تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید15((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
یکشنبه 24 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
ااا شمایین کی اینجا نشستین که من متوجه نشدم؟
خندش گرفت
- من بودم که الان داشتم باهاتون حرؾ میزدم
با تعجب گفتم :
-حرؾ؟
خندشو قورت دادو گفت :
- بیخیالش فکر کنم حواستون اینجا نبود ..
صدای اهنگ نمیذاشت درست صداشو بشنوم ..
به طرفه ارمین اشاره کردو گفت:حسابی سرش شلوؼه ها ..
سعی کردم بی تفاوت باشم..ولی مگه میشد..به هر سختی بود خودمو کنترل کردم ..
به چشماش خیره شدمو گفتم:برام مهم نیست
رهشادم پسره خوشگلی بودا ولی هیچ وقت به پای ارمینه من نمیرسید ..
مروارید چی گفتی؟
ارمینه تو؟
نه..نه ..ؼلط کردم اشتباهه لپی بود..اره همینه ..
چند لحظه تو چشمام خیره شد..بعد از چند لحظه نگاهشو ازم دزدید..اخی چه با حیا !
با همون سره پایین گفت :
- چه روشن فکر ..
- ارمینم همین جوریه کاملا روشن فکر ..
ابروهاش پرید بالا
-جدا؟
-البته ..
- میخوایند امتحان کنیم؟
با گنگی گفتم:هان؟
تک خنده ای کردو گفت :
- با من میرقصید؟
اخم کردم..چه پرو..بی ادب..اون قفله فرمونه من کوووووووو؟
-نخییییییییر
- ارمین این جوری داره میرقصه اون وقت شما نمیخواید با من برقصید؟
- ارمین هر کاری کنه به خودش مربوطه ..
همون لحظه مادره ارمین اومد سمته ماو دستشو گذاشت روی شونه ی منو گفت :
- عروسه گلم خوش میگذره؟چرا نمیرقصی؟
بعد به رهشاد نگاهی انداختو گفت:دخترمو ببر وسط..ارمینو که نمیبینم معلوم نیست کجا رفته ..
رهشاد با ذوق گفت :
-چشمممممم
بعدم از جا پاشد و دسته منو کشید و از جا بلندم کرد
جلوی مادره ارمین نمیتونستم حرفی بزنم
منو برد وسط و دستشو دوره کمره باریکم حلقه کرد ..
با تقلا گفتم :
- ولم کن..خواهش میکنم ..
همون لحظه نگاهم به ارمین افتاد که با خنده داشت با دختره میرقصید ..
اعصابم بهم ریخت ..
رهشاد رده نگاهمو دنبال کردو گفت :
- ارمین همیشه همین طور بوده..نمیدونم چه طور رضایت به ازدواج داده..ولی باید به این کاراش عادت کنی ..
جوابی نداشتم بهش بدم ولی دیگه تقلایی هم نکردم...مامانه ارمین داشت نگاهمون میکرد...اترینو متینم که تو اون شلوؼی گم شده
بودن ..
منم یکی از دستامو گذاشتم رو شونش و زیره نگاهه مادره ارمین به زور همراهیش کردم..ولی عذابه وجدان داشتم ..
مروارید رهشاد که ؼریبه نیست ..پسر عمویه ارمینه ..
سعی کردم خودمو قانع کنم ...
رهشاد وقتی همراهیه منو حس کرد لبخندی روی صورتش نشست ...
اروم داشتیم با هم میرقصیدیدم...اما حواسه من اصلا این جا نبود ..
یهو نگاهم با نگاهه خندونه ارمین گره خورد..لبخندش اروم اروم محو شد..با بهت داشت به منو رهشاد نگاه میکرد ..
همون لحظه چراؼا خاموش شد و رهشادم منو برگردوند و دیگه نتونستم ارمینو ببینم ..
یهو حس کردم دستای رهشاد از دوره کمرم جدا شد ولی سریع دستای دیگه ای جاشو گرفت ..
ترسیدم..این کیه؟
تقلا کردم ..
سرشو اورد بؽله گوشم و گفت :
- اروم باش منم ..
ارمین بود..ناخداگاه اروم شدم ..
کمرمو سفت فشار داد..دردم گرفت ولی حرفی نزدم
- خوش میگذشت با پسرعموی من؟خوب دلو قلوه ردو بدل میکردید ..
برای این که فکر نکنه کم اوردم گفتم :
- ارهههه خیلی خوش گذشت...جاتم اصلا خالی نبود ..
فشاره دستش دوره کمرم 2 برابر شد ..
ؼرید :
- پس خوش گذشت.؟اره؟
با ناله گفتم :
- چته؟کمرمو ول کن..ای..بعدم خودت چی تو بؽله اون دخترا بهت خوش گذشت؟
دستشو شل تر کردو گفت :
- پس خانوم حسودیشون شده رفته تو بؽله پسر عموی من ..
عصبانی شدم..خیلی عصبانی شدم ..
بلند خندیدم..یه خنده ی هیستیریک..برای یه لحظه نگاها به سمته من برگشت ..
هنوز نرم نرم داشتیم میرقصیدیدم ..
بی توجه به نگاهای متعجب بهش گفتم :
- به تو حسودیی کنم یا اون دخترای هر جایی که دم به دقیقه تو بؽله یکی هستن؟جک نگو ..
- پس قبول داری که دخترایی که میرن تو بؽله اینو اون هر جایین؟
فهمیدم چی میخواد بگه..میخواد بگه تو هم تو بؽله رهشاد بودی..کور خوندی ..
- اره..ولی دخترایی که مادره مثلا نامزدشون مجبورشون کنه نه ...
ارمین با تعجب گفت :
- چی؟مادره نامزدشون؟یعنی مادره من گفت بری با رهشاد برقصی؟
پوزخندی زدمو گفتم :
- اره..اره..وقتی دید پسرش این ورا نیست که دسته مثلا نامزدشو بگیره ببره باهاش برقصه از رهشاد خواست
ارمین چند لحظه چیزی نگفت
نرم..نرم داشتم میرقصیدمو توی سکوت به اهنگ گوش میکردم..چه عطره خوس بویی داره..عطرش چیست ایا؟
مازیار فلاحی داشت میخوندو منم داشتم به زندگیم فکر میکردم و تو بؽله مثلا نامزدم میرقصیدم ..
یه ترانه بوی دریا یه ستاره بوی بارون
ارمین گفت :
- ولش کن..حالا خوش گذشت تو بؽله پسر عموی من؟
لحنش شیطون شده بود..وااا این دیوونس به خدا ...
با تعجب گفتم :
- یه بار گفتم اره دیگه..جاتم که خالی نبود
بی تفاوت گفت :
- به منم خوش گذشت ولی الان بیشتر داره بهم خوش میگذره ..
حرفه اخرشو شیطون زد ..
من تمومه خاطراتم کنجه یک کاسه ی ابه
زنده میشه باز دوباره مثله شیرینیه خوابه
وقتی که دلم میگیره از تو پنجره نگام کن
با نگاهت پشته شیشه از ته دلت دعام کن
دستتو بذار رو قلبم بذار قلبم جون بگیره
یه نفس بده به ابرا تا شاید بارون بگیره
حرفی نزدم..خواستم خودش ادامه بده
- فقط باید حواسم باشه وقتی این خانوم خوشگله تو بؽلمه وسوسه نشم شیطونی نکنم ..
خندم گرفت..حرصمم گرفت ..
با مشت زدم روی سینشو با خنده گفتم :
- منحرؾ چشاتو درویش کننن
خندیدو گفت:زنمیییییی دوست دارممم این جوری حرؾ بزنم
نمیدونم چرا گر گرفتم..ولی جواب دادم ..
- بیخود..بشین سره جات ببینم
خندیدو چیزی نگفت..چه قدر این ارمینو شوخو شیطونو دوست دارم..کاش همیشه همین طوری باشه ...
زل زده بودیم به هم..نمیدونم چرا نمیتونستم چرا جلوی نگاهمو بخونم..اهنگه مازیار وادارم میکرد به ارمین نگاه کنم ...
مثله شیرینیه خوابه
مثله گل لایه کتابه
هر دقیقه توی نفس هام
عطره گیسوی گلابه
کوچه باؼه بچگیام
بوی کاگل بوی دیوار
زنده میشن همه این بار توی لحظه های دیدار ..
وقتی اهنگ تموم شد گفتم :
- ولم کن دیگه میخوام برم
دستاشو از دوره کمرم برداشت و اروم دره گوشم گفت :
- زنه خوش هیکل یه پسرو وسوسه میکنه..حواستو به بعده ازدوااج جمع کن ..
وایییییی خدااااااا...پسره ی پرووووووو..منحرفففؾ
- از بازوش یه وشکونه ریز گرفتم که از دردش دستشو گذاشت روی بازوش ولی بازم از رو نرفت و گفت :
- ببینم از بعده ازدواجم میتونی این کارا رو کنی ضعیفه..به هر حال یه خونه ی خالی با یه دخترو پسره خوشگل..مطمئن باش نفره
سوم شیطونه ...
خاک تو سرش..مثلا پلیسه ..
این دفعه با پاشنه ی کفشم کوبیدم رو پاش که دیگه صداش بلند شد ..
سریع خودمو کشیدم کنار و به طرفه باغ دویدم
دستش بهم برسه منو میکشه ..
فکر نمیکردم دنبالم کنه ..
ولی در کماله تعجب دیدم داره دنبالم میدوه..یعنی این قدر دردش اومده؟
همه داشتن با تعجب به چهره ی خندونه من و چهره ی سرخ شده ی ارمین نگاه میکردن..پسره ابرو مابرو هم که حالیش نیست !
از ویلا زدم بیرون و وارده باغ شدم..خدا رو شکر کسی نبود ..
برگشتم پشته سرمو نگاه کنم ببینم کجاس که دیدم دقیقا پشته سرمه..دقیقا همین لحظه دستشو انداخت دوره کمرمو کفت :
- اخه جوجه میخوای از دسته من فرار کنی؟
خندیدمو گفتم:یه جوجه بایدم از دسته اقا گربه فرار کنه
زیره گوشم گفت:مواظب باش این اقا گربه نخورتت
یعنی چی نخورتت؟وا !
- من حواسم هست...ولی تو هم حواست باشه این جوجه نزنه فکتو بیاره پایین..بازوت خوبه؟پات دیگه درد نمیکنه؟
مثله این که تازه یادش افتاد !
چون سریع گفت:اههاااان خوب شد یادم انداختی..منو میزنی جوجو؟
شروع کرد به قلقلک دادنه من..وااااااااای خدا من شدیدا حساسمممممم ...
صدای خندم بلند شده بود..از شدته خنده اشک از چشمام میومد ..
همین جوری التماسش میکردم
- ارمین..ارمین..تور وخدا
-ارمینننننننن
بعد از مدتی ولم کرد..بدنم شل شده بود بس که خندیده بودم ..
حتی شاله حریرمم از شونه هام رفته بود اونور..حتی جون نداشتم اونو درست کنم ..
یهو سرمو بردم بالا دیدم ارمین خیره شده به بازوهام..خجالت کشیدم..شالو درست کردم که اومد سمتمو سریع حریرو از دوره
بازوهام برداشت ..
شوکه شدم..انتظاره این کارو نداشتم ..
دستشو کشید روی بازوی چپم..یه ذره درد گرفت..چرا درد گرفت؟
به بازوم نگاه کردم...ای وای بازوم قشنگ کبود شده بود...از فشارایی بود که ارمین بهش وارد کرده بود
با شرمندگی نگاهی بهم کردو گفت:نمیدونستم این جوری میشه..تو چرا بدنت این جوریه؟
نمیخواستم شرمنده شه برای همین خندیدمو گفتم :
- بادمجونه بم افت نداره باو !
بازومو گرفت تو دستش سرشو اورد نزدیک و بوسه ای روی بازوم زد
داؼؽؽؽؽؽؽؽؽػ شدممممممممم...خدایا خودت میدونی من جنبه ندارم..میدونی قلبم ضعیفه چرا این کارا رو با من میکنی؟
با خجالت شاله حریرو کشیدم روی بازوهامو با سرعت از ارمین دور شدم..فقط میدویدم..میخواستم ازش دور شم...لحظه ی اخر
برگشتم و نگاش کردم که دیدم ایستادخ و داره به من نگاه میکنه ...
با گونه های سرخ شده وارده سالن شدمو نشستم روی نزدیک ترین صندلی ..
همه رفته بودن برای شام ..
تقریبا اون قسمته سالن خلوت بود..همه رفته بودن سمته سالن ؼذاخوری ..
چند دقیقه بعد ارمین با خونسردی وارده سالن شد..انگار نه انگار اتفاقی افتاده...اول یه نگاهی به اطراؾ کرد.. منو دید که روی
صندلی نشستم..اومد سمتم و گفت :
- چرا اینجا نشستی؟پاشو بریم شام بخور ..
سرمو انداختم پایینو گفتم :
- سیرم تو برو بخور نوشه جان
دستمو گرفت و گفت :
- پاشو تا بلندت نکردم ..
از زور گوییش خندم گرفت..محبت کردنشم با زوره..این اصلا هیچ چیزش به ادمیزاد شباهت نداره ..
- باشه ..باشه بریم
با اکراه از جام پاشد ..
بازوشو اورد جلو..بی حرفی دستمو انداختم دوره بازوش و به طرفه سالن ؼذاخوری حرکت کردیم ..
از دیدنه اون همه ؼذا دیگه اصلا میله ؼذا خوردن نداشتم..من بدنم این حالتو داشت..دقیقا برعکسه همه بودن !
به زور یه ذره سالاده ماکارونی و یه ذره الویه برای خودم کشیدم و رفتم نشستم روی یه صندلی ..
داشتم با ؼذام بازی میکردم که ارمین اومد سمتم و نشست پیشم..ماشاالله..پسر تو چه قدر میخوری !
از هر چی یه مقدار برای خودش کشیده بود..یعنی بشقابش داشت میترکید ..
نگاهی به ؼذای من کردو زد زیره خنده ..
- برای همینه این قدر کوچولو و جوجویی دیگه !
منم خندیدمو گفتم :
- چیه نکنه میخوای چاق شم بگی من زنه چاق نمیخوام؟
شده بودم مثله خودش..میخواستم باهم مثل دوتا دوست باشیم ..
چشمکی زدو گفت:خوب دستمو خوندی ..
زدم به بازوشو چیزی نگفتم
متینو اترینم که جیک تو جیکه هم نشسته بودن..مادرو وپدره ارمینم داشتن با لبخند به منو ارمین نگاه میکردن ..
اروم اروم داشتم به زور ؼذامو میخوردم ..
ارمینم داشت با ولع ؼذاشو میخورد ..
یهو یه نگاه به من کردو قاشقشو گذاشت زمین ..
- مروارید تو چرا این طوری هستی؟این چه وضعشه؟ادم اگه ؼذا خوردنه توروببینه کلا از خوردن منصرؾ میشه که ..
یه تیکه جوجه زد به چنگالشو گفت :
- دهنتو باز من تا به زور متوصل نشدم
معمولا دهنیه همه رو میخوردم برام مهم نبود..ولی سیر بودم ..
با ؼرؼر گفتم :
- عادت داری به همه زور بگی؟نمیخوام بابا ..
چشماشو تنگ کردو گفت:باز میکنی یا نه..؟
قیافمو کج و کله کردمو درهمو باز کردم که سریع گذاشت دهنم ..
به زور داشتم میجویدمش..خیلی گنده بود ..
بعده سه ساعت که داشتم میجویدم تموم شد..ارمینم داشت تمومه مدت بهم میخندید ..
لیوانه نوشابمو برداشتم همه شو سر کشیدم
- نازه نفست !
با این حرؾ ارمین خندم گرفت و نوشابه پرید تو حلقم و به سرؾ افتادم..ارمین هول شد و محکم زد پشتم ..
قطعه نخاع شدم..اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خ
- تو روحت..اگرم قرار نبود بمیرم با این ضربه ای که تو زدی میمیرم .....
خندیدو گفت:بادمجونه بم افت نداره
نگاهی به سالاد الویم کردو گفت :
- من سالاد الویه میخوام..برنداشتم ..
با بیخیالی چنگالمو برداشتمو الویه رو برداشتمو گفتم:بیا بخور
نگاهی کردو گفت:دهنی بخورم؟
- اهان ..چون من خودم به دهنی حساس نیستم دهنیه همه رو میخورم گفتم شاید تو هم این جوری باشی
اومدم چنگالمو بزارم تو بشقابم که سریع از دستم گرفتشو گذاشت تو دهنش و گفت :
-شوخیدم !
اون شب دیگه اتفاقه خاصی نیوفتاد..اخره شبم با اصراره متین خودش منو رسوند خونه..متین ماشینش یه بی ام وه مشکی بود
موقعه خداحافظی ازش پرسیدم ..
- میتن شبا کجایی تو؟
- خندیدو گفت :
- شیطون من خودم خونه دارم !
اخم کردمو گفتم :
- منو یه روز ببر
- چشم..ولی بعده ماموریت
-باجه !
ازش خداحافظی کردمو رفتم تو خونه ی خودم و بعده عوض کردنه لباسام این قدر خسته بودم بدونه فرصت به ذره ای فکر کردن
خوابیدم
صبح با این که خیلی خسته بودم با سرعته جت از جام پاشدم..میخواستم زود برم دانشگاه که بتونم برم سایت...نگاهی به ساعت کردم
7 صبح !
تا ساعته 10 که کلاس داشتیم وقت زیاد داشتم ..
بعد از رسیدن به دانشگاه به سرعت رفتم داخله دانشگاه و به شدت به سمته سایت دویدم ..
وقتی جلوی درش رسیدم نفس نفس میزدم ..
اروم دره سایتو باز کردم و داخل شدمو درو پشته سرم بستم..چراغ قوه مو روشن کردم..خداشکر کسی نبود ..
اهسته به سمته یکی از کامپیوترا حرکت کردم و سریع نشستم پشتش ..
به سرعت کامپیوترو روشن کردم...صبر کردم تا ویندوزش بیاد بالا.. این لحظات برام مثله قرن میگذشت..بالاخره ویندوزش اومد
بالا ..
خدایا نوکرترم که رمز نداره..وگرنه باید واسه ی باز کردنه رمزه اینم وقت میذاشتم .......
به سرعت رفتم سراؼه هک کردنه اطلاعاته دانشگاهو دانشجویانش ...
خسته شده بودم..خیلی خسته شده بودم..از اون چیزی که فکر میکردم امنیتش بالاتر بود
این اخرین شانسم بود..خدایا کمکم کن..رمزه اخرو وارد کردم...دستمو کردم تو هم..استرس داشتم ..
شد 2 درصد.. 3 درصد ..
هموین جور داشت زیاد میشد..که یک جا متوقؾ شد..لعنتی
فقط دعا میکردم..ساعت 9 شده بود..دوساعت بود داشتم روی این سیستمه مزخرؾ کار میکردم...دیگه نا امید شده بودم..از جام بلند
شدم و کیفمم برداشتم اومدم کامپیوتر و خاموش کنم که دیدم دوباره شروع کرد به پر شدن..به سرعت داشت لود میشد
خدایا 99 درصدش پر شده..فقط یک درصدش مونده..فقط یک درصد.. لعنتی پر شو ...
جیؽؽؽؽؽؽػ پر شددددد...سیستم باز شد..باورم نمیشد...کیقمو به شدت پرت کردم روی زمین و نشستمو پشته میزه کامپیوتر ..استرس
گرفته بودم..اگه کسی بیاد چی؟
شروع کردم به پیدا کردنه مشخصاته تمومه دانش جویان..رسیدم به اسمه میترا ..
تعجب کردم ..
این چه وضعیه؟
چرا هیچ اطلاعاتی ازش نیست؟
فقط اسمو فامیل؟
مگه میشه ..
اومدم پایین تر..چشمام گرد شد ..
میلاد مشرقی کدوم خریه؟چرا فامیلیش مثله ماله میتراس؟
چرا از اینم هیچ اطلاعاتی وجود نداره..؟
رفتم تو لیسته استادان..حتی یزدانیم مشخصاته زیادی ازش اونجا بود..استادا مشکلی نداشتن ..
میریم سره مدیریت دانشگاه ..
چشام شد قده بشقاب ..
چرا تا الان دقت نکرده بودم که فامیلیه میترا با مدیر اینجا یکیه؟
مهدی مشرقی؟؟؟؟
از اونم فقط یه اسمو فامیل بود..نه این طوری نمیشه..لعنتی ..
تازه دارم به جاهای خوبش میرسم..این طوری نمیشه ولش کرد..یعنی مدیره اینجا هم عضوه اون بانده خلاؾ کاره؟
اون داره نخبهارو وارد این دانشگاه میکنه تا دخلشونو بیاره؟
رفتم پایین تر..یعنی چی؟این چیه؟
اسمه سه نفر نوشته شده بود که روش یه خطه بسیار قرمز خورده بود..اسمشونو تو سیستم سرچ کردم ..
با چیزی که دیدم شوکه شدم ..
هر سه شون فوت شده بودن..مگه میشه؟
سریع اسماشونو تو اینتر نت سرچ کردم...با دیدنه خبری که راجبشون دیدم
محکم به صندلی تکیه دادم..بدنم شل شد ..
مرگ ناگهانیه سه نخبه در اثره پرت شدن از کوهی در منطقه ی ....
حدس میزنم این سه تا قبول نکردن با اینا همکاری کنن و به این سرنوشت دچار شدن ..
خدایاااااا اخه چرا؟؟مگه این بدبختا چیکار کرده بودن که جونشونو گرفتی؟
برای جوونیشون بؽضم گرفت
سریع اسمه خودمو تو سیستم وارد کردم..یه خطه سبز روی اسمم خورده بود ..یعنی چی؟
سریع اسمه صدفو ارمینو متینم زدم..اونا هم خطه سبز روی اسمشون خورده بود ..
روی اسمه مژده و مزگان و سحر و ؼزاله با محمدو امیر علی چند تا از بچه های خیلی خوبه کلاسمون خطه نارنجی خورده بود..این
یعنی چی؟
خدایا دارم دیوونه میشم ..
همون لحظه سیستم پیامی بهم داد ..
این چیه؟
ساعته 2 در سالنه بزرگه نبوغ ..
ساعت 2:25 دقیقه کار تمومه ..
یعنی چی؟
تاریخش ماله کی هست؟
اصلا چی هست؟
این سالنی که میگه کجا هست؟
میخواستم تو اینترنت سرچش کنم که همون لحظه حس کردم کسی داره دره سایتو باز میکنه..با سرعته جت دویدم سمته درو یکی از
صندلی های چوبی که اونجا بودو برداشتمو پشتشو گذاشتم زیره دستگیره در ..
دوباره دویدم سمته کامپیوتر و به سرعت از سیستم اومدم بیرون و همه چیزو به حالته اولیش برگردوندم و کامپیوتر و خاموش کردم..
به اطرافم نگاهی انداختم..یکی داشت سعی میکرد دره سایتو باز کنه..به سرعت به سمته دره بالایی دویدم ..
دستگیره و کشیدم..فقل بود..نه ..نه امکان نداره..نباید قفل باشه ..
حالا چیکار کنم ..
نگاهم افتادبه پنجره ی سایت..ازش نور میومد.. ولی به کجا باز میشه؟
ارتفاعش خیلی بالاس..چه طوری برم اون بالا ..
سریع یه صندلی برداشتم و گذاشتم زیره پنجره و به سرعت رفتم روش ..
هنوزم ارتفاعش بالاس..یه پرش بلند زدم و دستمو کیپ کردم به لبه ی پنجره..نفسم حبس شد..به زور خودمو کشیدم بالا و روی لبه ی
پنجره ایستادم ..
دستام درد میکرد..خدا خدا میکردم دره پنجره قفل نباشه ..
دره پنجره رو به سختی باز کردم..خدایا شکرت..سریع ازش رفتم بیرون ..
با سرعت میدویدم..نمیدونستم به کجا ولی فقط میدویدم..اصلا این جا کجا بود..رسیدم به یه دیواره بزرگ ..توقؾ کردم ..
به خشکی شانس ..
صدای قدم هایی رو میشنیدم که دارن به این سمت میدون ..
خدایا خودت رحم کن ....
چاره ای ندارم باید از روی دیوار بپرم..ارتفاعش زیاد نبود..کیفمو پرت کردم اون وره دیوار و با یه پرش دستمو گرفتم به لبه ی
دیوار و بعدشم به سختی خودمو کشیدم بالا و بی معطلی خودمو پرت کردم اون سمته دیوار ..
زانوم درد گرفت..بی توجه به دردش شروع کردم به دویدن..حالا این مناطق برام اشنا شده بود ..
به سمته دستشویی دویدم..خدا رو شکر کسی اون ورا نبود..وقتی وارده دستشویی شدم یه نفسه عمیق کشیدم..که واقعا پشیمون شدم !
حسابی عرق کرده بودم.. رفتم جلوی ایینه.. باد دیدنه خراشه بزرگی که روی گونم افتاده بود شکه شدم..حسابیم داشت ازش خون
میومد..گونه من کی خراشیده شد؟
وقتی داشتم از روی دیوار میپریدم حسه سوزش کردما ولی اهمیت ندادم..لابد گونم کشیده شده به لبه ی دیوار..حسابیم خاکی شده
بودم..موهام پریشون از جلوی مقنعه زده بود بیرون..اول از همه مانتومو که حسابی خاکی شده بودو با اب پاک کردم..بعدم مقنعه مو
از سر در اوردم و موهامو دوباره جمع کردمو دوباره مقنعمو سرم کردم ..
از گونم خون سرازیر شده بود..ولی بازم نمیخواستم بهش دست بزنم... از بچگی از خون چندشم میشد..نه این که بترسما..نمیتونستم
بهش دست بزنم...با اکراه بهش نگاه کردم..مثله این که مجبور بودم بهش دست بزنم..دستمو گرفتم زیره ابو بعدم کشیدم روی زخمم ..
سوختم ..
صورتمو جمع کردم..سریع رومو از ایینه گرفتم و بی توجه به سوزش و خون ریزیه دوباره از دستشویی زدم بیرون..سرمو گرفتم
پایین و وارده راهرو دانشگاه شدم ..
به اطرافم نگاه نمیکردم..ذهنم مشؽول بود ..
یهو حس کردم کسی از پشت کیفمو که روی شونه هام بود و کشید..متوقؾ شدم و سرمو با شتاب به عقب برگردوندم ...
با دیدنه یزدانی شکه شدم ..
این کیفمو گرفت و کشید؟
سوالی به چهره ی خشک شدش نگاه کردم..خدا رو شکر کسی تو اون راهرو نبود ..
با نگرانی گفت :
- دنبالم بیا ..سریع باش..زود باششش
سریع گوشه ی مانتومو گرفت و به جلو حرکتم داد ..
منم خشک شده داشتم دنبالش حرکت میکردم..داشت منو میبرد سمته دفتره اساتید ..
نکنه فهمیده؟ای خدا ..
منو وارده دفتر کرد و درو پشته سرش بست و اومد سمتم...
..
اروم گفت :
- گونت چی شده؟چرا این شکلی شدی؟کسی کتکت زده؟
وقتی دید حرفی نمیزنم صداشو برد بالا و گفت :
- با تو دارم صحبت میکنم ..
به خودم اومدم و دستمو کشیدم روی گونم که دستم پر از خون شد..با تعجب داشتم به خونه روی دستام نگاه میکردم..یعنی این قدر بد
خراش خورده بود؟
یزدانی با هول گفت :
- دست نزن..دست نزن
بعدم سریع رفت از بالای یه کمدی جعبه ی کمک های اولیه رو اورد بیرون..اومد سمتم و دوباره گوشه ی مانتومو گرفت و به سمته
مبله اساتید حرکتم داد..خودشم نشست کنارم..نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود ..
فکر کنم از دیدنه خونی بود که روی دستم بود..من از خون متنفر بودم ..
دره جعبه رو اورد بیرون و با دستماله استیریل کشید روی گونم..چهرم رفت تو هم ..
فهمید و گفت :
- هیشش الان تموم میشه..چی کار کردی با خودت ..
با دقت همه ی خون های روی گونمو تمیز کرد..بعدم دستمو گرفت و خون های روی اونم پاک کرد..بعدش روی یه پنبه ای بتادین زد
و گذاشت رو زخمم
لبمو گرفتم لای دندونام تا صدای جیؽم درنیاد..چشمامو محکم روی هم فشار دادم..دردش خیلی زیاد بود..میسوخت
وقتی کارش تموم شد چسب زخمی دراورد و زد روی گونم ..
بعد از این کار اروم جعبه ی کمک های اولیه رو برداشت و از جاش بلند شدو گذاشت سره جاش ..
سرمو انداختم پایین ..
دوباره اومد نشست پیشم و گفت :
- تو راهرو هر چی صدات زدم جوابمو ندادی..یه لحظه حس کردم چیزه لزجی از گونت سرخورد و افتاد روی زمین ..وقتی رفتی
جلوتر رفتم و دیدم اون چیزه لزج خونه برای همین اون جوری کیفتو گرفتم و کشیدم..حالا حالت خوبه؟
با شرمندگی نگاهش کردم و گفتم :
- شرمنده ..من حالم خوبه..صبح که داشتم میومدم خودم زمین و گونمم زخمی شد..منم متوجه نشدم داره خون میاد ..
با مهربونی نگاهم کردو گفت :
- دشمنت شرمنده..وظیفه بود..بیشتر مراقبه خودت باش
با خجالت از جام پاشدمو گفتم:دیگه من برم استاد کلاسم دیر شد..بازم ممنون..خیلیییی ممنون
یه لبخنده خوشگلم زدم که چاله روی گونم نمایان شد..بدون معطلی از در زدم بیرون ..
وقتی اومدم بیرون به دیوار تکیه دادمو نفسمو فرستادم بیرون و چشمامو بستم ..
وقتی چشمامو باز کردم ارمینو جلوم دیدم..از ترس از جا پریدم و دستمو گذاشتم روی قلبم ..
- ای تو روحت
ارمین خندیدو گفت :
- اخی ترسیدی جوجو؟
نگاهی چسبه روی گونم افتاد و گفت :
- باز با خودت چیکار کردی کوچولوی بی عرضه ؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم :
- دانشگاه جای این حرفا نیست ..بی عرضه هم تویی و اون دختر عموی شترت !
نه به یزدانی که اون قدر نگران شد نه به این ..
هر چند الان هیچی از اون زخم پیدا نیست..اون فکر میکنه یه خراشه کوچکه ..
دستشو گذاشت روی گونمو گفت :
- جوجوی عصبی
دستشو پس زدمو به سمته کلاسم دویدم و از دور داد زدم
- از گربه سگ بهترم !
صدای خندش بیشتر حرصم داد ..
وقتی کنارش قرار میگرفتم علکی علکی داغ میکردم ..
نگاهی به ساعتم کردم
پنج دقیقه به ده بود ..
وارده کلاسم شدم و رفتم نشستم پیشه صدؾ اینا ..
وقتی بهشون رسیدم بلند سلام کردم که هر سه شون با تعجب جوابمو دادن ..
صدؾ پرسید :
- وا مروارید..گونت چی شده عزیزم؟
با بیخیالی گفتم :
- هیچی بابا پام پیچ خورد،خوردم زمین ..
مژگان:بمیرم الهی..خوبی الان؟
لبخندی به این همه مهربونیه دوستام زدمو گفتم :
- نگران نباشید بچه ها..من حالم خوبه خوبه ..
مژده که تا اون موقع ساکت بود یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه با جیػ جیػ گفت :
- مروارید خانوم حالا ما باید خبره ازدواجتو از صدؾ بشنویم؟؟؟
انگشتمو گذاشتم رو بینیم و گفتم :
- هیششش بابا ..اروم تر..ببخشید دیگه به خدا اتفاقی شد ..
مژگان:زهره مارو اتفاقی شد ..
و با ناراحتی روشو برگردوند ...
ای خدا حالا باید بزنیم تو فازه منت کشی ..
شونه ی مژگانو گرفتم و گفتم :
- ببخشید..به خدا اتفاقی شد..من شرمنده ام
با بؽضه ساختگی ادامه دادم :
- اصلا دیگه ازدواج نمیکنم ...
چه بازیگری بودم خودم خبر نداشتمااااا
اومدم از از پیششون برم که صدای صدفو شنیدم که به مژگان گفت :
- بیا هم اشکشو دراوردی هم عروسیشو کوفتش کردی ..
همون لحظه مژگان از جاش پرید و منو تو بؽلش گرفت و گفت :
- اجی شوخی کردم به خدا..شرمنده..مبارکت باشه
مژده هم پاشد بهم تبریک گفت ..
منم دیگه زیاد خودمو لوس نکردم
- مرسی بچه ها ...
چند وقتی بود میخواستم موضوعی رو به بچه ها بگم ولی هی نمیشد..میدونستم دیر یا زود خودشون ازم میپرسن پس چه بهتر که
خودم شروع کنم و بهشون بگم
- راستی بچه؟
هر سه با هم گفتن :
-هوووم؟
- بی ادبا باید بگید جان نه هوم..ایش ..حالا بگذریم..راستی میخواستم بگم چرا ازم نپرسیدین چرا فامیلیمو عوض کردم؟
هر سه نگاهی به هم کردنو صدؾ گفت :
- اتفاقا چند وقتی هست داریم با بچه ها روش فکر میکنیم..هی با خودمون میگفتیم حتما ما اشتباه میکنیم..فامیلیه مروارید همینه..امروز
دیگه میخواستیم بیاین ازت بپرسیم که خودت الان بحثشو کشوندی وسط ..
چند لحظه سکوت کردم و چرت و پرتایی رو که میخواستم براشون ببافمو با خودم مرور کردم
- اهم..راستش خودتون که میدونید شؽله پدره من چی بود...مکثی کردمو
ادامه دادم
تا وقتی عمو بود من واهمه ای نداشتم از فامیلیم ولی از وقتی پدرم فوت شد
...
مثلا بؽض کردمو با بؽض ادامه دادم :
- از وقتی عمو فوت شد دیگه واقعا ترسیدم و رفتم فامیلیمو عوض کردم
مکثی کردمو به چشمای گرد شدشون نگاه کردم..خندم گرفت..جلوی خودمو گرفتم
- شما ها هم اگه جونه من براتون با ارزشه از این موضوع به هیچ کس.. تکرار میکنم...به هیچ کس حرفی نزنید..چون اون باندی که
پدرو مادرمو کشتن هنوزم دنبالم میگردن و اگه پیدام کنن...دی
ه ادامه ندادم ...
بچه ها کاملا معلوم بود ترسیدن...اب دهنشونو قورت دادن..و دوباره با ترس به اراجیفه من گوش سپردن
- حالا اگه بهم قول میدید دستتونو بذارید روی دستم
دستمو بردم جلو ..
نگاهی به هم کردن و با بؽض دستشونو گذاشتن روی دستم
باهم گفتن :
-قول
صدؾ:بمیرم برات ..
مژگانم با بؽض گفت :
- الهی پیش مرگت شم
مژده هم با چشمایی که هر لحظه اماده ی ریزش بود گفت :
- الهی قربونت برم
چه قدر جان نثار دارما!بله دیگه خوشگلیه و هزار دردسر ..
لبخندی زدمو گفتم :
- بیخیالش بچه هاااااا..شاد باشین
رومو کردم سمته در و مثلا با چهره ی ناراحت به صندلی تکیه دادم ..
یهمو یاده قرار و صدؾ و اون باند و میترا افتادم
تو جام پریدم و نگاهه مستقیممو دوختم به صدؾ
بچه ها هم با پرش من از جا پریدن ..
به سرعت دسته صدفو گرفتم و از جا بلندش کردم و بی اهمیت به چشمای گشادشون صدؾ و به دنباله خودم به بیرون از کلاس
کشیدم..لابد فکر میکنن دیوونه شدم!خخخخخ
سریع صدفو بردم بیرونه کلاس و چسبوندمش به دیوار
صدؾ بیچاره ترسیده بود
زمرمه کردم :
- چی شد؟
صدؾ لرزون گفت :
- چ..چی؟چی چی شد؟
با کلافگی گفتم :
- میترا اینا
صدؾ تا این کلمه از دهمنم درومد دستشو گذاشت روی دهنم
چشام زد بیرون ..
صدؾ اومد تو گوشمو زمزمه کرد :
- هیچی نگو مروارید فقط گوش بده میترسم بپا داشته باشم ..
شک نکن داری عزیزم !
- بهشون خبر دادم که هستم..بهشون گفتم که تو بهم اصرار کردی..خوشحال شدن..گفتن به زودی اون 3 نفره دیگه رو انتخاب میکنن و
کارشونو شروع میکنن..مثله این که اول اموزشه ساختنه نمیدونم چی رو میخوان بهمون یاد بدن بعدا باید تو تولیدشون کمکشون
کنیم..بعدم تو پخشش..نمیدونم این چی بود که ازش حرؾ میزدن ولی هر چی که بود میدونم دنیا رو به نابودی میکشونه ..
بعده این حرؾ سریع ازم جدا شد و رفت توی کلاس ..
من هنوز چسبیده بودم به دیوار..یاده ساعته 2:25 ظهره امروز افتادم..یعنی چی؟سالنه نبوغ چیه..باید برم به ارمین اینا خبر بدم ..
همون لحظه که خواستم حرکت کنم میترا مثله جن جلوم ظاهر شد ..
با خنده گفت :
- سلام عززیزم
-سلام
دستمو گرفت و به طرفه کلاس کشید و گفت:بیا میخوام یه به همه ی بچه ها بدم ..
همون جور که منو با خودش میکشید گفتم :
- چته؟دستمو ول کن خودم میام..مگه اسیر گرفتی تو ..
خنده ای کردو چیزی نگفت
همراهش وارد کلاس شدم ..
میترا جلوی برد ایستاد و بلند داد زد :
- یه لحظه همه ساکت ..
زمزمه ها خوابید و همه پرسشی به میترا چشم دوختن ..
منم کنجکاو بودم
میترا :
- امروز به دانشگاه پیام اومده یه سری از بچه هاای خوب و مدیر دانشگاه انتخاب کنن و بفرستنشون سالنه نبوغ برای بازدید ..
بچه ی تیزهوشی پیدا شده که تونسته با داشتنه سن 17 دارویی تولید کنه که بتونه جلوی هر گونه ویروس بیماری زا یا داوری کشنده
ی پخش شده در هوا رو بگیره..البته اینو خودشون گفتن..امروز قراره ازمایش شه اونم جلوی همه..کسی ؼیر از خوده اون بچه هنوز
فرموله ساخته دارو و استفاده از اونو نمیدونه ..امروز جلوی همه میخواد اثبات کنه ..
لیستشو کشید بیرونو گفت :
- مروارید..متین..ارمین..صدؾ..مژ گان..مژده..سحر ..ؼزاله..محمد ..امیر علی
چه خودمونیم اسما رو خوند پرو !
ادامه داد :
- سریع وسایلتونو جمع کنید باید بیایند بیرون و اماده ی حرکت شید..سالن از تهران خارجه چند ساعتی برای رسید به اونجا وقت میبره
ارمین از جاش پاشد و گفت :
- من با ماشینه خودم میام
میترا گفت :
- نمیشه ارمین
پرو باید میگفت اقای کسری !
ارمین با خونسردی گفت :
- پس منم نمیام
میترا کلافه و با عصبانیت گفت :
- باشه فقط شما میتونید ماشین بیارید..بقیه باید با ونی که برای این کار در بیرونه دانشگاه ایستاده بیان
متینم پاشد و گفت:منم با ارمین میرم
میترا با خشم باشه ای گفت و از کلاس زد بیرون
اخی بچم حرصی شد ..
مؽزم یهو فرمان داد..میترا گفت سالنه چی؟نبووووووووووغ؟
تو کلاس همهمه ای برپا شده بود ..
سریع رفتم سمته کیفم و چنگش زدم و بی توجه به همه از کلاس زدم بیرون و دنباله میترا دویدم ..
-میترا؟
میترا ایستاد و به سمتم برگشت و خندید و گفت :
-جونم؟
- میترا وایسا با هم بریم
میترا خندید و گفت :
- من که از خدامه با تو باشم..خیلی دوست دارم اخه مروارید..نمیدونم چرا ولی خیلی دوستت دارم..فکر کردم میخوای با دوستات
بری ..
خندیدمو گفتم :
- نه میخوام با تو برم..بریم؟
میترا دستشو انداخت دوره شونمو و گفت :
- بریم..فقط من یه لحظه باید برم دفتره مدیریت ..
خوب اسکل من میدونم تو میخوای بری پیشه بابات برای همین دارم میام دنبالت که فال گوش بایستم !
- حتما..راحت باش بریم
به سمته دفتره مدیریت حرکت کردیم و میترا وارد شد
گوشمو قشنگ چسبوندم به در !
صداشون واضح نبود ..
- خوب چی شد؟
- بهشون اطلاع دادم..فقط ارمین ماشین میاره
- عیبی نداره..همه چی مرتبه؟ساعت 2:25 کار تمومه فقط اون 4 نفره انتخابی باید زنده بیان بیرون...اون بچه رو سالم میخوایم..اون
باید کمکمون کنه..مطمئنا فقط اونه که میتونه...وقتی تونسته همچین چیزی اختراع کنه پس میتونه به ما هم کمک کنه...حواستونو جمع
کنید...هیچ کس نباید از رازه ساخت دارو با خبر شه...نباید فرموله ساختو کسی بفهمه...قبل از این که نشون بده چطور از دارو
استفاده میشه باید از سالن خارجش کنیم و بعدم سالن منفجر میشه...یه سری بشکه ی نفت تو اخرین طبقه ی سالنه که اگه منفجر شن
کله ساختمون میره رو هوا ...
- چشم..در اطلاعم...با اجازه من برم ..
سریع از در فاصله گرفتم..اوضاع خیلی بده..باید کاری کنم..ولی چطوری؟
میترا اومد بیرون ..
نگاهی بهم انداختو گفت :
- ساری معطل شدی بریم گلم
دستمو گرفت تو دستش و دنباله خودش کشوند و به طرفه دره خروجی دانشگاه حرکت کرد..منم بهت زده دنبالش حرکت میکردم ..
فقط میدونم امروز یه فاجعه تو راهه ..
خدایا خودت به خیر بگذرون ..
از دانشگاه که خارج شدیم متوجه ون سفید رنگی جلوی جلوی در شدم ..
میترا منو به داخلش هدایت کرد و خودشم پشته سرم وارد شد.. نمیدونم چرا حس میکردم مراقبمه ..
رفتم تهه ون و روی اخرین صندلی ها نشستم..میترا هم اومد نشست پیشم
میترا:الان دیگه بقیه هم میان ..
بعدم نگاهی به ساعتش کرد ..
هر دو سکوت کرده بودیم..انگار که ذهنه هر دومون مشؽول بود ...
من داشتم به این فکر میکردم که چه طوری به ارمین اینا خبر بدم و میترام حتما داشت به این فکر میکرد که نقشه ی شیطانیشو چه
گونه پیش ببره...اعصابم متشتج بود..نمیدونستم باید چی کار کنم..همه ی راه ها جلوم بسته بود..میترا مثله چی مراقبم بود..گوشیمم که
الان تو خونس..از شانسه لعنیتم این قدر عجله داشتم یادم رفت بیارمش ...
داشتم دق میکردم..اگه نتونم جونه اون همه ادمو نجات بدم چی؟
یعنی یه ادمه بی ارزشم...قسم میخورم اگه نتونم نجاتشون بدم خودمو از این پرونده بکشم کنار ..
سعی کردم افکار ازار دهنده رو از خودم دور کنم ..
با صدای میترا به خودم اومدم ..
- مروارید جون چیزی بینه تو و اقای کسری هست؟
نیشخندی زدم..اره جونه عمت تو نمیدونی ...
- بینه خودمون میمونه؟
میترا با کنجکاوی گفت :
- اره..اره..حتما ..
سعی گردم خودمو خجالت زده نشون بدم..منو خجالت؟ !
- راستش..راستش ما قراره با هم ازدواج کنیم..الانم نامزدیم ..
میترا ذوق زده دستاشو به هم کوبید و گفت :
- ای جانم...مبارک باشه ..
بعدم بؽلم کرد ..
وقتی ازش جدا شدم به چشماش خیره شدمو گفتم :
- پس بینه خودمون میمونه دیگه؟
لبخنده اطمینان بخشی زدو گفت :
-البته ..
با لبخند به پشتیه صندلی تکیه دادم و سعی کردم تمرکز کنم ..
چی کار کنم...چی کار کنم که به ارمین اینا خبرو برسونم؟من هر کاری بخوام کنم میترا میفهمه و مواظبمه پس چیکار کنم؟
تو همین لحظات بود که بچه ها وارده ون شدن ...
صدؾ و مژده و مژگان خشمگین نگاهم کردن و بی توجه به من در ردیفه اوله ون نشستن ..
حتما به خاطره اینه که ولشون کردم و اومدم پیشه میترا ..
اونا چه میدونن که مجبورم؟
میترا رو به راننده گفت :
- حرکت کنید ..
ماشین شروع به حرکت کرد..برگشتم و پشته سرمونو نگاه کردم..ارمین اینا پشتمون بودن ...
کیفمو بؽل کرده بودم و داشتم فکر میکردم که میترا ناگهانی ازم پرسید :
- تو فکری مروارید جون..نکنه از رفتاره دوستات ناراحت شدی؟
بعدم با ناراحتی ادامه داد :
- فکر کنم به خاطره اینه که اومدی پیشه من ..
سعی کردم اروم باشم ...
-- نه بابا این چه حرفیه...مهم نیست برام ..
حالا عینه چی داشتم دروغ میگفتما...دوستام برام از جونمم بیشتر اهمیت داشتن ..
میترا دیگه ساکت شد خدا شکر ...
منم دوباره شروع کردم به فکر کردن...بعده مدتی یه جرقه تو ذهنم خورد ...
سریع از تو کیفم یه برگه با یه خودکار دراوردم..میترا تمومه مدت مراقبه کارام بود ...
میترا مشکوک پرسید :
- چی کار داری میکنی عزیزم؟
لبخنده حرصی زدم و گفتم :
- هیچی میخوام شعر بنویسم..راستی فرانسه بلدی؟
میترا با تعجب گفت :
- نه..چه طور مگه؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم :
-هویجوری !
-اهان ...
شروع کردم به فرانسوی نوشتن..امیدوار بودم که متین یا ارمین فرانسوی بلد باشن ...
- میدونی میترا راستش این شعرو میخوام بدم ارمین..چند وقتی هست بهم گفته هی من یادم رفته..الان دیگه مینویسم بهش میدم..نمیخوام
از دستم ناراحت شه ..
- حالا چه شعری هست؟
- یه شعره اصیل فرانسوی...عزیزم بذار من تمرکز کنم بعدا برات توضیح میدم ..
این یعنی لطفا خفه شو بذار به کارم برسم ...
شروع کردم به نوشتن..میترا هم که فهمید نمیتونه چیزی از نوشته های من سر در بیاره دیگه سرشو برگردوند سمته دیگه ..
نوشتم :
این نامه رو به فرانسوی براتون مینویسم چون میترا تمومه مدت مراقبمه الانم شانس اوردم که فرانسوی بلد نیست..ولی امیدوارم
شماها بلد باشید..امروز سالنه نبوغ قراره منفجر شه..کاره دارو دسته ی میترا ایناس...بهتون گفته بودم که میترا و پدرشم دستش با این
باند تو یه گروهه...اره اینا میخوان اون پسر بچه 17 ساله رو هم بدزدن و بعدم همه جا منفجر میشه و همه میمیرن..به پلیس اطلاع
بده...باید همه رو از ساختمون بیرون کنن..من میرم سر وقته اون بچه...با خودم خارجش میکنم..یه سری بشکه ی نفت جایی هست
که بهتون نمیگم میخوان اونا رو منفجر کنن که تمامه ساختمون بره رو هوا..من میرم سر وقته اون بشکه ها...نگرانم نباشید..ولی اگه
دیگه ندیدمتون حلالم کنید..به هیچ وجه میترا نباید بفهمه شماها پلیسید..هواستونو جمع کنید...سعی کنید تؽییره چهره بدید..)مروارید )
بعد از نوشتنه نامه گذاشتمش تو جیبم..میترا هم دیگه پاپیچ نشد ..
من احتیاج به لباس داشتم واسه تؽییره چهره ..
سعی کردم از خوده میترا استفاده کنم ...
با لحنه خر کننده ای رو به میترا گفتم :
- میترا جوووووووونم؟
میترا به سمتم برگشتو گفت :
-جانم؟
- میترا جون میشه بگی راننده یه دقیقه وایسا دمه اون پاساژه؟
- اخه چرا؟
- یه دارو خانه ته اونجاس..یه چیزی لازم دارم ...
چهره میترا رفت تو هم..معلوم بود داره فکر میکنه ...
صداش بلند شد :
- اقا دمه اون پاساژه توقؾ کنید ..





نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif