تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - اخه مگه من شیطونم؟5
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
سه شنبه 19 مرداد 1395
نویسنده : ℳɨss craZy
حرفی نیـــ
همون قبلیست
یک روز بعد...
درحالی که دراز کشیده بودم روی تخت وبه سقف خیره شده بودم،به مهسا گفتم:خب!نظرت چیه راجب تنبیه ماها؟
مهسا گفت:اوووم.فکرنمی کنم خیلی سخت باشه!!
بهتر نیست بریم یکاشکی به جلسه ی مامان وبابا گوش بدیم؟!
-فکر خوبیه!یعنی موافقم تو پاشو برو من حوصله ندارم...
-باشه من می رم.سروصدا ام نکن که یه وقت نکشونیشون تو اتاقمون
-باشه حالا توام!برو زودتر...
مهسا از حاش پاشد وتنپایی شستیش رو پوشید بعدشم رفت از اتاق بیرون تا گوش وایسه.منتظر موندم تا بیاد...
*********
یه روبع گذشته بود که مهسا درحالی که لباشو روهم فشارمی داد وپا  ورچین راه میومد اومد نشست رو تخت پیش من.
بالبخند مسخره ای گفت:قراره یک هفته توی انباری زیر پله بمونیم!
-چییییی؟تو چی گفتی؟؟؟مگه می شه امکان نداره...
-چرا داره!فقط منتظر بمون وببین که می شه یا نمی شه واین چرت وپرت هاام تحویل من نده فقط فکر کن باید یه کاری کنیما
-راست می گی ولی چیکار کنیم؟کاری از دستمون بر نمیاد بیخیال فعلا بزار خودشون بیان بهمون بگن بعد که رفتیم توی اون اتاق احمقانه ومزخرف یه فکری می کنیم!
-هوووم باشه بریم.بیا خودمون رو بزنیم به خواب!
-باشه ولی یه فکر باحال تاثیری تداره هنیتجوری نی گم.بیا تو برو جای من بخواب منم جای تو بیا برو!
من رفتم جای نهسا واونم جای من رونونم با پتو کشیدیم.
بعد حدودا نیم ساعت بابا اومد تو وگفت با فریاد بلندی البته!زود برید توی انباری زیر پله!!!!سریع.
ما نثل چی پریدیم ورفتیم درحالی کع حالت غمگینی به خودمون گرفته بودیم سرمون رو مایین انداختیم ورفتیم توی اون اتاق...
بعداز اینکه رفتیم اونجا.یه دستمو زدم به کمرم واون یکیم کزاشتم روی دهنم.بعدشم مهساگفت:یه لحظه همیتجوری بمون!
من-من؟براچی؟
-یه دقیقه بابا.نمیمیری که!
یه دفعه یه دوربین دراورد وازم عکس گرفت.
من:وااامگه خل شدی؟؟
بیاببین.رفتم عکسوببینم. وای چه جیگریم!
موهای بلتدولخت خرمایی که تا روی کمرم بود،یه تاپ کوتاه ویه هیکل لاغر وعالی!کی من اینجوری شدم؟
من:اره خیلی خوشگلم توام خیلی جیگری چون شبیه منی
حالا یه فکری کن باید از این جا بریم بیرون یانه؟؟
مهسا:اونو بیخی.مامان اینا رفتن خوابیدن!درو واز می کنیم می ریم توی اتاقمون اگه وسیله ای خواستیم برمی داریم وبرنی گیردیم توی اتاقموت.مگه اینکه...
-مگه اینکه چی؟
-مگه اینکه...اوووم تو فکر بهتری داشته باشی!
-ومن مسلما تدارم راه بیوفت...باید بریم.
-هوووووتند نرو.اول توبرو بعد که اومدی من می رم اینجوری راحت لو میریم وضایع می شیم هاااا!
-راست می گی من الان می رم!
یواشکی درو واز کردم وخیلی اروم رفتم
یک دفعه که داشتم از دم در اتاق مامانم اینا رد شدم،یه شدای عجیبی اومد کی برامون مهمون اومد که ما نفهمیدیم؟؟؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif