تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید16((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
یکشنبه 24 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
شادمان گونشو بوسیدم که ذوق زده شد و گفت :
- قربونت برم..صبر کن با هم بریم ...
چهرم رفت تو هم به این جاش فکر نکرده بودم ولی نمیتونستم بگم نیا.. شک میکرد
لبخنده زورکی زدمو گفتم :
-حتما ..
میترا رو به همه گفت که میتونن برای استراحت پیاده شن..اخه مدته زیادی بود تو راه بودیم ...
همراهه میترا از ون پیاده شدیم و وارده پاساژ شدیم...وقتی داشتیم از کناره یه لباس فروشی میگذشتیم مثلا خودمو هیجان زده نشون
دادم :
- وایییییی میترا نگاه کن این تاپه و دامنه رو..مطمئنم خیلی خوشگل میشی توش..بیا بریم پروش کن ..
میترا همون طور که سعی میکرد دستشو ازاد کنه گفت :
- نه..مروارید دیر شده..بیخیال..مروارید
ولی من گوشم به این حرفا بده کار نبود برای همین به زور وارده مؽازه کردمش ...
- اقا اون تاپو دامه پشته ویترینو میدید دوستم پرو کنه؟
میترا دیگه دست از تقلا برداشته بود..انگار اونم از تاپو دامنه خوشش اومده بود..خدایی خوشگل بود ..
پسره نگاهه پر تحسینی بهم کرد و گفت :
- حتما..ولی فیری سایزه..فکر کنم بهشون بخوره ..
بعدم از قفسه ی پشته سرش همون رنگ تاپو دامنو داد ...
میدونستم کلی طول میکشه که میترا لباساشو دراره و اینا رو بپوشه ..
لباسارو دادم دسته میترا و گفتم :
- بپر تو دیگه ..
میترا نگاهه دو دلی بهم کردو گفت :
- بیخیال تو رو خدا ...
با لحنه وسوسه انگیزی گفتم :
- واو..دلت میاد از همچین چیزی بگذری؟
میترا دلش طاقت نیاورد و همون طور که ؼر میزد وارده اتاق پرو شد ..
وقتو ؼنیمت شمردم و سریع یه شلوار و مانتو یه سته هم خوشگل سایزه اسمال برداشتم..کلاهگیسم داشتن..یه کلاهگیسه مو مشکیه
لخت که تا پایینه کمرم میرسیدم و جلوش به صورته فرقه کج بود و کلی مو میریخت رو صورتمم برداشتم یه کفشه پاشنه 5 سانتی
سته مانتوم برداشتم..میخواستم کاملا تؽییر کنم..مانتوم به شدت تنگ بود و به رنگه قرمزبود و شلواره
مشکی و کفشه قرمز..کیفه خودمم که دو رو بود یعنی میتونستم اونجا به اون یکی روش تبدیلش کنم و از این بابت نگرانی نداشتم..این
لباسارم برای این انتخاب کردم که هیچ کس شک نکنه چون همه میدونن من یه دختره خیلی ساده هستم..مقنعه هم که داشتم و سرم
بود ..
سریع لباسارو گذاشتم رو پیشخوان و رو به یارو گفتم با اون تاپ و دامنه حسابش کنه..مرده تمومه مدت سرش رو گوشیش بود و خدا
رو شکر به من توجهی نکرد..بعد از این که حساب کرد سریع لباسامو انداختم تو کیفم ..
همون لحظه میترا صدام کرد برم ببینمش ..
- وای عزیزم محشره ..
میترا هم که خودش خوشش اومده بود گفت :
- اره خیلی زیباست ..
- پس بدو در بیارشون ..
از اتاق پرو اومدم بیرون که دیدم همون لحظه صدؾ وارده مؽازه شد..به طرفش خیز برداشتمو دمه گوشش گفتم :
- صدؾ خودت میدونی برای چی به میترا چسبیدم..به کمکت احتیاج دارم..وقتی وارده سالن شدیم سریع برو تو دستشویی کاره مهمی
باهات دارم..جونه عده ی زیادی ادم در خطره..از این موضوع با کسی حرؾ نزن..الانم سریع برو بیرون..عجله کن ..
صدؾ بیچاره وحشت کرده بود ولی به سرعت از مؽازه خارج شد ..
میترا که از اتاق پرو خارج شد سریع لباسارو ازش گرفتم و انداختم تو کیسه ای که قبلا از یارو گرفته بودم و دستشو کشیدم و
اوردمش از مؽازه بیرون ..
میترا که به شدت تعجب کرده بود گفت :
- وا مروارید جون چرا همچین میکنی؟
من نمیخواستم با فروشنده هم کلام شه که بفهمه منم چیزی خریدم ..
همین طور که دستشو میکشیدم گفتم :
- من حساب کردم عزیزم..الانم میترسم دیر شه..اخه به خاطره من توقؾ کردین...همه منتظره ما هستن..منم که وقتی تو تو اتاق پرو
بودی رفتم داروخانه اون چیزیو که میخواستم خریدم ..
- مرواریددددد یعنی چی؟چرا تو حساب کردی؟پولشو بهت میدم ..
- هدیه بود عزیزم یادگاری نگهش دار ..
همون لحظه بوسه ای روی گونم زدو گفت :
- عاشقتم به مولا ..
وقتی همه سواره ون شدن دوباره حرکت کردیم ...
بعده مدتی به سالن رسیدیم و بعده پارک کردنه ون همه از ماشین پیاده شدیم..ارمین اینام که میدونستن نباید بیان سمتم وقتی ماشینشونو
پارک کردن پشته سره ما شروع به حرکت کردن ..
همین طور که پشته میترا حرکت میکردیم داشتم با خودم نقشمو مرور میکردم..یا نمیذارم این همه ادم بمیرن یا خودمم باهاشون
میمیرم..دستمو اوردم بالا و ساعتو نگاه کردم دقیقا ساعت 13 بود..پس 1 ساعتو بیستو پنج دقیقه هنوز وقت دارم..وارده سالن که
شدیم یک ان از بزرگیه سالن زبونم بند اومد..یک ان از شلوؼی و ازدحامش زبونم بند اومد..سعی کردم به خودم مسلط باشم..نگاهی
به ارمین و متین انداختم...سرخوش برای خودشون میخندیدند..بایدم بخندن اونا که خبر ندارن چه فاجعه ای تو راهه..این تازه اولشه
مروارید خانوم...مطمئنن این کوچیک ترین نقشه ی اوناست..پس بزرگاش چیه ..
با دقت داشتم اطرافو بررسی میکردم..سنگینیه نگاهی رو حس کردم ..
صدؾ بود..منتظر نگاهم میکرد...یاده این افتادم که بهش گفتم بیاد تو دست شویی ..
نامحسوس بهش اشاره کردم بره...نگاهم به میترا افتاد ظاهرا داشت با تلفن حرؾ میزد ..
از ؼفلته میترا استفاده کردم و به سمته ارمین دویدم ..
هر کس به کاره خودش مشؽول بود..حواسه کسی این جا نبود..دستمو گذاشتم رو شونش ..
به سرعت به سمتم برگشت ..
دستمو گذاشتم روی بینیم ..
- هیشششش..هیچی نگو ..
نباید ریسک میکردم امکان داشت حواسه میترا اینجا بوده باشه..شروع کردم به ظاهر سازی..رفتم تو نقشم ..
توی اون همه استرس لبخند زدن سخت بود..به سختی لبخندی زدم و گفتم :
-عزیزم ..
سختم بود این جوری حرؾ بزنم..خجالت میکشیدم..دیدم ارمین داره با چشمای گشاد نگاهم میکنه..سرم و انداختم پایین ..
با سختی ادامه دادم :
- ع..عزیزم..این..این..اون شعریه که میخواستی ..
نامه رو به دستش دادم ..
نگاهمو به چشماش دوختم و زمزمه کردم :
- حواستو جمع کن ..
نگاهم به سوییچ ماشینش افتاد که به جیبه شلواره جینش اویزون بود ..
اروم برش داشتم به طوری که خوده ارمینم متوجه نشد ..
تمومه مدت داشتم به چشماش نگاه میکردم ..
شاید این اخرین باری بود که نگاهم به ارمین میافتاد..سرمو به سمته متین چرخوندم..لبخنده دردناکی بهش زدم..هر دوشون با تعجب
نگاهم میکردن ..
موندنو جایز ندونستم و عقب عقب رفتم بعدم به سرعت ازشون دور شدم و به سمته راهه خروجی حرکت کردم....میخواستم جای
پارکه ماشینه ارمینو عوض کنم..رفتم یه جایی پارک کردم که عمرا کسی نمیدید..وقتی دوباره وارده سالن شدم
میترا هنوز داشت با تلفن حرؾ میزد ..ظاهرا خیلیم عصبی بود..ظاهرا متوجه خروجه منم نشده بود..به سمته دست شویی حرکت
کردم
وارده دستشویی که شدم سریع درو پشته سرم قفل کردم ..
سرمو که چرخوندم با چهره ی صدؾ و مژده و مژگان رو به رو شدم...با بهت نگاهشون میکردم..مژده و مژگان این جا چیکار
میکنن؟
اونم با این لبخنده ژکنده روی لبشون ..
یعنی از دستم عصبانی نیستن؟
به سمتم اومدن..هر سه تاشون بؽلم کردن..از شوک خارج شدم و به خودم فشردمشون..شاید این اخرین باری باشه که میبینمشون ...
ازشون که جدا شدم سریع دستمو به معنیه سکوت روی بینیم گذاشتم ..
تعجب کرده بودن..از تو جیبم یه ماژیکه وایت برد در اوردم و روی ایینه نوشتم :
- حرؾ نزنید..هیشششش
سرشونو به معنیه چرا تکون دادن..نمیخواستم مژده و مژگان چیزی بفهمن..ولی این طور که معلومه صدؾ همه چیو بهشون
گفته..ولی بازم باید مطمئن شم ...
نوشتم :
- صدؾ میدونن؟
صدؾ با شرمندگی سرشو تکون داد ..
پوفی کردم و نوشتم :
- به احتماله زیاد به صدؾ شنود و ردیاب وصله ..
تمومه مدت میدونستم به صدؾ شنود وصله برای همین اروم باهاش صحبت میکردم..اونم فقط توی گوشش..احتمال میدم از روزی که
صدؾ بهشون گفته باهاشون همکاری میکنه برای اطمینان بهش وصل کردن ..
دیدم دارن با بهت نگاهم میکنن ..
نوشتم :
- صدؾ برو بیرون..برو پیشه میترا تا شک نکرده ...
صدؾ ناله ای کرد که مثلا نمیخوام برم..یه اخمه خوشگل کردم و با دستم به در اشاره کردم..صدؾ اروم از در رفت بیرون ..
دیگه درو قفل نکردم..شک میکردن ..
خدا شکر کسی تو دستشویی نبود ..
حالا میتونستم با خیاله راحت صحبت کنم ..
صدامو پیدا کردم و گفتم :
- مژده تو هم برو..مژگان تو بمون ..
مژده که میدونست نباید حرفی بزنه وگرنه سگ میشم اروم به سمته در رفت و ازش خارج شد ..
مژگان با کنجکاوی نگاهم میکرد ..
یه جورایی هم بد نشد که صدؾ کم و بیش مژگان و مژده رو تو جریان گذاشته..وگرنه الان مجبور بودم از صدؾ کمک بگیرم اونم با
این شنود و ردیابش !
رو به مژگان گفتم :
- باید کمکم کنی تؽییر چهر بدم ..
مژگان با تعجب گفت :
- اخه چه جوری؟تو که وسایل نداری ...
کیفمو باز کردم و با لبخند وسایلو نشونش دادم ..
خنده ی خوشگلی کرد و چشمکی زد و گفت :
- چاکرتم هستم ..
دستشو کشیدم و به داخله یکی از دست شویی ها بردم
***
با تعجب دارم به ادمی که تو ایینه هستش نگاه میکنم..این کیه دیگه؟ !
نگاهی به مژگان میندازم که داره با رضایت نگاهم میکنه ..
لبخندی زد و گفت :
- تو ده دقیقه برات شاهکار کردم..موفق باشی ..
بعدم بی معطلی از دستشویی رفت بیرون
با اون مانتوی قرمز رنگ و کفشه قرمز و شلواره مشکی حقیقتا عوض شد بودم..ارایشه صورتم به شدت ؼلیظ بود..پشته پلکامو برام
سیاه کرده بود و یه رژه به شدت قرمزم برام زده بود..کلی چرتو پرته دیگه هم به صورتم مالیده بود که واقعا تؽییر کرده
بودم..چشمای ابیم زیره لنزه عسلی پنهون شده بود ..
موهای لخته کلاهگیس از زیره مقنعه زده بود بیرون..یه عالمه هم از جلو به صورته قرق کج ریخته شده بود روی صورتم
بعده پشت و رو کردنه کیفم از دستشویی زدم بیرون..وقتی رفتم بیرون متوجه نگاهه خیلیا رو خودم شدم..خوب با اون تیپو قیافه بایدم
این جوری نگاهم کنن..با این که اصلا قیافه ی خودم نبود ولی بازم خجالت کشیدم..از شخصیته مروارید خجالت کشیدم ..
سرمو انداختم پایین..نقشه ی اول :
دستیابی به اون بچه قبل از بقیه ..
به سمته جایی حرکت کردم که الان اون پسر باید داخلش میبود و عده ی زیادی ادم هم مراقبش میبودن ..
به دره بزرگی رسیدم که یه ادمه ؼول تنش جلوش ایستاده بود. 4 تای من بود..بایدم تنها از این قسمت محافظت میکرد با این هیکلش ..
به سمتش حرکت کردم..متوجه من شد ..
موهامو بیشتر دادم بیرون..باز ناز به سمتش حرکت کردم..جوری راه میرفتم که انگار حالمم خوب نیست ...
حالم داشت از خودم به هم میخورد ..
خدایا توبه..به خودت قسم مجبورم ..
بهش که رسیدم دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم :
- اقا..اقا ..
با لحنه سرد و خشک و البته نگرانی گفت :
- چی شده خانوم؟خوبید؟
با ناز دستمو به کتش گرفتم که مثلا جلوی افتادنمو بگیرم..خدا شاهده فقط به کتش دستم خورد ..
اومد دستشو دورم حلقه کنه که کنار کشیدم و خودمو به طرؾ زمین سر دادم ..
دیگه واقعا یارو هل شده بود..جوری رفتار کردم که انگار نفسم نمیاد بالا ..
بریده بریده گفتم :
- نمیتونم ..ن..فس بکشم ..
کسی اون ورا نبود ..
یارو سریع از جاش پاشد و با هول درو با کلیدش باز کرد و رفت تو..حتی وقت نشد درو ببنده..حتی کلیدشم برنداشت !
خندم گرفت..چه بازیگری بودم من ..
سریع از جام پاشدم کلیدو از روی در برداشتم و وارد شدم..کفشامو از پام دراورم و گرفتم دستم و شروع به دویدن کردم ..
یارو رو دیدم که داشت با یه لیوان به این سمت میدوید..سریع خودمو پشته ستون مخفی کردم..دیدم که داره این ور اون ورو نگاه
میکنه که مثلا منه جسدو پیدا کنه..چند دقیقه این ور اون ور نگاه کرد وقتی دید چیزی عایدش نمیشه لیوانو یه نفس سر کشید هرکول !
حالا من این وسط خندم گرفته بود..دستمو گرفته بودم جلو دهنم صدام نره بیرون ..
خلاصه هرکول درو پشته سرش بست حتی متوجه نشد که کلیدش نیست ..
کفشامو نمیتونستم پام کنم ..زیادی تلق تولوق میکرد..همین جور گرفتم تو یکی از دستام تو اون یکی دستمم کیفم بود و کلیدا ..
اروم اروم داشتم به سمته جلو حرکت میکردم که به یه دره دیگه رسیدم..این دفعه دیگه 3 تا مرده گنده جلوش ایستاده بودم..پوووووؾ
خدا میدونه چند تا دره دیگه مونده ..
اروم کفشامو پام کردم و مقنعمم درست کردم..کلیدا رو انداختم تو کیفم و کیفمم انداختم روی دستم...از تو کیفم ماشین حسابمو که شبیه
گوشی بود و دراورم و گذاشتم دمه گوشم که مثلا دارم با تلفن زر میزنم ..!
همین طور که به سمتشون حرکت میکردم با صدایی که مطمئن بودم میشنون به سمتشون حرکت کردم ..
- چشم اقا...بله من الان دارم میرم دنبالشون همراهیشون کنم ..
وسطش مثلا یه خنده ای کردم و گفتم :
- خیالتون راحت حواسم بهشون هست..اول ببرم حاضرشون کنم ..
- چشم..خیالتون راحت ..
دیگه به سه تا هرکوله رسیدم ...
با لبخند سری براشون تکون دادم و اشاره کردم درو باز کنن..دعا دعا میکردم نگه میخوام با رئیست حرؾ بزنن ..
یه نگاهی به هم کردن و درو باز کردن ..
از خوشحالی روی پاهام بند نبودم..با شوق و ذوق وارده در بعدی شدم که در دوباره به روم بسته شدم ..
گوشیه تقلبیمم انداختم تو کیفم و با احتیاط شروع کردم به حرکت کردن ...
دوباره به یه دره دیگه رسیدم که یه ادمه دیگه جلوش بود..فکر کردم اینم مثله بقیس..با دست اشاره کردم درو باز کن ..
یارو یه اخمی کرد که انگار ماله باباشو کشیدم بالا ..
صداش درومد :
- کجا خانوم؟مجوزه ورود !
یعنی دهنم باز موندا ..
- ی..یعنی چی؟
یارو مشکوک بهم نگاه کرد و بلند گفت :
-نداریییییی؟
با هول گفتم :
- نه..نه..معلومه دارم کی گفته ندارم..وایسا بدم بهت ..
مونده بودم چه خاکی بریزم تو سره کچلم..نه ببخشید تو سرم که کلاهگیس داره چه خاکی بریزم ..
خاک رس خوبه ایا؟
دستمو مثلا کردم تو کیفم و اسلحمو گرفتم دستم و به شدت اوردمش بالا و کوبوندم تو صورتش..که یه لحظه داده وحشتناکی زد که
گرخیدم ..!
ولی به سرعت با همون اسلحه زدم تو جای حساسه گردنش که سریع بیهوش شد..با زور تو شکافه دیوار مخفیش کردم که جونم
درومد ..
دره باز بود..فشارش دادم و وارد شدم ..
به به ببین کی این جاس..یه اقا پسره گل ..
فکر کنم همین باشه..پشتش به من بود ..
صداش زدم ..
- الووووو...منو ببین بچه ..
مرده ی صدا کردنمم..نمیدونم پشته تلفنم یا رو در روی کسی !
پسره سریع از جاش پاشد به سمته من برگشت ..
ماشاالله هیکل..این که سه تای منه!!!!این بچه 17 ساله هستش یا نهنگه 17 ساله؟
با چشمای گشاد شده نگاهم کرد و گفت :
- تو کی هستی؟
چه بی ادبم هستا!مثلا من بزرگترما ..بچه نهنگه بد ..
یه اخم کردم و رو بهش گفتم :
- هر جا که گفتم با من میای ..
پسره که ترسیده بود گفت :
- چی میگی تو؟نگهبانا کجان ..
به سمتم خیز برداشت که اسلحمو برداشتمو به سمتش گرفتم :
- از جات تکون نخور ..
پسره خشک شد سره جاش..بعدم اشکاش دونه دونه رو گونه هاش چکید ..
اخی ..
نشست رو زمین ..
گفت :
- من به خاطره سرزمینمون این اختراعو کردم..حقم مردن نبود..ولی بزن..بزن
بعدم چشماشو بست ..
اروم اروم به سمتش رفتم..روی زانو هام نشستم..دستمو کشیدم روی صورتش ..
با چشمای اشکی و با چهره ای که با علامته سوال فرقی نداشت بهم نگاه کرد ..
اروم بهش گفتم :
- نگران نباش..اروم باش..من میخوام کمکت کنم..خیلیا الان میخوان بدزدنت یا نابودت کنن..باید کمکم کنی که با هم فرار کنیم..ولی
قبلش یه کاره کوچیکه دیگه هم داریم ..
در حالی که کمی اروم تر شده بود گفت :
- تو کی هستی؟
شاید بهتر بود بهش ثابت میکردم کیم تا اروم شه ..
از تو کیفم کارته نظامیمو در اوردم و جلوش گرفتم :
- من پلیسم..بهم اعتماد کن..چند دقیقه ی دیگه خیلیا میریزن اینجا که ببرنت ..زود باش..پاشو..باید بریم ..
از جام پاشدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم ..
پاشد..خدایی دو تای من بود..عجب رشدی داشته این !
سعی کردم کاری کنم که باهام راحت باشه ..
- اوووه..چه رشدی کردی تووو..دو تای منیاااا..به جای این که من ببرمت تو باید منو ببری..من در برابره تو بچه ام بچه جان !
خندید ..
خیلی گوگولی بود ولی ..
وقتیم میخندید لپاش چال میشد..مثله خودم بود ..
منم خندیدمو بهش گفتم :
- این جا راهی داره که به طبقه اخر برسه؟
- چه طور؟
نگاهی به ساعتم کردم..فقط 30 دقیقه تا منفجر شدنه سالن مونده بود ...
- سوال نپرس..خوشم نمیاد...جوابمو بده ..
به سمته کتابخونه رفت...به سختی کنارش زد ..
- اینجا یه اسانسوره باربری هستش ..ولی مدتیه ازش استفاده نشده..خطر ناکه ..
مشکوک پرسیدم :
- تو از کجا میدونی؟
خندیدو گفت :
- من خیلی فوزولم..وقتی وارده اینجا شدم اولین کاری که کردم این بود که همه سوارخ سنبه هاشو بگردم ..
منم بهش حندیدم ..
بچه چه صادقه!!!اتفاقا به اون قیافشم میاد ازین فوزول حرفه ایا باشه..یادم باشه بهش پیشنهاد بدم با این استعداده زیادی که تو فوزولی
داره تو سازمانه جاسوسی بره یه خودی نشون بده ..
- باید سوارش شیم..وقت نداریم ..
-اما ..
نذاشتم ادامه بده و دستشو کشیدم و به طرفه اسانسور حرکت کردم ..
- حرفه اضافی موقوؾ ..
به سختی خودمونو جا دادیم..بعدم دوباره از همون طرؾ کتابخونه رو جلوی اسانسور کشیدم ..
اسانسور با هر طبقه ای که میرفت بالا یه صدای وحشتناکم میداد ...
این پسره که گرخیده بود ..
بعد از چند دقیقه که مثله یه قرن گذشت به طبقه ی اخر رسیدیم ..
با دیدنه بشکه های نفتی که اونجا بود نفسم بند اومد ..
پسره با بهت داشت به بشکه ها نگاه میکرد ..
با تته پته پرسید :
- اینا..چ..یه؟
سعی کردم به ارامش دعوتش کنم :
- اروم باش..چیزی نیست..قراره اینا رو منفجر کنن تا سالن بره رو هوا ولی ما که نمیذاریم..درسته؟
سرمو تکون دادمو گفتم:هوم؟مگه نه؟
سرشو تکون داد ..
با لحنه جدی و پر تفکری گفتم :
- حالا بکو چی کار کنیم؟هر دومون باید فکر کنیم..وقته زیادی نداریم ..
سری تکون دادو گفت :
- باشه..باشه..فکر میکنیم ..
صدای اژیر ماشین پلیس بلند شد..دیر رسیدن خیلی دیر..همون لحظه شیشه به طرزه وحشتناکی شکست و گلوله ای از کناره بازوم
گذشت و به شدت به سمته رده باریکی از نفت که به سمته بشکه ها سرازیر میشد رفت و به سرعت اتش گرفت ..
افتادم زمین..مانتوم پاره شده بود..تیر به بازوم کشیده شده بود و بازوم پاره شده بود و به شدت خون میومد ..
پسره به سرعت به سمتم اومد ..
با گریه گفت :
- پاشو..چی شد..تو رو خدا پاشوو..اگه نتونی کاری کنی همه میمیرن ..
نگاهم به اتشی افتاد که به سرعت داشت به سمته بشکه ها میرفت ..
از پایین صدای جیػ میومد..معلوم بود همه سعی دارن از ساختمون خارج شن..ولی امکان نداشت همه بتونن از ساختمون خارج
شن...به سختی از جام پاشدم و داد زدم :
- گریه نکن..فکر کن لعنتی..فکر کن ...
گریش بند اومد...بؽض کرده بود
- به خدا نمیدونم ..
سرمو به سمته بالا بردم و با صدای بلند خدا رو صدا کردم ..
- خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااا
همون لحظه چشمم به وسیله ی امداد اتش نشانی افتاد که بالا سرم وصل بود..هنگامه اتش سوزی اگه اتش رو حس میگرد شروع به
فعالیت میکرد..اونم همه جا رو.. نه فقط طبقه ی بالا رو.. پس اگه جاهای دیگه هم بشکه ی نفت باشه و اتش گرفته باشه به وسیله ی
این سیستمه حفاظتی دربرابره اتش خاموش میشه..مایعه توش یه چیزی میونه ابو کفه..والا من نمیدونستم چیه فقط میدونسم هر چی که
هست اتشو خاموش میکنه ..
سریع به سمته تیکه چوبی رفتم و گرفتمش تو اتش..یه سرعت براروخته شد ..
رو به پسره گفتم :
- بؽلم کن ..
نا مفهوم نگاهم کردم ..
جیػ کشیدم :
- بلندم کن ..
سریع به خودش اومد و کاری و که بهش گفته بودمو انجام داد
تمومه لباسم خونی شده بود..با سختی چوبو نزدیکه دستگاه بردم..دو ر تا دورمون اتش بود عرق از سرو صورتم میرخت ..
اتش داشت به بشکه میرسید ..
با تمومه وجودم داد کشیدم..دیگه داشتم توانمو از دست میدادم ..
همون لحظه اژیر دستگاه زده شد و شروع به فعالیت و پاشیدن کرد..چوبو پرت کردم اون سمت ..
پسره هم اروم اوردم پایین ..
درد داشتم ..
نباید فرصتو از دست میدادیم..باید میرفتیم..کسی نباید ما رو میدید..به احتماله زیاد هنوز کسایی هستن که دنباله این پسرن...نفسم
داشت بند میومد
با سختی گفتم :
- پاشو..پاشو باید بریم ..
از جام پاشدم..دستشو گرفتم ..
همین جور داشت ازم خون میرفت ..
نگران گفت :
- داری خون ریزی میکنی ..
فکری کرد و بعد به شدت پایینه مانتومو کشید و پاره کرد و به سرعت به دستم بست..نفس نداشتم و اتش برام سم بود..دودش رفته بود
تو ریه هام ..
متوجه نفس های نا منظمم شد ..
باهوش بود ..




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif