تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان سیانور.قسمت1
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 25 مرداد 1395


یه رمان جدید اوردم...خیلی قشنگه خودم خوندمش عاشقشم...

راجب دو تا دوسته .شادی و الهه که 15 سالشونه .
این دو دوست بازیچه دست سر نوشت میشن و پا به دنیای میزارن که واسه وارد شدن بهش خیلی بچه ان
الهه 15 ساله که خودش سنی نداره ولی مادر میشه و تا عاشق بچه هاش میشه بچه هاشو ازش میگیرن.
الهه عاشقم میشه...
شادی دختری که مثل اسمش شادو سرزنده بود ولی وای از چرخو فلک نامرد روزگار که سنگ میکنه دل این دختری رو که از ابرشمم نرم تره
شادی دست خورده ی مردی میشه که نمیشناستش و ...

داستان این دو دوست خوندنیه فقط خواهش میکنم افراد زیر 15 نخونن زیاد با روحیه اشون سازگار نیست.
و باید بگم تو این رمان خبری از کل کلای عاشقانه و لجو لجبازی و عاشقانه های قایمی و یواشکی نیست
این رمان واقعیت زندگی سخت و سنگه
محاله داستان این دو تا رو نخونید و چشماتون تر نشه
...
اگه سراغ واقعیت زندگی هستی این رمانو بخون

***

از دوستای عزیزم الهه و یسنای عزیز برای تایپ این رمان بینظیر ممنونم واقعا دست مریزاد...
طراح جلد رمان خودمم و از باران عزیزم بخاطر در اختیار دادن عکساش برای ساخت جلد تشکر میکنم
(مقدمه........)   
انگار که رفتن از این جا به آن جا و از دیاری به دیار دیگر آنچه را که سرنوشت است،تغییر نمی دهد.   
تنها شدن در دیار غربت هر کس را وا میدارد تا به بازگشتن بیاندیشد غافل از آنکه دل را کندن و دوباره به راه سپردن فقط جا و مکان را تغییر میدهد و نه سرنوشت را  
شاید ما تصور میکنیم که ماندن یا نماندن انتخاب خودمان است   
ولی آنکه میرود سرنوشتی محکوم به رفتن است.   
انگار که خودم را دیگر نمیشناسم یا در آینه ای نقش خودم را بازی میکنم.  
ولی آنکس که میبینم دیگر خود من نیستم انگار که شباهتی به من دارد.    
 ️⚫خـــاطـــــــرات⚫️
 

دخترک با چشمان اشکی نگاهش کرد...چقدر بی رحم بود این مرد...نگاهش چرخید سمت زنی که هق هقش سکوت اتاق سرد زیر زمین را شکسته بود...چطور میتوانست این صحنه هارا ببیند و حرکتی نکند؟؟ 
باز هم نگاهش چرخید...چرخید...چرخید تا از بر شد تمام سوراخ ها و رطوبت دیوارهارا. 
چرا شکنجه های شب و روزش تمام نمیشد؟؟ 
خسته بود از کتک هایی که از دست مردی میخورد،که اولین تکیه گاه هر دختری بود. 
به دستای بسته ای که بر روی دسته صندلی بود نگاه کرد...درد میکرد مچ دستهایش اما باز هم سکوت کرد و ریشه نفرتش بزرگتر و بزرگتر شد. 
چقدره دیگر مانده بود تا زمان شکنجه اش تمام شود؟؟یک ساعت؟؟دوساعت؟؟
نمیدانست فقط دلش بی تاب دستای گرم و پر محبت پسری بود که برادری کرده بود در تمام مدتی که کنارش بود و نبود. 
هر روز کارش همین بود...اشک ریختن جلو مردی که نام پدر را یدک میکشید و بویی ازش نبرده بود.
نگاه کردن به مادری که کنارش بود و قدم نمیگذاشت برای نجات دادن تن نهیف تک دخترش زیر کتک هایی که فیل را از پا در میاورد. 
پوزخندی به دنیای ترسناک کودکی اش زد و سرش را به صندلی تکیه داد و فقط چشمانش را بست. 
بوی نم به مشامش میرسید...در زیر زمین به آن بزرگی نمناک بودن دیوارها و زمین عجیب بود مانند این خاندان. 
امیدوار بود زنده بماند زیر مشت و لگد ها که این دخترک نقشه ها داشت برای اهالی این خانه. 

 ️⚫ــهΣLΔHΣЇالـهـ ⚫️
داشتم دفتر خاطراتمو میخوندم که یهو در باز شد و.....بعـــــله دیلاقی به نام برادر سامیار وارد شد...با عجله اومد سمتمو دستشو گرفت جلوم و گفت: 
 بده




نوع مطلب : رمان سیانور((الهه و یسنا))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif