تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان عشق تو پناه من.قسمت6
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
ره اره...تو رو خدا اینجوری نباش...من دق میکنم اینجوری میبینمت!!! لبخند تلخی زدو گفت -خب حالا چیکار کنیم؟ اشکامو پاک کردمو سعی کردم مثله خودش حداقل لبخند بزنم -من هیچی لباس ندارم...اووم درحاله حاضر جایی ندارم...اما تو هم مثله منی با این تفاوت که لباس داری!!! خندیدو گفت -با این حساب...منظورت اینه بریم خونتون سهمیه فهشو کتکمونو بخوریمو بیایم!!! برای اولین بار قهقهه زدم...خیلی بامزه گفت سعی میکرد دلقک بازی در بیاره تا از اون حالو هوا دربیایم -خانوم میخندی؟بدو بریم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. کنارش وایسادم -خب چیکارکنیم؟ -اول از همه باید رضایته بابا تو بگیریم تا بهم محرم شیم...چون اینجوری هم برای من سخته هم تو... -اما اون رضایت نمیده!!! وایساد رو به روم... -حتی با پول؟ -اسم پول بیاد وسط بابام از این رو به اون رو میشه...ولی ما که پول نداریم؟ دست کرد تو جیبشو یه کارت بانکی دراورد
 

-منو دسته کم گرفتی...تو حسابم دارم!!! -واقعا چه قدر میتونیم باهاش خونه هم اجاره کنیم؟ -نه بابا خودمو بکشم توش ده تا دارم...ولی میتونیم باباتو ساکت کنیم!!! -خب بریم... بازم کنارهم قدم زدیم ورسیدیم به خیابون... -وا پس ماشین؟ زد تو پیشونیش... -اصلا یادم رفت برگردیم بیاریمش.... دوباره خیابونو برگشتیمو از جلو درشون ماشینو برداشتیمو حرکت کردیم... دست برد به کنترلو گفت -بذارم یه نفر جیغ جیغ کنه؟ -وا بدبختا کلی زحمت میکشن تو میگی جیغ جیغ؟ -خب بابا بذارم گوش بدیم؟ -اره روشن کن. چشممو بستمو گذاشتم تا با این اهنگ یکم ارامش بگیرم... تو صدای خواننده ارامشی بود که باعث شد با لبخند به این بدبختیه جدیدمون نگاه کنم....و بگم با اینکه الان تو بدترین وضعیته ممکنیم... با اینکه پدرمادرامون ولمون کردن... با اینکه حتی جای خواب نداریم... با اینکه محمدطاها کار نداره...
 

وفقط خودمونیمو خودمون...با یه چمدون لباس پسرونه ویه پلاستیک قرص... با اینکه بی کسیم... اما یه خدایی داریم بالاسرمون که همه کسمونه... پناهمونه... امیدمون... خدایا توکلم به خودته!!!!!! منو جون پناه خودت کن برو 
بزار پای این آرزوم وایستم به هرکی بهم گفت ازت رد شده قسم میخورم من خودم خواستم منو جون پناه خودت کن برو  
من از زخم هایی که خوردم پرم   توبالا نری من زمین میخورم ، تو باید از این پله بالا بری ******** درست لحظه ای که تو باید بری،اسیر یه احساس مبهم شدیم ببین بعد یک عمر پرپر زدن،چه جای بدی عاشق هم شدیم
 
برای تو مردن شده آرزوم یه حقی که من دارم از زندگیم نگاه کن تو این برزخ لعنتی چه مرگی طلب کارم از زندگی به هرجا رسیدم به عشق تو بود کنار تو هرچی بگی داشتم ببین پای تاوان عشقم به تو عجب حسرتی تو دلم کاشتم   اگه عاشق هردومونی برو ، اگه فکر احساسمونی برو  نمیتونه از من بگیره تورو ، تو این نقطه از زندگی مرگ هم سرکوچمون نگه داشت.... -محمدطاها... -بله؟ اب دهنمو با ترس فرستادم پایین... -نریمان بگیره مارو کشته!!! -نه امارشو دارم الان نیست تو خیابون چون رفته پیش رفیقاش...مامانتم که فکر نکنم باشه؟ -نه مامانم نیست الان!! -پس بپر پایین که بریم... دوتایی رفتیم تو یه کوچه...هیچ کس نبود طبق معمول...محمدطاها دستشو بلند کردو زنگو زد...
 
صدای خمار بابام اومد -کیه؟ -بازکنید. درباز شدو بابا به یه رکابی ویه شلواره گشاد اومد جلو درتا چشمش به ما افتاد...عصبی شد -ها چتونه؟چی میخواین؟ محمدطاها دستشو تکیه داد به درو گفت -اومدم ازتون اجازه بگیرم. خندید بلند بلند... -هه گفته بودم واسه اجازه میاین!!!ولی نگفته بودم که اجازه نمیدم؟ اومدم حرف بزنم که محمدطاها گفت -تو ساکت باش...با دوتومن چی بازم امضا نمیدی؟ با اینکه چشماش برق زد ولی تظاهر به عصبانیت کرد -گمشو بچه ژیگول اومدی دخترمو بخری؟ پوزخند زدو گفت -خیر اومدم جنسی که انداختین بیرونو با اجازتون بردارم!!چهارتومن...اخرش... -بیخیال شو...برید ببینم.داشت درو میبست که محمدطاها پاشو گذاشت لایه در وبا حرص گفت -چهارونیم!!! درو با کرد...یه نگاه بهم انداخت... -پنج تومن یه کلام...
 
محمدلبخند زدو گفت -پس حاضر شین بریم محضر اجازه رسمی بدین... بابا رفت تو خونه تا حاضر شه... محمدطاهاهم گفت -میشه بیاد لباساشو برداره؟ -بیاد تو تا مادرش نیومده... بغض اجازه نمیداد حرف بزنم...چه راحت فروخت منو...چه راحت میگفت بیاد... غیرمستقیم میگفت...نگفت بیا...نگفت کجا بودی یه شب خونه نبودی؟ نگفت با کی داری میری؟ ادمه...سالمه...هیچی نگفت!!! اروم رفتم تو خونه و محمدطاها هم پشته سرم اومد سریع یه ساک برداشتمو هرچی که میخواستم برداشتم...لباسه خاصی نداشتم...شناسنمو ومدارکی که مهم بود وسریع جمع کردم اومدم پایین باباهم یه شلوارو پیرهن پوشیده بود ونگامون میکرد. محمدطاها-بریم؟ راه افتاد...پوله لباساشم حساب کنا... -شما بفرما چشم... نفسشو با حرص داد بیرونو به منی که تو سکوت نگاش میکردم نگاه کرد ولبخند زد وساکو از دستم گرفت... رفتیمو ساکو گذاشت تو ماشین... بعدش من نشستم عقبو بابا نشست جلو...تو ماشین سکوته محض بود که محمدطاها جلوی بانک نگه داشتو رفت پولو برداشتو اومد داد دستم.
 
جلوی محضر نگه داشت... دوتایی رفتن بالا ومن نشستم تو ماشین... هیچی نمیگفتم...حتی اشکم نمیریختم...باورم نمیشد داره چی میشه... نیم ساعت بعد اومدن پایینو محمدطاها دره ماشینو باز کردو پلاستیکه پولو از روپام برداشتو تحویله بابا داد واومد تو ماشین... سرشو گذاشت رو فرمونو چندتا نفسه عمیق کشید...وسرشو بلند کرد -تموم شد نرجس بیا جلو بشین... مثله مرده متحرک پیاده شدمو اومدم جلو نشستم... یه برگه داد دستمو گفت -بذار تو کیفت...پنج ملیون براش پیاده شدم!!! گرفتم سندمو گرفتم... سند فروختنم وگرفتم... سند خریدم به اندازه پنج ملیون... سندی که پدرم امضا کرده بود...محمدطاهایی که قراره شوهرم بشه امضا کرده بود... بدونه نگاه کردن بهش گذاشتم تو کوله پشتی که ازتو خونه برداشته بودم. ماشینو روشن کرد...ودست برد به کنترلو گذاشت یه اهنگ بخونه ... 
دارم راه برگشتو گم می کنم به بن بست رسیدم بگو من کجام -نرجسی حرف نمیزنی؟
 
صای اهنگ تو مخم بود...قلبم تیر میکشید... -نرجسییی. 
میخوام حس کنم باز نزدیکمی بگو از کدوم جاده سمتت بیام نفسم تند شده بود...یه چیزی بیخه گلوم بودو تکون نمیخورد... دستمو گذاشتم رو گلوم... هرکاری میکردم اکسیژن نبود... با ترس نگام کرد زد کنار...خم شد سمتم... -نرجس... 
من این روزا حالو روزم بده به هر کی که شد غیرتو رو زدم مشت زدم تو سینم... محمدطاها یبا ترس شالمو باز کرد... -نفس بکش...نرجس نفس بکش... 
فقط از یه دنیا تو موندی برام 
 
مبادا تو هم رو بگیری ازم 
هرکاری میکردم نمیشد...گلوم میسوخت...چشمام داشت از حدقه درمیومد... عرق میریختم... دادزد -نرجس میزنمتا نفس بکش...نرجس... دستم بیحال افتاد... 
باید راهی سمت تو پیدا کنم که این تنها راه نجات منه یه دفعه یه طرفه صورتم سوخت...یه ان قلبم وایساد... دهنم باز شد واکسیژنو کشیدم تو ریه هام... 
میترسم یه روزی به سمتت بیام که پلهای پشت سرم بشکنه دستشو گذاشت رو گلومو اروم اروم دست کشید به گردنم -اروم...اروم نفس بکش... یه دفعه بغضم شکستو بلند بلند زدم زیر گریه... 
 
میدونم میتونم که پیدات کنم میدونم دل من به این دل خوشه دلم میخواست جیغ بزنم...زجه میزدم که محمدطاها منو کشید تو بغلش... سرمو گذاشتم رو شونشو دستمو هم گرفتم به پیرهنش... بلند بلند زجه زدم... من هر جای دنیا برم باز هم یه حسی منو سمت تو میکشه -جانم...جانم خانومی...اروم باش...عزیزه دلم اروم باش...قربونت برم...تموم شد...همچی تموم شد... دارم راه برگشتو گم می کنم به بن بست رسیدم بگو من کجام میخوام حس کنم باز نزدیکمی بگو از کدوم جاده سمتت بیام -محمدطاها...محمدطاها...منو فروخت...پنج تومان...محمدطاها فروخت منو...میفهمی...فروخت...معامله کرد...گفت دوتومن کمه...پنج تومن یه کلام...ارزشم برای بابام...پنج تومن...محمدطاها من میخوام بمیرم...محمد طاها خستم!!! من این روزا حالو روزم بده به هر کی که شد غیرتو رو زدم فقط از یه دنیا تو موندی برام مبادا تو هم رو بگیری ازم
 
نفهمیدم چه قدر گذشت گفتم...گفتمو اشک ریختم...گفتمو گریه کردم... بدونه توجه به اینکه کسی که من تو بغلشم یه نامحرمه... خدایا خودت شاهد باش این نامحرمه از همه بهم محرم تره... از همه محرما بهم محرم تره... از بابام که منو فروخت محرم تره... از برادرم که بهم انگه هرزگی زد محرم تره... از عموم که منو داشت میخرید محرم تره... خدایا خودت شاهد باش بندهات دارن چیکار میکنن!!! خودت بهمون رحم کن!!! صورتمو با دستمال خشک کردمو گفتم -ببخشید سرتو درد اوردم!!! اخمی کردو ماشینو روشن کرد... -دیگه اینجوری بغض نکن چون میزنمت تا گریه ات دربیاد... دستمو گذاشتم رو صورتم...چه شیرین بود چکی که خوردم... -ببخشید نمیخواستم اونجوری محکم بزنم ولی ترسوندیم!!! -مرسی... -خواهش میشه خواستی بگو بازم بزنم... لبخندزدمو گفتم -خیلی خوبی محمدطاها...مرسی که هستی!!!
 
-ساکت شو دیگه بابا الان از خودم درمیام بیا جمع کن. -ا ِِِِِِ -خب قربون صدقه ام برو خانوم. -اصلا بیخیال حرف تو گوشت نمیره!!!کجا میری؟ راهنما زدو پیچید تو کوچه.... -الان که داریم میریم خونه کاوه اینا وسایلامو بردارمو ماشینشم بذارم خونه... -خب بعدش... -اهان مشکل همون بعدشه ما جای نداریم بریم چه غلطی کنیم عزیزم؟ عاشق اینجور حرف زدنش بودم که میخواست هرکاری کنه تا حالو هوام عوض شه درحالی که خودش داغون تر از منه!!! با ترس گفتم -یعنی چی؟واقعا الان چیکار کنیم؟ ماشینو خاموش کردو گفت -حالا پیاده شو بگم!!! پیاده شدمو زنگو زدو ساکمم برداشت اومدیم پایین... خاله دروباز کردو رفتیم داخل کاوه هم داخل بود... بعد از سلامو احوال پرسی وتعریفه اتفاقایی که برامون افتاد داشتیم چایی میخوردیم که کاوه گفت -خب پس یه چند وقتی پیشه ما بمونین تا عقد کنین وبتونی خونه اینا جور کنی!!!
 
محمدطاها که حس میکردم از بعد از اومدنمون کلافه تر شده دسته باند پیچی شدشو گذاشت رو پاشو گفت -ماشالله چه خوش خیالی داداش...اولا من تو حسابم پنج تو من بیشتر ندارم...دوما خونه شما عمرا نمیمونم...سوما من اصلا شناسنامه ندارم دسته پدر گراممه...الانم بهش اس دادم که شناسناممو بدین...اس داد که که عمرا فکر کردی دختر فقط اجازه پدر میخواد تا ما اجازه ندیم حقه ازدواج نداری!!! یخ زدنه دستمو حس کردم... -چیییی؟ سرشو تکون داد...و دست کشید تو موهاش... -بله فکر کردم تموم شد رفت ولی... کاوه-محمدطاها باید منطقی صحبت کنی نه اینجوری جمع کنی بیای!!! -کاوه نصیحت نکن منو...اعصاب ندارم میری رو مخم. خاله-حالا تکلیف چیه خاله جان؟ محمدطاها-میخوام برم پیشه عمم اینا اونا حتما رامون میدن...بعدشم مخشونو میزنم تا مامان اینا رو راضی کننو شناسناممو بگیرم. خاله-حالا یکم پیشه ما بمونید!!! -مرسی خاله جان زحمت نمیدیم....بعدشم من گفتم خونه شما نمیام...الانم تحته تعقیبم...توسطه ادمای بابام... با بیحالی گفتم -تازه نریمانم بفهمه چی شده میوفته دنبالمون!!! سرشو تکون داد
 

-بفرما تحویل بگیر!!!نرجس جان پاشو لباسه کیمیاجانو رو دربیارو لباسای خودتو بپوش بریم!!! رفتم تو اتاقو لباسای کیمیا رو با یه شلوار لی مشکی ومانتوی طوسی وشاله مشکی طوسی عوض کردمو اومدم بیرون... محمدطاها پاشد وگفت -کاوه فقط دنباله کاری برای منم باشا!!! کاوه-اون بابای تو به همه شرکتا سپرده کار بهت ندن...اینقدر که اشنا داره این ورا...یدونه محکم زد توسره محمدطاها وگفت -اخه پدر سوخته صلواتی...بزنمت؟ به خاطره تو منم از کار بیکار شدم!!! خاله زد رو دستش -کاوه... -مامان جان راست میگم دیگه اقا رفته زن گرفته بیکارشده من چی؟ محمدطاها-اخه بیشور والله اون زنم هنوز نگرفتم. خاله چادرشو صاف کردو گفت -پسرم درست نیستا اینجوری باهمین!!! سرمو انداختم پایین... محمدطاها -خاله جان تو فکرشم...کاری باری ندارین؟ کاوه-تو واسه ما کاری نداشته باش ما پیشکش. چشم غره محمدطاها باعث شد تا ساکت شه... خداحافظی کردیمو محمد طاها تو خونه لباسای داخله ساکمو گفته بود بچینم تو چمدونش تا یکیشه راحت تر باشیم.
 
همون چمدونم محمدطاها میکشیدو منم کوله پشتیم رو دوشم بود و کنارش حرکت میکردم!!! -محمدطاها حالا بدونه شناسنامت نمیتونیم عقد کنیم؟ -نه... -چه جوری میخوای پس بگیریش؟ -رگه خوابشون دستمه...میدونم چیکار کنم!!! -چیکار؟ -وای تو چهقدر حرف میزنی؟ -خب اخه تو نمیگی چه خبره؟ این قضیه هم اونجا خونه خاله اینا تعریف کردی!!! -به تو بگم که میخوای اشکو اه را بندازی!!! -وییشش سرمو چرخوندم و نگاش نکردم... -قهر نکن بدم میاد. نگام هنوز اونطرف بود -هوی نرجس خره برگرد!!! سریع برگشتمو با عصبانیت نگاش کردم... دستشو برد سمته جایی وگفت -اونها میگم...میگم نرجس اونجا خره برگرد ببین. نگام رفت به دیواره مهد کودک که عکس خر روش بود خندم گرفت که گفت -اهان اشتی کرد!!!
 
جلوی خونه ای تک واحده وایسادیم... خونه تو محله های متوسطه تهران بود...محمدطاها زنگو زدو وارد خونه شدیم. یه خانوم که به نظرم کمتر از چهل سال داشت امد جلو دستاشو باز کرد ومحمدطاها هم چمدونو ول کردو دویید بغلش... -سلام عمه جونیییییم!!! -سلام عزیزه دلم...الهی قربونت برم... محمدطاها از بغلش بیرون اومده من رفتم جلو وسرمو انداختم پایین -سلام. عمه تعجب کرد -سلام دخترم...محمدطاها این خانوم با توه؟ -اره عمه...بریم تو بهتون بگم. رفتیم داخلو کله قضیه ها رو تعریف کردیم...یه جاهایشو من یه جاهایشو هم محمدطاها... عمه زنه خیلی خوبی بود...خیلی خوب ،مهربونی تو صورتش داد میزد. موقع حرف زدنه ما کلا داشت اشک میریخت... اینقدر قربون صدقه محمدطاها رفت که نگو...واقعا فکر کردم مادر محمدطاهاست بس که محمدطاها رو دوست داشت!!! بعد از اینکه کلی حرف زدیمو درد دل کردیم... عمه صورتشو پاک کردو موهای مش شده شو فرستاد پشته گوششو گفت -نرجس جون بی زحمت برو تو اشپزخونه چندتا چایی بیار بخوریم. خجالت کشیدمو اینو فهمید...
 
-دخترم خونه خودته بلند شو از الانم مثله دختره خودمی...پس راحت باش تو این خونه!!! با اجازه ای گفتمو رفتم سمته اشپزخونه چندتا فنجون برداشتمو رفتم سراغه سماور صداشون برام میومد. محمدطاها-عمه عمو علی ناراحت نمیشه یه چند وقتی مزاحمتون باشیم؟ -اینجوری شناختی علیو؟تو نمیدونی چه قدربراش عزیزی...توهم پسرنداشته خودمون...پس حرف نباشه... لبخندی زدمو چایی ها رو بردم تو پذیرایی... -ببخشید دیگه عمه جان!!! -دیگه اینقدر عذر خواهی نکنا...به به چه چایی خوشرنگی!!! همون موقع درخونه باز شدو یه نفر خودشو انداخت تو خونه... ازهمونجا هم داد زد  -وای داداش طاها... یه دختره قدبلند بودکه لباس مدرسه پوشیده بود دویید سمته محمدطاها.... وقتی رسید بهش کنارش وایساد... محمدطاها دستشو برد جلو گفت -چه طوری سامیه خانوم؟ دختری که حالا فهمیدم همون سامیه است که کیمیا ازش تعریف میکرد دسته محمدطاها رو فشردو دویید سمته من... -وای خدایا کیمی میگفت خیلی خوشگله ها من باور نمیکردم...خوبی نرجس؟ تعجب کرده بودم یه دفعه بغلم کردو تند تند ماچم کرد...
 
-سلام... -وای داداش اینو از کجا تور کردی کلک؟ محمدطاها هم خندیدو گفت -بذار برسی بعد این جوری فک بزن. عمه تو بیخی نگاش کردو گفت -هی ورپریده تو از این قضایا با خبر بودی؟ سیخ وایسادو گفت -چی مامان؟ عمه با اخم نگاش کردو منو محمدطاها اروم خندیدیم... -اهان...میدونی چیه مامان...این کاوه ونوید خان و اقا امیر از همچی خبر دارن...در نتیجه کیمیا هم با خبره...بازهم نتیجه میگیریم...مائده خبر داره...از اونجا... محمدطاها پرید وسطه حرفش -هیچی دیگه سامیه خانوم خبر داره...وبعدشم خواجه حافظ!!! -ا ااداداش... کوله پشتیشو انداخت کنارو نشست کنارمو دست انداخت پشتمو گفت -نرجس تو چی میکشی از دسته این داداشم؟ خیلی دختره راحتی بود وزود جوش...جوری رفتار میکرد انگار ده ساله همدیگرو میشناسیم... این چند روز چه چیزایی دیدم... همش باعثه تعجبم بود...خونگرمیه این ادما...مهمون نوازیشون...مهربونیشون...دوست ای مثله برادر...دوستای مثله خواهر...
 
خواهری که واقعا خواهر بود و برادری که با اینکه پسر دایی بود ولی داداش خطاب مییشد!!! همین باعث شد لبخندی بزنمو بگم... -وای دست رو دلم نذار!!! محمدطاها-راست میگه دست بذار رو پاش... سامیه دهنشو کج کردو گفت -هه...هه...خندیدیم نمک!!! محمدطاها ابرو انداخت بالا  -گفتم که بخندی دیگه!!! عمه خندیدو گفت -نرجس تو این دوتا رو ول کن همینجوری دیونن!!! پاشو بریم اتاقتونو نشونتون بدم... بلندشدمو راه افتادم پشته سره عمه محمدطاها هم همینجوری که داشت با سامیه کل کل میکرد پشته سرمون با چمدون میومد... رفتیم داخله یه اتاق که توش کمد دیواری بود و یه چندتا گلدونم کنارش بود... اتاقه خوشگلو جمعو جوری بود... -بفرما دخترم وسایلاتونم بذارید تو کمد. مرسی عمه یک دنیا ممنونتونم...شرمنده کردید. -وای بازم شروع شد..دختر انقدر تشکر نکن. یه دفعه جیغه سامیه بلند شدو برگشتم دیدم...اشک تو چشماش جمع شده دوییدم سمتش... -چیشد سامیه محمدطاها اذیتت کرد؟
 
-نه چرا دسته داداششم باند پیچی شده؟ خودمم ناراحت شدم... محمدطاها-بابا چیزی نیست خله...حواسم نبود کشیده شد به اهن... سامیه اشکشو پاک کردو گفت -اگه راست میگی باز کن ببینم. عمه میدونست قضیه چیه وچیزی نگفتو رفت تو اشپزخونه... محمدطاها-حالا وقتی خواستم پانسمانشو عوض کنم نشونت میدم. عمه داد زد -بچه ها لباساتونو عوض کنید بیاید ناهار بخوریم!!! رفتم تو اتاقو یه سارافن پوشیدمو همون شالم گذاشتم سرم که دره اتاق زده شدو محمد طاها سرشو اورد تو... -اجازه هست... -تو که اومدی بیادیگه!!! اومد داخلو گفت -میشه از تو چمدون بهم یه تیشرت بدی...با یه شلوار راحتی... همونجور که سرم تو چمدون بود گفتم -محمدطاها یه چیزی ازت بپرسم؟ -راحت باش. سوالی که خیلی مخمو مشغول کرده بودو به زبون اوردم.... -تو که این چیزا خیلی برات مهمه چرا به سامیه دست میدی؟
 

خندیدو گفت-اخی حسودیت شد؟ اخم کردم... -نمیدونم با اینکه بهم محرم نیستیم ولی واقعا خواهرمه منم داداششم...تازه از بچگی باهم بزرگ شدیم...حتی شوهر عمه ام...براش مهم نیست...چون میدونن منو سامیه چه طوری هستیم باهم...البته من فقط با سامیه اینجوریم...و سامیه هم به تنها نا محرمی که دست میده منم...حالا راضی شدی؟ لبخند زدمو لباسارو گرفتم سمتش... از دستم گرفت -خب من برم بیرون؟ چشمک زدو گفت -نه بمون کمکم کن لباس عوض کنم. اخم کردم  -برو بابا بچه پرو... رفتم سمته اشپزخونه -عمه جان کمکی نمیخواین؟ با عصبانیته ساختگی گفت -اولا این جانو از اخرش بردار...دوما...راحت باش...این صدبار... -چشم. خندید و بغلم کرد وگفت -قربونت برم.
 
همون موقع سامیه با یه پیراهن چهارخونه که تا رو زانوش بود ویه شلوار کتان همرنگشو روسریه همرنگشون اومدو گفت -آی...آی...آی...نرجس خانوم نداشتیما...اومدی اینجا جای مارو بگیری؟ از بغله عمه اومد بیرونو گفتم -من که نه...ولی عمه مثله اینکه دوست داره من دخترش باشم بعدم ابرومو انداختم بالا... عمه بلند بلند خندید وسامیه اخم کرد.... صدای محمدطاها اومد -ایول خوشم اومد نرجس ضایعش کردی!!! سامیه دستشو زد به کمرشو گفت -بعله دیگه نو که اومد به بازار...سامیه میشه دل ازار... همه خندیدیمو کنارهم نشستیمو ناهار خوریدم...بعد از ناهار نمازامونو خوندمیو ظرفارو هم با سامیه شستیم عمه ومحمدطاها هم باهم حرف میزدن... سامیه یه خواهر داشت به اسم سودا که هفت سالش بودو میگفت امروز از صبح خونه دوستشو شب میارنش خونه. بابای سامیه هم عمو علی بود که تو بانک کار میکردو محمدطاها خیلی ازش تعریف میکرد...بعد از ناهار اومد خونه واونم فهمید چه خبره وکلی هم ازمون استقبال کرد. واقعا تو خونشون احساس مهمون بودن نداشتم... سامیه خیلی خوشحال بود چون امروز اخرین امتحانش بودو تابستونش شروع شده بود... ومن یه لحظه غمم گرفت که نتونستم امتحانامو پاس کنم. بعداز ظهر بود که دیدم زنگه خونه عمه اینا رو زدنو عمه دروباز کردو گفت
 
-بچه ها...بچه هان.... از این گفتنه عمه هممون خندیدمو بلند شدیم که دیدم... اول از همه مائده خواهر محمدطاها وپشته سرش کیمیا وبعد امیرو بعدم نویدو دراخر کاوه اومدن تو خونه... یه دفعه خونه جوری شلوغ شد که صدا به صدا نمیرسید.... مائده که انقدر منو محمدطاها رو چلونده بود استخونام درد میکرد... همه نشستیم کنارهم که محمدطاها گفت -ها چه خبره همتون خراب شدین اینجا... کاوه پاشو انداخت رو پاشو گفت -من اومدم خونه عمم...به تو چه؟ مائده دسته محمدطاها رو گرفتو گفت -داداش من گفتم، دلم میخواست ببینمت!!! محمدطاها شالشو که داشت میوفتاد درست کردو گفت -مامان اینا که نفهمیدن؟ -نه بابا کلاس داشتم پیچوندم....زنگ زدم به کیمیا گفتم بیاید بریم پیشه داداشم...که کیمیا هم گفت اتفاقا ماداریم میریم اونجا ببینیم چیشد؟ حالا چیشد داداش؟ -هیچی رضایت نامه گرفتیم از بابای نرجس...میمونه شناسنامم که دسته باباست!!! عمو علی که خیلی مهربون بود گفت
 
-پسرم تا وقتی که مامان بابات رضایت بدن نمیشه که شما اینجوری باشین حداقل یه صیغه ای بینتون خونده بشه به نظرم شما هم راحت ترین. از خجالت سرخ شده بودم سرمو کرده بودم تو گردنم که صدای محمدطاها اومد -اره عمو منم همینو میخواستم بگم اگه زحمتی نیست شما لطف کنیدو برامون بخونید!!! عمو رفت تو اتاقو من استرسم رفت بالا... چه یه دفعه ای شد!!! این محمدطاها هم که با من صحبت نمیکنه دراین موردا... نوید نشست کناره محمدطاها وگفت -درد نداری؟ محمدطاها نگاشو فرستاد سمته دستشو گفت -چرا ولی قرص خوردم ساکت شد. برگشتم سمتش...مثله اینکه کلا در هیچ موردی با من حرف نمیزنه!! نوید-پانسمانشو عوض کردی؟ -نه نتونستم چسبیده بود میخواستم بگم بعدا یه دور ببینیش چش شده!!! سرشو تکون داد وگفت -از دسته تو،عفونت کرده دیگه!!! عمو اومد بیرونو تو دستش یه کتاب بود که فکر کنم رساله بود...اومدو نشستو گفت -خب نوید جان...مائده،کناره محمدطاها رو خالی کنید... کاوه پرید وسطه حرفه عمو گفت -که کاوه جان بره بشینه!!!
 
سامیه-ادم انقدر عقده ای...نرجس پاشو برو کنار داداش... کاوه-حداقل نترشیدم. سامیه-ترشیده ابجیته!!! کاوه-وا سامیه خانوم علاوه برترشیدگی مشکله چشمم پیدا کردین؟این امیره غول چیه کنارش نشسته؟ سامیه-اصلا خودتی که پیر پسر شدی همه همسنات ازدواج کردن. کاوه نگاشو فرستاد سمته نویدو گفت -کو نوید که اینجاست شما به فکر باش که ابجی نرجس همسنته. با صدای عمه که گفت -پاشو عمه جون بلندشدمو رفتم کنار محمدطاها واون دوتا هنوزم داشتن کل کل میکردن!!! از وقتی کاوه رسیده بود یه دقیقه ساکت نشده بود وداشت با این سامیه فک میزد. عمو با یه بسم الله صیغه رو خوند و مهریه هم یدونه سکه ویه جلد قران شد... ومن با تمام وجودم گفتم:قبلتُ... اره من قبول کردم...از جونو دلم...ازعمقه وجودم محمدطاها رو قبول کردمو خواستم محرمم بشه!!! ومحمدطاهاهم با اون صدای فوق العادش قبول کرد...منو با همه کمو کاستیم قبول کرد... یه دفعه صدای دستو جیغو هورای بچه ها رفت بالا... کاوه خندیدو گفت -ابجی یعنی من از الان بهت بگم زن داداش؟ خندیدمو گفتم
 


-هرجور دوست دارین صدا کنین!!! نوید تبریک گفتو کیفشو برداشتو گفت -محمدطاها بیا بریم تو اتاق. محمدطاها پاشد که منم بلند شدم -تو کجا؟ -میخوام بیام ببینم!!! اخم کرد -نگاه داره؟ کاوه با لحنه بچگونه گفت -قورباغه چندتا پا داره؟ سامیه هم به تقلیدش گفت -دم خونتون گدا داره... محمدطاها اخم کردو گفت -بشین الان میایم. -محمدطاها... چشمشو تو کاسه چرخوندو گفت -الله اکبر بیا. راه افتادیم که سامیه هم پاشد... محمدطاها-تو دیگه کجا؟
 
سامیه-خودت گفتی بهم نشون میدی!!! -ای بابا ولمون کنین...میخواین همینجا بشینیم باهم ببینیم؟ مائده سریع رنگش پرید -وای نه داداش من دل ندارم!!! همه زدن زیر خنده...محمدطاها داشت مسخره میکرد اونم جدی گرفته بود. کاوه-نه داداش برید ولی سامیه خانوم منم الان با یه اب قند میام غش نکنید یه وقت. سامیه-اهان چون شما غش کردی تجربه داری... نوید دسته محمدطاها رو کشید منم سریع رفتم تو اتاق ودرو بستیم  صدای کل کل سامیه وکاوه هنوزم میومد... نوید نشست رو زمینو رفت سراغه کیفش... محمدطاها هم نشست رو زمینو تکیه داد به دیوار... نوید همونجور که سرش تو کیفش بود گفت -نرجس خانوم بی زحمت باندشو اروم باز کنید... رفتم جلو دستشو گرفت سمتم...اروم دستو گذاشتم رو باندو شروع کردم باز کردنش... رسیدم به اخرش که دیدم باند چسبیده به دستش... -واییی...چسبیده!!! نوید اومد جلو وگفت -بدین من ببینم...بعدش اروم اروم شروع کرد کشیدنه باند البته یکمم بتادین روش ریخت که  محمدطاها چشماشو از درد بستو اون یکی دستشو مشت کرد...
 
-الهی بگم چی نشی تو ببین چیکار کردی...نگفتم بریم بیمارستان. نفساش تند شده بود... یک دفعه نوید محکم گازی که رودستش بودو کشید که محمدطاها چنگ انداخت به پاشو نالید -ایییییی...نویییید. -نویدو درد...حقته... دستمو بردم جلو دستشو که به پاش چنگ مینداخت گرفتمو اروم نوازش کردم... اولین بار بود انقدر نزدیک بهش بودم اوندفعه هم که منو کشید بیرون از خونمون اصلا حالیمون نبود. چشماشو باز کرد نگام کرد... الهی بمیرم معلوم بود خیلی درد کشیده... نویدم اصلا حواسش به ما نبود... شروع کرده بود به شستشو دادنش ومحمدطاها هم با هر دردی که میکشید دسته منو بیشتر فشار میداد الهی بگم چی نشی نریمان که این بلارو سره محمدطاهام اوردی!!! بعد از چند دقیقه طاقت فرسا بالاخره نوید پاشدو رفت سمته دستشوییه تو اتاقو دستشو شست. محمدطاها چشمشو باز کرد وخیلی اروم گفت -یه لیوان اب بهم میدی؟ پاشدم که گفت -اشکاتو پاک کن بعد. دستم رفت سمته صورتم من کی گریم گرفت؟ رفتم تو اشپزخونه ویه لیوان اب برداشتم که دیدم سامیه داره میره تو اتاق پشته سرش رفتم تو...
 
-اقا نوید خیلی زخمش بده؟ نوید همونجور که وسایلشو جمع میکرد گفت -نه زیاد سامیه خانوم...ولی باید چرک خشک کن بخوره ویکم رعایت کنه به مرور زمان بهتر میشه!!! -خوبی داداش... لیوانه ابو دادم دسته محمدطاها اونم سرشو تکون داد وگفت -اره بابا!! پاشدیم اومدیم بیرون که مائده گفت -وای ساعت هشته داداش من میرم کاری نداری؟الان باید خونه باشم!!! عمه-زنگ بزن به داداشم بگو پیشه مایی بذار اجازه بده فقط چیزی نگو که محمدطاها اینا اینجان...فقط بگو پیشه سامیه ام. مائده-ولی عمه مشکوک نشن. عمه-واسه همین میگم زنگ بزن به بابات...اون الانم یه جورایی میدونه که محمدطاها اینجاست...ولی نمیخواد به مامانت بگه...اینجوری مطمئنشون میکنه اینجا نیستن... -باشه عمه... رفت سراغه تلفنو زنگ زدو به باباش گفت که چیشده...باباشم موافقت کردو گفت فردا صبح بیاد خونه!!! نشسته بودیمو حرف میزدیم که عمو گفت  -خانوم شما هم میبینی اون چیزی که من میبینمو؟ عمه-اره بابا منم دارم میبینم. کاوه-چیو شما میبینید من نمیبینم؟
 
عمو- جوونم جونای قدیم پاشید تابستونه ماشیناتونو بردارین این دوتا کفتر عاشقو بردارینو برید گردش دیگه!!! کاوه هم خندیدوگفت -خب عمو جون بگو دلم هوای جوونیه خودمو کرده!!! همه خندیدن که عمه یدونه قند از تو قندون پرتاب کرد سمته کاوه وگفت -بی حیا. کاوه-وا عمه شما چرا به خودت گرفتی؟ بالاخره با کلی جنجال قرار شد همگی حاضر شیمو بریم بیرون یه دوری بزنیم...البته این گردشه شبانه صدرصد برای عوض شدنه روحیه ما دوتا کفتر عاشق بود. جلوی درب پارک پیاده شدیم... منو محمدطاها با امیرو کیمیا بودیم بقیه هم تو ماشینه کاوه بودن... تا پیاده شدیم... کاوه دویید سمتمونو گفت -امیر اینجا کجاست مارو اوردی؟ یه نگاه انداختم یه پارک کوچیک بود که فقط تابو سرسره والاکلنگ و یه تاب خانواده هم داشت... تازه ساعت ده شب پرنده هم توش پرنمیزد. امیرم خندیدو گفت -اولا اینجا پاتوق منو کیمیاست.دوما پرنده پر نمیزنه وهر عقده ای که رو دلتون مونده خالی میشه!!! مائده با خوشحالی گفت
 
-وای من انقدر دلم میخواد الاکلنگ سوار شم... سامیه دستشو کشیدو گفت  -پس بدو... کاوه سویچشو فرستاد تو جیبشو همونجور که میرفت سمتشون دادزد -عمویی بپا نخوری زمین دستو پات اوف شه!!! نویدم پشته سرش راه افتاد...دادزد -اوه اذیت نکنشون. امیر یه نگاه بهمون انداختو دسته کیمیا رو گرفتو گفت -ما میریم بگردیم داداش...شما هم دسته زنتو بگیر برو حال کن!!! محمدطاها هم خندیدو دستمو کشید... منم دستامو قفل کردم تو انگشتاش وکنارش راه افتادم... -خوبی؟ -چی؟ خندیدو گفت -دارم میگم خوبی؟ -اره....تو خوبی؟ -منم خوبم...میگم حالا مادرمورده چی حرف بزنیم؟ جدی شدمو گفتم -محمدطاها تو چرا هر مشکلی پیش میاد به من نمیگی...من دوست دارم بدونم چیشده چه خبره؟ 





نوع مطلب : رمان عشق تو پناه من((Tawny girl))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif