تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید14((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
یکشنبه 24 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
اترینننننن
پریدم تو بؽله هم ..
کلی همو با ماچو بوسه ابیاری کردیم !
وقتی از هم جدا شدیم ..
با خنده دستمو گرفت و گفت:خیلی دلم میخواست دوباره ببینمت..منتظره تماستم شدم ولی زنگ نزدی ..
نگاهه خریدارانه ای بهم کردو گفت:خیییلی خوشگل شدی..کاش عروسه ما هم به این خوشگلی باشه
وای خدا باورم نمیشد اترینو اینجا دیدم..چه ملوس شده بود تو اون لباسه دکلته ی مشکیش..ولی این جا چی کار میکنه؟
با ذوق نگاهش کردم و گفتم:وای دختر خیلی باحال شدااااا عینه این فیلما شد !
با نگرانی ادامه دادم:ولی اترین کسی نباید از شؽله من بویی ببره..بهم قول بده ..
با تعجب نگاهم کردو گفت:چرا؟
- اترین خواهش کردم دیگه..همین جوری
معلوم بود قانع نشده ولی گفت :
- باشه عزیزم هر جور که تو بخوای
لبخندی بهش زدمو گفتم:حالا تو این جا چی کار میکنی؟
اومد جوابمو بده که مادر اومد بالا و با هول گفت:بدو بیا بریم همه منتظره تو هستن عروسه گلم ..
یهمو چشمش به اترین افتاد
- دخترم تو هم راه بیوفت سریع بریم..فکر کنم با عروسمونم که اشنا شدی..این پسره کوش؟
مهلته هیچ گونه حرکتی به ما نداد و سریع گفت :
- برم ببینم این پسره این سربه هوا کجا مونده
همون جور که از ما دور میشد گفت :
- اخرم یه روز منو دق میده ..
منو اترین داشتیم با بهت به هم نگاه میکردیم..ی..یعنی اترین خواهره ارمینه؟
اترین یهو به خودش اومد و جیؽی کشید و با هیجان منو تو اؼوش کشید ..
با خنده گفت:باورم نمیشه دعام به این زودی براورده شده باشهههههه..تو عروسمونیییییییی..جیؽؽؽؽؽؽػ ؼؽؽؽػ
چه ذوقی کردا..تا الان داشتم به عروسه بدبختی که قراره اترین خواهر شوهرش شه بدو بیراه میگفتم...بیا اخره زمون شده مردم به
خودشونم فوش میدن!.حالا اون عروس خودمم؟
منم خیلی خوش حال بودم که این دختره مهربون خواهره ارمینه ..
با خنده سفت تر به خودم فشردمش و گفتم:پس اون شب حکمتی در کار بوده که حاله منم بد شه و بیام دارو خانه و بعدشم تو رو ببینم
و اخرشم به دادت برسم ..
منو از خودش جدا کرد..دوباره هاله ی اشکی چشمای ارایش کردشو پوشوند..ارایشش در برابره من خیلی زیاد بود..خیلیییییی
دستمو گذاشتم رو گونشو گفتم :
- گریه کنی به داداشت جوابه منفی میدم ..
یهو صدای ارمین باعث شد هم من هم اترین به سمتش برگردیم
- دیگه ابی که ریخته شده رو زمینو نمیشه جمع کرد..شما هم دیگه نمیتونی جوابه مثبتتو پس بگیری ..
دوباره همون لحنه شیطونه خودش برگشته بود
نمخواستم جلوی خانوادش کنفش کنم..بنابراین حرفی نزدم
مادر لبخندی زدو گفت:به همین زودی پشیمون شدی دخترم..ولی حقم داری ..
اترین سریع پرید و وسطه حرفه مادرشو گفت :
- مامان این دختر ..این دختر همونیه که اون شب منو نجات داد..همون فرشته ی خوشگلی که راجبش باهاتون حرؾ میزدم ..
ارمین و مادرش با بهت به من نگاه کردن
یهو مادرش منو سفت کشید تو اؼوشش و با بؽض گفت :
- الهی خیر از جوونیت ببینی که نذاشتی جوونیه دخترم از دستش بره..باورم نمیشه ..باورم نمیشه..ارمین خوشبخت ترین مرده دنیاس
که دختری مثله تو قراره عروسه خونش باشه ..
خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین ..
به نرمی منو از اؼوشش کشید بیرون و گفت:افتخار میکنم که عروسمی..ازت ممنونم که دخترم و نجات دادی
ارمینم با لبخند نگاهم میکرد
با خجالت گفتم :
- هر کسه دیگه ای هم جای من بود همین کارو میکرد..من کاری نکردم ..
یهو اترین با بؽض گفت:با اون حالی که تو داشتی ..
حرفشو ادامه ندادو بؽض کرد
با چشمو ابرو بهش اشاره کردم خفه شه..نمیخواستم کسی چیزی بفهمه
ارمین با اخم گفت:با کدوم حال؟
اترین که متوجه چشم و ابروم شده بود سکوت کرد
این دفعه مادرش گفت:اترین ارمین با تو بود دخترم ..
اترین با تته پته گفت:دلش درد میکرد ..
ارمینو مادرش نگاهه مشکوکی به اترین کردن که سرشو انداخت پایین ..
این وسط داشتم فکر میکردم که چرا ارمین با خواهره خودش گیر نمیده!با این سرو وضعو لباسا و ارایشه ؼلیظش ..
بحثو کشوندم سمته خودم
- مادر جون فکر کنم گفتین همه منتظرمونن
مادرش لبشو گاز گرفت و با تشویش گفت :
- وای خاک به سرم..اترین بدو بیا بریم پایین..چند دقیقه بعدم شما دوتا بیاین پایین
سری دسته اترینو گرفت و بی معطلی به طرفه پایین حرکت کرد ..
ارمین نگاهی به من کردو شونشو انداخت بالا و گفت :
- مادر همیشه همین جوری بوده
چیزی نگفتم که صدای موبایلم بلند شد..ارمین نگاهی به طرفم کرد و گفت :
- جواب بده دیگه
بی معطلی دستمو کردم تو کیفمو گوشیمو کشیدم بیرون..با دیدنه شماره پوفی کردم..همون مزاحمه بود..عجب گیری بودا ..
نمیخواستم جواب بدم
ارمین:جواب بده گوشی خودشو کشت
با استرس گفتم :
- اشکال نداره..بذار بکشه ..
نگاهش مشکوک شد..انگار میخواد مچ بگیره..چشماشو تنگ کرد و گفت :
- مگه کیه؟
گفتم :
- من چه بدونم ..
- پس چرا نمیخوای جواب بدی
- ه..همین جوری
یهو گوشیو از دستم قاپید و گوشیو گذاشت دمه گوشش ولی حرفی نزد تا ببینه طرؾ کیه ..
این قدر فرز این حرکتو انجام داد که خشک شدم سره جام و هیچ کاری نتونستم بکنم
صدا از تو موبایل میومد بیرون ..
- سلام خوشگلم ..
با ترس به ارمین که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم ..
امشب شبه بدشانسیه منه.... یعنی رسما بدبخت شدم ..
ارمین فریادی زد که به خودم لرزیدم
- چه زری زدی مرتیکهههههه؟تو کدوم خری باشی که به زنه من میگی خوشگلم؟
من داشتم خودمو خیس میکردم چه برسه به اون پسره
با تته پته گفت :
- اقا فک کنم اشتباه گرفتم..خداحا..فظ
ارمین گوشیو قطع کردو با عصبانیت برگشت سمته منو گفت :
- پس نمیدونستی کیه ..نه؟
سعی کردم بشم همون مرواریده قوی..همون که از احدی هراسی نداشت..ارمین خان برای من شاخ شدی؟به من میگن مری شاخ
شکن..اصلا شاختو هرس میکنم ..
با حرص گوشیمو از دستش کشیدم بیرونو گفت :
- زندگیه خصوصیه من به تو ربطی نداره..تو کارای من دخالت نکن
با عصبانیت به سمتم خیز برداشت و بازومو گرفت تو دستش و محکم فشار داد :
- تو اصلا برای من اهمیتی نداری..ولی دلم نمیخواد بگن ارمین عرضه نداشت زنشو کنترل کنه
بازومو بیشتر فشار دادو گفت :
- شیر فهم شد
از درده بازوم اشک تو چشمام جمع شد..نگاهه اشک الودمو دوختم تو چشماش ...
نگاهش که به چشمای اشک الودم افتاد سریع دستشو از روی بازوم برداشتو یه قدم رفت عقب ..
به شدت دستشو کشید تو موهاش و مشتشو محکم کوبید توی دیوار ..
نمیدونم چرا تو اون لحظه بیشتر نگرانه مشته ارمین بودم تا بازوی خودم ..
جای انگشتاش روی بازوم خودنمایی میکرد ..
به حاله خودم پوزخندی زدم..و اولین قطره ی اشک از گوشه ی چشمم به پایین چکید..خدایا ببین بندت چند بار اشکه یه دختره یتیمو
دراورد..شاهد باش ..
خدا رو شکر لوازم ارایشم ضده ارایش بود..ارمین با یه قدمه بزرگه خودشو رسوند بهم و به شدت بؽلم کرد ..
شوکه شدم..ولی اشکام با شدته بیشتری شروع به چکیدن کرد ..
- گریه نکن..گریه نکن لعنتی ..خدا منو بکشه که هر دفعه اشکتو درمیارم ..
منو از اؼوشش جدا کرد و با انگشتای شصتش اشکامو پاک کرد و گفت :
- ببخشید ..ؼلط کردم ..دیگه تکرار نمیشه ..
با بؽض گفتم :
- هر دفعه همین کارارو میکنی و اشکمو درمیاری و اخرم با یه ببخشید سرو تهشو هم میاری؟این انصافه؟اخه یکی مزاحمه من میشه
به من چه ربطی داره؟مگه من بهش گفتم مزاحمم شو؟
- باشه ..باشه..اروم باش..تو درست میگی..ببخشید
دستمو کشیدم زیره چشممو اشکمو پاک کردمو گفتم:این اخرین باره که میبخشمت..دفعه ی بعد نگاهتم نمیکنم ..
ارمین لبخندی زدو گفت:قربونه دله کوچیکت برم که هیچی توش نمیمونه خواهری
به شدت سرمو اوردم بالا..این چی گفت؟
گفت خواهری؟
یعنی تمومه این مدت منو به چشمه خواهرش میدیده؟
نه ..نه امکان نداره ..
مروارید چرا ناراحت شدی؟مگه برات مهمه؟مگه اهمیتی هم داره؟
نه..نه معلومه نداره..اما ..
اما چی؟
هیچی..من هیچ حسی به ارمین ندارم..اره اونم باید داداشه من باشه ..
افرین همین درسته..قوی باش ...
منم به زور لبخندی زدمو گفتم:مرسی داداشی
ارمین اول با تعجب نگاهم کرد ولی دوباره به خودش اومدو گفت:از این به بعد به کارات کاری ندارم..قول میدم ..
نمیدونم چرا از این حرفش خوشحال نشدم..مگه خودمم همینو نمیخواستم؟
نمیدونم سرم داره میترکه ..
- منم کاری به کارای تو ندارم خوبه؟
خندیدو گفت:تا الانم کاری به کارام نداشتی حالا بیا بریم پایین ..
بازوشو گرفت به سمتم ..
دستمو تو بازوش قفل کردم و با هم به سمته پله ها حرکت کردیم ..
ارمین با اون کته اسپرته مشکیشو و کراواته سفیده نازکه شلی که دوره گردنش بسته بود بی نظیر شده بود ..
اروم اروم از پله ها رفتیم پایین ...
کم کم همه متوجه ما شدن ..
. همه خیره شده بودن به ما ...
هر دومون مؽرور از از پله ها پایین میرفتیم ..
پدرو مادره ارمین با افتخار به ما نگاه میکردن ..
به پله ی اخر که رسیدیم مادرش اومد جلو دسته هردوی مارو گرفت..رو به جمع گفت:این ستاره ی درخشان نامزده ارمین و عروسه
گله منه ..
معلوم بود مادرش ازقبل اون همه مهمونو توی این قسمت جمع کرده ..
زمزمه ها بالا گرفت..دخترا و پسرا با حسرت به منو ارمین نگاه میکردن ..
مادرش با اشاره دست همه رو ساکت کردو گفت:دوهفته ی دیگه عروسیه این دوتا گلای منه..ایشاالله که خوشبخت شن..بعدم در
حضوره همه انگشتره بسیار زیبایی رو کرد تو دستمو گفت :
- به افتخارشون
معلوم بود انگشتره خیلی گرونیه ..
ولی مگه اینجا نامزدیه من بود؟نه نبود..پس چرا الان حلقه کردن دسته من؟
خوب چون شاید شبه خواستگاری حلقه با خودشون نیاورده بودن ..
مادر ..پدر کاش بودین میدید دخترتون داره عروس میشه..کاش میدید ..
صدای دستا بلند شدو بعد از چند دقیقه مادرش مهمانارو پراکنده کردو اومد دسته منو کشیدو گفت :
- بریم با بقیه اشنا شی ..
لبخندی زدم و دستمو از دوره بازوی ارمین دراوردم و دنبالش راه افتادم ..
اول از همه منو برد سمته یه میزی که سه تا دختر دورش بود که بهشون میخورد.. 22 و 24 و 17 سالشون باشه..ای ول تخمین !
یه خانومو اقایی هم که بهشون میخورد 40 و خورده ای سالشون باشه هم سره همون میز بودن و با یه پسری که نتونستم چهرشو ببینم
چون پشتش به من بود !
نگاهه خیره ی همه روی من بود ..
وقتی به اون میز رسیدیم..همشون به خاطره ما از جا جا پاشدن..ولی اون دختره که بهش میخورد 24 سالش باشه با اکراه از جاش
پاشد ..
مادر با هیجان رو کرد به سمتشون با اشاره به من گفت :
این عروسه گلم
و روبه من کردو با دستش اول به سمته اون اقا و خانوم اشاره کردو گفت :
- ایشون عموی بزرگه ارمین هستن ..ایشونم همسرشون..رو کرد به دختراش و گفت:اینا هم دختر خانوماشون هستن
با همشون دست دادم..ولی اون دختره همون 24 سالهه به اکراه بهم دست داد..بیشعور
رو کرد به پسره و کفت:ایشونم پسرشون هستن
یه خانواده ی پرجمعیتی!عشایری زندگی میکنن ایا؟ !
تازه نگاهم به سمته پسره افتاد که با خنده به من نگاه میکرد..پسره ی پرو نیشتو ببند ..
اااااااا این که هاچه خودمونه..بگو چرا سعی میکرد جلوی خودشو بگیره نخنده !
خندم گرفت..باهاش دست دادم که گفت :
- حالتون خوبه؟شناختین الحمدلله؟
حسابی داشتم تمامه تلاشمو میکردم که نخندم
یهو از دهنم پرید
- بله هاچ هس ..
حرفمو نصفه گذاشتمو دستمو گذاشتم روی دهنم که صدای خندش بلند شد
بقیه با تعجب داشتن به ما نگاه میکردن
مادرجون با تعجب گفت :
- رهشاد جان مروارید جونو میشناسی؟
رهشاد به زور جلوی خندشو گرفت و گفت :
- بله افتخاره اشنایی با ایشونو دارم..ایشون هم دانشگاهیه من هستن دیگه ..
تو یه کلاس نیستیم ولی تو یه دانشگاهیم..همون دانشگاهی که ارمین تازه توش قبول شده و تصمیم گرفته توش درس بخونه ..
پس ارمین این جوری اینا رو پیچونده بابته دانشگاه رفتنش !
مادره هاچ گفت:خوب جریانه هاچ چیه؟
دوباره راش)مخففه رهشاد(زد زیره خنده
بعده این که خندش قطع شد جریانو برای مادر جون اینا تعریؾ کرد ..
همه از خنده ؼش کرده بود به جز اون دختر افاده ایه..ادمم حسابش نکردم ..
مادر جون نگاهی بهم کردو گفت:ارمین گفته بودذ دسته شیطونو از پشت بستی ولی باور نمیکردم ولی ...
دوباره زد زیره خنده ..
یهو دختره افاده ایه گفت :
- ایشون هنوز برای ازدواج بچه هستن..هنوز بزرگ نشدن..نمیدونن یه خانوم نباید این قدر شیطنت کنه مخصوصا این که سنشونم
برای ازدواج پایینه..فکر کنم 18 یا 19 سالشون باشه ..
اترین همین لحظه به ما رسید و حرفای اخره دختره رو شنید ..
دست گذاشته بود روی نقطه ضعفه من ..
همه ساکت شدن
مادرجون سریع گفت:کیمیا جا ..
ااااا پس این همون کیمیا هست که متین راجبش برام میگفت..همونی که میخواسته ارمینو تور کنه..پس بگو داره از کجا میسوزه
نذاشتم حرفه مادرجون تموم شه..خواهراشم داشتم با یه پوزخند نگاهم میکردن..لابد فکر کردن جوابشو نمیدم..اترین داشت با وحشت
نگاهم میکرد ..
از درون شعله ور بودم ولی با خونسردی گفتم :
- اولا که بزرگی به عقل است نه به سال..یه شتر هیکله بزرگی داره ولی مؽزش خالیه خالیه..دوما اگر یه دختر شیطنت نداشته باشه
مریضه میفهمی مریض..از نظره پزشکی دختری که شادابو شیطونه میتونه به زندگیشم طراوتو نشاط ببخشه..سوما بنده 22 سالمه و
بهتره یه مقدار به چشماتون بیشتر فشار بیارین که سنه ادمو درست تخمین بزنید اگر نمیتونید میتونید اول از خوده ادم بپرسید بعد
اظهاره فضل کنید ..
کلماته اخرو با عصبانیت ادا میکردم
همه با بهت نگاهم میکردن..لابد فکر نمیکردن جوابشو بدم ولی به من میگن مروارید نه دسته بیل..خوده بیل چی؟ نمیشه؟
کوفت نخیر نمیشه ..
کیمیا قشنگ قهوه ای شد..اخیششش
رهشادم که کلا خنثی بود ..
اترین با لبخنده زورکی دسته منو گرفتو گفت:مروارید جون ارمین کارت داره..ببخشید از همه ..
بعدم دستمو کشیدو دنباله خودش حرکتم داد ..
ارمین با خود فکر میکرد چون مدتیه سمته دختری نرفته کشش خودش به سمته مروارید زیاد شده...با خودش گفت دیگه با کارای
مروارید کاری ندارم..اون باید برام شه مثله یه خواهر و شاید در اینده یک هم خونه ...
تصمیم گرفت از فردا به سمته دخترا دیگه بره..میخواست به خودش ثابت کنه که اینا همش هوسه..میخواست به خودش ثابت کنه هیچ
حسی به مروارید نداره..با همین افکار به طرفه متین شروع به حرکت کرد..یک دفعه نگاهش به مروارید و اترین افتاد..اترین دسته
مروارید و گرفته بودو داشت میکشید..مروارید عصبی بود..با خود گفت :
- یعنی چی شده؟
***
اترین همین جور داشت منو با خودش میکشید..کلافه شدم..به شدت دستمو از تو دستش کشیدم بیرون ..
ایستاد و روشو کرد به طرفم
با اخم گفتم :
- چرا منو کشیدی اوردی این ور..من هنوز حرفام تموم نشده بود ..
دوباره خواستم به سمته کیمیا اینا برم که اترین دوباره دستمو گرفتو کشید ..
با التماس گفت :
- مروارید خواهش میکنم..التماس میکنم کوتاه بیا..من از طرفه اون از تو معذرت میخوام ..تو که جوابشو دادی دیگه چه ناراحتی
داری؟
به چشکای ملتمسش خیره شدم ..
اخی بمیرم برات که این قدر مظلومو ماهی...چرا این باید جای اون بوزینه از من عذر خواهی کنه؟
اتشه خشمم به سردی گرایید
در اؼوشش گرفتم و با لحنه مهربانی گفتم :
- ببخشید عزیزم..یک لحظه کنترله خودمو از دست دادم...بعدم تو نباید جای اون شفتالو از هم عذر خواهی کنی هانی
کمرمو نوازش کردو گفت :
- به حرفای کیمیا اهمیت نده ...به خاطره من جوابشو نده..باشه عزیزم؟
اخه مگه این زبونه شش متریه من میتونه جوابه اینو نده..ولی به خاطره اترین تمامه تلاشمو میکنم
-باشه
همون لحظه ارمینو متین و از دور دیدم که دارن میان به سمتمون.. از اؼوشه اترین اومدم بیرون و به پشته سرش اشاره کردمو گفتم
:
- اونجا رو ..
اترین برگشت و به پشته سرش نگاه کرد..به وضوح سرخ شدنه چهرشو دیدم ..
وقتی بهمون رسیدن با ذوق پریدم بؽله متین و گفتم :
-داداشیییییی
متین خندید از روی زمین بلندم کردو یه دور چرخوند بعدم سریع گذاشتم روی زمین ..
قلبم وایساد..این چه کاری بود جلوی جمع..نگاهی به اطراؾ کردم..نه خدارو شکر حواسه کسی این ورا نبود
با خنده گفتم :
- دیووونه این چه کاری بود؟
خندیدو زد رو بینیم و چیزی نگفت
اترینو ارمینم داشتن به کارهای ما میخندیدن ..یهو نگاهه متین افتاد به اترین ...
از جا پرید..سرخم شد تازه..به خدا خودم دیدمممم
با احترام رفت سمتشو شروع کرد به احوال پرسی کردن..اترینم هی سرخو سفید میشد..ارمینم خیلی خونسرد کناره من اایستاده بود
داشت نگاهشون میکرد ...
جونم ؼیرت...به سیب زمینی گفته زکی !
یهو دیدم کیمیا داره میاد سمته ما..نکبت..توی این لحظه یکی از فانتزیای من اینه که کفشمو در بیارم شوتش کنم سمته این دختره..بعد
بخوره تو دماؼش..بعدم دماؼه عملیش بترکه..وای چه شود!ولی فاتزیه خوبی بود خوشمان امد !
اترین نگاهش افتاد سمته کیمیا که داشت میومد سمته ما..با نگرانی به سمته من نگاه کرد و بعد با متین اومدن دقیقا کنار من ایستادن ..
عجوزه خانوم تشریفشونو اوردن ..
ایششش دماغ عملی ..
کیمیا با ناز اومد سمته ارمین و گونشو بوسید..ارمینم مثله ماست داشت نگاهش میکرد..هیچ حرکتی نمیکرد..اخه ادم این قدر پرو..منم
که دیگه با خودم تصمیم گرفته بودم دیگه ارمین برام بشه مثله یه داداش پس واسم مهم نبود ..
اما من الان زنششششششش بودممممممممممممم
کلی به خودم فشار اوردم حرصم نگیره ولی گرفت ..
اما زیاد طول نکشید چون سریع حرصم خوابید ..
کیمیا با ناز گفت :
- سلام عزیزم..خوبی فدات شم
ایییی
ارمین بی تفاوت گفت:سلام کیمیا ..
کیمیا برگشت سمته من.انگار تازه دیده بود منو..از بازوی ارمین اویزون شدو رو به من گفت :
- ببین کوچولو اون جا نذاشتی جوابتو بدم..تو برای من هیچ عددی نیستی..برو با هم سطحه خودت بپر..دختره ی پرو
اترینو متین با وحشت نگاهم کردن..میدونستن کارشو بی جواب نمیذارم ..
ارمینم که کلا زده بود تو فازه بی تفاوتی!نه به اون ؼیرنی بازیاش نه به الان..به خدا این پسره انرماله ..
خونسرد نگاهمو دوخته بودم جلو و اصلا بهش نگاه نمیکردم ..
بازوی ارمینو ول کردو اومد سمتم و با انگشتش زد روی بازومو گفت:هوی با توام
خیلی خونسرد خودمو کشیدم کنار و به حالته چندش دستمو کشیدم روی حریره بازوم و چند بار زدم روش که مثلا چون دسته این
دختره کثیؾ بوده پاک شه !
با نگاهم به متین که اماده ی حمله بود اشاره کردم هیچ کاری نکنه ..
کیمیا که این حرکتو دید رو به اترین گفت:لال شده..چرا حرؾ نمیزنه تا الان که واسه ی من بلبل زبونی میکرد ..
اترین زد روی شونمو با نگرانی گفت:مروارید چرا جوابشو نمیدی؟
برگشتم سمته اترینو با خونسردی گفتم :
- مگه سگی و که تو خیابون واق واق میکنه رو هم جوابشو میدن؟ !
به خاطره قولم به اترین نمیخواستم باهاش دهن به دهن شم.. مرواریده و قولش !
هر 4 تاشون اول متوجه منظورم نشدنو گنگ نگاهم کردن ولی بعد دوهزاریشون افتادو ارمینو اترینو متین ترکیدن از خنده..حالا نخند
کی بخند ..
یعنی کیمیا داشت از خشم سکته میکرد..جوابی نداشت بهم بده
ارمین میونه خندش رو به کیمیا گفت :
- زنم جوابتو داد پاشو برو تا بیشتر از این ضایع نشدی..پاشو برو ..
کیمیا با خشم نگاهشو دوخت به منو دندوناشو روی هم سابید و گفت :
- نشونت میدم
بعدم به سرعت از ما دور شد
اترین زد رو شونم و میونه خندش گفت :
- به خدا خیلی باحالی..هر دقیقه یه جواب برای هر چیزی داری
ارمین:حالا مونده تا این وروجکو بشناسی
متین با خنده گفت:خواهریه خودمو دیکه
خندیدمو گفتم :
- اخه به اترین قول داده بودم جوابشو ندم ..
هر سه با هم گفتن :
- چه خوش قول !
همون لحظه رهشاد اومد سمتمون و گفت :
- به به به چی میخندین بگین ما هم بدونیم..راستی این کیمیا چش شده بود؟قاطی قاطی بودااااا
نگاهی به هم کردیمو دوباره زدیم زیره خنده..رهشاد زیرزیرکی نگاهم کردو گفت :
- حتم دارم که دوباره زدین خواهرمو قهوه ای کردین !
چه برادره خوش ؼیرتی واقعا..چه طرفداره خواهرشه !!!!
با خنده گفتم :
- خواهره شما خودش قهوه ای بود..معلومه حسابی خودشو کشته این رنگی شه..معلوم نیست چه قدر پول برای سولاریوم و استخره
افتاب داده تا برنز شه...ولی الان برنز که نشده هیچ افتضاحم شده !
تک خنده ای کردو گفت:سخنه شما متین است !
صدای اهنگ بد جوری ادمو وسوسه میکرد اما به وسوسم ؼلبه کردم و دسته اترینو گرفتم و اروم یه ببخشید به اونا گفتم و رفتیم
نشستیم یه گوشه ای ..
زیر زیرکی نگاهی به اترین کرمو گفتم :
- داداشمو دوست داری؟
یهو سرخ شد
با تته پته گفت :
- نه..بابا این چه حرفیه؟
قهقهه ای زدمو گفتم :از هول شدنو سرخ شدنت معلومه واقعا !
سرشو انداخت پایین !
اخی ناز بشی الهی چه مظلومه !
- دیوونه به من نگی میخوای به کی بگی؟
با خجالت گفت :
- مروارید جون..من..من
گفتم :
- بهت گفته دوست داره؟
لبخنده خجولی زدو گفت:اره...چند وقتی میشه ..
به به پس برادره ما هم راه افتاده
باخوشحالی بؽلش کردمو گفتم :
- تو خواهر شووره منی من خواهر شووره تو...اوووووو چه باحال
اونم خجالتش ریختو گفت :
- اره..چه خر تو خری شد
با هم خندیدیم که دیدم یه پسره داره میاد سمته ما..یه ذره به قیافش دقت کردم دیم بلهههه همون یاروئه که منو راه نداد تو..احمق
اخمه ؼلیظی روی صورتم نشست ....
پسره اومد سمته ما و فقط داشت به اترین نگاه میکرد..انگار منو ندید ..
اترینم اخم کرد..وووا این چرا اخم کرد؟
پسره رسید بهمون و رو به اترین با لبخنده پسر کشی گفت :
- سلام عزیزم
اترین اخم کردو گفت :
- سلام..ولی بنده عزیزه شما نیستم
پسره خنده ای کردو گفت :
- از همین اخلاقاته که خوشم میاد
یهو نگاهش به طرفه من افتادو با کنجکاوی رو به اترین گفت :
- معرفی نمیکنی؟
اترین اخمش ؼلیظ تر شد ..
پس این مردک منو یادش نمیاد ..
اترین با همون اخمش گفت :
- مروارید..نامزده ارمین..مگه نبودی وقتی مامان داشت به همه معرفیش میکرد؟
پسره با دهانه باز داشت به من که داشتم مثله میرؼضب نگاهش میکردم نگریست ..
پسره اومد حرفی بزنه که مهلتش ندادم ..
- بله ..نمیخواد حرفی بزنی من همون مرواریدم که جلوی در مجبور به شنیدنه صداتون شدم ..
پسره با تته پته گفت:به خدا ..به خدا من نمیدونستم شما نامزده ارمین هستید
اترین داشت با تعجب نگاهمون میکرد
با همون اخم گفتم :
- حالا که فهمیدید برید تا نزدم دکوراسیونتونو بهم بریزم ..
خاک تو سرم با این حرؾ زدنم......مری بمیریییییییی
پسره با خنده دستاشو برد بالا و گفت :
- باشه باشه شلیک نکن..فقط من شایانم گفتم معرفی کنم ..
از امروز حالم از اسمه شایان به هم میخوره ..
- باشه اقا فهمیدم..بفرمایید برید..نه اصلا چرا شما برید من میرم
بعدم از جام پاشدم و بی اهمیت رفتم طرفه دیگه ی سالن نشستم ..
پسره ی پرو ..
بعد از چند دقیقه اترین اومد سمتم..نشست پیشم ..
- مروارید جریان چی بود؟اینو از کجا میشناختی؟
با بی حوصلگی جریانو براش تعریؾ کردمو بهش گفتم بینه خودمون بمونه ..
با عصبانیت گفت :
- پسره ی پرو ..
- حالا تو چرا این قدر دلت ازش پره؟
با همون عصبانیت گفت :
- یه خواستگاره سمج و بیشعور
خندیدمو گفتم :
- بیخیالش بابا ..
بعدم به کسایی که داشتن وسطه سالن میرقصیدن خیره شدم..دلم میخواست برم برقصم..ولی نه.. دیگه چی ..
اترین همین جور که توی جاش خودشو تکون میداد گفت :
- بریم بتکونیم؟
-بتکونیم؟
- بابا برقصیم دیگه؟
- نه هانی تو برو ..
- لوس نشو دیگه ..
یهو متین اومد سمته ما و بی حرؾ دسته اترینو گرفت و کشید وسط !
منو میگی کپ کردم !
اترینم بی چاره تعجب کرده بود ..
اونا هم رفتن بینه جمعه رقصنده ها ..
خوش به حالشون ..
با چشمم دنباله ارمین کشتم..بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره پیداش کردم ..
دمه نمای شیشه ای خونه ایستاده بود و رهشادو چند تا دخترم پیشش بودن ..
یکی از دخترا هم خودشو هی میمالید به ارمین..نمیدونم ارمین چی میگفت که همشون از خنده مرده بودن ..
اخم کردم..من اینجا نشستم اون داره اونجا حال میکنه؟بی ظرفیت ..
بعده چند دقیقه اون دختره که ازش اویزون شده بود با خنده دسته ارمینو گرفتو کشوندش وسط تا باهاش برقصه...ارمینم که دست رد
به سینش نزد قربونم برههههه
لباسه دختره یه دکلته ی قرمزززز کوتااااااه بود ..از بالا که هیچی!از پایینم که هیچی..خوب عزیزم اینم لازم نبود بپوشی..والا به
خدا ..
خون خونمو میخورد ..
از رفتاره خودم تعجب کردم ..
مروارید چرا حرص میخوری؟مگه برات مهمه؟چرا حسادت میکنی؟
با ترس به سوالایی که از خودم میپرسیدم فکر کردم تا جوابی براشون پیدا کنم ..
چند بار سرمو تکون دادم که این افکار از سرم بره بیرون ..
سرم پایین بود ..
داشتم فکر میکردم ...
این رفتارای عجیب چیه؟
یهو یکی نشست کنارم..حتی به خودم زحمت ندادم سرمو به سمتش برگردونم ..
- مروارید خانوم؟
اصلا حواسم به اطرافم نبود..همین جوری پروندم
-هوم؟
- میشه منو نگاه کنید؟
بازم با گنگی گفتم :
-اوهوم
- مروارید خانوم حواستون هست؟
با تعجب بهش نگاه کردم..ااا این کی این جا نشست




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif