تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید21((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دوشنبه 25 مرداد 1395
نویسنده : هستی شای
آپلود عکس
برداشتم..برداشتم که ثابت کنم دیگه برام یه مهره ی سوختس ..
-بله؟
ارمین داشت نفس نفس میزد..با صدایی که سعی میکرد بلند و عصبانی نباشه گفت :
- کجایی؟کجا رفتی؟
پوزخند زدم :
- چه فرقی داره؟فکر کنم میخوام برم دنباله دوست پسرم با هم بریم
گردش..به شما هم خوش بگذره ..
این دفعه دادش بلند شد :
- مروارید داری اون رومو میاری بالا..گفتم کدوم گوری هستی ..
صدامو بردم بالا :
- یعنی چی که کجام؟نکنه تو واقعا باورت شده شوهرمی...برو بابا..اومدم بگردم تو هم هر جا دوس داری برو با هر کی میخوای بگرد
مگه امشب با کیمیا جونت بودی من چیزی گفتم ..
اروم تر گفتم :
- خوش باش ارمین..میرم خونه..نمیخواد نگرانه امانتیه بابام باشی ..
بعدم گوشیو اروم قطع کردم و گذاشتم رو سایلنت ..
چرا خوشیه ارمین و خراب کنم؟من کی باشم که خوشی عشقمو خراب کنم ..
من که نابود شدم..ولی نمیخوام اون نابود شه ..
مسیره ماشینو به سمته خونه کج کردم ؼافل از اتفاقی که قرار بود برام بیوفته و زندگیمو تؽییر بده ..
کلید انداختم و دره خونه رو باز کردم...بعد از روشن کردنه چراؼا وارده خونه شدم و درو پشته سرم بستم..احساس پوچی
میکردم...احساسه اضافی بودن..رفتم تو اتاقم و لباسامو با بی حالی عوض کردم...چه خوش خیال بودم که فکر میکردم ارمین به
خاطره من دوستاش یا کیمیا جونشو ول میکنه...رفتم تو اشپزخونه و قهوه جوشو زدم به برق...باید هر چی زودتر این بازی تموم
شه..دیگه تحملم داره تموم میشه..منی که از هر جنسه مذکری بی زار بودم دست گذاشتم رو کسی که تو زندگیش پر از دختر بوده و
نمیدونم رابطش با اونا تا چه حد بوده ..
قهومو ریختم تو لیوانه مخصوصم و از اشپزخونه خارج شدم.. جرعه ی اولو نوشیدم..از تلخیش یه لحظه لذت بردم..منی که تا یه
بشکه شکر تو قهومم خالی نمیکردم قهوه نمیخوردم حالا کارم به جایی رسیده که از تلخیه قهوم لذت میبرم..ارمین چه کردی با من ..
بعده این ماموریت میرم..میرم جایی که هیچ وقت دستش بهم نرسه..چه قدر عذاب بکشم..اخه چه قدر ..
دوباره به اشکام اجازه دادم رو گونه هام جاری بشن ..
تکیمو دادم به دیوار..کله بدنم از گریه میلرزید..قهوه ی داغ از کناره لیوانم میریخت رو دستام..اما من داؼیشو حس نمیکردم ..
لیوانه قهومو بردم بالا و با تمومه قدرتم کوبوندمش به دیوار و بعده اون کناره دیوار سر خوردم ..
با صدای زنگه در هق هقم بند اومد..چه قدر ضعیؾ شده بودم ..
با کرختی از جام پاشدم..مطمئن بودم ارمین نیست چون اگه اون بود کلید مینداخت ..
بی ان که ببینم کی پشته دره درو باز کردم ..
بازم یزدانی..ای بابا ..
بی توجه به ظاهرم بهش گفتم :
- سلام اقای یزدانی ..
یه نگاهه عمیق بهم کرد و سرش و انداخت پایین و گفت :
- سلام خانومه سینایی ..
با سردی گفتم :
-امرتون؟
بهم نگاهی کرد و گفت :
- ظرفتون و اوردم ..
بعدم به سمتم گرفتش..ظرفو ازش گرفتم و گفتم :
-ممنون ..
با لحنه ی نگرانی گفت :
- گریه کردی؟
این قدر تابلو شده بودم یعنی؟یا این خیلی دقیقه؟
- نه..چرا گریه کنم ..
- شوهرت خونس؟
با بی تفاوتی گفتم :
- نه..نیست..الانا پیداش میشه ..
بعدم گفتم :
- من باید برم زیره گاز روشنه امری ندارید؟
یه نگاهی بهم انداخت که به معنیه همون خر خودتیه خودمون بود..به درک بفهمه دارم از سرم بازش میکنم..با اون گیتی
جونش..اصلا فکر نمیکردم همچین ادمی باشه ..
- نه..خدافظ ..
بعدم بدون اینکه منتظره جواب باشه عقب گرد و به سمته اسانسور رفت و سوارش شد ..
با بی خیالی شونه ای بالا انداختمو وارد خونه شدم..روی کاناپه دراز کشیدم..سعی کردم واسه چند لحظه هم که شده این زندگیه نکبتمو
فراموش کنم..طولی نکشید که خواب چشمامو ربود ..
با صدای در از خواب پاشدم..سریع از جام پاشدم و ایستادم ...
ارمین و با ظاهری اشفته جلوم ظاهر شد..کرولاته شل..چند تا دکمه ی اوله پیرهنشم باز بود ..
وا..چرا این ریختی شده ..
اومد سمتم..ترسیدم..مبل و دور زدم و عقب عقب رفتم ..
واقعا ترسناک شده بود..چشماشم سرخ شده بود ..
این قدر عقب رفتم که خوردم به دیوار ..
دستشو گذاشت رو دیواره پشته سرم..با چشمای ترسیده نگاهش میکردم..نگاهش یه جوره خاصی بود ..
فرصته تفکره بیشترو نکردم چون ارمین با یه حرکته ناگهانی لب هاشو گذاشت رو لب هام..دوباره داغ کردم ..
خشن و حریصانه منو میبوسید...این قدر هنگ کرده بودم که فرصت هیچ اعتراضی نداشتم...چشمام بسته شد..تنم کرخت شد..احساسه
خوشایندی بود ..
یاده کیمیا افتادم..حتما باز میخواد ازم سو استفاده کنه..اشکام از پلکای بستم رو گونه هام چکید ...
دستامو گذاشتم رو سینش و با تمامه قدرتم فشار دادم...ولی ولم نکرد..عوضش محکم تر منو میبوسید ..
ازم جدا شد..هر دومون نفس نفس میزدیم ...
اشکامو دید..نگاهش متعجب و نگران شد ..
نالیدم :
- چرا ..چرا میخوای ازم سواستفاده کنی نامرد ..
صدام رفت بالا..با گریه در حالی که مشتامو رو سینش میکوبیدم گفتم :
- مگه من چی کارت کردم که میخوای با احساساتم بازی کنی؟هان؟دخترای دیگه بس نبود برات سراؼه منم اومدی؟اخه لعنتی مگه
من چه قدر تحمل دارم.؟
دیگه برام مهم نبود بفهمه دوسش دارم..تو اون لحظه این قدر حالم بد بود که به هیچی فکر نمیکردم ..
تو چشماش زل زدم و گفتم :
- میرم..از زندگیت میرم بیرون..میرم جایی که دستت بهم نرسه..جایی که ادمای امثال تو نتونن ازم سواستفاده کنن بعدم مثله یه اشؽال
پرتم کنن اونور ..
منو میبینی لعنتی؟داری نابودم میگنی ..
داشتم گوشه ی دیوار سر میخوردم..با یه حرکته ناگهانی منو گرفت و سفت تو اؼوشش فشرد ..
زمزمه هاشو میشنیدم :
- الهی من قربونت برم..مرواریدم ..
با بؽض اشکاری گفت :
- چرا روحت این همه پژمرده شده..همش تقصیره منه..گریه نکن ..گریه نکن عشقه من ..
با شنیدن حرؾ اخرش هق هقم بند اومد..سرمو از رو سینش برداشتم و با بهت نگاهمو به چشمای خیسش دوختم ..
لبخنده دردناکی زد و گفت :
- دلمو به یه دختره چشم ابی باختم...تموم شد..مروارید دوست دارم ..
باورم نمیشد..زبونم بند اومده بود ..
یاده کیمیا افتادم..پس اونی که با چشمای خودم دیدم چی ..
با صدای گرفته گفتم :
- ک..یمیا ..
نذاشت حرفمو ادامه بدم دمه گوشم زمزمه کرد :
- هیششش..من امروز داشتم تحدیدش میکردم..اگه دقت کرده باشی قیافش ترسیده بود..گفتم اگه به پرو پای خودم یا تو بپیچه از شکایت
میکنم ..
نگاهشو دوخت تو چشمامو دستشو نوازش گونه کشید رو گونم ..
از لذتش چشمامو بستم ..
سرشو اورد نزدیک..نفس های داؼش به صورتم میخورد ..
در چشم یک چشم به هم زدن گرمیه لب هاشو رو لب هام حس کردم ..
این دفعه منم میخواستم..ارمین عشقه من بود ..
دستمو انداختم دوره گردنش و لبام هامو به لب هاش فشردم..با عطش همو میبوسیدیم..داغ کرده بودم..بیشتر خودمو چسبوندم بهش ..
ارمینم کمرمو بیشتر فشرد...سرش رفت تو گردنم.. گردنمو با عطش میبوسید ..
نمیدونم کی ارمین از رو زمین کندم..نمیدونم کی خودمو تو تخت خوابم پیدا کردم..خودمو به دسته بوسه های بی امانه ارمین سپردم و
باهاش یکی شدم..با شوهرم..با کسی که از هر محرمی بهم محرم تر بود ..
***
با درده زیاد از خواب بیدار شدم..از درد عرق کرده بودم ..
دسته ارمین دوره شونم حلقه شده بود و نفس های منظمش نشون میداد که خوابیده ..
لرز کرده بودم..عرق سر تاسره صورتمو پوشونده بود ..
با تیره شدیدی که زیره دلم کشید نا خداگاه جیؽی کشیدم ..
ارمین سراسیمه از خواب بیدار شد ..
با نگرانی گفت :
- مروارید..مروارید درد داری؟
هنوزم ازش خجالت میکشیدم..ملافه رو بیشتر دوره خودم پیچیدم و سرمو تکون دادم ..
سریع از جاش پاشد و تند تند لباساشو پوشید ..
گیج شده بود بیچاره ...
با قیافه ی زاری گفت :
- من الان باید چی کار کنم..پاشو بریم دکتر..مروارید پاشو ..
اومدم سمتم تا کمکم کنه..سریع گفتم :
- نیا..جلو نیایا
بعدم چهرمو در هم کردم..باز دلم درد گرفت..هی میگرفت هی تیر میکشید ..
فکر نمیکردم مشکله زیاد جدی باشه ..
ارمین وسطه راه خشک شد ..
با نگرانی گفت :
- اخه چرا؟
همون طور که از جام پامیشدم گفتم :
- میرم حمام حالم بهتر میشه..تو هم برو واسم صبحونه درست کن ..
ارمین با شیطنت گفت :
- میخوای منم باهات بیام کمکت کنم عزیزم؟
بزنم املتش کنماااااااااااا ..
چشم ؼره ای بهش رفتم و گفتم :
- لازم نکرده..بفرمایید بیرون ..
سرخوش گفت :
- من که دیشب همه چیو دیدم..لازم نیست قایمش کنی
بعدم سریع از اتاق خارج شدو درو پشته سرش بست و بالشتی که به سمتش پرتاب کردم به در برخورد کرد ..
با یاداوری دیشب لبخندی رو لبام شکل گرفت..دیشب بهترین شبه زندگیم بود..زمزمه های عاشقونه ی ارمین واقعا منو به یه دنیای
دیگه میبرد به دنیایی پر از عشق ..
با لبخند وارده حموم شدم..اب گرم حالمو بهتر کرده بود...ارمین ملافه ها رو هم عوض کرده بود ..
لباسامو پوشیدم و حولمو دوره سرم پیچیدم و رفتم بیرون و وارده اشپزخونه شدم ..
به به اقا ارمین چه کرده..صبحونش تو حلقم..این بلد نبود نون تست کنه که !
با لبخنده مهربونی گفت :
- بیا عزیزم ..
انگار به خر رانی دادن من همون اندازه ذوق کردم !
نشستم رو صندلی..چند وقتی بود معدم خیلی اذیتم میکرد..میترسیدم دردسر شه ولی بازم نمیخواستم حرفی بزنم ..
اون روز ارمین حسابی بهم رسید..ظهرشم کلی بهم جیگر داد که شخصا دیگه داشتم میاوردم بالا ...
- ارمین حالم داره به هم میخوره..مگه من خرسم ..
ارمین با خنده لقمه رو به طرفم گرفت و گفت :
- بخور حرؾ نباشه ..
با ؼر ؼر لقمه رو گرفتم و همون جور که میخوردم سوالی که خیلی وقت بود ذهنمو به خودش مشؽول مرده بودو ازش پرسیدم :
-ارمین؟
سرشو اورد بالا و بهم نگاه کرد :
-جانم؟
اگه بگم کارخونه ی قند سازی تو دلم راه افتاده بود دروغ نگفتم ..
دو دل بودم بپرسم یا نه ...
فهمید دو دلم..گفت :
- عزیزم بپرس..میدونم یه چیزی تو اون ذهنه کوچولوت هست ..
ای ناقلا !
تصمیم گرفتم حرفمو بزنم..با من من گفتم :
- راستش..راستش من میخواستم بدونم رابطتت با دخترا تا چه حد بوده ..
بعد از گفتنه حرفم سریع سرمو انداختم پایین و چشمامو بستم ..
حس کردم ارمین از جاش پاشد..گفتم حتما ناراحت شده...چشمامو باز کردم که ارمین و مقابله خودم دیدم ..
جلوم روی دوزانوش نشست و دستشو گذاشت زیره چونم و سرمو بلند کرد..با مهربونی بهم نگاه کردو گفت :
- قسم میخورم..قسم میخورم که من تا حالا هیچ رابطه ی نامشروعی با هیچ دختری نداشتم..من با اون دخترا فقط واسه تفریح و خوش
گذرونی بودم ..
با گفتم این حرؾ انگار یه بار 100 تنی از دوشم برداشته شد..نفسه راحتی کشیدم و بهش گفتم :
- خدا رو شکر ..
***
چند روزی میگذره...ارمین هر روز بهتر از روزه قبلش میشه..واقعا هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل عاشقش میشم..تو این چند وقت
فقط این معدمه که خیلی اذیتم میکنه ...
دلم واسه بابا تنگ شده امروز میخوام برم ببینمش...اونم به بهونه ی این که دوسته بابامه و منم باید یه حالی ازش بپرسم..پانچومو
انداختم رو شونم و یه شالم همین جوری سرم کردم..نمیدونم چرا دلم شور میزد..درو که باز کردم برم بیرون با چهره ی ارمین رو به
رو شدم ..
خندون گفت :
- کجا خانوم؟تا من اومدم تو میخوای بری؟
خندیدمو گفتم :
- اول سلام بعد کلام..بعدم دارم میرم دوسته بابا رو ببینم..دلم براشون تنگ شده ..
ارمین سریع گرفت چی میگمو گفت :
- باشه عزیزم..برو زود بیایاااا ..
باشه ای گفتم و به سمته اسانسور حرکت کردم و سوارش شدم..هر طبقه ای که بالاتر میرفتیم دل شوره ی من بیشتر میشد و درده
معدمم بیشتر..میدونستم معده دردم عصبیه ..
با پاهای لرزون از اسانسور پیاده شدم ..
جلوی واحده بابا ایستادم..در نیمه باز بود ..
با کنجکاوی سرکی به داخله خونه کشیدم..اما چیزه زیادی معلوم نبود..بابا چرا درو باز گذاشته ..
شونه ای بالا انداختم و زنگو فشردم..دو دقیقه ای منتظر بودم جلوی در ..
اخر سر با صدای لرزون گفتم :
- اقای سپهری؟عمو؟
صدایی نیومد..دلم گواهیه بد میداد ..
اروم درو هل دادم و نگاهی به داخل کردم..چیزه زیادی معلوم نبود..بدونه این که کفشامو دربیارم با پاهای لرزون وارده خونه شدم ..
جلو رفتم..جلوتر..بازم جلو تر..هر چی جلوتر میرفتم معدم بیشتر تیر میکشید ..
اخرین قدمو برداشتم..سرمو گرفتم بالا تا چیزی که مقابله چشممه رو هلاجی کنم ..
چشمامو بیشتر باز کردم...فرمان به مؽزم رسید ...
با تمومه وجودم جیػ کشیدم..دو دوزانو افتادم...دستمو گرفتم رو معدم...خودمو میزدم و جیػ میکشیدم ..
رفتم سمتش..دستمو کشیدم روخون های رو سرش ..
زار میزدم جیػ میزدم خودمو میزدم و زجه میزدم :
- تو رو خدا بیدار شو..بیدار شو..بیا بگو اینا همش دروؼه ..
هنجرم داشت پاره میشد..تا جایی که تونستم تکونش دادم و با تمومه وجود داد زدم :
- بیدار شو ..
صدام تو این قدر بلند بود که سریع همسایه ها ریختن تو خونه ..
بابای من ؼرقه به خون جلوی من بی جون افتاده بود ..
هیچی نمیفهمیدم..فقط خودمو میزدم..نمیدونم کی سعی داشت نگه داره منو ..نمیدونم کی سعی داشت بلندم کنه چون بعدش همه جا سیاه
شد ..
***
اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد..معدم بالاخره خون ریزی کرد..تو این چند وقت همش تو بیخبری و خواب بودم..زمان و مکان از دستم
در رفته بود..نمیدونستم چند وقته تو این بیمارستانه کوفتیم..فقط میدونم با یه مرده هیچ تفاوتی ندارم ..
حتی نذاشتن سره خاکه بابام باشم ...
نمیدونستم روزه چندمه..نمیدونستم ساعت چنده...چشمامو که باز کردم هوا روشن بود ...
نگاهمو دوختم به پنجره ..
وجودم پر از نفرت بود ..
در باز شد..حتی به خودم زحمت ندادم سرمو بچرخونم ..
ارمین بود..حتی دیگه نمیتونستم گریه کنم ..
با خنده اومد سمتم..سعی میکرد ناراحتیشو پشته لبخندش پنهون کنه ..
با دیدنه لباس های سیاهشم اشکم درنیومد فقط کینم بیشتر شد ...
- سلام خانومه خواب الود خوبی؟
فقط سرمو تکون دادم ..
با خنده گفت :
- زبونتو موش خورده؟
حتی لبخندم نزدم ..
با صدای خش خشی گفتم :
- کی مرخص میشم ..
اهی کشید و گفت :
- مروارید میدونی چند وقته این جایی؟معدت خون ریزی کرده..چه کردی با خودت ..
دستمو به نشونه ی تموش کن اوردم بالا ..
نمیخواستم چیزی بشنوم..فقط ماموریت و انتقامم برام مهم بود ..
- نمیخوام بشنوم..جوابه سواله منو بده ..
عمیق نگاهم کرد ..
- هر وقت که بخوای ..
سرمو تکون دادم و گفتم :
- سریع تر برو کارامو بکن...نمیخوام تو این بیمارستانه کوفتی باشم ..
سری تکون داد و گفت :
- باشه عزیزم ..
بعدم از در خارج شد ..
از جام پاشدم..لباس هامو عوض کردم ..
وسایلمو جمع کردم و نشستم رو تخت ..
ارمین وارد اتاق شد و نگاهی به من که حاضر و اماده نشسته بودم کرد و گفت :
- صبر میکردی میومدم کمکت میکردم ..
خیلی سرد گفتم :
- احتیاجی نبود..بریم ..
وقتی سواره ماشین شدیم اولین چیزی که گفتم این بود که منو ببر بهشت زهرا ...
اونم فهمید خیلی مصمم بدون حرفی به سمته بهشت زهرا راه افتاد ..
نسشته بودم سره قبره بابا و فقط بهش نگاه میکردم..دریػ از یک قطره اشک ..
ارمین نشست کنارم و گفت :
- مروارید ببین..بابات این زیر خوابید..نمیخوای گریه کنی؟
بدونه این که بهش نگاه کنم گفتم :
- اون این تو نخوابیده..جاش تو قلبه منه...اون تو همیشه زندس..نمیخواد یاداوری کنی که یتیم شدم..خودم میدونم دیگه کسیو
ندارم..دیگه هیچی برام مهم نیست..هیچی ..
بعدم بدونه حرفی از جام پاشدم و به سمته ماشین حرکت کردم..وسطه راه ایستادم و به پشته سرم نگاهی انداختم اهسته گفتم:به سزای
عملشون میرسونمشون ..
درو باز کردم و سوارش شدم ..
تو راه مصمم ازش پرسیدم :
- کی ماجرا شروع میشه ..
شوکه گفت :
- مگه میخوای تو هم بیای؟با این حالت؟
پوزخندی زدم..تا پای جونم واسه انتقامم ایستادم ..
- حاله من طوریش نیست..از تو بهترم..نگران من نمیخواد باشی..تو این مدت چه اتفاقایی افتاد؟تو این مدتی که منو خواب کردید..هه ..
ارمین سری از رو تاسؾ تکون داد و گفت :
- مروارید عوض شدی..صدؾ از ماجرا خبر نداره..گفتیم معدت خون ریزی کرده بستری شدی ..
میترا میدونه..همه فکر میکنن با دیدنه اون صحنه شکه شدی..یعنی اون قدرام برات مهم نبوده..تو این مدت همه اومدن بهت سر زدن
ولی همش خواب بودی..حتی متین ..
با بؽض گفتم :
- کی..کی کشتتش؟
اهی کشید و گفت :
- گلوله به سرش اصابت کرده و درجا تموم کرده..نقشش حساب شده بوده..هیچ سرنخی به جا نذاشته شده ..
بمیرم برات..بمیرم برات که تو هم قربانی شدی ..
- کی..کی ماموریت شروع میشه؟
- به احتماله زیاد پس فردا باید حرکت کنیم ..
- نقشه چیه؟
- اون پسره ..چی بود اسمش..اهان شروین..همون پسر نخبه هه..قراره وارده بازی بشه...بهش اموزش های لازم داده شده...این جور
که معلومه اینا میخوان یه دارویی رو تو جهان پخش کنن که در حاله حاضر هیچ پادزهری نداره..شاید شروین بتونه کمکشون
کنه..اون پادزهر باید ساخته بشه ..
- چطوری قراره شروین و مثلا گیر بندازن؟
- سادس..یه رد یاب تو دندونه شروین جا سازی میشه..از مخفی گاه به خونشون منتقل میشه..دورادور مراقبشن..بعدش اونا خیلی
راحت شروین و میگیرن ..
سری تکون دادمو گفتم :
- خوبه..بعده بابا کی مسئوله پروندس؟
-من ..
- متین خوبه؟
- خیلی نگرانت بود دیدنتم اومد ..
- کسی که شک نکرد؟
- نه خوشبختانه ..
- وسایلو جمع کردی؟
- نه این مدت همش پیشه تو بودم ..
وقتی رسیدیم خونه تنها کاری کردم این بود که اول دوش بگیرم..خسته بودم..روحم افسرده شده بود ..
از حموم که اومدم بیرون خودمو تو ایینه نگاه کردم ..
این چشمای سرد و یخی که خالی از هر احساسیه ماله منه؟
قسم میخورم اونی و که بابامو کشت هیچ وقت نبخشم..هیچ وقت ..
ارمینه بیچاره از قیافش خستگی میبارید..معلوم بود خیلی به خاطره من سختی کشیده ..
به درک وظیفش بوده..وجدانم سرم فریاد کشید مروارید بی انصاؾ نباش اون محبت کرده این جوابش نیست ..
از اتاق خارج شدم..ارمین روی مبل خوابش برده بود ..
به من چه ..
اه مروارید لعنت بهت ..
دوست داشتم بشینم یه جا و به یک نقطه خیره بشم...میخواستم خاطراتم با بابامو مرور کنم ..
رفتم نشستم تو گوشه ترین بخشه پذیرایی ...
خاطراتم اومد جلو چشمام ..
از بچگیم تا به اخرین روزی که دیدمت..تا جسمه بی جونش..یاده خوابم افتادم..پس حقیقت بوده..خدایا یتیم بودم یتیم ترمم کردی..اخه
این انصافه؟درسته یه دختر 2 بار یتیم شه؟پدر و مادره واقعیمو ازم گرفتی لاقل عمومو که حکم پدری به گردنم داشت و واسم حفظ
میکردی..نمیدونم چرا نسبت به ارمین سرد شدم..ولی اون گناهی نداره..تو این مدت خیلی سختی کشیده..امشب باید براش جبران
کنم..امشب اخرین شبیه که میخوام با ارمین باشم..بعده ماموریتم ازش جدا میشم..میدونم دیوونه ام..اره احمقم..ولی میخوام تا اخره
عمرم تنها باشم..تحمل ندارم ببینم اونم مثله بابا با اون وضع از دست میدم..شاید افسرده شدم..شاید دیوونه شدم..نمیدونم ولی توانایی
اینو ندارم درست تصمیم بگیرم ..
ارمین ..ارمین ..ارمین ..
ذهنم فقط یه واژه رو فریاد میزد..ارمین..خوشیه ارمین..امشب و براش خاطره میکنم..اخرین شبه بودنه من باشوهرم...هر چه قدرم
سخت باشه باید بتونم ...
اگرم تو این ماموریت مردم حداقل بدونم به یه دردی خوردم و ارمینم و شاد کردم ..
تو این ماموریت نمیذارم برای ارمین اتفاقی بیوفته..قربانیه بعدی منم..من ..
نمیدونم چه قدر تو فکر بودم..نمیدونم ساعت چند شده بود..فقط میدونم هوا تاریک شده ..
با تکون دادنه دستی جلو روم ترسیدم..دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم :
-هین ..
ارمین بود..جلوم بود با همون لبخنده مهربونش ..
امشب شبه توئه ارمین..واسه خوشیت عذاب میکشم ولی اخرین خاطره از من باید برات خوش ایند باشه ..
به سختی لبخندی زدم..لبخندی که فقط خودم میدونستم از هزار بار گریه کردن درد ناک تره ..
دستمو دوره گردنش حلقه کردم ..
متعجب نگاهم کرد ..
لبامو چسبوندم رو لباش..تکون خوردش نشون داد که چه قدر از این کار شوکه شده ..
به خودش اومد..انگار اون خیلی تشنه بود..حریص..زیبا..گرم..منو میبوسید ..
دست انداخت دوره کمرم از رو زمین بلندم کرد..خودمو بیشتر چسبوندم بهش ..
لباشو از لبام جدا کرد و با چشمای خمار شده تو چشمام نگاه کردو گفت :
- نه مروارید ..تو حالت خوب نیست..نمیخوام عذاب بکشی ..
باورم نمیشد ارمین این قدر خوب باشه..کاش میشد پیشت باشم تا ابد..ولی طاقته از دسته دادنه تو رو هم ندارم..شاید دیوونه شده
باشم..شایدم افسرده..نمیدونم هیچی نمیدونم ..
تو چشماش زل زدم و گفتم :
- حالم خوبه ارمین..بهتر از همیشه..خیلی عذابت دادم منو ببخش ..
با قرار گرفتنه لب های ارمین رو لبام صدام تو گلو خفه شد ..
اونشب همون طور که میخواستم رویایی شد ..
من بودم و بوسه های ارمین و نوازش هاش ..
***
بالاخره روزه موعود فرا رسید..میدونستم شروینو دزدیدن..یکی به عنوانه دوسته ارمین واره خونمون شد و ردیابامونم رو دندان
هامونم نصب کرد..همه چیز اماده بود ..
طبقه قرارمون باید میرفتیم سره کوچه و سواره ون سبز رنگی میشدیم که مثلا تاکسیه ..
با ارمین سر کوچه ایستادیم..ونی که گفته بود با همون مشخصات جلومون ایستاد..سریع سوار شدیم و سوار شدنمون مساوی بود قرار
گرفتنه دستمال رو دهنمون و بیهوش شدنمون ..
چشمامو که باز کردم تو یه اتاقه شیک رو یه تخت کناره ارمین بودم..ارمین هنوز به هوش نیومده بود ..
از جام پاشدم و اطراؾ و بررسی کردم..باید مطمئن میشدم این جا دوربین داره یا نه ...
بعده یه گشتنه طاقت فرسا فهمیدم که دوربینی در کار نیست..خدا رو شکر..ولی بازم باید احتیاط کرد..ممکنه شنود کار گذاشته باشن ..
ارمینو تکون دادم :
- ارمین..ارمین ..پاشو دیگه ..
ارمین به سختی چشماشو باز کرد..هنوز هوشیار نشده بود ..
دوباره چشماشو بست و گفت :
- مری..فقط یه ذره دیگه..خواهش ..
با حرص تکونش دادم و گفتم :
- ارمین ما الان تو مخفیگاهه اوناییم دیوونه نه تو خونه ..
ارمین با این حرفم سریع از جاش پرید..بیچاره شوک شده بود ..
ارمین سریع از رو تخت پاشد و گفت :
- چرا زود تر بیدارم نکردی؟
- هیشش..اروم باش ارمین ..
با دست اشاره کردم بیاد سمتم..با کنجکاوی نسشت کنارم رو تخت ..
دهنم و چسبوندم به گوشش و با اروم ترین صدای ممکن گفتم :
- دوربین نذاشتن..مطمئنم..ولی شنود و نمیدونم ..
سرشو به نشونه ی تفهیم تکون داد ..
صدای در بلند شد ..
گفتم :
- ارمین جان برو درو باز کن ..
مطمئن بودم اتاق شنود داره که به این زودی از بیداری ما باخبر شدن ...
ارمین بلند شد و در باز کرد ..
یارو گفتش که تا 5 دقیقه دیگه اماده باشیم میان دنبالمون ..
صدؾ و متینم صد در صد این جان ..
بعد از رد کردنه یارو ارمین نشست کنارم و گفت
-باشه ..
هنوز همون لباسای صبح تنمون بود ..
ساکمونو باز کردم..به به این تورو هم که گشتن..با این که خیلی تلاش کردن معلوم نباشه اما من خودم این ساکو با دقته تمام چیده بودم
پس فهمیدنش اسون بود ...
دیگه حال نداشتم لباس عوض کنم به همونایی که تنم بود راضی شدم و درست بعده 5 دقیقه در به صدا در اومد..با اشاره ی ارمین از
جا پاشدم و به سمته در رفتیم و درو باز کردیم ..
مردی که پشته در بود گفتش دنبالش حرکت کنیم..راهروی بزرگی که سراسر پر از دوربین بود و رد کردیم..فضای راهرو تقریبا
تاریک بود..ویلایی که توش بودیم به جرئت میتونم بگم خیلی عظیم بود..بعد از طی کردنه مسافته زیادی جلوی یه دره بزرگ توقؾ
کردیم..درو برامون باز کرد..نگاهی به هم کردیم و داخل شدیم ..
واو !!!
سالنی که واردش شدیم خیلی بزرگ بود..یه میزه کنفرانسه بسیار شیکم وسطش بود ..
دور تا دوره سالن پر از نگهبان بود ..
نگاهم به متین و صدؾ افتاد که کناره هم پشته میز کنفرانس نشسته بودن ...
نگاهم بهشون افتاد..بی تفاوت نگاهشون کردم..زیره نظربودیم ..
با اشاره نگهبانا پشته میز نشستیم ..
چند دقیقه ای تو همون حالت موندیم تا در باز شد و 2 مرد و 2 زن وارد شدن..یکی از زن هاش میترا بود و یکی از مرد هاش
برادرش بود..زن و مرده دیگه چهره هاشون برام اشنا نبود ..
بی حرؾ پشته میز رو به روی ما نشستن ..
با شنیدنه هر کلمه که از دهنشون خارج میشد حالم بدترو بدتر میشد..پستی و رذالت در چه حد؟
هنوزم با یاداوری حرفاشون حالم بد میشه ...
ذهنم رفت حرفاشون :
- هدؾ ما سلطه بر کله جهان...با استفاده از ماده ی ویروسی که ساختیم میتونیم بر کله جهان سلطه کنیم...به این دلیل انتخاب شدید که
انسان های باهوشی هستید یا بهتره بگم نسبته به بقیه باهوش تر..میخواستیم سایر دانشجوهارو با منفجر کردنه دانشگاه به قتل برسونیم
ولی تؽییر نقشه دادیم..وظیفه ی شما اینه که در ساخته این ماده به ما کمک کنید..اموزش های لازم بهتون داده میشه...بعده اون باید
در پخش این دارو در هوا به ما کمک کنید..هنوز پادزهره این دارو ساخته نشده ولی به زودی خواهیم ساخت..حتما دارید میپرسید
چرا شما رو انتخاب کردیم با این که میتونستیم از نیروهای متخصص استفاده کنیم..در جواب باید بگم که این نیروهای متخصص هم
از جایی شروع به فعالیت کردن..این قدر با شما کار میشه که در نهایت بتونید در حده اونا بشید و ما میتونیم در اینده های نزدیکم از
شما استفاده کنیم ...
از فردای اون روز اموزش های ما هم شروع شد...سخت کار میکردیم..هنوز موفق به دیدنه شروین نشده بودیم..حتی نمیتونستیم با
صدؾ و متین صحبت کنیم ...
بعده یک ماه اموزشه متداوم موفق به یادگیری فرمول و ساختن دارو شدیم..ترکیبه پیچیده ای که دنیا رو به نابودی میکشوند..باید هر
چه زود تر همه چیو گزارش میکردم...اما نیاز به سیستمه کامپیوتری داشتم ...
همه جا پر بود از دوربین..واقعا نمیدونستم چی کار کنم..باید از جایی میرفتم سروقته سیستما که دوربین نباشه ..
شب که ارمین خوابید نشستم به فکر کردن...چند وقتیم بود مدام حالت تحو و سرگیجه داشتم و واقعا نمیدونستم چم شده ..
داشتم تو اتاق دنباله یه سوراخ سنبه ای میگشتم که بتونم ازش خارج شم چون اگه از در میرفتم بیرون کله دوربینا فیلممو میگرفت ..
دوباره حالم بد شد و دویدم سمته دستشویی و هر چی خورده بودمو نخورده بودم بالا اوردم ..
دستمو گذاشته بودم رو معدم..خیلی میسوخت...داشتم بالاسرمو نگاه میکردم که چشمم به دریچه ای در بسته افتاد !
چه قدر نامحسوس بود..چرا تا الان بهش دقت نکرده بودم..رفتم یه صندلی برداشتم و گذاشتم زیره پام و رفتم روش ...
با بدبختی درشو باز کردم..حسابی سفت بود...کلی گردو خاکم ریخت رو سرم که ندید گرفتمشون..نمیدونستم این راه به کجا
میرسه..ولی باید ریسک میکردم...از تو کشو چراغ قوه ای برداشتم و خودمو از دریچه کشیدم بالا و داخلش شدم..خوشبختانه زیاد
تنگ نبود داخلش ..
گرد و خاکی که داخلش بوود داشت حالمو به هم میزد..شالمو جلوی دهن و بینیم گرفتم و راهو در پیش گرفتم داشتم هی پایین و پایین
تر میرفتم ..
ترس افتاده بود تو جونم..دلشوره داشتم ..
تاریکه تاریک بود با چراغ قوه به زور جلومو میدیدم...بعده طی کردنه مسافتی راهم به انتها رسید و دریچه ی دیگه ای جلوم نمایان
شد...دعا میکردم این یکی دریچه به سختیه اون قبیلیه باز نشه که خدا دعامو شنید و درش با یه تقه باز شد.. اروم از توش بیرون
اومدم ..
تمومه هیکلم خاکی بود..اتاقه تاریکی جلوی روم بود..وقتی نوره چراغ قوه رو دوره اتاق چرخوندم از تعجب دهنم باز موند..دور تا
دوره اتاق پر از مانتور هایی بود که قسمت های مختلفه اونجا رو که دوربین گذاشته بودنو نشون میداد ..
کامپیوتری که گوشه ی اتاق بود توجهمو به خودش جلب کرد ..
سریع پشتش نشستم و روشنش کردم...رمز میخواست..باز کردنه رمزش زیاد کاره سختی واسم نبود ..
خیلی سریع تمامه اطلاعاتو که تا به امروز فهمیده بودم و میل کردم و بعدش تمامه اثارشو پاک کردم و کامپیوترو خاموش کردم و
خیلی سریع از جام پاشدم..نگاهی مانیتور های توی اتاق انداختم..فکر نمیکنم عیبی داشته باشه یه دست کاریه کوچیک بکنمشون !
خیلی راحت تمومه دوربین هارو از کار انداختم..تا بخوان بفهمن مشکل از کجاس کلی زمان میبره ..
مرض دارم! خودم میدونم !
بعده انجام دادنه همه این کار ها دوباره وارده دریچه شدم و بعدم پشته سرم بستمش ..
بعد از رسیدن به اتاقه خودمون خیلی سریع لباسای گرد و خاکیمو در اوردم و شروع به شستنشون کردم..چون لباس های کثیفمون رو
هر روز میومدن جمع میکردن و میبردن تا بشورنشون ..
بعد از تموم شدنه کارم رفتم کناره ارمین دراز کشیدم..چه قدر ناز خوابیده..دلم براش ضعؾ رفت..خم شدم پیشونیشو بوسیدم و
خواستم کنار بکشم که دستم و کشید و منم محکم تو اؼوشش افتادم..دوباره حالت تهو گرفتم..سریع دستاشو کناز زدم و خودمو به دست
شویی رسوندم ..ولی این دفعه فقط اب بالا میاوردم چون چیزی تو معدم نبود ..
ارمین بیرون در دستشویی هی به در میزد ..
- مروارید چت شد؟دروباااااز کن ...
بعده این که یه مشت اب به صورتم زدم از دستشویی بیرون اومدم که با چهره ی مضطرب ارمین مواجه شدم ..
بازوهامو گرفت و نگران گفت :
- مروارید..حالت خوبه ؟ چت شد اخه؟
چهرمو در هم کردم و گفتم :
- ارمین بوی عطرتو دوست ندارم ..
ارمین خشک شد ..
با بهت پرسید :
- یعنی چی؟تو که میگفتی خیلی دوسش داری؟
دستمو جلوی بینیم گرفتم و گفتم :
- ولی الان نظرم عوض شده ..
ارمین دستی تو موهاش کشید و گفت :
- اخه..خیلی خب باشه عزیزم بیا بریم بخوابیم من فردا عوض میکنم ..
سریع گفتم :
- نه..همین الان برو حمام ..
ارمین واقعا متعجب شده بود ولی بی حرؾ وارد حمام شد و من خودمو روی تخت رها کردم .
واقعا نمیدونستم چم شده ..
با فکری که به سرم زد سری تو جام نیم خیز شدم..نه..نه.. این امکان نداره ..
با یه حسابه تقریبی متوجه شدم چند روزی از عادتم میگذره..اه از نهادم برخواست ..
دستمو گذاشتم رو شکمم..از فکره این که یه بچه داخله بدنه من داره رشد میکنه یه لحظه به خودم لرزیدم..سالم موندنش فقط به خدا
بستگی داشت...ولی ارمین اگه میفهمید دیگه نمیذاشت منم تو این ماموریت باشم..ولی من باید انتقاممو میگرفتم ..
از یاداوری بچه ی احتمالی که داخله شکمم ممکن بود وجود داشته باشه لبخندی رو لبام نشست ..

این بچه ی ماست ..
واسه خاطره این بچه هم باید زنده بمونم ..
این قدر تو خیالاتم ؼرق بودم که متوجه نشدم ارمین از حموم بیرون اومده و داره به منی که با یه لبخند دستمو گذاشتم رو شکمم خیره
شده ..
سریع به خودم اومدم و دستمو برداشتم ..
از جا پاشدم و گفتم :
- الان برات لباس میارم ..
وقتی داشتم از کنارش میگذشتم دستمو گرفت و زمزمه کرد :
-خوبی؟
به ارومی یه بار پلک زدم ..
به اینده فکر میکردم به اینده های نزدیک..هیچ وقت فکر نمیکردم اینده ای که این همه بهش امیدوارم بودم با یه برخورده اشتباه از
بین بره ...
***
یک ماهه دیگه گذشت و تقریبا همه کارا رو کرده بودیم..همه ی ماده ی ویروسی مورده نیاز اماده و ازمایش شده بود ..
تا امروز همه اطلاعاتو برای پلیس میفرستادم ...
ارمین هنوز از بچه ی داخله شکمم خبری نداشت اما یه شکی کرده بود..اما من محال بود بذارم بفهمه ..
داشتم به طرفه اتاقم میرفتم که دو تا هرکول جلوم سبز شدن ..
سرمو انداختم پایین و گفتم :
- برید کنار ....
ولی اونا تو یه حرکت دستامو گرفتن و منو دنباله خودشون کشیدن..شکه شده بودم ...
داد زدم :
- ولم کنید..چتونه ..
این قدر پایین رفتیم تا به یه زیرزمین تاریک رسیدیم..دره یکی از اتاق ها رو باز کردن و منو شوت کردن توش ولی خدا رو شکر
تعادلمو حفظ کردم و نخوردم زمین ...
سریع دویدم به سمته در ولی اونا سریع درو بستن..کوبیدم به درو گفتم :
- چتوووووونه..درو باز کنید..لعنتیا ..
رفتم گوشه ی دیوار و کنارش کز کردم ..
ذهنم رفت سمته احتمالاته بد..اگه فهمیده باشن چی؟
ارمین کجاس؟سریع از جام پاشدم و از اضطراب شروع کردم به راه رفتن ..
اخه چطور ممکنه فهمیده باشن ..
سرمو گرفتن به سمته بالا و نالیدم :
-خدایا ...
از شدته اضطراب حال تحو گرفته بودم ..
نمیدونم چه قدر گذشته بود که در با صدای خیلی بدی باز شد ...
سریع از جام پریدم و با چشمای گشاد شده به ارمینی که سرو صورتش خونی بود نگاه کردم ..
ارمین و پرت کردن رو زمین و درو بستن ..
سریع از بهت خارج شدم و به طرفش رفتم و کنارش زانو زدم ..
اشکی نداشتم که بریزم ولی بؽضه گلوم داشت خفم میکرد ..
دست کشیدم به صورتش ..
صورتش در هم شد..حالش خیلی بد بود ..
پر بؽض گفتم :
- چه بلایی سرت اومده؟اصلا چرا ما اینجاییم؟
ارمین لبخنده پر دردی زد و گفت :
- گیر افتادیم..فهمیدن منو تو پلیسیم..ولی به صدؾ و متین شکی نکردن ..
با چشمای گرد شده نگاهش کردم ..
با تته پته گفتم :
- ح ح حالا چی میشه؟تو چرا این قدر اسیب دیدی؟
ارمین چهرشو در هم کرد..فکر کنم از درد بود ..
- شکنجم کردن..فهمیدن واسه پلیس اطلاعات میفرستادی...من حرفی بهشون نزدم..هر چه قدرم شکنجم کنن حرفی نمیزنم ..
سرشو اورد بالا و با تمومه عشقش تو چشمام خیره شد و گفت :
- ولی نگرانه توام..میترسم..از این میترسم که بلایی سرت بیارن..من به درک تو مهمی ...
دلم لرزید ..
بی حرؾ تو اؼوشش خزیدم و زمزمه کردم :
- ارمین..من همیشه باهات میمونم..اگه قرار باشه بمیریم با هم میمیریم ...
ارمین منو محکم به خودش میفشرد .
بعده مدتی از اؼوشش بیرون اومدم و تیکه ای و از مانتوی نخیمو پاره کردم و شروع به پانسمانه زخم هاش کردم ..
دلم ریش ریش شده بود ..
الهی براش بمیرم ..
یه صدایی تو سرم گفت :
- به زودی خودتم شکنجه میشی و شایدم بیشتر از اینا اسیب ببینی ..
یهو وحشت کردم..از ترس سره جام سیخ شدم..بچم..اصلا یاده اون نبودم..اگه اون اسیب ببینه چی؟
ارمین چشم هاشو بسته بود ..
تکونش دادم ..
داشتم سکته میکردم ..
- ارمین..ارمین ..
با بیحالی چشماشو باز کرد ..
نالیدم :
- ارمین باید بریم..باید از این جا فرار کنیم...اونا به زودی تؽییره مکان میدن..مارو هم میکشن و دارو رو تو هوا پخش
میکنن..اونوقته که همه چی نابود میشه..همه چی ..
با کرختی گفت :
- عزیزم نگران نباش...ما هنوز ردیابای تو دهنمون هست ...
با این حرؾ کور سوی امیدی تو قلبم تابید ...
با خوشحالی گفتم :
- این عالیه ولی بهتره تا قبله این که بلایی سرمون بیارن خودمونم فکری بکنیم ..
ارمین سری تکون داد و دوباره چشماشو بست ...
از جا بلند شدم تا دنباله راهه فراری بگردم ...
باید برای حفظ جونه بچم تلاش میکردم ..
تو اون انباریه تاریک دری بود که نمیدونم به کجا باز میشد..درش قفل بود..ولی معلوم بود قفلش سادس ..
سنجاقی از تو سرم در اوردم و شروع کردم به تلاش برای باز کردنه در..انتظارم زیاد طول نکشید چون قفل ساده تر از اونی بود که
فکرشو میکردم ..
به اارومی در و و باز کردم و داخل شدم ...
با داخل شدنم موجی از گرد و خاک بهم رسید که سریع دستمو جلوی بینیم گرفتم ..
اتاق تاریک بود ولی پنجره ای که اون بالا بود باعث شده بود اتاق تا حدی قابله دیدن بشه ..
با دقت داشتم دنباله یه راهه فرار میکشتم ...
ولی هیچی نبود ..
با ناامیدی اهی کشیدم ..
یه لحظه چشمم افتاد به همون پنجره..فکر کنم تنها راه همینه ..
با این حالم سختم بود که به پنجره برسم ولی با هر سختی که بود پامو تو بریدگی دیوار گذاشتمو خودمو کشیدم بالا و به بیرونش نگاه
کردم ..
پر از درخت و بوته بود..یعنی به کجا میرسه؟
دوباره اومدم پایین و از اون اتاق بیرون اومدم و دوباره برگشتم پیشه ارمین ..
به زودی منو شکنجه میکنن..این اتفاق نباید بیوفته..چون هم خودم و هم بچم از بین میریم...ارمین نباید بفهمه ...
نمیدونم چند ساعت بود که همون جوری نشسته بودمو داشتم فکر میکردم ..
با صدای ناله ی ارمین به سمتش برگشتم و اروم به سمتش خم شدم ...
صورتش از درد تو هم رفته بود ..
اروم دستی به صورتش کشیدم..صورتش خیسه عرق بود..مسلما اگه بیشتر این جا میموندیم دووم نمیاورد ..
دلم براش ریش شد ..
همین امشب باید از این جا بریم ..
ما دیگه کاری اینجا نداریم ..
بقیش با پلیسه ..
به زودی دستگیر میشن ..
ولی چه قدر دوست داشتم رئیسه کثافتشونو ببینم ..
حیؾ ..
با مهربونی ارمین و صدا کردم ..
چشمای قشنگشو باز کرد و میونه اون همه درد لبخند زد..جوابه لبخندشو دادم و گفتم :
- باید هر چه زودتر از اینجا بریم ارمین...من یه راهی پیدا کردم ..
سعی کرد از جاش بلند شه ولی تا تکون خورد نالش به هوا رفت ..
سریع دوباره نشوندمش و گفتم :
- تکون نخور..اروم باش..هنوز چند ساعتی تا صبح وقت داریم...به زودی میریم ..
با درد گفت :
- من نگرانه توام..خودم به درک..نمیخوام اتفاقی برای تو بیوفته ..
با نگراهی مملو از عشق بهش نگریستم...کاش میشد تا ابد با هم باشیم..ولی از زندگیت میرم بیرون تا شاهده از دست رفتنه تو هم
نباشم ..
بوسه ای روی پیشانیش زدم و گفتم :
- نمیخواد نگرانه من باشی من حواسم به همه چیز هست..تو فقط اروم باش ..
لبخندی به روم پاشید و گفت :
- من حالم خوبه..بهتره دست به کار شیم ..
و تو یه حرکته ناگهانی از جاش پاشد ...
من نمیدونم با اون همه درد چطوری تونست از جاش پاشه ..
با چشمای گرد شده نگاهش کردم ..
کمی چهرش تو هم رفته بود ..
- ارمین..تو حالت خوب نیست ..
سعی کرد لبخند بزنه ..
- نه عزیزم من حالم خوبه بهتره عجله کنیم ..
***
بالاخره با هر زحمتی که بود از اون پنجره ی زپرتی فرار کردیم .....
با زحمت میدویدم ..
حالم اصلا خوب نبود ..
خیلی سریع متوجه فرارمون شده بودن و الان دنبالمون بودن ..
ارمین در حالی که نفس نفس میزد فریاد زد :
- مروارید عجله کن الان بهمون میرسن ..
صدای شلیک میومد ..
دیگه نمیتونستم ادامه بدم..حالم بد بود..سرم گیج میرفت..دل درد امونمو بریده بود ..
با سوزشه وحشت ناکی تو کتفم یه لحظه توقؾ کردم..اشک تو چشمام جمع شد ..
این اخره خطه ..
الان فقط ارمین مهمه..اونو باید فراری بدم ..
ارمین به شدت سرشو برگردوند ..
فریادش زمینو لرزوند ..
-مروارید ..
سعی کردم به خاطره بچمم شده حرکت کنم ..
در حالی که از درد داشتم فرو میریختم گفتم :
- چیه..چیزی نشده که..عجله کن ..
میخواست به سمتم بیاد که داد زدم :
- نیا..الان میرسن ..
ظاهرا باور کرد که اتفاقی نیوفتاده ..
دوباره شروع به حرکت کرد ...
یه قدم بیشتر نرفته بودم که سقوط کردم ..
شدته برخوردم با زمین به حدی زیاد بود که هجوم مایعی و رو لای پام حس کردم..بچم ..
ارمین با بهت به سمتم برگشت..باور نمیکرد صحنه ای رو که میدید ..
***




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif