تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید12((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
سه شنبه 19 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
قسمت 12
ادامهه...

یهو زد زیره خنده
- به خدا تا حالا دختری مثله تو ندیده بودم..انگار وجودت پر از شادابی و سرزندگیه
لبخندی زدم و گفتم :
- ادم هر جور به زندگی نگاه کنه قشنگه پس چرا این دو روزه دنیا رو خوشحال نباشیم؟مگه ادم چه قدر زندس؟
دوباره چهرش رفت تو هم..این ادم انگار قاطی داره
- حرفه شما درسته ولی ادم بخواطره اهدافش زندس
- حرفتون درسته..ادم باید هدؾ های والا داشته باشه که به جامعه ش خدمت کنه
پوزخندی زدو گفت :
- جامعه؟بهتره طرزه فکرتو عوض کنی خدمت کردن به جامعه بی معنیه
- چرا این طور فکر میکنید؟
- ادما هر کدوم یه طرزه فکری دارن
- ولی شما دارید با تدریس کردن به ما در اصل به جامعتون خدمت میکنین
پوزخندی زدو گفت :
-درسته
بعد به ارومی گفت:ولی در ظاهر و از روی اجبار
شنیدم چی گفت ولی خودمو زدم به کری
بحث و عوض کردم
- شما این جا زندگی میکنید استاد؟
- بله پنت هوسه این جا ماله منه..تازه اومدم اینجا...صاحبه قبلیشو با بدبختی راضی کردم تا این جا رو بهم بفروشه
تعجب کردم..ما خیلی سعی کردیم پنت هوسه برجو از صاحبه قبلیش بگیریم ولی خیلی یک دنده بود و گفت که به هیچ وجه..ولی الان
چه طور به یزدانی فروختتش؟
پس خر پولم هست..بله دیگه دارندگی و برازندگی ما که بخیل نیستیم ولی یه ادمه تک و تنها خونه به این بزرگی میخواد
چیکار؟میخواد تو خونش نرمش و پیاده روی کنه؟فکر کن صبحا از جاش پاشه دوره خونه بدوئه..هه
یهو دیدم این یزدانی خندش گرفت..دیوونسا
- نه من نمیخوام پیاده روی کنم
- هینننننننننن ...خاک تو سرم فکرمو بلند گفتم؟
با خنده سر تکون داد
- با شما نبودما..با ..با..با یکی بودم دیگه ولی با شما نبودم
- بله کاملا مشخصه چون این جا خیلی شلوؼه و شما نفهمیدید با کی بودید
با شرمندگی گفتم :
- شرمندم نکنید دیگه استاد ..
- دشمت شرمنده...این موقعه شب میخوای تنها بری؟
- استاد مگه من بچه ام؟
نگاهی به سر تا پام کردو گفت :
- میخوره 19 سالت باشه ولی باید بیشتر باشی
حرصم گرفت..ای حرصم گرفت ..
- استاد تعارؾ نکنید بگید قنداقیم اصلا..اصلا بگید به دنیا نیومدم.. کیه که اعتراض کنه ..
با خنده گفت:دختره خوب همه ی دخترا دوس دارن سنشون کمتر نشون بده اون وقت تو حرصی میشی؟
- استاد اون دخترا با من فرق دارن..من دیگه 22 سالمه یعنی همون 21 و خورده ای ولی همون 22 میشه دیگه..اونوقت شما منو
3 ساااااااال کوچیک میکنین؟
- باشه باشه اروم..اصلا تو میخوره 30 ساله باشی
با اعتراض گفتم:استاد
با خنده گفت:دختر برو دیرت میشه..میخوای من برسونمت؟
حرصی نگاهش کردم و گفتم:نخیر ماشین دارم.. 3 ساعت دارم میگم من بچه نیستم خودم میتونم برم
- باشه باشه مگه من چی گفتم؟
اروم جوری که نشنوم ادامه داد:اگه الان به هر کدوم از بچه های دانشگاهتون میگفتم با کله قبول میکردن..تو چیت با بقیه فرق داره
دختر؟خیلی عجیبه خیلی
نمیدونه من گوشام زیادی تیزه
نمیدونم چرا نسبت بهش حسم خوب نیست..واقعا نمیدونم ...
خودمو به نشنیدن زدم و گفتم :
- پس با اجازه
دوباره سوزشه معدم شروع شد واقعا نمیدونم چم شده
دستمو گذاشتم رو معدمو خم شدم
یزدانی با نگرانی گفت:حالت خوبه ..خانمه سینایی خوبید؟
با بدبختی صاؾ ایستادمو با سختی گفتم :
- معلومه که خوبم..خوب دیگه با اجازه من برم دیرم شده
-ولی ..
- استاد حالم خوبه ..باور کنید..خدانگه دار
استاد با نگرانی ازم خداحافظی کرد
سوار ماشین شدمو دوباره دستمو گذاشتم رو معدم..خدایا چم شده ..
یزدانی داشت نگاهم میکرد ..با بدبختی ماشینو روشن کردم و از محوطه ی برج زدم بیرون ..
همین جور که با بدبختی به سمته خونه حرکت میکردم یهو چشمم به یه دارو خانه افتاد..سریع از ماشین پریدم بیرونو وارد داروخانه
شدم..خدا رو شکر شبانه روزی بود
دو تا پسر تو داروخانه بودن که روپوشه سفید تنشون بود و داشتن با هم صحبت میکردن
-اقا؟
یکیشون بدون این که به من نگاه کنه گفت:چند لحظه منتظر بمونید الان میایم
بعدم دوباره شروع کرد به حرؾ زدن خونم به جوش اومد و بی توجه به درده معدم جیػ زدم :
- بهتون یاد ندادن وقتی با کسی حرؾ میزنین نگاهش کنین؟همین الان میاین اینجا کاره منو راه میندازین بعد میشینین به هم دلو قلوه
میدیدن
از صدای بلندو لحنه تندم جا خوردن
دیگه نتونستم دردشو تحمل کنم و دستمو گرفتم رو معدمو خم شدم
اون دوتاهم سراسیمه دویدن سمتم
یکیشون اومد بازومو بگیره که کمکم کنه که میونه اون همه درد خودمو کشیدم کنار و گفتم :
- اقا فاصله ی اسلامی رو رعایت کن..اخ
همون لحظه یه دختری وارد داروخانه شد که با دیدنه من سریع دوید سمتم و شونه هامو گرفت و سراسیمه پرسید :
- چی شده؟
قشنگ معلوم بود حالش خوب نیست و اونم مریضه
پسرهه:یهو دستشونو گرفتن رو معدشون و خم شدن و نمیذارن ماهم کمکشون کنیم
دختره با نگرانی ام پرسید:کجاته؟
اخه نشنیدی ای پسره ی ژیگول چی گفت؟گفت معده دیگه..مردم همه مشکل دارن
با بدبختی درحالی که سرم پایین بود گفتم :
-معدم
دختره مثله این که دانشجوی پزشکی بود چون سریع اسمه یه دارو رو به اون دوتا گفت و اونام سریع برام اوردن و دادن خوردم
قرصه خیلی قوی بود بعده چند دقیق حالم بهتر شد و تونستم سرپابایستم و تازه تونستم چهره ی ملوسه دختره رو ببینم
دختره تا نگاهش به من خورد به وضوح جا خورد و گفت :
- دختر تو چه قدر خوشگلی
اون دوتا پسرم داشتن به من نگاه میکردن که اصلا بهشون توجهی نکردم
رو به دختره لبخندی زدمو گفتم:مرسی ..
ادامه دادم:اگه تو نبودی از درد میمردم به موقع به دادم رسیدیا
دختره خندیدو گفت:نه بابا این چه حرفیه خدا نکنه دختره خوشگلی مثله تو از این دنیا بره..درده معدت عصبیه؟
- نمیدونم..تا حالا پیشه دکتر نرفتم مهم نیست بابا
- از من میشنوی حتما پیشه یه دکتر برو
- وقت کنم حتما
رو کردم به سمته اون دوتا پسرو گفتم:از شما هم ممنونم..میشه چند تا بسته از اون قرصی رو که خوردم بهم بدید؟
یکیشون با احترام گفت:حتما
هه چشمشون ترسیده باهاشون اونجوری حرفیدم...حقشونه ادب شدن
دختره گفت:ببین اینن قرصا خیلی قویه..زیاد نخور فقط برو پیشه دکتر تا برات دارو تجویز کنه..حتما برو پیشه یه متخصص
چه دختره مهربونیه ها
لبخندی زدم و گفتم:باشه..مرسی
قرصو ازشون گرفتم و پولشو حساب کردم
دوباره رفتم پیشه دختره و گفتم:تو حالت خوبه ..رنگت حسابی پریده
به زور لبخندی زدو گفت:اره عزیزم ..تو برو دیرت نشه ..
- میخوای برسونمت؟
- نه عزیزم..تاکسی بیرون منتظره برو..خانوادت نگرانت میشن
- پس من برم دیگه..خداحافظ همه
بعد از این که خداحافظی کردم به سرعت از داروخانه امدم بیرون و سوار ماشینم شدم
سرمو گذاشتم رو فرمون و چشمامو بستم
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که ماشینو روشن کردم و اهسته راه افتادم..هنوز خیلی جلو نرفته بودم که دیدم 2 تاهرکول دارن دسته یه
دختره طفله معصومو میکشن تا سواره ماشین کننش..معلوم بود دختره حاله خوشی هم نداره
با این که هنوز درده معدم کامل خوب نشده بود ولی نتونستم بذارم که اون دختره بدبختو ببرن..این وظیفه ی منه..خیابون تاریک بود
چهره ی هیچ کدومشونو نمیتونستم تشخیص بدم
سریع ماشینو کشیدم کنار و پیاده شدم
فریاد زدم:ولش کنین
یهو هر سه تاشون برگشتن سمتم ...
حالا میتونستم چهره هاشونو ببینم...اااا این که این دخترس..اسمش چی بود؟ا اسمشو که نگفت ... ولی مگه نگفت تاکسی بیرونه
داروخانه منتظرشه؟
صداشونو شنیدم :
- چشم شما رو هم باهاش میبریم خوشگله ..
رو به دوستش چشمکی زدو گفت:امشب چه شبی شود
دست به سینه شدم و با پوزخند گفتم :
- تو میخوای منو ببری یا شوهرت؟برو با ولیت بیا
میخواستم حواسه جفتشون بهم جلب شه که دختره رو ول کنن
صدای قهقهه شون بلندشد..به نظر میومد که حالت عادی ندارن...چهره ی یکیشون شدیدا اشنا بود..ولی کی بود؟چرا یادم نمیاد؟
بالاخره صدای اون یکی پسره هم بلند شد همونی که برام اشنا بود
- هوی خانوم کوچولو زبونت حسابی درازه ها..نمیترسی این موقعه ی شب زبون دازی میکنی؟نگران نباش خودم امشب برات قیچیش
میکنم عزیزززم ..
جوری گفت عزیزم که چندشم شد و چهرمو جمع کردم
- باشه اگه میتونید بیاید منو بگیرید ببرید..ولی دوتاتون بیاید
میخواستم دختره رو ول کنن تا بره..میترسیدم وقتی با یکیشون درگیر میشم اون یکی ببینه اوصاع خرابه و دختره رو برداره ببره
نگاهی به دختره کردن..یه نگاهم به من کردن
اون اشناهه گفت :
- این که حالش بده نمیتونه حتی خودشم تکون بده نگران نباش در نمیره بذارش این جا بریم اون دختره ی سرتقو بگیریم
با دوستش قهقه ای زدن و به سمتم اومدن
درده معدم کم شده بود..دختره داشت با نگرانی نگاهم میکرد..معلوم بود شناخته..وهم این که معلوم بود بابته معدم نگرانه
داشتن با خنده به سمتم میومدن ...یهو تو یه حرکته ناگهانی به سمتشون دویدم و با لگد کوبیدم تو سینه ی اشناهه و با زانو هم زدم تو
شکمه اون یکی ..
تا اومدن به خودشون بجنبن لگده بعدیم کوبوندم تو صورتشون ..
کاملا شوکه شده بودن ..
اون یکی پسره رو به اشناهه فریاد زد...ماهان نذار در بره
ماهان سریع به خودش اومد و بهم حمله ور شد و تو یه حرکته ناگهانی دستامو برد پشته سرم و نگه داشتو گفت:رامت میکنم دختره ی
احمق
مهلتش ندادم و با زانو کوبیدم جای حساسش که از درد نشست رو زمین دویدم سمته اون یکی پسره و با لگد کوبیدم تو گردنش..ضربه
این قدر محکم بود که بیهوش شد
ماهان هم داشت از درد به خودش میپیچید ولی برای اطمینان رفتم زدم تو جای حساسه گردنش که اونم بیهوش شه
بعدش از درد نشستم روی دوزانوم...معدم میسوخت..دردم میکرد ..داشت جونمو میگرفت
دختره با سرعت دوید به سمتم
و بؽلم کرد و زد زیره گریه ..
پرنده هم اونجا پر نمیزد
گریش داشت اعصابمو خورد میکرد ..
به سختی گفتم :
- هیششش همه چی تموم شد..دیگه ا..روم باش..برو کیفمو از تو ماشین بیار
دختره سریع به سمته ماشین دوید ..از درد روی زمین دراز کشیدم..نفسم بالا نمیومد ..
دختره با گریه اومد سمتم..خدا رو شکر عقلش رسید که باید قرصامو بهم بده
همون جور که دراز کشیده بودم قرصو گذاشتم توی دهنم
دختره نشست روی زمین و سرمو گذاشت روی پاهاش
اروم اروم اشک میریخت..دلم کباب شد ..
- همش تقصیره منه..اگه نیومده بودی الان من..الان من ..
دیگه صدای هق هقش به اوج رسیده بود
سعی کردم ارومش کنم
- هیس بسه همه چی تموم شد منم الان حالم جا میاد
تو همین لحظه ماهان یه تکونی خورد
بی توجه به دردم به سرعت از جام بلند شدم
-اخخخخ
دوباره دستمو گذاشتم رو معدمو فشار دادم
دختره از جاش پرید با گریه گفت :
- چیکار میکنی؟تورو خدا تکون نخور از جات
دستشو پس زدم و رفتم از تو داشبرد دوتا دستبند دراوردم
نفری یک دونه بستم به دستشون و بعدم کشون کشون با بدبختی بردمشون سمته تابلوی حمل با جرثقیل و دستبنداشونو بستم به میله ی
تابلو
دختره داشت با بهت نگام میکرد
بریده بریده گفت :
- تو پلیسی؟
نتونستم جوابسو بدم و دوباره سرخوردم روی زمین
سریع اومد منو گرفت و اروم دوباره خوابوندم روی زمینو سرمو گذاشت روی پاش...همه ی مانتوم خاکی شده بود..برای اون بدبختم
همین طور
بیچاره این قدر ترسیده بود که مؽزش قفل کرده بود..فقط میلرزید
دستمو به سمته کیفم دراز کردم و گوشیمو از توش دراوردم
نمیخواستم به بابا یا ارمین یا متین زنگ بزنم..اونا منو تو این وضعیت ببینن سکته میکنن
شماره ی اداره رو گرفتم و تقاضای مامور کردم..گفتم یه ماموره زنم بفرستن ...
دختره اروم تر شده بود ..
سعی کردم حواسشو پرت کنم
- دختره خوب مگه نگفتی که تاکسی بیرون منتظرته پس چی شد؟
با بؽض نگاهم کردو گفت :
- دیده بود دیر کردم رفت..دیگه هم تاکسی گیر نیومد منم مجبور شدم پیاده راه برم..که این از خدا بیخبرا هم یهو از جلوم درامدن و
مزاحمت ایجاد کردن..بعدشم که خودت دیدی ...
اشکاش سرازیر شد
- بچه تو چرا این قدر گریه میکنی؟اب نبات چوبی بدم بهت؟دارماااا ..
با ؼرؼر درحالی که دستمو میکردم تو کیفم ادامه دادم:دستگاهه ابؽوره گیریشو فعال کرده
عاشقه اب نبات چوبی بودم ..همیشه تو کیفم داشتم.. 2 تا ابنبات چوبی از تو کیفم دراوردم و یکیشو گرفتم سمته دختره که داشت با بهت
نگام میکرد
- اههه بگیر دیگه دستم خسته شد
یهو پقی زد زیره خنده..حالا نخند کی بخند..خودمم خندم گرفته بود
دختره درحالی که میخندید گفت :
- خیلی باحالی دختر ..
خونسردانه دره ابنباتارو باز کردمو یکیشو چپوندم تو دهنه دختره که چشاش زد بیرون !
یکیشم کردم تو دهنه خودم ..
جو کاملا عوض شده بود
- کوفت کن دیگه ..راستی اسمت چیه؟
ابنباتو از تو دهنش دراورد و با خنده گفت :
- اترین و شما؟
همین جور که ابنباتم تو دهنم بود با لپه قلمبه شده گفتم:مروارید
لبخندی زدو گفت:واقعا اسمت بهت میاد..مثله مروارید میدرخشی
چشم ؼره ای رفتم و گفتم:حالا هی بگو ببینم میتونی چشمم کنی یا نه ..
قهقهه ای زد که یاده جادوگره زیبای خفته افتادم!این همونیه که داست تا الان گریه میکرد؟
اترین خیلی ملوس بود..دختری با چشمای سرمه ای خیلی تیره و لبای کوچیک و پوسته سفید..در کل خوشگل بود ..
- نه به خدا چشمای من شور نیست
- باشه منم که گوشام مخملیه..هیچ ماست بندی نمیگه ماسته من ترشه که تو بیای اعتراؾ کنی چشمات شوره
- اره راست میگی
- میدونم..ابنباتتو بخور تا برات نخوردمش
با خنده ابنباترو گذاشت تو دهنش
- راستی نگفتی تو پلیسی؟
- چه فرقی میکنه..اره پلیسم ..
با چشمای گرد شده نگاهم کردو گفت:من فکر کردم 19 یا 18 سالت باشه
ایییییییییی خدااااااااااااااااااااااا اااااا امشب رفتی تو فازه حرص دادنه من؟
حرصی نگاهش کردم و گفتم:نخیر بنده 22 سالمه
با تعجب گفت:دروؼؽؽؽػ؟
دیگه میخواستم کلشو بکنم..دست گذاشته بود رو نقطه ضعفه من
- به خدا میزنم کتلتت میکنم یه بار دیگه به من از این وصله ها بچسبونی...من به این گندگی کجام به 18 ساله ها میخوره؟
خندیدو گفت :
- باشه حالا نزن مارو..منم 24 سالمه
-خوشبختم
- من بیشتر عزیزم
همون لحظه صدای ناله ی ماهان بلند شد که یهو اترین با ترس از جاش پرید
- اترین اروم دستاشون بستس هیچ ؼلطی نمیتونن بکنن
بلند گفتم :
- هووووی اقاهه پاشو ببینم..قراره بری اب خنک بخوریا..سعی کن از هوای ازاد لذت ببری که دیگه از این شانسا نداری چون میدم
پوستتو بکنن
نگاهم به پلاکه ماشینش افتاد..یهو همه چی برام مثله روز روشن شد..این همون پسرس که اون روزی سواره ماشینش شدم و کارتمو
نشونش دادم تا منو برسونه خونه ی صدؾ اینا..بهش هشدار دادم اگه یه بار دیگه از این ؼلطا کنه دیگه ازش نمیگذرما..مثله این که
این جمائت ادم بشو نیستن
اترین:مروارید جون تو رو خدا اروم...تو چه قدر خونسردی..راستی معدت خوبه؟
- اره خیلی بهترم
صدای داده اون دوتا عوضی از جا پروندم
- بیا دستمو باز کن احمق تا نشونت بدم
ماهان:مردی بیا دستمونو باز کن تا نشونت بدیم
ریلکس گفتم:نه من زنم مرد نیستم..بعدم مگه خلم بیام دستتونو باز کنم..الان میان میبرنتون
چهره ی هر دوشون وحشت زده شده بود
ماهان انگار تازه منو شناخت با بهت گفت :
- تو ..تو..همون دختر ..
نذاشتم ادامه بده
- اره..ولی این دفعه بخششی در کار نیست
هنوز روی زمین دراز کشیده بودم
همون لحظه صدای اژیره ماشین پلیس بلند شد و دوتا مردو یه زن از توشون پیاده شدن
به اترین گفتم کمکم کنه از جام بلند شم
همکارا تا وضعیته منو دیدن دویدن سمتم
میشناختمشون..اونا هم منو میشناختن..برای اداره ی خودمون بودن
ادای احترام کردن
که ستوان مهسا پگاه اومد سمتم و گفت:حالتون خوبه؟
- اره من خوبم..به سمته اون دوتا عوضی اشاره کردمو گفتم:ببریدشون
ستوان رضایی و احمدی چشمی گفتن و رفتن سمته اون دوتا که داشتن با بهت به من نگاه میکردن
بلندشون کردن و سواره ماشینشون کردن..ماهان فریاد زد حسابتو میرسم
یه بیشین بینیم بابا زیر لبی بهش گفتم که از دیده اترین دور نموند و به به زور خندشو جمع کرد
کمکم کردن که تونستم بایستم
رو به پگاه کردم و گفتم:ستوان بیا سواره ماشینه من شو و این خانومو برسون بعدم منو برسون بعدم ماشینو با خودت ببر
- نه..میخواین ماشینه ستوان احمدی پشته ما حرکت کنه که من بعده رسوندنه شما با اونا برگردم
- باشه..هر جور راحتی
منو اترینو پگاه سواره ماشین شدیم و من روی صندلیه عقب دراز کشیدم
اصلا نفهمیدم خونه ی اترین اینا کجا هست..فقط هنگامه خداحافظی اومد دره ماشینو باز کردو گونمو بوسید و گفت:شمارمو نوشتم
گذاشتم توی داشبرد
- لبخندی زدمو ازش تشکر و خداحافظی کردم
هر چیم اصرار کرد بریم بیمارستان قبول نکردم
ستوان منو رسوند خونه و ماشینو تحویلم داد و با ستوان احمدی اینا رفت
با بدبختی خودمو به طبقه ی خودم رسوندم و خودمو انداختم تو خونه
با زحمت لباسامو دراوردم و دوتا مسکنه قوی زدم بالا و پریدم تو تختم ...
***
با صدای زنگ موبایلم از جام پاشدم...کیه اول صبحی...به سختی دستمو دراز کردم و از روی میزه بقله تختم گوشیمو
برداشتم..صدؾ بود..جواب دادم ..
- ای صدؾ بی مروارید شی چته اول صبحی؟
یهو دیدم صدای گریش بلند شد...از جام پریدم...معدم دیگه درد نمیکرد
- صدفی...صدؾ جونم...اروم ..چی شده؟
با هق هق گفت:مروارید پاشو..پاشو بیا دانشگاه
نگاهی به ساعتم کردم 8 بود...ما ده کلاس داشتیم
- اخه عزیزم ما که الان کلاس نداریم ...
- اشکال نداره من کارت دارم..امروزم نمیخوام بریم دانشگاه
ای خدا..با این وضعیته دانشگاه رفتن ما مشروط نشیم خوبه
- باشه باشه صدؾ اروم باش..کجایی تو الان؟
- خونه ی خودمون ..
- پس چرا میگی بیام دانشگاه؟
یهو جیؽش بلند شد
- نه..نه..نیا دانشگاه
این صدؾ اصلا حالش خوب نیست به خدا..حسابی قاطی کرده
- پس چی کار کنم؟هر کاری بگی من میکنم ..
- نه..نمیخواد کاری کنی..من الان میام اونجا
- باشه ..گریه نکن..قدمت روی چشم..بیا
یهو تلپی گوشیو قطع کرد..بی فرهنگ..اخی گناه داره معلوم بود حسابی حالش بده ها ..
از جام پاشدم و لباسامو با یه بلیزه استین بلنده صورتی و یک شلواره جین عوض کردم و موهامم پشته سرم جمع کردم..خوبیه موی
فر اینه که هر دقیقه لازم نیست شونش کنی..همین جوری خوش حالته..انگار که بابیلیست کشیدی
رفتم توی اشپزخونه و چای دم کردم و وسایله صبحانه رو روی میز چیدم.یه خورده صبحانه خوردم...صدای ایفون بلند شد..صدؾ
بود..چه زود رسیدا..دمه در منتظرش ایستادم تا برسه بالا..از اسانسور که پیاده شد دوید طرفم و به شدت بؽلم کرد و دوباره زار
زد..دستام دوطرفم باز مونده بود..سریع به خودم اومدم و منم در اؼوشش گرفتم..الهی بمیرم چی شده که صدؾ این جوری زار
میزنه؟
- صدؾ جان اروم..تو رو خدا اروم باش ..بیا تو
از خودم جداش کردم و بردمش داخله خونه و نشوندمش روی مبل ..سریع دویدم توی اشپزخونه و یک لیوان اب پرتقال براش
اوردم..دو زانو نشستم جلوی پاش و لیوانو به سمته لباش بردم
سرشو عقب کشید
محکم گفتم:صدؾ به خدا اگه اینو نخوری نه من نه تو ..
طفلکی لیوانو گرفت و شروع کرد به خوردن
یه ذره که خورد گفت:دیگه نمیتونم ..
اخم کردم :
- تا اخرشو باید بخوری
به زور تا تهشو دادم خورد...اروم خوابوندمش روی مبل تا اروم شه ..
دستشو گرفتم توی دستم و با بؽض گفتم :
- چی شده اخه؟چی باعث شده این قدر به هم بریزی عزیزم؟
اشکاش اروم اروم روی گونش سرخورد ولی دیگه هق هق نمیکرد
اروم شروع کرد به صحبت کردن ....
وقتی پدرو مادرمو از دست دادم عزممو جزم کردم تا توی یک دانشگاهه خوب قبول شم تا ارزوی پدرو مادمو براورده کنم..برای
همین شب تا صبح درس میخوندم..هیچ جا نمیرفتم..داشتم خودمو نابود میکردم..اما این چیزا برام مهم نبود مهم این بود که ارزوی
پدرو مادرمو براورده کنم..همیشه یاده تو و اون هوشه بالات میوفتادم..میخواستم مثله تو باشم..بالاخره روزه کنکور فرا
رسید..سوالاتش برای منی که شب تا صبح در حاله درس خوندن بودم ابه خوردن بود..وقتی اومدم بیرون احساسه سبکی میکردم..چند
وقت بعدش جوابای کنکور اومد..اره رتبه ی من 3 شده بود..باورم نمیشد از خوشحالی روی پاهام بند نبودم..کارای ثبته نامم توی
دانشگاه خیلی سریع انجام شد..روزه اول دانشگاه احساسه بزرگی میکردم..احساس میکردم پدرو مادرم و به ارزوشون
رسوندم..احساس میکردم باعثه سربلندیشون شدم..خیلی خوب درسامو میخوندم..همیشه همه نمرتاتم A بود..خیلی زود توی دانشگاه اسم
در کردم..وقتی مژگانو مژده رو هم دیدم که دیگه اوازه ی شیطنتمونم همه جا پیچید..همه چی خوب بود تا چند وقته پیش ..
دوباره هق هقش شروع شد ..
حرفی نزدم تا خودش ادامه بده که بالاخره ادامه داد :
- چند وقته پیش هی بهم تلفن های مشکوک میشد..نمیفهمیدن چی میخوان..فکر میکردم یه مشت مزاحمه علافن ولی اشتباه
میکردم..اشتباه میکردم..تحدیداشون تمومی نداشت..نمیگفتن چی میخوان ..
دیروز نشسته بودم توی خونه تا این که این دختره چی بود اسمش؟اهان میترا مشرقی...بهم زنگ زد کلی بهم التماس کرد برم دمه
خونشون یه جزوه ای رو بهش برسونم..دلم براش سوخت قبول کردم ..
وقتی به کوچشون رسیدم وحشت وجودمو گرفت..یه کوچه ی تاریک بود ..
ولی باید میرفتم داخله کوچه ..اخه گفته بود خونشون توی اون کوچس ..
خلاصه وقتی وارده کوچه شدم یهو یه ونه مشکی از جلوم چراؼاش روشن شد..ترسیده بودم
ونه باسرعت به سمتم اومد تا این که بؽله پام زد روی ترمز..یهو چند نفر از توش پیاده شدن و یکیشون یه دستمال گرفت روی بینیم و
من بیهوش شدم ..
چشمامو که باز کردم توی یه جای تاریک بودم ..دستو پاهامو بسته بودن..این قدر جیػ زدم تا بالاخره در باز شد و میترا با دوتا نره
ؼول اومد تو..ترسیده بودم..میلرزیدم..باورم نمیشد میترا باشه..ولی هی با خودم میگفتم اون چرا باید منو بدزده..انتظارم بالاخره پایان
رسیدو شروع کرد به صحبت کردن..میدونی چی میگفت؟
ادامه داد:از مژگان شنیده بودم یه سری از بچه های دانشگاه عضوه یه گروهه مواده مخدر هستن که بین بچه ها مواد پخش میکنن
ولی باورم نمیشد..میدونی چرا؟
چون تاحالا هیچ کدوم از بچه ها شکایتی چیزی نکرده بودن..ولی دیروز فهمیدم که دانشجو هایی هم که فهمیده بودن این کسایی که
مود پخش میکنن کیه جرئت نمیکردن حرفی بزنن ...
دیروز بهم گفتن باید بشم عضوی از اونا...اهدفشون خیلی بزرگ تر از پخش کردنه مواد بینه افراده..این کار مقدمه هستش.. اونا
میخوان دنیا رو نابود کنن بهشون گفتم چرا من؟
میدونی چی گفتن؟گفتن ما 4 نفرو انتخاب کردیم که اولیشون تویی..گفت بعده مدتی از این دانشگاه مارو میبرن بیرون تا وارده
گروهشون شیم..گفتن نخبه های دانشگاهو میخوان..الان اولین انتخابشون منم..گفتن هنوز دارن برای 3 نفره دیگه تصمیم میگیرن که
کیا باشن ..
پوزخندی زدو گفت:نابؽه های مملکتشونو میخوان با مواد از بین ببرن...فقط اون 4 نفر در امان میمونن... 4 نفره برتر..بقیه باید حذؾ
شن..البته بستگی به هوششون حذؾ میشن...بعد از انتخابه اون 4 نفر بقیه ی باهوشارو از بین میبرن ..
بهشون گفتم من عمرا اگر وارده گروهشون شم..بهم گفتن که مادربزرگمم میکشن بعدم خودم حذؾ میشم...امروز تا ساعته 7 وقت
دارم بهشون خبر بدم...تا صبح اونجا بودم..حدودای صبح بود که دوباره بیهوشم کردن و بعدم منو دمه خونه پرت کردن پایین..من
تصمیمو گرفتم مروارید من شده جونمم بدم وارده اون گروه نمیشم...نمیدونم چرا اومدم دارم این چیزارو به تو میگم واقعا نمیدونم ..
دوباره هق هقش به اوج رسید ...
خوش حال بودم..خوش حال بودم که بالاخره کارشونو شروع کردن...از صدؾ شروع کردن..به بقیه هم میرسن..امیدوارم مارو هم
انتخاب کنن..مطمئنا انتخاباشونو کرده بودن که بعد از حضوره ما دارن دوباره تصمیم گیری میکنن..اما من نمیخواستم صدؾ وارده
این بازی شه..ولی به خاطره جونشم که شده باید وارده شه ..
زمزمه کردم :
- امروز بهشون زنگ بزن بگو قبول میکنی
یهو گریش قطع شد و با چشمای گرد شده نگاهم کرد
- چی؟چیکار کنم مروارید؟
دستمو گذاشتم روی گوشام و از جام پاشدم و گفتم :
- همین که شنیدی میری بهشون میگی که قبول کردی




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif