچ پچا بلند شد
اروم چشمامو باز و چند بار پلک زدم که چشمام از تاری دربیاد...وقتی دیدم واضح شد دیدم همه و به ویژه خوده شراره و متین و
ارمین دارن با دهنه باز نگاهم میکنن!صدؾ و مژگانو مژده با افتخار نگاهم میکردن
چند بار دیگه ام پلک زدم و نگاهمو دوختم به شراره و با نفرت نگاهش کردم و گفتم:خیلی اشؽالی
شراره تاباورانه گفت :
- ن..ه...امکان نداره این چشمای تو نیست
قهقهه عصبی سردادمو گفتم:حتما اینم لنزه نه؟
با فریاد ادامه دادم:ارهههههه عوضی؟؟؟
شراره لال شده بود ارمین خشک شده بود!چه قافیه دار شدا!خوشمان امد ..
یکی از دوستای ارمین با صدای تقریبا بلندی گفت:من تا حالا چشمایی به این زیبایی ندیده بودم محشره پسر !
که با چشم ؼره ای که ارمین بهش رفت خفه شد!حقش بود !
اشکم داشت درمیومد میدونم ارمینو متین به خاطره اشاره ای که بهشون کردم نیومدن جلو..این از دستای مشت شدشون کاملا مشخص
بود
یه دونه دیگه کوبوندم تو گوشه شراره که جیگرم حال اومدو ادامه دادم:من مثله تو نیستم که جلبه توجه کنم و از جلبه توجه متنفرم
چون از نگاهای هرز متنفرم دقیقا عکسه تو
بعدم باشدت کیفمو از روی صندلی برداشتم و به طرفه دره کلاس حرکت کردم که نگاهم با چشمای سیاهیه شبه استاد یزدانی برخورد
کرد که اونم داشت ماتو مبهوت نگام میکرد
خواستم از کنارش رد شم که اروم دمه گوشم گفت:وایسا و ثابت کن ضعیؾ نیستی و زود میدونو ترک نمیکی
این حرفش برام دنیا معنی داشت...با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زدو تعجبه منو دوچندان کرد
حرفش درست بود..مسیره رفته رو برگشتم و نشستم سره جام !
بچه ها تعجب کرده بودن!لابد میگن مگه این دیوونه مگه نمیخواست بره پس چرا برگشت؟
این وسط قیافه ی کنجکاوه ارمین واقعا باحال شده بود!شکله این پسر بچه کوشولو ها شده بود که فوزولن حسابی !
حتما حسابی دلش میخواست بدونه یزدانی چی بهم گفت که نظرم عوض شدو دوباره رفتم سره جام ...
با صدای استاد همه به طرفش برگشتند:همه بشینید سره جاتون مگه اومدید سینما؟خانمه خزایی شما هم بفرمایید بشینید
با این حرفه استاد سریع همه سره جاشون مستقر شد
استاد با قدم های محکم به طرفه میزش حرکت کرد و نشست و رو به منو شراره گفت:خانوما مگه این جا میدونه جنگه این چه
حرکاتی بود که من دیدم؟اگه من اونجا نبودم که الان تو حراسته دانشگاه درحاله جواب پس دادن بودید که..مگه شما بچه هستید
اخه...من واقعا انتظارنداشتم
بعدم با تاسؾ سری تکون داد
منم که مات مونده بودم این که الان تو گوشم گفت حرفای من درست بوده پس چرا الان این حرفارو زد؟
شراره اومد چیزی بگه که استاد با عصبانیت دستشو برد بالا و گفت:لطفا هیچ کس حرفی نزنه به اندازه ی کافی چیزهایی رو که باید
میدیدم دیدم
منم ترجیح دادم حرفی نزنم تا زایه نشم تا اخره کلاس یه سره داشت درسو توضیح میداد منم با دقت گوش میدادم تا اخرش نیم نگاهی
هم به طرفه من ننداخت منم به هیچ کس نگاه نمیکردم جز استاد!چه تفاهمی
اخرش با یه کلاس تمومه میتونید برید،بچه ها رو مرخص کرد و خودش سریع کلاسو ترک کرد
چشمام شدیدا میسوخت خیلی میسوخت ولی 2 تا کلاس دیگه ام داشتیم
ارمین و متین که میدونستن الان اگه بیان سمتم شهید میشن خودشونو ازم دور کردن
صدفو مژگانو مژده هر سه شون جلوی صندلیم ایستادن
صدؾ با نگرانی گفت:مروارید چشمات کاسه ی خون شده حالت خوبه؟
نمیخواستم ناراحتشون کنم
با شادابی که به زور سعی در نشون دادنش داشتم گفتم :
- بله معلومه که خوبم بریم سلؾ که حسابی گشنمه
مژگان با شک نگاهی بهم کردو گفت:مطمئنی؟
با سر جوابشو دادم که مژده گفت :
- پس بریم سلؾ دیگه
باهم به طرفه سلؾ حرکت کردیم
یاده صبح افتادم ...خندم گرفت..معلوم نیست با چه سرو وضعی از خواب بیدار شدن..حقشون بود...الان که دیگه مسئله ی لنزمم حل
شدیعنی ببینمشون میفرستمون برزخ
یهو میترا مشرقی جلو روم سبز شد...این یارو چه قدر کنسا!هر روز به منو صدؾ میچسبه
میترا:سلام بچه ها خوبید؟
میترا یه دختر با چشمای قهوه ای سوخته و پوسته گندمی و لبایی نازک بود تقریبا هم ارایشش زیاد بود
صدؾ چهره ای درهم کردو گفت:ممنون
بچه ها هم با چهره های درهم جوابشو دادن
منم که ناخداگاه لبخندی زدم گفتم:اره هانی تو خوبی؟
بچه ها حسابی تعجب کرده بودن
میترا که از مهربونیم خوشش اومده بود با هیجان گفت:خیلی جسوری بابا خوشم اومد عاشقتم به مولا
با یاداوری اون اتفاق حالم گرفته شد ولی به زور لبخندی زدم وگفتم:ممنون
مژگان دستمو گرفت و درحالی که میکشید رو به میترا گفت:خوب عزیزم ما بریم دیگه...مروارید راه بیا دیگه
میترا با چهره ی اویزون گفت:به سلامت
درحالی که توسطه مژگان کشیده میشدم گفتم:چته دیوونه ولم کن
مژگان دستمو ول کرد و گفت:پس با زبونه خوش راه بیوفت
قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم:باشه
صدؾ اینا خندشون گرفته بود
مژگان:باز که گربه ی شرک شدی
- از خوده شرک که بهترم
با این حرفم اومد بیاد سمتم که بزنتم که سریع گفتم:نه تو دانشگاه زشته
با هم رفتیم نشستیم تو سلؾ
- خوب چی میخورید؟
مژگان:مروارید برو 4 تا نسکافه با کیک بگیر
- خودت برو حسش نیست
مژگان:مری جونممممم؟
- باشه بابا خر شدم
از جام پاشدم و رفتم که 4 تا نسکافشونو بگیرم بعد از این که تحویل گرفتم داشتم به طرفه میز حرکت میکردم...نزدیکه میزمون بودم
که یهو یکی با سرعت خورد به من و سینیه تو دستم به طرفه خودم سرازیر شد و به گند کشیده شدم
داشتم از عصبانیت منفجر میشدم
به کسی که این کارو کرده بود نگاه کردم...یکی از بچه های اکیپه ارمین اینا بود تو کلاسه ما نبود..ارمین اینا رو دیدم که اون سمت
ایستاده بودن و داشتن میخندیدن
بی ادبا
وقتی دوستای خودمم خندشون گرفته چه توقعی از اونا میشه داشت؟
یارو در حالی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه تا خندش نگیره گفت:شما خودتو سره راهه من بودیدا ولی در هر صورت ببخشید
اومد از کنارم رد که که گفتم:هوی هاچ؟
یارو منگ برگشت سمته منو گفت :با منی؟
پسره لباسش زرد بود برای همین بهش گفتم هاچ
- معلومه که با شمام به ؼیر از شما هاچ زنبوره عسلی وجود داره که با این عجله دنباله مادرش بگرده که اثراته گشتنش به دیگرانم
انتقال پیدا کنه؟بعدم مگه من به شما گفتم بخشیدمتون که راهتونو کشیدید و رفتید جنابه هاچ؟
صدای خنده ها بلند شد خودشم خندش گرفته بود
ولی با اخم گفت:بنده جنابه رهشاد محمدی هستم خانوم نه هاچ بعدم میخوای ببخش میخوای نبخش
- تو برای من همون هاچی ارشاد خان..نه ببخشید رهشاد خان...بعدم من ازت خواستم خودتو معرفی کنی؟
یهو یه دختره رو دیدم که داشت از بقله مامیگذشت نسکافه م دستش بود
-عزیزم؟
دختره با تعجب به طرفه من برگشت و گفت:با منید؟
لبخنده تو دل برویی زدم و با گشاده رویی گفتم:عزیزم نسکافتو میدی به من؟شدیدا احتیاج دارم
دختره شدیدا تعجب کرده بود و بامنگی گفت:خواهش میکنم
ازش گرفتمو گفتم:مرسی شدید
رو مو کردم طرفه رهشاد
و نسکافه رو خالی کردم رو لباسش و گفتم:حالا بی حساب شدیم...گند زدی به کله لباسام بعد میگی میخوای ببخش میخوای نبخش؟الان
بخشیدم میتونی بری
یعنی سالن منفجر شده بود
پسره خشکش زده بود توقعه این کارو نداشت گفت :
- گفته بودن زبونت 6 متره باورم نشده بود ولی الان یقین پیدا کردم
پس از قصد کرده بود که منو امتحان کنه
- واقعا که هاچ
بعدم با عصبانیت کیفمو برداشتم و دویدم به طرفه دره دانشگاه روبه روی دانشگاه یه مرکز خرید بود میخواستم برم سریع ازش لباس
بخرم و بپوشم تا کلاسمو از دست ندم
به طرفه مرکزه خرید حرکت کردم و وارده یکی از لباس فروشیاش شدم
2 تا پسر بودن که داشتن باهم حرؾ میزدن تا چشمشون به من خورد سریع بدون اینکه بزارم حرفی بزنن گفتم:به خدا اگه به من بخندید
خودتون میدونید
اینا حسابی تعجب کرده بودن تازه نگاهشون به من افتاد ولی به زور خندشونو کنترل کردنو یکیشون گفت:اتفاقی نیوفتاده که بخندیم
کمکی از دستمون بر میاد؟
- البته که بر میاد...یه مانکن تو ویترین بود که یه سته مانتو شلوار تنش بود اونو بدید من برم پرو کنم
پسره نگاهی به هیکلم کردو گفت:فکر کنم بهتون بخوره اخه اون اخرین دستمونه باید از پشته ویترین بیارمش
- خواهشا سریع تر
پسره سری تکون دادو گفت:حتما
و سریع به طرفه ویترین حرکت کرد تا لباسا رو بیاره منم خودمو ولو کردم رو صندلی
اون یکی پسره گفت:چه بلایی سره لباسات اومده؟
نگاهی بهش کردم..نه پسره بدی به نظر نمیاد..بی چاره داره کنجکاوی میکنه
- هاچ نسکافه ریخت روم
پسره با تعجب گفت:هاچ !هاچ چیه؟
همون لحظه رهشاد وارده لباس فروشیه شدو گفت:منم
پسره حسابی گیج شده بود ولی حرفه دیگه ای نزد بابا با ادب
با اکراه نگاهمو از هاچ گرفتم
هاچ رو به پسره گفت:به منم یه دست لباس مردونه ی سته هم بدید چون ایشونم کاره منو بدون تلافی نذاشت
پسره هم یه نگاهی به هاچ کرد تازه متوجه وضعیته اونم شده بود
-حتما
همون لحظه اون یکی پسره لباسای منو اورد بیرون و منم سریع جهیدم به طرفه لباس پرو
لباسا کاملا اندازم بودم
بعد از پوشیدنشون اومدم بیرون که دیدم رهشادم لباساشو عوض کرده و داره از اون یکی اتاق پرو میاد بیرون
رو به پسرا گفتم:میشه یه کیسه بدید لباسامو بندازم توش؟
- البته بدید من بذارم
- نه خودم میذارم
- هرجور راحتید
پسره کیسه ای بهم داد که سریع لباسامو انداختم توشو چپوندم تو کیفه کولم
بعدم پولشو حساب کردم و بی توجه به هاچ اومدم بیرون که دیدم هاچ بدو بدو داره میاد سمتم
- مروارید خانم؟
این اسمه منو از کجا میدونه؟
با عصبانیت رو بهش گفتم:سینایی هستم
- بله خانومه سینایی به خدا من نمیخواستم بریزم روتون
دست به سینه شدمو گفتم:ولی ریختین
کلافه پوفی کردو گفت:ارمین و متین گفتن که خیلی ببخشیدا زبونتون درازه و 6 تای مثله منو میزارید تو جیبتون منم باورم نشد که اونا
گفتن اگه جرئت دارم بیام بخورم بهتون تا نسکافه ها به طرفتون سرازیر شه فکر نمیکردم این جوری تلافی کنید واقعا ارمین اینا
راست گفته بودن
بی فرهنگا ..پس تقصیره اون 2 تا موذی بوده که اینو تحریک کردن
کلافه گفتم:باشه ..باشه من کلاس دارم بخشیدمتون
- مرسی راستی چرا به من گفتید هاچ؟
خندم گرفت ...
- چون لباستون زرد بود
بعدم بخواطره این که جلوش خندم نگیره دویدم به طرفه دانشگاه که صدای خندش از پشته سرم بلند شد
وارد دانشگاه شدم که دیدم بله 5 دقیقه از شروعه کلاس گذشته
استاده این درسمون یه اقای مسنی بود که خیلی منو دوست داشت منم خیلی دوسش داشتم
با خجالت در زدم و وقتی درو باز کردم گفتم:استاد شرمنده میتونم بیام تو؟
استاد لبخندی زدو گفت:دشمنت شرمنده دخترم بیا تو
رفتم کناره صدؾ اینا نشستم
اون روز بعده تموم شدنه اون کلاس یه کلاسه دیگه هم داشتیم که وقتی اون کلاسمم به اتمام رسید از بچه ها خداحافظی کردمو به
طرفه درمانگاه حرکت کردم تا چشممو نشون بدم...دکتر یه قطره بهم دادو گفت سر ساعتای مخصوصی بزنم
بعدش به طرفه خونه حرکت کردم..دیگه هوا تاریک شده بود ...
بعد از ورود به خونه لباسامو تعویض کردم و پریدم رو درسام و شروع کردم به خوندن
فردا کلاس نداشتیم
2 ساعت بعد زنگو زدن
رفتم سمته ایفون که دیدم ارمینو متینن...اه بابا...اینا چرا هی خودشونو پلاس میکنن اینجا؟
با اکراه درو زدم که بیان بالا
بعدم چادره گل گلیمو سرم کردم!واسه این سرم کردم که ارمین خان فکر نکنه چون محرممه هر کاری میکنم..میخوام بفهمه هیچ
نسبتی با من نداره ..
هر شبم که گزارشاته کامله اون روزو برای بابا ایمیل میکردم ...
حسابی خودمو چادر پیچ کردم و رفتم درو باز کردم و جلوی در منتظرشون شدم تا بیان بالا...از اسانسور پیاده شدن ..داشتن با هم
حرؾ میزدن و توجهشون به من نبود جلوی در خونم که رسیدن تازه سرشونو اوردن بالا..چه عجب !
یه خورده همین جوری سرتا پای منو برانداز کردن منم که عینه ماست داشتم نگاهشون میکردم...بالاخره یکیشون زبون باز
کرد..اخیش فکر کردم لال شدن !
متین خونسرد نگاهی بهم کردو گفت:چه بهت میاد
ارمینم با خونسردیه تمام حرفشو تایید کردو گفت:اره بهت میاد
بعدم خیلی ریلکس کفشاشونو دراوردن و بی توجه به من رفتن تو خونه !..
منو میگی خشک شده بودم !
این چه جورش بود؟
اصلا اینا با چه اجازه ای رفتن تو؟
درو بستم و دنبالشون راه افتادم..حتی یک کلمه هم حرؾ نزدم ..
دیدم نشستن روی مبله سه نفره ی جلوی تلویزیون..منم رفتم نشستن روی کاناپه ی تکی سمته چپشون..نگام کردن...نگاشون کردم
چه طوری روشون میشه بعده اون حرفا تو روی من نگاه کنن؟روشونو برم من !
متین:حالا چرا جلوی ما خودتو بقچه پیچ کردی؟
بالاخره زبونم باز شد:شما از هر ؼریبه ای برای من ؼریبه ترید و از هر نامحرمی برای من نامحرم تر
اشکارا جا خوردن ..انتظاره چنین حرفی و از من نداشتن
ادامه دادم:درست نیست دوتا نامحرم تو خونه ی یه دختره مجرد باشن لطؾ کنید از خونه ی من برید بیرون و درم پشته سرتون ببندید
هر دوشون تو هنگ بودن...باورشون نمیشد این دختری که با نگاهه سردو یخی جلوشون ایستاده همون دختره شیطونه..همون
مرواریده همیشگیه...فکر کنم داشتن تو وجودم دنباله همون مروارید میگشتن
از جام بلند شدم که برم تو اتاقم که صدای پر بؽضه متین متوقفم کرد :
- مروارید...خواهری ..
ایستادم سره جام ..پشتم بهشون بود..اشکام سرازیر شد نمیخواستم اشکامو ببینن..با صدایی که به زور سعی میکردم هیچ بؽضی
نداشته باشه با همون لحنه یخیه خاصه خودم گفتم:جناب سپهری مروارید مرد..از وقتی داداشش بهش لقبه دخترای خرابو داد مرد..تو
وجودم دنبالش نگرد..فکر میکردم که بعد از مدت ها بعده بابا )عمو(یه حامیه دیگه هم پیدا کردم ..یه حامیه بزرگ واسه ی این که از
خواهر کوچولوش مراقبت کنه ولی اشتباه میکردم ..داداش من الان دیگه برام وجود نداره پس خواهریم برای تو وجود نداره ..
صدای قدم هاشو شنیدم که داشت میومد طرفم..حسش کردم..پشته سرم ایستاد ..
متین:من برادریم که نمیخوام قبله خودم کسی به خواهرم انگه بدنامی بزنه..میخوام خودم بهش بگم نه یه ؼریبه..ارمین شاهده اون شبی
که اون تصوره ؼلط از تو تو ذهنم شکل گرفت و اون حرفا رو بهت زدم تا صبح داشتم به حاله هر دومون گریه میکردم..فکر
میکردم اگه زودتر میومدم پیشت این اتفاقات نمی افتاد..فکر میکردم تقصیره منه...تو نمیدونی برای منی که سال ها منتظره دیدنت
بودم و میپرستیدمت چه قدر سخت بود که اون حرفا رو بهت بزنم و بزنم تو گوشت..تو اون صورته خوشگلت...دستم بشکنه
دیگه نتونستم تحمل کنم و با اشکایی که یکی از یکی زودتر روی گونه هام سرازیر میشد به طرفش برگشتم و با گریه فریاد زدم :
- تو خوردم کردی...از هر کسی توقع داشتم جر تو..تو تحقیرم کردی..اولین کسی بودی که دست روم بلند کردی
به گونم که هنوز اثراته سیلیه دیروز روش بود اشاره کردم و گفتم:میبینی..منی که بابا از گل نازک تر بهش نگفته بود باید از برادره
چند هفته ایم سیلی بخورم
برادرم باید بهم لقبه خراب بده..بابا مگه من از دنیا چی میخواستم یکی که پشتو پناهم باشه..حامیم باشه..دوستم داشته باشه..خسته شدم
از این همه بی کسی..اخه چرا؟چرا همه ی بدبختیای دنیا باید روسره من خراب شه..مگه گناهه من چیه؟
باورشون نمیشد اون دختره شادو سرحال این همه ؼصه تو دلش باشه ..
هق هقم خیلی بلند بود:فکر کردم با وجوده تو دیگه هیچ کمبودی تو زندگیم ندارم ؼافل از این که نمیدونستم تو هم میخوای تحقیرم
کنی ..
متین با چشمای اشکی دستاشو گذاشت دو طرفه صورتم و با شستاش اشکامو پاک کرد
میخواستم دستشو پس بزنم ولی نذاشت و منو کشید تو اؼوشش
محتاج بودم..محتاجه اؼوشه برادرانش بودم..مقاومت نکردم و خودمو مثله یه ادمه بی سر پناه تو اؼوشش جا دادم
متین با صدای لرزون گفت:دستم بشکنه..خاک تو سرم که به خواهر کوچولوم شک کردم..خاک تو سرم که باعث شدم تحقیر
شه..خاک تو سرم که باعث شدم احساسه بی سرپناه بودن کنه..خاک تو سرم ...
اومد ادامه بده که خودمو از تو اؼوشش کشیدم بیرون و دستمو گذاشتم روی لباش
- هیششش دیگه ادامه نده..تو که نمیخوای بیشتر عذاب بکشم
با گریه ادامه دادم:میخوای؟من تحمله یه قطره اشکه تورو ندارم بس کن متین بس کن
متین دستامو از روی لباش برداشتو گفت:چرا تو این قدر خوبی؟اخه چرا؟تو الان باید بکوبی تو گوشم و بگی گم شو مرتیکه ی نامرد
اما این قدر خوبی که ...
نتونست ادامه بده
فقط نگاش کردم
ادامه داد:میبخشیم؟
معلومه که میبخشمش مگه من جز بابا و متین چند نفرو تو دنیا دارم اخه مگه میتونم نبخشمش؟
میونه اون همه گریه لبخند زدمو گفتم:معلومه داداشی
سفت بؽلم کردو گفت:دوستت دارم
زمزمه کردم:منم همین طور
بعد از این که از تو اؼوشش اومدم بیرون اشکاشو پاک کردم و گفتم:دیگه هیچ وقت اشک نریز خواهش میکنم
اونم لبخندی زد و اشکای منو پاک کردو گفت:تو هم همین طور
رومو کردم سمته ارمین که چشمای دریاییش از هر وقتی درخشان تر شده بود..اومد سمتم..وقتی رسید سمتم با من و من
گفت:منو..منو..میبخشی؟
لبخندی زدم ..اون کاره اشتباهی نکرده فقط نگرانم بوده همین
- یه شرطی داره
با تعجب نگام کرد..متینم تعجب کرده بود ..
- هر چی باشه قبول
- اومدیمو گفتم خودتو بکش
ابرویی انداخت بالا و گفت:چون میدونم همچین چیزی نمیگی گفتم هر چی باشه قبول !
ای ذاته خراب..پس اینم فهمیده زیادی مهربونم..البته نه تو حیطه ی کاری
- من بستنی میخوام..فالوده هم میخوام..بستنی شکلاتی..طالبی..شاتوت..توت فرنگی..نسکافه ای..انار..اممم بستنی سنتیم میخوام..اب
انارم میخوام...لواشکه انارم میخوام..کیکه شکلاتیم میخوام..کیک بستنیم میخوام...پفکم میخوام...ادامس خرسیم میخوام
همین جور داشتم حرؾ میزدم که دیدم ترکیدن از خنده...اخ جون جو رو عوض کردم
ارمین میونه خنده گفت:تو این قدر میخوری و این قدر لاؼری؟باشه چشم همین الان میرم برات میخرم فقط لطفا یه بار دیگه همشو
برام اس ام اس کن
فکر نمیکرد بگم برو همین الان بخر ولی گفتم:اولا بگو مانکن..دوما الان اس ام اس میکنم تو راه بیوفت برو ..متینم با خودت ببر
تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد و گفت:چشم..اقا متین راه بیوفت ببینم
متین نگاهه محبت امیزی بهم کردو گفت:شرطاتم اسونه اخه کوشولو
- کوشولو خودتی
قهقهه ای زد و گفت:باشه باشه
ارمین با خنده دسته متین و گرفت و کشوندش سمته درو گفت:وراجی بسه دیگه راه بیوفت
بعدم از در کشوندش بیرون و درو پشته سرش بست !
با لبخند هنوزم داشتم به در نگاه میکردم..چه خوب که ادم بدونه همیشه یه حامی پشتش داره ها
چادرو از سرم دراوردم..هه چادر با تاپ و شلوارک چه شود!خوب شد وسطه ابراز احساساتمون از سرم نیوفتاد وگرنه ابروم به فنا
میرفت...هر چند جلوی ارمین که تا حالا یه بار ابروم به فنا رفته امید وارم به باره دوم نکشه..اول اس ام اسه خوراکیامو دادم..کلی
چیز میزم بهش اضافه کردم
لباسامو با یه تونیکه بلنده مشکی و شالو شلواره مشکی عوض کردم و منتظرشون شدم
بعده نیم ساعت زنگه ایفون به صدا درومد..خودشون بودن..درو باز کردم و منتظرشون شدم که با سرو صدا از اسانسور پیاده شدن ...
صداشونو میشنیدم
ارمین:تنبله بی خاصیت الان میرسیم دو دقیقه اون کیسه هارو نگه دار این قدر ؼر نزن
متیم با ؼر ؼر جوابشو میداد:کیسه های من سنگین تره..اه.. خودت بیا بگیر
رسیدن به من با خنده سلام کردم که هر دوشون با محبت جوابمو دادن
- بدید به من ببرم
4 تا کیسه ی پر دستشون بود !
ارمین چشم ؼره ای به متین رفت و رو به من گفت :لازم نکرده خودمون میاریم..این پسره تنبل شده باید زنش داد..حالا میری اون
ور بیایم تو؟
با شرمندگی گفتم:ببخشید بفرمائید تو
رفتم کنار که وارد شدن و خریدارو گذاشتن رو میز
ارمین:تشریؾ بیارید بیارید ببینید شفارشاتون کامله؟
با پرویی رفتم سمتشون و کیسه هارو بررسی کردم
- اممم اره ولی من پیتزا نمیخواستم که ..
درحالی که کته اسپرتشو در می اورد جواب داد:شام کوفت بخوریم پس؟
متین:کارد بخوره تو شکمت
ارمین به طرفش خیز برداشت که پریدم وسط و گفتم:گشنمه سهمه شما رو هم میخورما
پقی زدن زیره خنده
ارمین:تو ؼذای خودتو کامل بخوری شانش اوردی
لبامو ؼنچه کردم و گفتم:پرو
و بی اهمیت بهشون وارد اشپزخونه شدم و خریداشونو گذاشتم تو یخچال و بستنیام گذاشتم تو فریزر..و میزو چیدم و ؼذاهارو گذاشتم
روش
بعده چند دقیقه اومدن تو اشپزخونه و نشستن پشته میز و هممون شروع کردیم به خوردن
میونه خوردن ارمین یهو انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:واااااااااای از دسته تو دختر..اون چه وضعه بیدار کردنه ما بود؟میدونی
صبح با چه وضعیتی از خواب بیدار شدیم؟؟؟
داشتم پیتزا رو میجویدم که با این حرفش پقی زدم زیره خنده که پرید تو حلقم و صدای سرفم بلند شد
داشتم خفه میشدم که متین بهم یه لیوان نوشابه داد که نصفشو سر کشیدم و بی اهمیت به قیافه ی نگرانشون به خندیدنم ادامه دادم
ارمین:رو اب بخندی..داشتی خفه میشدیا
متین:بابا چه رویی داری مروارید با اون افتضاحه صبحت تازه میخندی؟
با خند گفتم:حقتون بود..شانس اوردین تو خواب تیر بارونتون نکردم
ارمین:پس شانس اوردیم تیر بارون نشدیم ..متین برو خدا رو شکر کن
متین دستاشو اورد بالا و گفت:خدایا شکرت
ارمین:حالا اینا رو بیخیال نگفته بودی چشمات این رنگیه ..
بعدم زل زد بهم ..
خجالت کشیدم..بد نگاه میکردا !
متین:دختر تو به کی رفتی اخه این قدر خوشگل از اب درومدی؟
من:متین تو که تقریبا شکله منی..بچه ها چند بار ازم پرسیدن باهات نسبتی دارم یا نه که گفتم نه...الان خواستی بگی که تو هم
خوشگلی؟
متین:من هر چی باشم به پای تو نمیرسم..راستی به دوستات نگفتی چرا تنها زندگی میکنی؟
- چرا اتفاقا چند باری پا پیچ شدن..که بهشون گفتم بابا مرده ولی چون به صدؾ قبلا گفته بودم که با بابا زندگی میکنم مجبور شدم بهش
بگم که اون موقع هم دروغ گفتم و بابا مرده و نمیخواستم ناراحت شه..که کلیم گله کرد ازم..حالا خوبه شک نکرد
ارمین:افرین ..خوب کاری کردی
من:فردا میخوام برم سایته دانشگاه..میخوام ببینم میتونم اطلاعاتی کسب کنم با نه ..
ارمین دست از ؼذاش کشید و با تعجب پرسید:اونا رمز داره همشون..نکنه..نکنه تو هک کردن بلدیییییی؟
- اقا رو باش..من استاده هک کردنم
متین:ولی خطرناکه نباید بری
زل زدم تو چشماش و با قاطعیت گفتم:من میرم و هیچ کسم نمیتونه جلومو بگیره..متین خواهشا بسه
متین با نگرانی گفت:میترسم گیر بیوفتی
چشمکی زدمو گفتم:خواهرتو نشناختی هنوز پس
بعد از چند دقیقه سکوت ارمین ادامه داد:فردا میایم خواستگاریا
دوباره ؼذا پرید تو حلقم!نمیذارن یه ؼذا از گلوی ادم بره پایینا!هی شوک میدن به ادم
بقیه نوشابمو سر کشیدم که ارمین گفت:هول نشو
با اخم بهش نگاه کردمو گفتم:چرا این قدر زود اخه؟
ارمین:چون سرهنگ فرمودن که دیگه نباید تنها زندگی کنید
با ناراحتی گفتم:باشه
متین:ما امشب اینجا میمونیم و فردا صبحم تورو میذاریم خونه ی بابا چون خانواده ی ارمین نمیدونن که اینا همش مصحتیه..با این که
خانوادش محبتو در حقه من تموم کردن خیلی سخت پسندن و خیلیم براشون عجیب بوده که ارمینی که دم به تله نمیداد عاشق شده
باشه..اونا زیاد موافق نبودن چون میخواستن ارمین با دختر عموش ازدواج کنه
ارمین ؼرید:بسه متین
با بیخیالی گفتم:برام مهم نیست..منم همینی هستم که هستم..کالا هم نیستم که مورده پسند واقع شم یا نشم الانم دیگه بسه
همه ساکت شدن
یک و نیم تیکه بیشتر نتونسته بودم بخورم..الانم که داشتم با ؼذام بازی میکردم که دیدم این دوتا عینه این بچه مظلوما زل زدن بهم !
ارمین:مثلا میخواستی ؼذای ما رو هم بخوری دیگه نه؟
شیطونه میگه یه فوشه پدر مادر دار بهش بدما
چشم ؼره ای رفتمو گفتم:من گشنم نبود وگرنه من خیلی میخورم
اره جونه عمم !
از جام پاشدم که دیدم اینا حمله کردن به ؼذای من !
پس بگو دردشون چی بود
با خنده گفتم:نوشه جان..جم کردنه میز با شما ها
با دهنه پر شروع کردن ؼر زدن که بی اهمیت بهشون رفتم بیرون ...
رفتم نشستم رو کاناپه و تی وی و روشن کردم ...تلویزیون روشن بود ولی حواسه من اصلا بهش نبود..داشتم فکر میکردم که قراره
اخره این داستان چی شه؟یعنی میتونم انتقامه مرگه خانوادمو بگیرم؟
البته که میتونم من باید بتونم حتی شده به قیمته جونم...ای خدا کمکم کن..امیدم فقط به توئه..وای گفتم خدا ،یهو یادم افتاد نمازمو
نخوندم
سریع از جام پاشدم و رفتم تو دستشویی و وضو گرفتم و پریدم تو اتاقم و مقنعه سفیدمو به همراهه چادر نمازه سفیدم رو سر کردم و
شروع کردم نماز خوندن ...
از نه سالگی نمازمو میخوندم..عاشقه نماز خوندن بودم..احساسه ارامش میکردم
وقتی نمازم تموم شد از جام پاشدم که یهو یه سوزشه عجیبی تو معدم حس کردم طوری که دستمو گذشتم رو معدم و خم شدم...اون
یکی دستمو گرفتم به دیوار تا نیوفتم ...
خدایا من چیزیم نبود که..اره یه سوزشه سادس چیزی نیست که ..
یه ذره که سوزشش کمتر شد سریع چادرنمازمو دراوردم و جانمازمو جمع کردم و گذاشتمش تو کمد و شاله خودمو سر کردم ...
وای من چم شده؟
من که چیزیم نبود
مروارید داری الکی بزرگش میکنی یه سوزشه ساده بود که تموم شد رفت..لابد بد خوری کردی
با این افکار خودمو قانع کردم و از اتاق رفتم بیرون که دیدم ارمینو متین دارن تی وی میبینن
البته حواسه هیچ کدومشون به تی وی نبودا !




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif