تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید20((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 25 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
..
در حالی که داشت برای خودش سوسیش میذاشت تو ظرفش گفت :
- چرا زحمت کشیدی؟دیدم ؼذا درست نکردی..خوب زنگ میزدم میاوردم ..
با لحنه سردی گفتم :
- زحمتی نبود ..
بعدم از جام پاشدم و رفتم از تو یخچال نوشابه اوردم و بعدم دو تا لیوان برداشتمو گذاشتم سره میز ..
ارمین نگاهی مشکوکی بهم کردو گفت :
- چیزی شده؟
نشستم سره میز ..
با بیخیالی گفتم :
- نه..مثلا چی میخواد بشه ..
جرئه ای نوشابه نوشید و گفت :
- اخه مثله همیشه نیستی ..
چی میگفتم بهش..میگفتم چون دوستم نداری ناراحتم؟همینم مونده ...
سعی کردم مثله همیشه باشم ..
- یعنی همیشه باید بزنم ضایعت کنم تا بفهمی خوبم؟
ارمین که دیگه خیالش راحت شده بود گفت :
- اره به خدا..یه بار که سر به سرم نمیذاری فکر میکنم یه چیزیت هست ..
باگتی و که لقمه کرده بود به سمتم گرفت و گفت :
- بیا بخور که هیچی نخوردی ..
با پرویی ازش گرفتم و شروع به خوردن کردم که باعث شد لبخنده محوی بزنه ..
- راستی امروز یزدانی اومده بود تبریک بگه ..
ارمین که کنجکاو شده بود گفت :
-خوب؟
- گفته بودم که تو این برجه..هیچی دیگه اومد تبریک بگه منم تعارفش کردم بیاد تو..یه جوری شده بود..اصلا قاطی کرده بود ..
ارمین با اخم گفت :
- تو بیخود کردی دعوتش کردی بیاد تو ..
با تعجب گفتم :
- وااا چه حرفا..ارمین استادمون بودها..ادب حکم میکرد تعارفش کنم
با اخم گفت :
- دیگه ار این کارا نکن الانم تا دعوامون نشده بحثو عوض کن ..
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- باشه حالا چرا میزنی..بیخیال اصلا..امروز با این همسایمونم دوست شدم..دختره خوبیه.. 25 سالشه..معماری خونده ..
ارمین با شیطنت گفت :
- خوب خوشگل بود؟
با اخم گفتم :
- به تو چه؟
خندیدو گفت :
- باور کن امره خیره ..
با این که شوخی میکرد ولی من نمیدونم چرا ناخداگاه ناراحت شدم ...
نمیخواستم ناراحتیمو ببینه..بنابراین از جام پاشدم و همین طور که ار دره اشپزخونه میزدم بیرون گفتم :
- اره خیلی خوشگل بود..ماله تو..البته اگه قبول کنه زنه توئه گلابی شه..ظرفتا با تو خسته ام ..
بؽضم گرفته بود..ارمین و دوست داشتم..خیلی دوست داشتم..خدایا اخر عاقبته من چی میشه ..
رفتم نشستم رو مبل و گوشیمو برداشتم ..
اس ام اس داشتم از طرفه صدؾ ..
اوه اوه این ساعتش واسه 11 صبحه که..بیچاره 6 بارم زنگ زده بوده ..
بهش اس ام اس دادم
- سلامممم عخشه اتشینم..میدونم میخوای خرخرمو بجوی..ولی دلت میاد منه تازه عروسو بخوری؟
طولی نکشید که اس ام اسش اومد :
- سلام خله دیوونه ی زنجیری..ای که جنازت تو گور جا نشه..اخه نکبت من کی اس دادم تو کی دادی ..
- ببخش عخشم دیگه..سرمون گرمه اقامون بود ..
- اقات بخوره تو سرت ..
- چه خبرا؟
- بیکاره بیکار..حوصلم پکیده ..
- می تو هانی..فردا برنامه میزارم بریم بیرون ..
- خدا خیرت دو عالم بده بهت باقلوا..خوب دیگه من برم بکپم فردا سرحال باشم ..
- برو بکپ..بای کوشولو
- بای چشم رنگی ..
چشممو از رو گوشی برداشتم و به ارمین که کنارم نشست نگاه کردم ..
- بفرما بیا پیشه من یه ذره بشین..این همه جا هستا...بیا برو اون ور..تو رو ول کنن پامیشی میای تو بؽله من میشینی..کنه ای دیگه ..
ارمین خیلی خونسر اومد جلو و منو کشید سمته خودش و منو کشید تو بؽلش ..
یعنی از این همه پرویی مونده بودم چی بگم ..
در حالی که تقلا میکردم گفتم :
- ولم کن..اییی..ارمین ولم کن ..
- هیشش بابا بذار فیلمونو ببینیم دیگه..تو که جات راحته ..
راست میگفتا..پس دیگه چیزی نگفتم و سرمو گذاشتم رو سینش که باعث شد لبخنده محوی بزنه ..
ؼرقه فیلم بودیم که رسید به جای حساسش..یارو اومد دختره رو بوس کنه..سریع از جام پاشدم و تی وی رو خاموش کردم ..
داده ارمین بلند شد :
-مروارید
-مرگ
با حرص گفت :
- چرا خاموشش کردی؟
- صحنه ی مثبته 18 داشت نمیشد شما ببینی ..
از جاش پرید و گفت :
- همین الان کنترلو میدی به من ..
با لودگی گفتم :
- نمیدممم..بیا بگیرش ..
ارمین زیره لب سرتقی گفت و با یه جهش افتاد دنبالم..دوره خونه رو داشتیم میدویدیم ..
جوری قرار گرفته بودیم که من اون وره مبل بودم ارمین اون یکی ورش ..
- مروارید پیشه یه دکتر برو..به خدا تو مشکل داری ..
- اره از وقتی با تو گشتم مشکلت به من سرایت پیدا کرده اخه واگیر دار بود ..
همین طور که دور مبل میچرخیدیم گفت :
- بابا تو رو خدا جدی باش..چرا تی و ی رو خاموش کردی؟مردم ازاری؟
بی حواس گفتم :
- ترسیدم منم دلم بخواد حسودیم شه ..
یهو ارمین ایستاد..منم از ایستادنه اون ایستادم ..
تازه به عمقه ماجرا پی بردم..من چی گفتم؟؟؟
ارمین از بی حواسیم استفاد کرد و با یه جهش از مبل پرید و به شدت منو گرفت ..
از ترس جیؽی کشیدم که باعث خنده ی این گلابی شد ..
با خنده گفت :
- که دلت میخواد نه؟
خودمو زدم به بیخیالی ..
- من چی دلم میخواد؟
منو برگردوند سمته خودش ..
چشماش هم جدی بود هم شیطون ..
اروم گفت :
-اینو ..
بعدم لباشو روی لبام گذاشت..لباش داؼه داؼه بودن ..
یعنی شوکی بهم وارد شد که قدرته هیچ کاریو نداشتم..مسخ شده بودم..فقط میدونم که داشتم از بوسه ی ارمین لذت میبردم ..
ارمین با ولع لبامو میبوسید و من خشک شده داشتم نگاهش میکردم ...
به خودم اومدم و سعی کردم از خودم جداش کنم..دستمو گذاشتم رو سینش سعی کردم کنارش بزنم که باعث شد محکم تر منو بگیره و
دستاشو دوره کمرم حلقه کنه ..
با لذت و حریصانه منو میبوسید..داشتم ارادمو از دست میدادم..میخواستم دستامو دوره گردنش حلقه کنم و همراهیش کنم..من عاشقه
ارمین بودم..اما اون چی؟
به خودم اومدم..این بوسه از سره عشق نیست مروارید اون دو روز دیگه تو رو مثله یه دستمال ول میکنه و میره دنباله یکی
دیگه..اون فقط قصدش سواستفاده از توئه ..
اشک تو چشمام جمع شد..لباش داؼه داغ بودن..با هر بوسش به من جون تازه میداد..حس کردم لبام دارن کنده میشن..نه مروارید
ارمین واسه تو نیست..نذار ازت سواستفاده کنه ..
با تمومه قدرتم به عقب حولش دادم که باعث شد از لبام دل بکنه..و چشماشو باز کنه و نگاهه خمارشو بهم بدوزه ..
خودمو از دستش ازاد کردم و ازش فاصله گرفتم ..
من میخواستم اولین بوسم با عشق باشه نه هوس..ارمین عشقه منو به هوسه خودش الوده کرد..ؼرورمو شکست ..
نگاهه اشک الودم و بهش دوختم و به طرؾ اتاق پرواز کردم و خودمو انداختم توشو درو بستم ..
هق هقم اوج گرفت ...
ارمین نیومد سراؼم..اره اون دیگه استفادشو کرده بود..ناراحتیه من مگه مهمه؟
ای خدا..لعنت به من ..لعنت به تو ارمین..لعنتییییی ..
ارمین کاش میشد تا همیشه ماله من باشی..کاش..کاش ...
***
چشمامو که باز کردم دیدم همون جور پشته در خوابم برده..کمرم خشک شده بود..به سختی از جام پاشدم..خودمو که تو ایینه نگاه
کردم از دیدنه خودم وحشت کردم..این منم؟
چشمام به حدی پؾ کرده بود که خودم داشتم سکته میزدم..لبام یه ذره کبود شده بود ..
با یاداوری دیشب اهه سوزناکی کشیدم ..
با این که لذت بردم ولی این بوسه عشقه ارمینو کم داشت..من نمیخواستم بازیچه باشم ...
ساعت 11 رو نشون میداد..ارمین تا الان باید رفته باشه ..
درو باز کردم و رفتم تو اشپرخونه..چه مهربون برام چای دم کرده..پوزخندی رو لبام نشست ..
یه لیوان چای تلخ خوردم..تلخیش به زندگیه مزخرفه من میومد..ارمین کاش هیچ وقت نمیدیدمت ..
واسه ظهر قیمه درست کردم..چند تا قاشق بیشتر ازش نخوردم..دلم برای بابا تنگ شده بود..میخواستم برم پیشش..ولی به چه بهانه
ای؟؟؟
شروع کردم به درست کردنه حلوا..از بی کاری که بهتر بود ..
صبح صدؾ اس داده بود که کاری براش پیش اومده نمیتونیم بریم بیرون..خودمم حالو حوصلشو نداشتم ..
حلوا رو که درست کردم یه ظرؾ واسه یزدانی یکی بابا و یکی هم واسه سمانه کنار گذاشتم ..
بقیشم گذاشتم واسه خودمون..بعده تزیینه ظرفا رفتم یه مانتو و شلواره سفید باشاله ابی سرم کردم که درست با رنگه چشمام ست بود ..
اول ظرفه سمانه رو برداشتم و رفتم دمه خونشون و زنگو زدم..هر لحظه منتظر بودم که سمانه درو باز کنه ولی با صدای مردونه
ای رومو به سمته در کردم ..
این کیه ...
با تعجب گفتم :
-شما؟
درحالی که خیره نگاهم میکرد لبخنده مهربونی زد و گفت :
- پسره صاحبه این جا ..
اااا نبابا من فکر کردم دختره صاحبه این جایی..مردکه مزخرؾ خیلی اعصاب دارم..بزنم املتش کنم؟نه بزنم؟
سرد گفتم :
- سمانه هست؟
بازم خندید و داد زد :
-سمانهههههه؟
کر شدم یعنی..یعنی بلند گو قورت داده بودااااااا..مردشوره چشمای طوسیتو ببرن..چرا این قدر هلو زیاد شده؟تا ما شوهر کردیم هلو
زیاد شد؟اخه خدا این انصافه؟هر چند این به پای ارمینه من نمیرسه !!
یادم افتاد این سمانه گفته بود داداش داره..لابد اونه ..
سمانه اومد دمه در و تا منو دید گل از گلش شکفت و گفت :
-مریییییی ..
بعدم منو انداخت تو بؽلشو چلوند ..
همون طور که داشتم له میشدم گفتم :
- سمانه جان یه لحظه ..
سمانه ازم جدا شد که نگاهش به طرفه حلوا افتاد ..
- فدات شم برای من حلوا اوردی؟
لبخنده محوی زدم و گفتم :
- اره..ولی فاتحه یادت نره ..
سمانه یه ذره من و من کرد و گفت :
- میشه بگی برای کی؟
لبخنده ؼمگینی زدمو گفتم :
- مادر و پدرم ..
بی توجه به نگاهه کنجکاوشون خداحافظه زیره لبی گفتم و وارده خونه شدم و درو بستم..حالا نوبته بابا بود..سواره اسانسور شدم و
بعد از رسیدن به طبقه مورد نظر از اسانسور پیاده شدم و زنگو زدم ..
دیگه داشتم از حضوره بابا ناامید میدم که درو باز کرد ..
چشمام لبالب پره اشک شد..ولی ممکن بود تحته مراقبت باشم ..
- سلام اقای ..سپهری ..
حاله بابا هم دسته کمی از من نداشت..بمیرم برات ..
- سلام دخترم ..
ظرفه حلوا رو دادم دستشو گفتم :
- خیراته واسه مادر و پدرم..این قسمته شما بود ..
حلوا رو از دستم گرفت..چند لحظه به هم خیره شدیم که زیره لب خداحافظی گفتم و وارده اسانسور شدم ..
وارده خونه که شدم بؽضم ترکید..بمیرم واسه بابام که این قدر لاؼر شده بود..من باید قوی باشم..اره من دختره سپهریه بزرگم..اره
من میتونم ..
ظرفه یزدانی و برداشتم و دوباره سواره اسانسور شدم ..
احتمال میدادم نباشه ولی با این حال زنگو فشردم ..
دقیقه ای طول کشید که در باز شد..از دیدنه دختری که درو باز کرد شوکه شدم..مگه این تنها زندگی نمیکرد ..
برعکسه من اون دختره به شدت ارایش کرده بود..لباسی که تنش بود بی شباهت به لباس خواب نبود ..
با عشوه گفت :
- جونم عزیزم؟
والا زبونم بند اومده بود..صدای یزدانی بلند شد ..
- گیتی کیه؟؟؟
بعدم اومد جلوی در و دختره رو کنار زدو منو دید ..
به وضوح شکه شد ..
دکمه های پیرهنه اونم باز بود ..
خیره خیره داشت نگاهم میکرد ..
ازش بدم اومد..بی دلیل مری؟باز زود قضاوت کردی؟
اخه چه قضاوتی دارم سرو وضعشونو میبینم دیگه ..
بی سلام با لحنه سردی که مخصوصه سروان مروارید سپهری بود گفتم :
- اومده بودم اینو بدم..با اجازه
حلوا رو گذاشتم تو دسته دختره و سریع به سمته اسانسور رفتم و سوارش شدم ..
وقتی وارده خونه شدم همون جوری روی مبل ولو شدم ..
وقتی حالم جا اومد رفتم لباسامو تعویض کردم..نمیخواستم با ارمین رو به رو شم ..
دیگه نزدیکای اومدنش بود ..
خیلی خسته بودم..با این حال شروع کردم به تمیز کردنه خونه..میخواستم فکرمو ازاد کنم..دیگه داشتم جارو برقیو جمع میکردم که
ارمین وارده خونه شد..یه نگاه به من کرد یه نگاه به خونه ...
درست نبود بهش سلام نکنم..زیر لبی سلام کردم که جوابمو مثله خودم داد ... جارو برقی و بلند کردم و بردم گذاشتم سره جاش ..
ؼذاشو گرم کردم و میزو براش چیدم..همیشه هر موقع میومد میرفت حموم ..
تو همین حین رفتم تو اتاق و زیره پتو خزیدم ..خیلی خسته بودم بنابراین زود خوابم برد ..
با تکون خوردنه تخت چشمامو باز کردم..لعنت به من که یادم رفت درو 6 قفله کنم..پسره ی پرو..خیلی شیک منو از پشت کشید تو
بؽلش ..
از جام پاشدم ..
جدی گفتم :
- ارمین بیرون ..
ارمینم جدی گفت :
- نمیرم..این جا اتاقه منو و توئه..نه فقط تو..اینو تو اون کله ی کوچیکت فرو کن ..
با حرص گفتم :
- من به تو اعتماد ن د ا ر م بروووو بیرون ..
یهو خشمگین شد..اوه اوه خشمه اژدها که میگن اینه؟
بازوهامو گرفت و با خشم تکونم داد :
- لعنتی من اگه میخواستم جسمتو صاحب بشم تا حالا صد دفعه شده بودم..دیشبم نمیدونم چی شد که بوسیدمت..واقعا نمیدونم..هیچ
دختری توانایی اینو نداره که منو به کاری وادار کنه که نمیخوام..اما تو دیشب منو وادار کردی..خودت نه..نگاهت..وجودت
..حرفات..شیطنتتات..من دربرابره تو بی اراده ام لعنتی ..بی اراده ..
زیر لب زمزمه کرد :
- چه کردی با من ..
بعدم به سرعت از در بیرون رفت و منو با دهنه گشادم تنها گذاشت ..
از اون شب به بعد سعی میکردم کمتر با ارمین برخورد داشته باشم..راستش ازش خجالت میکشیدم..یه حسی بهم میگفت ارمینم نسبت
به من بی تفاوت نیست..به زودی باید وارده گروه میشدیم و کمی اضطرابم داشتم..راستش از صبح تا شب تو خونه بودم و این یه کمی
کسل کننده بود..با ارمینم که قهر بودم نمیتونستم بگم بیا منو ببر بیرون..ارمین هر شب میاد پیشم میخوابه ولی رفتار هر دومون با هم
خیلی جدیه..بعضی شبام دیر وقت میاد خونه..معلوم نیست کدوم گوری میره ...
الان دقیقا سه روز از اون موقع میگذره..یعنی سه روزه که شب تا صبح تو خونه ام..ارمینم صبح میره شب میاد ..
امروز دیگه زدم به سیمه اخر..بابا خسته شدم..رفتم تلفنو برداشتم ..
یه بوق..دو بوق..سه بوق..بردار دیگه..چهار بوق..اوخیش بالاخره برداشت ...
-بله؟
- سلام صدؾ دیوونه ..
- سلام مری خله ..
- صدؾ حوصلم سر رفته ..
- خوب درشو بر دار سر نره ..
- مسخره جدی گفتم ..
صدای صدفم ناراحت شد ..
- منم همین طور مروارید..به خدا دارم میپوسم..از صبح تا شب تو خونه ام..دانشگاهم که نمیریم ..
- صدؾ بیا اینجا ..بعدش میریم بیرون ..
صداش هیجان زده شد ..
- واییی راست میگیا..من تا حالا خونتم ندیدم ..
خندیدمو گفتم :
- بیا منتظرم ..
- ادرسو اس کن ..
- باشه..بابای
-بای ..
تلفنو قطع کردم و نفسه راحتی کشیدم..اینم از امروز ..
رفتم رو مبله دلتنگیام لم دادم و طبق عادته این چند روز کنترله تی وی رو برداشتم تا روشنش کنم که یه از خدا بی خبر ناکام گذاشت
منو ..
کیه داره زنگ میزنه..ایششش
ناچارا کنترلو گذاشتم روی میز و رفتم سمته در .
بنده زخم خورده ام پس دوباره از چشمی نگاه کردم ببینم کیه..به به سمانه جون..شما کجا این جا کجا..کم کم فکر کردم ظرفه جهازمو
خورده..خاک بر سرت مری اون پشته دره تو داری حرصه جهازتو میزنی ..
در و باز کردم ..
خندیدو گفت :
- سلام مری ..
- به..سلام سمانه ..چه عجب یه سر به من زدی ..
حندید و گفت :
- برو کنار بیام تو اختلاط میکنیم دمه در بده ..
تو این چند وقت متوجه ذاته پروییش شده بودم پس بی حرؾ رفتم کنار تا بیاد تو ..
اومد تو وارده اشپزخونه شد و نشستو سره میز و ظرفیو که دستش بود و گذاشت رو میز..اخی ظرفه جهازه خوشگلم دلم برات تنگ
شده بود ..
اروم اروم رفتم سمتش..اخخ جون نون برنجی توشه ..
نتونستم ذوقمو مخفی کنم ..
با شوق گفتم :
- نون برنجیییییییییی ..
سمانه خندید و گفت :
- اگه میدونستم این قدر ذوق میکنی زودتر میاوردم ..
یه دونه گذاشتم تو دهنمو گفتم :
- فدات جیگر ..
مرده شوره حرؾ زدنمو ببرن که ابروی هر چی پلیسه بردم..بعد از چند روز خنده اومده بود رو لبم..اونم به خاطره سمانه بود ..
همین جور که تند تند نون برنجی میذاشتم دهنم گفتم :
- چه خبرا؟
سمانه شونه ای بالا انداخت و گفت :
- هیچی..یه مدت نمیرم سره کار ..
نون برنجیمو قورت دادم و گفتم :
- وا..چرا؟
- خسته ام مری..چند وقت مرخصی گرفتم ..
از جام پریدم و دستامو به هم کوبیدم و گفتم :
-هوراااااا
سمانه با خنده از جاش پاشد و گفت :
- چی شد؟؟
دستشو گرفتم از اشپرخونه کشیدمش بیرون و بردمش تو حال و نشستیم تو مبله مخصوصه گوگولیه خودم ..
- سمانه دوستم داره میاد اینجا با هم بریم بیرون پاشو برو تو هم حاضر شو بریم .
سمانه هم نه گذاشت و نه برداشت ذوق کرد و گفت :
- وای مری عاشقتم..الان میرم حاضر میشم جتی میام ..
بعدم سریع از جاش پاشد و رفت واحده خودش .
ببین اینم مثله من چه ذوقی کرد ..
منم رفتم تا حاضر شم ..
یه مانتوی ابی روشن که جلوهاش بلند تر از پشتش بود و جلوشم کلا باز بود و دکمه نداشت تنم کردم با یه شلواره سفید و شاله
ابی..اصلا کلا عاشقه رنگه ابی بودم من..هه ..
جلوی مانتومو با یه سنجاقه خوشگل بستم که اذیتم نکنه ..
بعدم یه مقدار زیمل به مژه هام زدم که زیبایی چشمامو دوبرابر کرد و یه رژه لبه مایع صورتی تیره هم زدم ..
دیگه شوهر کردم نباید میشه دختر بچه ها برم بیرون..والا !
موهامم از پشت گیره زدم و جلوشو طبقه عادتم یه ذره ریختم بیرون..خوب چیکار کنم مدله موهامه..ولی زیاد نبود که..یه کمی ریختم
بیرون..اقا اصلا نخواستیم..ایشش..کله موهامو کردم تو گیره و شالمو سرم کردم و کیفه سفیدمم برداشتم و رفتم بیرون ..
همون لحظه زنگه تلفنو زنگه خونه با هم خورد ..
نمیدونستم برم سمته کدوم..گیج شده بودم..ولی سریع دویدم سمته تلفن که نگهبان بود و گفت که صدؾ اومده گفتم بذاره بیاد بالا..بعدم
رفتم سمته در و بازش کردم..سمانه بود .
از جلو در رفتم کنار و گفتم :
- بیا تو ..
اومد تو..یه چرخ جلوم زد و گفت :
-خوبه؟
- ترشی نخوری یه چیزی میشیا ..
خدایی خوب شده بود..یه شاله قرمز و شلواره قرمز و مانتو مشکی..ارایشمم کامل و بی نقص بود ..
سمانه خندید و گفت :
- تو هم هلویی شدیااا ..
با عشوه گفتم :
- خوش به حاله اقامون ..
دوباره زنگ و زدن که رفتم درو باز کردم..صدؾ جونم بود ..
بعده این که حسابی همو چلوندیم از هم دل کندیم..صدؾ و سمانه رو هم با هم اشنا کردم ..
صدؾ نگاهی به خونه انداختو با تحسین گفت :
- چه کردی..خیلی خوشگله خونت..خیلیم بزرگه..بابا واسه دوتا ادم این زیاده به خدا ..
نیشخندی زدمو گفتم :
- تازه ارمین میگه کوچیکم هست ..
صدؾ چشماشو گرد کرد و گفت :
- باید با اون خونشون و اون دکو پزش اینا رو بگه ..
سمانه هم خندید و گفت :
- پس اقاتون بچه مایه داره ..
زیز لب زمزمه کردم :
- پولشو میخوام چی کار وقتی خودش برام از همه چی مهم تره..بعدم یه اه کشیدم ..
اونا که این زمرمه ی منو نشنیدن و اه اخر و فقط شنیدن به حسابه راضی و خوشحال بودنم گذاشتن ..
از خونه خارج شدیم و سوار ماشینه من شدیم..صدؾ بؽله من نشست و سمانه رفت پشت نشست ..
با سرخوشی گفتم :
- خوب کجا بریم؟
سمانه سریع گفت :
- اول بریم یه رستوران ؼذا کوفت کنیم ..
با تکون دادنه سرم رضایتمو ...خودمم گشنم بود ..
صدؾ صدای اهنگو برد بالا..ای خاک تو سرش..منم که چیزی نمیتونستم بگم..همین مونده بود بگن پلیسه جماعت مطربه !
منم که جو گیر پامو گذاشتم رو گاز و سرعتو بردم بالااااا ..
صدؾ همین جور که میخندید گفت :
- ای جووووونم..بگاز مری بریمممم ...
حالا خوبه فراری ارمین گلابی دستم نیست وگرنه بی جنبگیم درصدش از این میرفت بالاتر ..
همین جور میگازیدم که دیدم پلیس علامت داد وایسم ..ای خدااااااااااااا
ناچارا وایسادم و یه جریمه تپلم شدم و حرکت کردیم..این دفعه دیگه مورچه ای میرفتم اینام جیکشون در نمیومد..همچین مظلوم شده
بودند و خودشونو جمع کرده بودند که یاده این پرنده کپلا میافتادی...دیگه نتونستم طاقت بیارم و ترکیدم از خنده ..
همون طور که میخندیدم گفتم :
- جمع کنید خودتونو عینه کبک مچاله شدید تو خودتون..چشم ارمین کور دندشم نرم باید جریمه ماشینه زنشم بده ..
سمانه از پشت زد رو شونم و گفت :
- ای ول داری ..
صدفم با عشوه گفت :
- خدا بده شانس..کاش از این شوهرا نصیبه ما هم بشه ..
با خنده گفتم :
- اخه کی میاد تو رو بگیره ..
صدؾ یه دونه کوبوند تو سرم که جیؽم بلند شد ..
- رواااااانی دارم رانندگی میکنم..حالا من به درک خودتو سمانه کوچ میکنید اخرت ..
صدؾ با بیخیالی گفت :
- اشکال نداره ماشین کیسه هوایی داره نمیمیریم ..
سمانه گفت :
- پس فکره اونجاهاش کردی ..
صدؾ پشت چشمی نازک کردو گفت :
- پس چی فکر کردی..ایشش ..
این قدر با حال این جمله رو گفت که منو سمانه ترکیدیم از خنده ..
بالاخره رسیدیم به رستورانه مورده نظر و پیاده شدیم ..
همین طور که به منو نگاه میکردم گفتم :
- چی میخورید؟هر چی بخورید منم میخورم..نمیتونم انتخاب کنم ..
صدؾ با شیطنت گفت :
- سمانه جون مهمونه جیبه شوهره مایه داره ایشونیم تعارؾ نکن هر چی عشقته سفارش بده ..
یه چشم ؼره به صدؾ رفتم..فکر کرده ارثه باباش تو جیبه منه..حاتم بخشی میکنه ..
سمانه با خنده گفت :
- من شیشلیگ ..
صدفم منو و گذاشت رو میز و با خنده گفت :
-منم ..
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
- پس منم ..
بعد از سفارش دادنه ؼذا ها رو کردم به سمته صدؾ و گفتم :
- صدؾ خیلی دلم میخواد برم شهره بازی ..
- مگه بچه شدی؟
- مگه فقط بچه ها دل دارن؟
سمانه هم با سرخوشی گفت :
- منم خیلی دلم میخواد بریم ..
صدفم با لحنه بچه گونه ای گفت :
- باجه بریم من دوس میدالم ..
همون موقع ؼذامونو اوردن ..
مشؽوله خوردنه ؼذا بودیم که یاده متین افتادم..خیلی دلم براش تنگ شده بود..الانم مطمئنم تحته نظریم..فقط نمیدونم کی کارشون
شروع میشه و وارد گروه میشیم ..
بعده خوردنه ؼذا سمانه اصرار کرد که حساب کنه ولی نذاشتم ..
به سمته شهره بازی حرکت کردم..اصلا برام مهم نبود که ارمین ازم بی خبر باشه..مگه اون وقتی شبا دیر میومد به من میگفت کدوم
گوری بوده؟
وارده شهره بازی که شدیم مثله بچه ها پریدم بالاپایین و گفتم :
- اول سینما سه بعدی ..
صدؾ دلش برام ضعؾ رفت و گونمو بوسید و گفت :
- الهی قربونت برم مری ..
منم لپشو بوس کردم و با لحنه بچه گونه گفتم :
- منم همین طور صدؾ جونم ..
با خنده وارده سینما سه بعدی شدیم...بعد خارج شدن از سینما سه بعدی که رسما دلو رودمو اورد تو حلقم تصمیم گرفتیم همه بازی ها
رو بکنیم ..
نمیدونم ساعت چند بود ولی میدونم هوا تاریک شده بود..تقریبا همه بازی ها رو سوار شده بودیم ..
داشتیم اب میوه و میخوردیم و میخندیدیم که یهو یه پسره خودشو از قصد زد به من که کله لیوانم خالی شد روم ..
یه هین بلند گفتم و سرمو اوردم بالا که دیدم دو تا پسر مثله ستونه معبد ایستادند و به من میخندن ..
صدؾ و سمانه سریع اومدم سمتم ..
صدؾ با هول گفت :
- اوه مری چی شدی ..
سمانه هم سریع گوشه مانتومو گرفت و گفت :
- اوه..لک شد مری..بدو برو بشو تا جاش نمونه ..
سرمو بلند کردمو نگاه تیزمو گرفتم سمته اون دو تا ..
یکیشون گفت :
- اوه چشماش چه سگی داره..مجید پاچه میگیره چشماش بدو در بریم ..
کصافط یه عذر خواهیم نکرد..خونم به جوش اومد..مطمئن بودم از قصد خودشو زد بهم..اگه نمیفهمیدم که دیگه اسمم مروارید نبود ..
یعنی اماده ی حمله بودم ...
دستامو زدم به کمرمو گفتم :
- هر هر هر نمک دون..این قدر نمک نپاش ..
دوسته یارو برگشت سمته دوستشو گفت :
- فرید نمکدونم شدی؟من نفهمیدم ولی مثله این که این خانوم دقتش خیلی رو تو بالائه که فهمید ..
صدؾ با عصبانیت گفت :
- نیشتونو جمع کنید..سریع عذر خواهی کنید ببینم ..
فرید با حالته مسخره ای اومد جلو و درست رو به روم ایستاد..دستشو اورد بالا..مونده بودم میخواد چیکار کنه ..
دیدم دستش داره میاد سمته صورتم..سریع مؽزم فرمان داد ..
وقاحت تا چه حد ..
حتی نمیخواستم دستم به دستش بخوره پس سریع با پام کوبوندم تو شکمش جوری که رو شکمش خم شد..از چشمام اتیش میزد بیرون ..
اون سمت تقریبا خلوت بود ولی کسایی که اون سمت بودن توجهشون به ما جلب شد..اکثرا دختر پسرای جوون بودن ..
با همون صدای سروانیم داد زدم :
- ببین کوچولو پاتو از گلیمت دراز تر نکن وگرنه بد میبینی ..
اون یکی پسره دوید به سمته دوستش و از رو زمین بلندش کرد..ضربمو جدی بهش نزدم وگرنه بلندم نمیتونست بشه ..
سمانه و صدؾ کپ کرده بودن..جیکشون در نمیومد ..
دوستش اومد سمتم و گفت :
- دختره احمق هاری داری نه؟فکر کردی چه خری هستی؟اگه بخوام میتونم کاری کنم از رو زمین بلندم نشی ..
اومدم به سمتش حمله کنم که صدؾ و سمانه گرفتنم ..
جیػ کشیدم :
- ولم کنید..بذارید حسابشو برسم ..
دیگه همه اومده بودن داشت به ما نگاه میکردن..از شدته عصبانیت میلرزیدم ..
پسره با حالته مسخره ای دستاشو زد به کمرش با پاش رو زمین ضرب گرفت ..
با مسخرگی گفت :
- ول کنید خانوم کوچولو رو ببینم چی کار میتونه بکنه ...
یه دختر پسره جوون اومدن جلو ما ..پسره رفت سمته اون پسرا و رو بهشون گفت :
- داداش بسه دیگه..شما کوتاه بیا ..
دختره هم اومد سمته ما و رو به من گفت :
- اروم باش عزیزم ..تو که زورت به اون نمیرسه اخه..میری سمتش خدایی نکرده میزنتت اون وقت اسیبم میبینی ..
پسره جمله اخره این دختره احمقو شنید و زد زیره خنده ..
با خنده گفت :
- کوچولو به حرفه خانوم گوش کن..میترسم جوری بزنمت که بلند نشی ..
بعضیا خندشون گرفته بود ..
این قدر عصبی بودم که به شدت دسته صدؾ و سمانه و کنار زدم و خیز گرفتم به سمته پسره ..
پامو اوردم بالا و اول یکی کوبوندم تو شکمش بعدم با همون پا کوبوندم تو شونش ..
اومدم ضربه ی بعدیم بزنم که دیدم یه پسره اومد سمته منو سفت منو چسبید.. که باعث شده ضربه ی جبرانی اون پسره به این
بخوره ..
شوکه شده بودم..من الان تو بؽله کیم؟؟؟؟؟؟؟؟
پسره داد زد فرید..مجید جمع کنید این مسخره بازیارو ...
یعنی همه تو شوک بودن..صدای دست و سوته دخترا بلند شد.. صدای یکیشونو شنیدم که گفت :
- بالاخره یه دختره مبارزم پیدا شد که جلو این پسرا کم نیار و ابروی مارو بخره...هورااااا
به شدت پسری رو که بؽلم کرده بود و زدم کنار و اومدم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم که دیدم این چه قدر اشنا میزنه..تو چهرش
دقیق شدم و ناخداگاه زمزمه کردم :
-رهشاد ..
رهشاد لبخنده اشنایی زد و رو به بقیه گفت :
- پراکنده شید..خانوما اقایون پراکنده شید ..
جمعیت که انگار مشتاقه بقیه دعوا بودن با ؼرؼر محیط و تر ک کردن ..
فرید و مجید داشتن با چشماشون برام خط و نشون میکشیدن ..
رهشاد برگشت سمتشون و گفت :
- احمقا این مرواریده..زنه ارمین ..
یهو دهنه هر دوشون شد اندازه ؼار توحید !
رهشاد چشم ؼره ای به اونا که لال شده بودن رفت و برگشت به سمته منو گفت :
- مروارید خانوم چرا این قدر خشن..از شما بعیده ..
تیز شدم سمتش و گفتم :
- چی بعیده از من؟دفاع از حقم؟ارررره؟
رهشاد جا خورد ..
تازه نگاهم به دخترایی که کنارمون بودن افتاد ..
پس اکیپی اومدن..لابد اون خواهره سیریششم اومده دیگه..ولی این که کجاس خدا عالمه ..
رهشاد گفت :
- اینا نمیدونستن که شما مرواریدی بابا..من عذر خواهی میکنم از طرفشون ..
یکی از دخترا گفت :
- ولی خوب زدیا..رزمی کارم که هستی ..
با بی تفاوتی نگاه ازشون گرفتم و رو به صدؾ و سمانه که موش شده بودن گفتم :
- برم گنده اقایونو درست کنم ..
و به مانتوم اشاره کردم ..
صدؾ سریع گفت :
- وایسا ما هم بیایم ..
منم سریع گفتم :
- نمیخواد..زود میام ..
بعدم سریع ازشون فاصله گرفتم ..
همین جور با خودم ؼر ؼر میکردم و دنباله دستشویی میگشتم ..
اهان..پیدا کردم بالاخره..هی یاده وقاحته اون دوتا میافتادم و اتیش میگرفتم ..
وارده دستشویی شدم ..
حالا مگه این لکه پاک میشد..اب البالو ریخته رو مانتوی ابیه من اونوقت توقع دارم پاک شه..اوه اوه شالمو ببین..رسما گند زده شده
به من دیگه ..
با دیدنه شلوارم اه از نهادم براومد..به اونجام رسیده بود ..
تلاش من بی نتیجس چرا دارم خودمو حرص میدم واقعا نمیدونم ..
یه بدرک زیره لب گفتم و شیره ابو بستم ..
از دست شویی اومدم بیرون که دیدم بؽله دیواره دستشویی یه دخترو پسرن..دختره چسبیده بود به دیوار و پسره دستشو از سره دختره
رد کرده بود و گذاشته بود رو دیواره پشته سرش ..
چهرشون معلوم نبود ..
دختره حسابی خودشو جمع کرده بود و چسبیده بود به دیوار ..
با ؼرؼر گفتم :
- اخه دمه دستشویی هم جای لاو ترکوندنه ..
یهو برگشتن سمتم..اوه ..اوه شنیدن ..
سعی کردم با یه لبخنده ژکوند ماس مالیش کنم ولی با دیدنه چهره ی دختر پسره جای لبخند اشک تو چشمام جمع شد ..
چی میدیدم.؟ارمین..ارمین و کیمیا..باورم نمیشد..چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا شاید خیالی توهمی چیزی باشه..ولی نه حقیقیه
حقیقی بود ..
چشمام لبالب پره اشک بود..یه لبخنده دردناک زدم و با یه ببخشید به طرفه مخالؾ دویدم و به صدای ارمین که مروارید مروارید
میکرد اهمیتی ندادم ..
ازشون که دور شدم به اشکام اجازه ی باریدن دادم ..
مروارید تو مگه نمیدونستی ارمین واسه تو نیست؟چرا بهش دل بسته بودی؟اونم یکی مثله بقیس..فقط بازیت داد..ازت استفاده کرد و
مثله یه دستمال انداختت اونور ..
وقتی به صدؾ اینا رسیدم اول محکم با دستام رو چشمام کشیدم تا اشکام پاک شه..میخواستم تنها باشم..من پلیسم اره پلیسم..ولی منم
دل دارم..همش نباید سفت باشم که..من یه پلیس با قلبیم که الان از عشق لبریزه ..
صدؾ و سمانه مشؽوله خنده با رهشاد اینا و دوستاشون بودن..با لبخنده ظاهری رفتم سمتشون و رو به صدؾ گفتم :
- صدؾ جان..سمانه جون..من یه ذره حالم بده..باید برم..سوییچ و میدم به شما..نمیخوام خوشیتون به خاطره من از بین بره ..
صدؾ با نگرانی نگاهی به چشمای سرخم کرد و گفت :
- مروارید چته؟
تند تند گفتم :
- هیچی صدؾ..بیا این سوییچ و بگیر ...
رهشاد سریع گفت :
- مروارید خانوم این چه حرفیه ما میرسونیمشون به اندازه کافی جا داریم ..
شما مطمئنید خوبید? اخه کجا میرید؟
نگاهم به ارمین افتاد که داشت از دور به این سمت میومد..توانایی رودر رو شدن باهاشو نداشتم..میدونستم بؽضم میترکه و رسوا
میشم ..
سریع گفتم :
- معذرت میخوام..پس من برم..جبران میکنم ..مرسی ..
سریع به سمته دره خروجی شهره بازی دویدم..دوبار نزدیک بود با سر برم رو زمین ..
بالاخره به ماشینم رسیدم و سوار شدم ..
وقتی سوار شدم به اشکام اجازه باریدن دادم..ارمین از امشب برام فراموش شده میشی..متروکه میشی..تو ماله من نیستی ..
دیگه این اشکا برات نمیریزه مطمئن باش ..
نمیدونستم کجا دارم میرم...فقط داشتم میرفتم ...
موبایلم زنگ زد..ارمین بود..چرا نباید برمیداشتم؟




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif