تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید19((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 25 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
سلاام!
یه خبر بد دارم واسه طرفدارهی این رمان!!
دیگه داره تموم میشه هاا

آخراشه
***
باورم نمیشه الان تو خونه ی ارمینم...بعده کلی گریه و زاری امدیم خونه ..
هی خدا...با اون لباسه بلند درست وسطه خونه ایستادم و دارم دوره خودم میچرخم ..
دستای ارمین دورم حلقه شد..منو اون..تنها ..اینجا..یه ذره ترسناکه ..
همچین میگم ترسنا ک انگار سوسک دیدم ..
- خانمی داری به چی فکر میکنی؟چرا دوره خودت میچرخی؟
با بؽض گفتم :
- دلم واسه خونه ی خودمون تنگ میشه..واسه ادماش..باروم نمیشه عروس شدم ارمین ..
- عزیزم تو که همیشه میری بهشون سر میزنی میبینیشون..ؼصت چیه اخه؟الانم که با پدرت تو یه برجیم ..
همیچین حرؾ میزنه انگار هیچ قرار بینه ما نیست..انگار قراره تا همیشه پیشش باشم ..
کاش اینطوری بود ..
از جا بلندم کرد..جیؽی کشیدم وگفتم :
- ارمین..وایسا..منو بذار زمین ..
ولی اون عینه خیالشم نبود من دارم گلوی خودمو پاره میکنم ..
جیػ کشیدم :
- ارمین بذارم زمین ..
ولی اون اصلا به جیؽای من اهمیت نمیداد و در کماله خونسردی دقیقا منو تو اتاق خواب گذاشت زمین ..
وسطه اتاق ایستاده بودم و با حیرت به همه جا نگاه میکردم..واقعا زیبا بود ..
همه ی اتاق طلایی و نقره ای بود..واقعا چشم گیر بود..تخته سلطنتیه وسطه اتاق چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد ..
با صداش به خودم اومدم ..
-میپسندی؟
با تعجب گفتم :
- اینا جهازه منه؟؟؟
خندید و گفت :
- بله خانوم..خودتون که افتخار نداده بودید برید بخرید همش سلیقه ی پدرته ...
از اون همه سلیقه دهنم باز موند..بابا هم بلایی بوده رو نمیکرده ها ..
لبخنده محوی زدمو گفتم :
-عالیه ...
اونم لبخند زدو گفت :
- از خونه خوشت اومد؟
تازه فهمیدم که من اصلا به خونه اهمیت نداده بودم ..
پریدم رو هوا و گفتم :
- نه..الان میرم دقت میکنم ..
به دنباله این حرؾ اومدم از اتاق برم بیرون که ارمین دستاشو دوره کمرم قفل کرد ..
دمه گوشم زمزمه کرد :
- این خونه موقتیه..نمیخواد بهش دقت کنی..همش 300 متره..بیخیالش ..
نفساش که میخورد به گوشم قلقلکم میومد ..
منم که قلقلکی بودم شدید ..
بلند خندیدمو گفت :
- ارمین نکنننن..سرتو ببر اونور..ولم کن ..
منو به سمته خودش برگردوندو گفت :
- بهت گفته بودم تلافی میکنم نه؟پای منو لگد میکنی؟منو عصبی میکنی؟با من کل میندازی؟
به دنباله این حرؾ کتشو در اورد و با یه حرکت کرواتشو از گردنش کشید بیرون و با فیگوره خاصی شروع کرد به باز کردنه دکمه
های پیرهنش ..
با چشمای گشاد شده از ترس نگاهش میکردم..این قراره ما نبود..خشک شده بودم ..
نگاهش که به چهره ی رنگ پریده ی من خورد زد زیره خنده منم داشتم تک تک فامیلاشونو از خاک میکشیدم بیرون و فوش کششون
میکردم..بیچاره ها ..
میونه خندش گفت :
- قیافشووو..نترس من با تو کاری ندارم..مرده و قولش..این چیزا همه فورمالیتش..بهش دل نبند..تو خواب ببنی بتونی با هوریه زیبایی
مثله من تا اخره عمر زندکی کنی..فقط میخوام لباسامو عوض کنم جوجو ..
پسره ی پرو..جیػ کشیدم :
- تو هم تو خواب ببینی من لحظه ی به این که تا اخرش با تو زندگی کنم فکر کنم..بعدم میمیری بگی من از اتاق برم بیرون بعد اون
لباساتو بکنی؟نه میمیری؟
- خوب حالا که دیدی دارم عوض میکنم..روتو کن اونور..میترسم نتونی دووم بیاری و بیای منو یه لقمه ی چپ کنی ..
اومدم برم سمتش تا بزنم تو سرش که با یه حرکت پیرهنشو از تنش در اورد...منم سریع رومو کردم اونورو جیػ کشیدم :
- حیؾ که لباستو دراوردی بی حیا وگرنه یه دونه مو هم رو سرت نمیذاشتم ..
با لحنی که بوی تحدید میداد گفت :
- ای ای جوجو حواست باشه منو تو..تو این خونه..تنها..نفره سوم شیطونه ها..اینو قبلا هم بهت گفتم..حالا هم میتونی برگردی..لباسامو
عوض کردم..الانم بیا بشین کمکت کنم این همه گیره میره ای که رو سرته رو دربیاریم که تا صبح کچل میشی ..
حرفه حق جواب نداشت ..
نشستم رو صندلی میز ارایشم..ارمین اومد پشته سرم و با حوصله گیره های موهامو باز میکرد..داشت زیره دستاش خوابم میبرد بس
که با ملایمت کار میکرد..وقتی همه ی گیره ها رو دراورد گفت :
- بیا یه حموم برو مروارید...همه چی تو حموم هست..بذار زیپه لباستو باز کنم ..
با این حرؾ جیؽی کشیدم و پریدم بالا ..
- نه..مگه خودم چلاؼم..بیا برو بیرون ...
ارمین خونسردانه شونه ای انداخت بالا و گفت :
- باشه..منتظرم صدام کنی ..
بعدم از در رفت بیرون...متوجه حرفش نشدم..یعنی چی الان منتظرم صدام کنی ..
شونه ای انداختم بالا و سعی کردم زیپه پشته لباسو باز کنم..یعنی داشتم جون میکندما..مگه لامصب باز میشد؟حتما باید یکی کمکم
میکرد..تازه منظوره ارمینو از این که منتظرم صدام کنی فهمیدم ..
پوفی حرصی کشیدم و داد زدم :
-ارمین ..
صدایی نیومد ..
بلند تر داد زدم :
-ارمین
ارمین پرید تو اتاق..منتظر و پیروز مند نگاهم میکرد...سرمو انداختم زیرو شرمنده نگاهش کردم ..
- میشه کمکم کنی؟
لبخندی زد که دلم واسش ضعؾ رفت..اخه تو چرا این قدر خوشگلی عوضی؟
حالا خوبه خودم رو لپم چال داشتم وگرنه از حسودی اینه ارمین داره من ندارم دق میکرد ..
بی حرفی اومد پشته سرمو زیپو اروم اروم شروع به پایین کشیدن کرد..از تماسه انگشتاش با پوسته کمرم گر گرفتم..قرمز
شدم..لعنتی چرا این قدر لفتش میدی..انگار داره عروس میبره بس که اروم کار میکرد..افکار دخترونم میگفت دستشو از قصد میکشه
رو کمرم ...
بعده قرنی زیپو کامل کشید پایین ..
سریع به سمتش چرخیدم و گفتم :
- م..مرسی...میتونی بری ..
شیطون خندیدو گفت :
- و اگه نرم؟
واااااای..خدایا خودش یه کاری کن برهههه ..
با دستام جلوی لباسمو گرفته بود که از تنم نیوفته پایین ..
ارمین داشت با یه لبخنده شیطانی نزدیکم میشد که صدای زنگه موبایلش بلند شد..کاش یه چیزه دیگه از خدا خواسته بودم..چه زود
ارزومو براورده کرد..خدا جون گیو می فایو ..
ارمین یه نگاه به من کرد و لبخنده موزی زد و رفت سمته دره اتاق و ازش خارج شد..تا رفت بیرون پریدم دره اتاقو قفل کردم..خدا
خیر بده اونیو که بهش زنگولیده بود ..
لباسو دراوردمو یه بلیز استین کوتاهه سفید با یه شلواره صورتی و لباس زیر برداشتمو پریدم تو حموم ..
موهام قشنک به هم چسبیده بودااا..بعده این که اول ارایشمو پاک کردم پریدم زیره دوش و تا میتونستم خودمو شستم..کلیم اب بازی
کردم..اخرشم همون تو با حوله خودمو خشک کردمو لباسامو پوسیدم و حولمو پیچیدم دوره سرم و اومدم بیرون..الان باید حسابی
قرمز شده باشم..داشتم به این فکر میکردم که شبو باید کجا بخوابم که صدای در بلند شد..بی حرؾ درو باز کردم ..
ارمین اومد تو و یه نگاهی بهم کرد و گفت :
-بخوابیم؟
جانم؟یعنی من باید پیشه این بخوبم؟من از اونام که تو خواب مثله عقربه ی ساعت میچرخم سرم میره جای پام بعدم پام از رو بالشتم
درمیاد..بعدم جدا از اون من روم نمیشه...اره جونه خودت تو روت نمیشه ؟...باشه اصلا نمیگه دختره چه پروئه اومده پیشه من؟نمیگه
از خداش بود؟نمیگه جدی گرفته؟
یک صدای مبهم تو مؽزم گفت اخه احمق اون 4 روزم که تو بؽله ارمین بودی خجالتو کوفت..بعدم الان خوده ارمین داره میگه
بخوابیم..بخوابیم یعنی پیشه هم بخوابیم..اصلا از کجا معلوم شاید منظورش این بوده شرتو کم کن میخوام بکپم ..
یه نگاهه مضطربی بهش کردمو گفتم :
- چیز..چیزه..من کجا بخوابم؟
یهو چشاش درشت شد..بلند گفت :
- چی؟یعنی چی کجا بخوابم؟نگو میخوای امل بازی دراری مثله دیوونه ها بری تو یه اتاق دیگه ها..فکر کنم زیادی رمان خوندی..بیا
برو بخواب ببینم ..
- باشه بابا..من فقط سوال پرسیدم..نزن منو..بریم ..
راستش از ارمین خجالت نمیکشیدم..نمیدونم چرا جدیدا این قدر بی حیا شده بودم..البته این حسو فقط به ارمین داشتم ..
خودمو شوت کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم..صدای خنده ی ریزه ارمینو شنیدم..حتما داره با خودش میگه این دختره فقط
منتظره یه اشاره بوداااااا...وا مگه دروغ میگه...مری جان خؾ لال بمیر شوما لطفا ..
چراؼه اتاق خاموش شد..حس کردم تخت رفت تو..خیلی خسته بودم..اصلا دیگه به ارمین توجهی نکردم به سرعت خوابم برد ...
تو خواب و بیداری بودم که حس کردم چراؼه اتاق روشن شد..یکی داشت تکونم میداد ..
- مروارید..مروارید ..
چشمامو باز کردم و با گنگی گفتم :
-هوم؟
هنوز موقعیتمو تشخیص نداده بودم ..
یه تکونه محکم تر بهم داد و گفت :
- هی مروارید حواست هست..هنوز خوابی؟
به خودم اومد..من کجام؟این جا کجاس؟این کیه؟
چشام گشاد شد..با ترس تو جام پریدمو گفتم :
- حمله شده؟زلزله؟سونامی؟
بعد انگار داشتم با خودم حرؾ میزدم ادامه دادم :
- نه اینجا که نمیتونه سونامی اومده باشه..وای خاک بر سرم..ای خدا من جوونه ناکامم..به من رحم نمیکنی به این ارمینه مرغ رحم
کن ..
یهو دیدم ارمین زد زیره خنده..این چرا میخنده؟
ولی یهو خندش بند اومد و گفت :
- به من میگی مرؼؽؽػ؟
با گنگی گفتم :
- من گفتم مرغ؟
با خنده گفت :
- هنوز خوابی..اشکال نداره..پاشو ببینم ..
بازومو گرفت و بلندم کرد منم با چشمای بسته دنبالش میرفتم ..
منو نشوند رو صندلی میز ارایشم ..
حوله رو از رو سرم برداشت و سشوار رو زد تو برقو شروع کرد به خشک کردنه موهام ...
دیگه نتونستم بیشتر از این هوشیار بمونم و چشمامو بستم
***
ارمین داشت موهای مرواریدیو که الان خواب بودو بهش تکیه داده بودو خشک میکرد..از سره شب نگران این بود که سرما
نخوره..اخرم طاقت نیاوردو بیدارش کرد..چه قدر دوست داشت امروز مثله همه ی زن و شوهرای دیگه با مروارید باشه..حس
میکرد قلبش برای اولین بار برای دختری تپیده..اون هیچ وقت به دختری دل نبسته بود..همیشه واسه تفریح باهاشون بود..اما
مروارید..این دختر مثله اهن ربا بود..ارمین حتی نمیتونست فکرشو از سرش بیرون کنه..موهای بلندش مثله ابریشم بود..تا حالا فقط
موهای خواهرشو سشوار کشیده بود..این دختر از هر نظر همه چی تموم بود ..
بعده خشک کردنه موهاش بلندش کرد و گذاشتش روی تخت بعدم چراؼو خاموش کردو کنارش خزید و در اؼوشش کشید..مقاومت
دربرابره مروارید خیلی سخت بود..خیلی ...
***
چشمامو به سختی باز کردم..موقعیتمو به یاد نداشتم..سعی کردم تکون بخورم اما نتونستم..بازم تلاش کردم اما بی فایده بود..نگاهم به
ارمین افتاد که با پاهاش پاهامو و با دستاش بدنمو احاطه کرده بود....وا!!این چرا این جوری منو چسبیده؟
نکنه ترسیده در برم؟
یه ذره خودمو تکون دادم بلکه ازاد شم..ازاد نشدم هیچ حلقه ی دستاش سفت تر شد...مثله این که اماده بود تکون بخورم سفت کنه
دستاشو ..
اروم صداش کردم :
- ارمین..ارمین ..
تکونی خورد ولی بیدار نشد..نفساش میخورد به گردنم...مورمورم شد
این دفعه یه تکونه محکم به خودم دادم و پش بندش اسمشو بلندتر گفتم :
- ارمین..له شدم پاشو ..
حس کردم دستاش باز شد..به سمتش چرخیدم که دیدم چشماش بازه ..
با خوشرویی گفتم :
- سلام صبح بخیر ..
با صدای دورگه ای گفت :
-سلام ..
یاده این افتادم که داشت منو له میکرد..با تعجب گفتم :
- ارمین چرا اون جوری منو گرفته بودی؟
یهو قیافش رفت تو هم..با اخم گفت :
- دیشب تا صبح یه روده ی راست تو شکمه من نذاشتی..بس که جفتک پروندی..تو چرا این جوری میخوابی..اخرم مجبور شدم به
زور سرجات نگهت دارم..کلیم کتک خوردم از دستت ..
در جالی که از جام بلند میشدم زدم زیره خنده و گفتم :
- شرمنده..من خیلی بد خوابم ..
بعدم پریدم تو دستشویی همون جور که میخندیدم مسواک زدمو صورتمم خشک کردم و وارده اشپزخونه شدم..از حمومه سمته حال
صدای اب میومد..پس رفته حمام ..
چای دم کردمو صبحونه رو اماده کردم که با موهای خیس اومد نشست سره میز ..
- دستت مرسی...راستی کارت دارم..بیا بشین میخوام حرؾ بزنم باهات ..
کنجکاو نشستم کنارش ..
-بفرمایید ..
وقتی لیوانه اب پرتقالشو کامل سرکشید رو کرد به سمته منو گفت :
- میدونی که نباید بریم دانشگاه..نباید بریم اداره و اینا ..
مکثی کردو ادامه داد :
- راستش من رئیسه 2 تا از کارخونه های بابام..خودش به نامم زده..خودش دیکه نمیتونست همشونو با هم اداره کنه..اینه که من روزا
میرم اونجا..نمیخوام فکر کنن من از صبح تا شب تو خونه ام و بی کار..میدونی که کشیکمونو میدن ..
سری تکون دادمو گفتم :
-درسته ..
ادامه داد و اما نکته ی دوم :
- یادته تو گزارشت نوشته بودی مژده و مژگانو همون دوستات و میگم با چند نفر دیگه از بچه ها تو سایته دانشگاه رو اسمشون خطه
نارنجی خورده بود؟
سرمو تکون دادم ..
- خوب میدونی یعنی چی؟ما فهمیدیم..این یعنی این که اونا به زودی کشته میشن ..
با این حرفش چایی رو که داشتم مینوشیدم پرید وسطه حلقم و شروع به سرفه کردم..ارمین سریع زد پشتم تا حالم جا اومد..در حالی
که پشتمو میمالید گفت :
- چته عزیزم..بابا نگران نباش..همشون تحته مراقبته شدیده پلیسن..خودشون تا دیروز نمیدونستن..ولی امروز قراره پلیس بهشون همه
چیزو بگه بعدم همشونو تا اتمامه عملیات تو یه خونه خارج از شهر میبرن که تحته امنیته شدیده..نمیشه ریسک کرد ..
سرفه ای کردمو گفتم :
- خیلی خوبه ..خدا رو شکر ..
ادامه داد :
- میدونی که با یزدانی همسایه ایم..حواستو خیلی جمع کن مروارید..فهمیدی؟خیلی حواستو جمع کن ..
سری تکون دادمو گفتم :
- نگران نباش ..
چند تا لقمه خوردو دوباره شروع کرد صحبت کردن :
- شروین تحته مراقبته شدیده پلیسه...الان کسی جرئته نزدیکی بهشو نداره..ولی قراره اونم همراه دوستات دوستاتو بقیه بچه ها انتقال
بدیم تو همون خونه..به زودی باید خودمونو واسه رفتن تو گروهشون اماده کنیم ..
از جاش پاشدو گفت :
- من برم حاضر شم..باید برم کارخونه ..
-باشه ..
بعده از رفتنه ارمین به کارخونه همین جور رفتم نشستم روی مبلو tv رو روشن کردم و شروع کردم به بالا پایین کردنه کانالا ...
صدای زنگه خونه بلند شد..فکر کردم شاید ارمین باشه که چیزی جا گذاشته و اومده بر داره ..
همین جوری درو باز کردم که با دیدنه شخصی که جلو در بود دو تا سکته رو با هم رد کردم و با چشمای گشادشده خیره شدم بهش ..
این قدر شوکه شدم که اصلا یادم رفت با چه لباسی جلوش ایستادم..تا به خودم اومد سریع ببخشیدی گفتم و درو بستم ..
خاک برسرم این چه کاری بود که کردم ..
از پشته در اهسته گفتم :
- الان خدمت میرسم ..
میدونستم که شنیده..به سمته اتاق رفتم و یه مانتو و شال همین جور علکی انداختم رو سرم و سریع به سمته در پرواز کردم..پشته در
ایستادمو یه نفسه عمیق کشیدم و درو باز کردم ..
پشتش به من به بود و کلافه داشت تو موهاش دست میکشید..صدامو پیدا کردم :
- سلام دکتر یزدانی ...
به سمتم برگشت..نگاهی بهم کرد که تا اعماقه وجودمو سوزوند..سرمو انداختم پایین ..
صداش زمزمه گونه بود :
-سلام ..
سرمو بردم بالا..به چشماش نگاه کردم ..
- اومده بودم تبریک بگم..مکثی کرد و ادامه داد :
- برای ازدواجتون ..
انگار به سختی داشت این کلماتو ادا میکرد...یه ؼمی تو صداش بود ..
به خودم اومدم..از جلوی در رفتم کنار ..
- بفرمایید تو خواهش میکنم ..
سریع گفت :
- نه..نه من فقط اومده بودم ازدواجتونو تبریک بگم و تو عالمه همسایگی خوشامدی بهتون گفته باشم ...
از کجا فهمید ما اومدیم اینجا زندگی کنیم؟و مهم ترین مسئله اینه که از کجا فهمید تو کدوم واحد ساکنیم ..
لبخندی به روش پاشیدم ..
- شما لطؾ دارید..اما اگه قابل میدونید بیاید تو ..
نگاهه دودلی بهم کرد که بالبخند جوابشو دادم ..
از جلوی در رفتم کنار..اومد تو ..
کفشاشو دراورد و داخل شد ..
به سمته پذیرایی راهنماییش کردم..نشست..با اون شلوار خونه ی صورتی و مانتوی سفید و شاله قرمز تیپی زده بودمااا..یعنی خز تر
از من خودم بودم..برم فشن تی وی یه خودی نشون بدم...ولی دیگه خیلی ضایع بود اگه میخواستم برم لباسامو عوض کنم ..
رو کردم بهش و با لبخنده ژکوندی گفتم :
- چای یا قهوه؟
انگار تازه نگاهش به تیپه خوشگلم افتاده بود..با لبخندی که سعی در جمع کردنش داشت گفت :
-چای ..
زیره لب یه نیشتو جمع کن گفتم و به سمته اشپزخونه حرکت کردم..خدارو شکر چای اماده بود..سریع چای ریختمو گذاشتمش تو
سینی و یه ظرفه پر از شکلاتم گذاشتم کنارش ..
اروم وارده سالن شدم..داشت به دقت اطراؾ و بررسی میکرد ..
یه اهمی کردم که حواسش بهم جمع شد و منم وارد شدم ..
چای و به سمتش گرفتم و گفتم :
-بفرمایید
تشکری کرد و برداشت ..
خودش سکوتو شکست :
- چرا این جا رو برای سکونت انتخاب کردید؟به خاطره دوسته پدرتون؟
از سوالش جا خوردم..انتظار نداشتم ..
سعی کردم به خودم مسلط باشم ..
- خوب هم اره هم نه..میدونید ایشون حقه پدری به گردنه من دارن..واقعا بعده پدرم از هیچ کمکی به من دریػ نکردن و من واقعا
دوستشون دارم...ایشون اینجا رو پیشنهاد کردن منم به ارمین گفتم اونم قبول کرد..دلیله خاصی نداشت فقط همین بود
جرعه ای چای نوشید و گفت :
- خدا براتون حفظشون کنه ..
لبخندی زدم و گفتم :
-متشکرم ..
دوباره سکوت شد..این دفعه من سکوتو شکستم ..
- استاد چرا استفا دادید؟من خیلی دوست داشتم شما هم تو عروسیم باشید..ولی متاسفانه نه شماره ای ازتون داشتم نه دانشگاه اطلاعات
میداد..اصلا یادمم رفته بود شما تو این برجین وگرنه حتما خدمت میرسیدم واسه دعوتتون ..
نگاهش جوری بود که انگار میگفت نمیخواستم 70 ساله سیاه تو عروسیت باشم ..
با حرص گفت :
- دلیله استفا دادنه من به خودم مربوطه..ضمنا متشکرم..اگه شما حتی منو دعوت میکردید من نمیومدم..معمولا تو مراسمای دانشجوهام
من شرکت نمیکنم و شما هم با سایرین فرقی ندارید..الانم با اجازه من باید رفع زحمت کنم ..کاری داشتید در خدمتم ..
این قدر بی پروا حرفشو زد که مات موندم ..
از جاش پاشد و بی معطلی به سمته در رفت و ازش خارج شد و درو محکم به هم کوبید ..
با صدای در از بهت درومدم و پریدم بالا..این چرا همیچین کرد؟
خشمگین شدم...مردک پرو..یه ذره بیشتر مونده بود حقشو میداشتم کفه دستش...نکبت ..
با حرص لباسامو در اوردم و پرت کردم روی مبل ..
خودمو پرت کردم رو کاناپه..حرصم گرفته بود ای حرصم گرفته بود ..
اصلا من چرا باید حرص بخورم؟ایششش ..
رفتم یه سی دی اوردم و گذاشتم تو دستگاه و صداشو بردم بالاااااااا ...
ای جونم اهنگ..شروع کردم با اهنگ بلند بلند خوندنو قر دادن ...
وا کن اون اخماتو
اون جفته چشماتو ..
نمیخوام که بریزه اشکت ..
تو حرفت تردیده انگار که چیزی دیده ..
بلند بلند داد میزدم و میخوندم..اصلا دیگه این یارو یادم رفته بود ...
وسطای اهنگ بود که حس کردم یکی داره میکوبه به در..دستشم گذاشته بود رو زنگ..همونم به سختی شنیدم بس که صدای اهنگ
بالا بود ..
صداشو کم کردم و رفتم سمته در..این دفعه دیگه اول از چشمی نگاه کردم ببینم کیه ..
یه دختره بود..وا..این جا چیکار داره؟؟؟
درو باز کردم..دختره سرشو اورد بالا..با دیدنه من جا خورد..وا..این چرا این جوری به من مینگرد؟
دختره با تته پته گفت :
- تو..تو کی هستی؟
چشمام گرد شد..ببین کی داره از کی این سوالو میکنه ..
- فکر کنم من باید این سوالو از تو کنم ..
دختره نازی بود..موهای بلوندش از زیره شالش بیرون ریخته شده بود و یه شلواره معمولی و مانتوی ساده تنش بود..فکر کنم برای
واحد بقلی بود ..
- من..من تازه امروز از سفر اومدم...قبلا این جا یه اقای مجردی زندگی میکرد..فکر کردم پارتی گرفته..اخه صدای اهنگ خیلی بالا
بود ..
یه نگاهه مشکوکی به من کرد و گفت :
- شایدم تو دوست دخترشی؟هان؟
با بیخیالی گفتم :
- به من از این وصله ها نچسبون خانوم..من تازه ازدواج کردم و با شوهرم اومدیم اینجا..اونم همین دیشب..الان بهتره تا انگه دیگه ای
بهمون نچسبوندین برم ..
اومدم درو ببندم که درو نگه داشتو سریع گفت :
- ببخشید..به خدا منظوره بدی نداشتم..اخه این اقا ارامشو از من گرفته ..
درو ول کردم و مشکوک گفتم :
-چطور؟
- اخه من پدرو مادرم رفتن اتریش تا 6 ماه دیگه هم نمیان..رفتن دیدنه بچه ی داداشم..اخه اونجا زندگی میکنن..الانم داداشم یه سفره
کاری رفته تا یه چند وقتی نیست و فقط من خونه ام ..
اخی طفلی تنهاس ..
لبخندی زدمو گفتم :
- اشکال نداره من به دل نگرفتم که ..
نگاهه دودلی بهش کردمو گفتم :
- بفرمایید تو ..
دختره ی پرو نه گذاشت و نه برداشت گفت :
-حتما ..
و منو زد کنار و داخل شد..من مونده بودم این دختره چه رویی داره به خدا !!!
رفت نشست رو مبله نشیمن..منم روبه روش نشستم ..
نگاهی به اطراؾ کردو گفت :
- چه باسلیقه ..
- لطؾ داری..چیزی میخوای بیارم بخوری؟
- زحمتت نشه ..
- نه بابا چه زحمتی؟
اروم زمزمه کردم :
- فقط کوفتت شه جیگره پرو ..
رفتم تو اشپرخونه یه لیوان چای ریختم و براش بردم اونم خیلی شیک برداشت ...
- خوب عزیزم از خودت بگو؟
- چی بگم؟
چای رو گذاشت زمینو دستاشو به هم کوبیدو گفت :
- خوب من سمانه هستم 25 سالمه لیسانسه معماری دارم و الانم تو یه شرکت مشؽول به کارم..مجردم هستم ..
از دختره خوشم میومد ..
- منم مرواریدم 22 سالمه خونه دارم دانشگاه میرم ولی الان مدتیه به خاطره کارای ازدواجم مرخصی گرفتم ..
نمکی خندید و گفت :
- خوشبختم..از دیدنت خوشحال شدم ..
منم به روش خندیدمو گفتم :
- منم همین طور ..
- خیلی دوست دارم ببین تو که این قدر خوشگلی شوهرت چه شکلیه ..
تو دلم گفتم پرفکت..هلو..باقلوا ..
با شیطنت گفتم :
- به پای من نمیرسه که ..
خندید و گفت :
- ای کلک..پس رفتی یه خوشگلشو شکار کردی ..
مگه حیوونه؟وااا..پرندس؟خزندس؟د وزیسته؟پستانداره؟ماهیه؟
- ایششش نخیرم اون منو تور کرده ...
یه شکلات گذاشت دهنشو گفت :
- اعتماد به به سقفیا ..
- کجاشو دیدی ..
بعده مدتی که حسابی با هم صمیمی شدیم شمارمو گرفت و رفع زحمت کرد..احساسه خستگی میکردم ..
همون جا روی مبل دراز کشیدم ..
میدویدم..فقط میدویدم و اسمه بابامو فریاد میزدم..بارون تو صورتم میخورد..برام هیچ چیز مهم نبود..فقط بابامو میخواستم..با دیدنه
جسده خونینش فریادی زدم و یهو از جایی سقوط کردم ..
با وحشت چشمامو باز کردم ..
از روی مبل افتاده بودم پایین ..
این چه خوابی بود من دیدم..میگن خوابه زن چپه پس عمره بابا طولانیه..اره باید خوب تعبیرش کرد ..
عرق از سرو روم میچکید ..
هوا تاریک شده بود..چه قدر خوابیدم..ساعت چنده..ساعت 8 شبه؟؟؟؟؟؟وای !
اومدم از جام پاشم که دوباره معدم تیر کشید..لعنتی..من که حالم خوب شده بود ..
کشون کشون خودمو تا اتاق رسوندم و از تو کیفم یه قرص برداشتم و بی اب خوردم..خونه تو تاریکی فرو رفته بود ..
همون جا تو تاریکی نشستم..اشک از رو گونه هام جاری شد..یه لحظه هم جسمه بی جونه بابا تو خواب از یادم نمیرفت..زانوهامو
بؽل کرده بودم و اروم اشک میریختم..چه قدر حساس شده بودم..از این صحنه ها زیاد دیده بودم..اونم حقیقشو نه رویاشو..ولی این ادم
بابام بود..زندگیم بود ..
قسم میخورم اگه این ماموریت تموم شه دیگه ازش دور نشم..ولی ارمین چی؟
چی میگی مروارید چرا خودتو گول میزنی..ارمین کسی نیست که دل ببنده..اون دورو برش پر از دخترای رنگ وارنگه..تو رو
میخواد چی کار ..
با این حرفا اشکام با سرعته بیشتری رو گونه هام نشستن ..
صدای چرخیدنه کلید اومد ..
صدای ارمین بلند شد ...
-مروارید ..
درو بست و قدماشو سریع تر برداشت و بلند تر داد زد :
-مروارید ..
به سمته اتاق دوید و سریع چراؼو زد ..
منو دید که گوشه ی دیوار کز کرده بودم و چشمام اشکی بود ..
نگاهش رنگه نگرانی گرفت ..
کنارم زنو زد ..
- مرواریدم چی شده؟
این قدر از این حرفش شوکه شدم که راحت منو کشید تو بؽلش ..
اروم کمرمو نوازش کرد و گفت :
- نمیخوای بگی چی شده؟
اروم زمزمه کردم :
- خوابه بد دیدم ..
بیشتر منو به خودش فشرد و گفت :
- ایشالله که خیره..بابا یه خواب بود تموم شد رفت ...
منو از خودش جدا کرد و با شسته انگشتاش اشکامو پاک کرد ..
دستمو گرفت و از جا بلندم کرد ..
تو چشمام زل زدو گفت :
- دیگه نبینم گریه کنیا..ادم وقتی پیشه یه پسر به این خوشگلیه که گریه نمیکنه..تازه باید لبخندم بزنی..میدونی چند نفر ارزو دارن جای
تو باشن؟
عوضیه پرو..تو این مواقع هم دست بر نمیداره ..
حرصی بهش گفتم :
- تو چی؟تو میدونی چند نفر ارزو دارن جای تو باشن حضرته عاقا؟
اونم حرصی گفت :
- اونا ؼلط میکنن ..
منم بی حواس گفتم :
- پس اونام ؼلط میکنن ..
یه لبخنده شیطون نشست رو لبش ..
ای خاک تو سرت مری که اخر این زبونت رسوات میکنه ..
اومدم مثلا ماس مالیش کنم ..
- اوم چیزه..یعنی..اصلا به من چه..برو کنار ببینم ..
- نه تو الان یه چیزی گفتی..خوب عزیزم راحت بگو ارمین خوشگله دوست دارم ..
صورتمو جمع کردمو گفتم :
- اوقققق..اونم هیچکی نه و تو!!!نچایی یه وقت..رو دل نکنی..بیا برو فانتزیات قشنگه ...
صورتشو نزدیک صورتم کرد جوری که نفسای گرمش به صورتم میخورد ..
زمزمه کرد :
- اره فانتزیه من تویی ..
بعدم سریع از اتاق خارج شد ..
میخکوب شده بودم..یعنی چی فانتزیه من تویی..یعنی من رویاشم؟ارزوشم؟
تکونی به خودم دادم..مروارید خاک بر سرت که با یه حرفه ارمین این جوری از خود بی خود شدی..اون همین جوری این حرفو
زد..تو چرا جدی گرفتی..اون داشت باهات شوخی میکرد ..
دلخوشیم از بین رفت ..
هنوز لباسای صبحم تنم بود..با ناراحتی رفتم سره کمده لباسام و یه شلواره ابی تیره با یه تونیکه راه راه ابی سفید پوشیدم..موهامم
بردم بالاسرم جمع کردمو یه برقه لبم به لبام زدم و رفتم بیرونه اتاق ..
از حمومه بیرون صدای اب میومد..پس رفته حمام ..
ؼذا هم که نداریم..خودمم گشنمه..سریع دو تا ماهیتابه برداشتم و تو یکیش سوسیس خورد کردم و تو یکی دیگس ناگتو و شنیسل
انداختم ..
تو همین حین که اینا داشت سرخ میشد سیب زمینیه اماده رو هم انداختم تو سرخ کن ..
دیگه باید همینارو با نون بخوریم من کاره بیشتری بلد نبودم تو این زمان انجام بدم ..
خیارشورو گوجه هم خورد کردم گذاشتم سره میز..نون باگت و سسم خدا رو شکر داشتیم که اونا رو هم گذاشتم ..
سوسیسا و شنیسلا و ناگتا رو تو ظرؾ چیدم منتظره ارمین شدم ..
ارمین با حوله ای دوره گردنش وارده اشپزخونه شد و نشست سره میز ..




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif