تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان سیانور.قسمت2
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 25 مرداد 1395


قسمت دومو گذاشتم برو ادامه ...

اوووممم خوب شدم....
اما چشمام یه غم خاصی توش بود که خودم خیلی خوب دلیلشو میدونستم...  
چشماز خودم گرفتم و به ساعت نگاه کردم...
۶:30
یک ساعت ونیم داشتم آماده میشدم...
بابای بیچارمم گاهی حق داشت که غرمیزدا....  
دوباره روی تخت نشستم  
ترجیح دادم پایین نرم تا کمتر جلوچشم بابا
بااین مانتو باشم....
والاحوصله ی اعصاب خوردگی نداشتم...   
نیم ساعتی با گوشیم ور رفتم
مامان صدام کرد..
این یعنی باید بریم....  
آسه آسه از پله ها پایین میرفتم  
مانتومم هی میکشیدم تا یکم بیاد پایین تر!!!!!!  
همه آماده بودن..
بابا

باربد
شمیم
مامان  
بابابازم با اون اخم همیشگیش  وتیپ رسمیش حاضر و آماده بود....
آروم آروم رفتم سمتشون  
نفسم توسینه حبس شد
هرلحظه منتظر حرفی از طرف بابا بودم  
بابا_بریم...  
نفس حبس شدمو بیرون فرستادمو باتعجب به جای خالیش نگاه کردم  
اوووف خوب شد چیزی نگفتا...  
بیخیال شدمو از خونه زدم بیرون   
 ـــادے SHΔDIشـــ  
 بابا شدیم..20۶سوار
منو شمیم وباربد عقب...
مامان و باباهم جلو...
هیشکی هیچ حرفی نمیزد
 
53 
فقط گه گداری مامان وباباچیزی بهم میگفتن که نمیشنیدم.... 
یه ربعی توراه بودیم 
بالاخره جلوی خونه ی عموعلی نگه داشت 
باهم پیاده شدیم 
باربد آیفونو زد 
_عه سلام داداش...
بفرمایید تو..بفرمایید 
در باصدای تیکی باز شد...
ماهم رفتیم تو....
حیاط سرسبز قشنگی داشتن
بوی خاک میومد
انگار تازه همه جارو آب پاشی کرده بودن...
درختا و گلا خیس بودن
وقطره قطره اب ازشون میچکید...
چقد قشنگ بود.... 
به طرف بوته ی گل رز قرمز راهموکج کردم.....
یکیشو بوکردم 
خیلی بوی خوبی میداد 

میخواستم بچینمش که صدای مامان مانع شد 
_شادی کجاموندی بیادیگه.... 
بیخیال گل شدمو به طرفشون رفتم....
عمو دروباز کرد مشغول روب*و*سی وحالواحوال با بابا اینا شدن.... 
دیگه داشت زیر پام جنگل سبز میشد که دختر عموم پریناز اومد طرفم 
_وای سلاااام.....
دلم برات یه ذره شده بود 
باصدای پریناز بقیههم متوجم شدن...
عموهم اومد طرفمو پیشونیمو ب*و*سید....
_عیدت مبارک عموجان... 
لبخندی زدم
_عید شماهم مبارک عموجون.... 
زن عمو بقیه هم باهام دست دادن و بغلم کردن....
پوریا پسر عمومم اومد سمتم...
دستشو طرفم دراز کرد...
_سلام دختر عمو....عیدت مبارک
به بابابا نگاه کردم حواسش نبود...
 
55 
باهاش دست دادم 
_سلام پسرعمو...عیدشماهم مبارک.... 
زن عمو_عه وا علی دم در چرا نگهشون داشتی حالا؟
بفرمایید بفرماییدخوشاومدید... 
به سمت مبل یه نفره ای رفتم روشنشستم 
خونه ی قشنگی داشتن 
پر از گل و گیاه.... 
همه مشغول خوش و بش وحرف زدن بودن...
من بیکار مگس میپروندم...
سنگینی نگاهی و روخودم حس کردم برگشتم که با نگاه خیره ی پوریا مواجهه شدم.... 
تانگاهمو دید روشو برگردوند 
وا اینم یه چیزش  میشه ها....
بیخیال رومو برگردوندم....
چن دقیقه بعد دوتا از عموهای دیگم اومدن.... 
دوباره همه مشغول شدن 
دیگه همه اومده بودن...

اما بازم من بیکار بودم...
پرینازم داشت با زن عمو کمک میکرد...
دختر عموی همسن دیگه ای هم نداشتم...
عمه هم که کلا نداشتم....
گوشیمو دراوردم  
تل و باز کردم....
بازم کلی پیام.... 
یکی از پی وی هارو باز کردم
_سلام خانومم
_الو شادی نیستی
_گوشیتم جواب نمیدی چرا؟
_باتوام...نگرانتم.... 
به اسمش نگاه کردم 
مهدی... 
نوشتم
_سلام خوبی؟؟شرمنده بیرونم 
-به به مادمازل بالاخره جواب دادی
کجا بسلامتی؟
 
57  
لبخندی زدم ونوشتم...
 




نوع مطلب : رمان سیانور((الهه و یسنا))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif