تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان دختری به نام مروارید 22وآخــر((dorsaaaaa))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
آپلود عکس

اینم قسمت آخــرش:))))))
بلخره تمومید:/
نظراتتون خیلی کمه ها:(
تا جمعه رمان درخواستی میگیرم
بین درخواستیا اونی که راحت تر میشه پیداش کرد و گذاشتش رو میزارم
البته لیلا جون یه رمان درخواستی داده بودن که من اسمشو یادم نمیاد://
چون اول گفته اونو میزارم به احتمال زیاد...
اگه اسمشو دوباره بگه...
خب دیگه ادامهــــه
ارمین با بهت به سمته مروارید برگشت..مرواریدی که چهرش به شدت رنگ پریده بود..چشمش به خونه زیره پاهای مروارید افتاد ..
این امکان نداشت..تو این چند وقت به بارداری مروارید شک کرده بود..ولی هر بار خودش را به گونه ای قانع کرده بود ..
به سمته مروارید دوید..مرواریدی که رو زمین افتاده بود ..
ولی با فریاد مروارید سرجاش ایستاد :
- برو..برو لعنتی..بچمون پر پر شد..اگه بیای پیشم هر دومون با هم میمیریم ولی اگه بری میتونی نجاتم بدی..برووووو...التماس میکنم
به پات میوفتم خودتو نجات بده ..
لحظه ی اخر نگاهش به کتفه ی خونی مروارید افتاد ..
اشکاش شروع به باریدن کرد ..
گریه میکرد..برای کسی که عاشقش بود..واسه بچه ای که هیچ وقت پاشو تو این دنیا نذاشت ..
مروارید بهش زل زده و بود و داشت اشک میریخت..دلش لرزید..چطور میتونست همه وجودشو بزاره و بره..مرواریدی که اشکش
دوباره راه باز کرده بود..مرواریدی که واسه بچش اشک میریخت..مرواریدی که واسه نجاته ارمین التماسش کرده بود ..
مرواریدش التماسش کرده بود..باید میرفت تا جونه همسرشو نجات میداد ..
با صدای ضعیفی گفت :
-برمیگردم ..
و شروع به دویدن کرد..به پشته سرش نگاهش انداخت..مروارید با خیاله راحت چشمانشو بست و فرو ریخت ..
گویی خیالش راحت شده بود ..
ارمین هر قدم که دور تر میشد قلبش بیشتر تیر میکشید..مرواریدش تیر خورده بود..بچه اش را از دست داده بود..از خود گذشتگی
کرده بود ..
***
با درد شاهده رفتنه ارمین بودم..میخواستم مطمئن شم که میره..هر قدم که میرفت دردم بیشتر میشد..چشمام داشت بسته میشد..اما باید
مطمئن میشدم رفته ..
لحظه ی اخر دیگه نتونستم تحمل کنم و چشمام بسته شد..مروارید فرو ریخت..نابود شد ...
***
با درد چشمامو باز کردم..موقعیتمو به یاد نداشتم ..
سرمو به سمته چپم چرخوندم ..
میترا با چشمای اشکی بهم زل زده بود ..
وقتی چشمش به چشمای باز من افتاد با بؽض بؽلم کرد و شروع به اشک ریختن کرد ..
کتفم درد گرفت ..
چهرم در هم شد..ناله ای کردم..همین ناله باعث شد به خودش بیاد و ازم جدا شه ..
زمزمه کردم :
-بچم ..
سرعته اشکای میترا بیشتر شد ..
از نگاهش همه چیرو فهمیدم ..
چرا هنوز باهام خوب رفتار میکرد ...
صداش گرفته و پر بؽض بود ..
- تو پلیسی؟
جوابی ندادم فقط قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد ..
وقتی دید حرفی نمیزنم خودش ادامه داد :
- اولش باورم نمیشد..مروارید تو نمیدونی اینا باهات چی کار میکنن..ممکنه نذارن زنده بمونی..تو خیلی چیزا رو میدونی..شوهرت
فرار کرد..به زودی شکنجه میشی...الانم که نجاتت دادن میخواستن ازت اطلاعات دربیارن..حتی مکانه سکونتمونم تؽییر دادیم ..
با گریه گفت :
- برات نگرانم..برات نگرانم..نمیتونم بشینم و مردنتو تماشا کنم..اینا بهت رحم نمیکنن..کاریم از دستم بر نمیاد ..
الان 7 روزه بیهوشی ..
پلیسا ریختن مکانه قبلیه سکونتمون..تونستن صدؾ و متین و ببرن..اما تو رو نه..شروینم هنوز پیشه ماست..استراحت کن
مروارید..سختیه زیادی در پیش داری..خیلی زیاد..بخواب..حالت هنوز خوب نشده ..
خواب کم کم چشمانمو ربود و به دنیای بی خبری رفتم ..
***
ضربه های که بی رحمانه به بدنم وارد میشدن نفس کشیدنو از یادم برده بودن ...
یک ضربه..دو ضربه...سه ضربه...ده ضربه..بیست ضربه ...
بالاخره ولم کردن ..
با بی حالی روی زمین رها شدم..این قدر از این ضربه ها خورده بودم که دیگه عادی بود..نمیدونم چند وقته اینجام..هیچی
نمیدونم..فقط ارزوی مرگ دارم ..
تمومه تنم زخم و پر از خون بود..به زور خودمو روی زمین کشیدم و به دیوار تکیه دادم ..
صداهاشون تو سرم بود ...
چه چیزایی رو گزارش دادین؟نقشتون چی بود؟پلیس چی تو فکرشه؟حرؾ بزن لعنتی ..حرؾ بزن ..
و ضربه های بی امانه شلاق به بدنم ...
دیگه فولاده اب دیده شدم ...
تو دهنم مزه ی خون و حس میکردم ..
همه بدنم میسوخت..ولی بازم تحمل کردم...باید تحمل کنم...ارمین میاد..انتقامه منو بچمو میگیره ...
...
در دوباره باز شد..این یعنی باید منتظره ضربه های بیشتری باشم...باید منتظره چیزای بدی باشم..باید منتظره عذاب باشم ..
سرمو بالا اوردم تا چهره ی شکنجه گره جدیدمو ببینم ...
با دیدنه صحنه ی مقابلم فقط تونستم زمزمه کنم :
- ما..هان
ماهان همون پسری که باره اول سواره ماشینش شدم بعدش مزاحمه اترین شدن و من تحویله پلیسشون دادم ..
پس این لو داده...گفته بود انتقام میگیره و گرفت ..
نگاهمو تو چشماش دوختم ..
خندید ..
با خنده گفت :
- هان؟چیه؟توقع دیدنمو نداشتی خوشگله؟
بعدش چهرشو جمع کرد و گفت :
- ولی با این وضعیتت ..
مکثی کرد و ادامه داد :
- نمیشه گفت بازم زشتی ..
سپس قهقهه ای زد و گفت :
- باید خودتو واسه مرگ اماده کنی ..
سرنگی تو دستش بود..حدس میزدم چی باشه..داروی مخرب ..
چی بهتر از مرگ؟
همین عالی بود ..
لبخنده محوی روی لبم نشست که سریع با حرفی که زد جمعش کردم ..
- بعدش یه حاله اساسی با هم میکنیم خانومی ..
با چمای گشاد نگاهش کردم..سریع به سمتم خیر برداشت و سرنگ و تو بازوم فرو کرد ..
از دردش چشمامو لحظه ای بستم ..
میدونستم دارو به این زودی اثر نمیکنه..زجر کش میکنه بعد اثر میکنه ..
ماهان قهقهه ای زد و گفت :
- خیلی خوشگل بودی حیؾ بود اسیره خاک بشی...ولی الان با هم حال میکنیم..اولش که اینجا دیدمت باورم نمیشد..خیلی خوب نقش
بازی میکردیاااا ...
بدنم بی حال شده بود..ولی فقط به فکره پاکیم بودم ..
به سمتم خیز برداشت..با تمومه وجودم فریاد زدم ..
چیزه زیادی تنم نبود..یه پیرهن استین سه ربع با یه شلوار..دستام و بدنم و حتی صورتم شرشار از زخم و خون بودن ..
با ضربه ی محکمی که تو گوشم خورد گیج شدم ..منو به سمته تخته کنار اتاق برد و روم خیمه زد ..
فقط ارزوی مرگ میکردم ..
بار اخر درحالی که داشتم از ترس از هوش میرفتم فریاد زدم :
- کم ک ...
اما کسی واسه ی کمک به من نبود..ماهان پیرهنشو از تنش دراورد..دستم به سمته یقه ی من اومد که ..
یهو در با صدای خیلی بدی باز شد و قامته یزدانی نمایان شد که با چشمای گشاد به صحنه ی مقابل خیره شده بود ..
با صدای فریادش ماهان به سرعت از روم پاشد و پیرهنشو تنش کرد و سرشو انداخت پایین..اما من هنوز ماته یزدانی بودم ..
با صدای داده یزدانی کلی نگهبان وارد شدن ..
یزدانی سره ماهان فریاد زد :
- کثافت چه ؼلطی داشتی میکردی؟؟؟؟؟
سپس رو به تمامی افرادش که همراه اون داخله اتاق شده بودن فریاد زد :
- احمقای بیشعور کی همیچین بلایی سرش اورده؟؟؟؟؟؟
صدای کسی که تمومه این مدت شکنجه گره من بود بلند شد :
- قربان این دختر پلیسه باید شکنجش میکردیم که به حرؾ بیاد..امروز 4 مین روزه..دیگه بهتر بود از شرش خلاص شیم برای همین
بهش دارو مخربو تزریق کردیم و بعدش سپردیمش دسته ماهان ..
با صدای تیر صدای یارو خفه شد ..
با چشمای گشاد به یزدانی که به یارو شکلیک کرد نگاه میکردم ..
یزدانی سریع یه گلوله دیگم تو سره ماهان خالی کرد و فریاد زد :
- احمقا..مگه نگفته بودم با این دختر کاری نداشته باشید؟؟؟؟؟؟؟
همه از ترس رنگشون سفید شده بود که یزدانی با صدای بلندی گفت :
- برید پزشک بیارید بی مصرفااااااا..همتون گمشید از اتاق بیرون ..
همه به سرعت اتاقو ترک کردن..با چشمای ترسان به یزدانی که نزدیکم میشد نگاه میکردم..دیگه از همه چیز وحشت داشتم ..
کنارم رو تخت نشست و با صدای ارومی گفت :
- نترس ..اروم باش ..
دستشو اورد نزدیک که اشکامو پاک کنه که به شدت دستشو پس زدم و با جیػ گفتم :
- به من دست نزن ..
یزدانی سریع گفت :
- اروم باش..اروم..من کاری باهات ندارم ..
فقط دنباله جوابه یه سوال بودم..این که یزدانی پدر و کشته؟این که یزدانی رئیس اون بانده؟یعنی پدر یزدانی بابامو کشته؟یعنی این همه
ادم به دستوره یزدانی کشته شدن؟یعنی اون ادمه کثیفی که ارزوی انتقام ازشو داشتم یزدانی بوده؟؟؟؟؟؟
زمزمه کردم :
- تو کشتیش..سرهنگ سپهری و تو کشتی ..
جا خورد ...
ولی جواب داد :
- مجبور بودم ...
جیػ کشیدم :
- خیلی کثافتی..چطور تونستی؟؟؟؟؟بابای عوضیت پدر و مادرمو کشت..خودتم کسی که مثله پدرم بود..تو یه جانیه عوضی
هستی که جز خودت به کسی فکر نمیکنی..چطور تونستی اون دانشجوها رو بکشی؟فکره پدر و مادرشون نبودی؟نمیدونستی بعده اونا
چه داؼی میبینن؟ازت متنفرم..برو گمشو بیرون میخوام بمیرم..برو گمشو نمیخوام ریختتو ببینم ..
با سیلی که تو گوشم خورد صدام تو گلوم خفه شد ..
یزدانی با عصبانیت از جا پاشد و گفت :
- تو چی میدونی؟هان ؟چی میدونی؟فکر کردی من خیلی دلم میخواست جای پدرمو پر کنم؟نه خانوم..من از بچگی اموزش
دیدم..مجبور بودم..ولی وقتی تو رو دیدم دله سنگیمو که این مدت ساخته بودمو بهت باختم..به اون دوتا گوی ابیت..به شجاعتت
جسارتت..همه چیت ..
میخواستم عوض شم..میخواستم خودم باشم..میخواستم اشؽال نباشم..میخواستم ترو داشته باشم تا همه چیو بزارم کنار..تا جونمم فدات
کنم..اما خبره ازدواجت مثله پتک کوبیده شد تو سرم میفهمییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟
میدونی وقتی میدونستم تو یه اؼوشه دیگه ای چه زجری میکشیدم؟بعده ازدواجت دیگه هیچی برام مهم نبود ..
تصمیم گرفتم همون اشؽالی باشم که بودم..اره سرهنگ سپهریو من کشتم ..اصلا به همون قصد وارده اون برج شدم ..
خشک شدم...انگار هوایی واسه تنفس وجود نداشت..داشم خفه میشدم ولی اون بی توجه به من ادامه داد :
- بهت شک کرده بودم..نمیدونستم پلیسی..وقتی وارده این باند شدی و فهمیدم پلیسی انگار دنیا رو سرم اوار شد ولی بازم دستور دادم
باهات کاری نداشته باشن ولی این اشؽالا ..
حرفشو قطع کرد دستاشو مشت کرد و چشماشو بست ...
نفسشو بیرون داد و گفت :
- دیگه هیچی مهم نیست..دارو و تو پخش میکنیم و تو هم میشی ملکه ی قصره من و بعدم از ایران میریم..ادمای این کشورم خیلی
زنده نمیمونن ..
صداش تو مؽزم اکو کرد :
ملکه ی من..ملکه ی من...ملکه ی من ...
با چشمای مملو از نفرت بهش زل زدم و گفتم :
- ازت متنفرم..ابروی هر چی مرده بردی..به یه زنه شوهر دار چشم دوختی؟؟؟؟؟اره؟؟؟؟اینه ؼیرت و مردونگیت؟؟تو از مردونگی
فقط اسمشو داری ..
با کلافگی دست کشید تو موهاش و داد زد :
- نمیفهی..نههههه نمیفهمی لعنتی..نمیدونی در حسرته یه نگاه سوختن یعنی چی..نمیدونی عشق یعنی چی ..نه نمیییییییدونی ...
با گریه گفتم :
- من میدونم عشق چیه چون عاشقم ..عاشقه شوهرم..مردی که بچش تو شکمم بود و شماها کشتینش ..شماهااااااا ...
داد زد :
- خفه شووووو..اسمه اونو نیار...اون بچه نباید به دنیا میومد ...
اشکم رو گونه هام چکید :
- من ارزوم خوشبخیه عشقمه..حتی اگه با من نباشه..اما تو اگه عاشقه واقعی بودی سعی نمیکردی به زور منو به دست بیاری..من
شاید جسمم اینجا باشه ولی روحمم همیشه پیشه همسرمه..همسری که میدونم در به در دنبالمه و به زودی پیدام میکنه ..
قهقهه ای زد و گفت :
- شوهر جونت اگه میخواست بیاد تو این چند وقته میومد..تا نابودیه این کشوره نکبت چند قدم بیشتر نمونده..امروز..اره امروز چند
ساعته دیگه دارو تو یه برج تو مرکزه شهر کار گذاری میشه و از اونجا به همه جا میرسه ...
با گریه گفتم :
- خدایه من بزرگتر از شیطانه تو وجوده توئه...ازت بدم میاد..ازت بدم میاد..همه چیمو ازم گرفتی..حالا میخوای مردمه کشورمم ازم
بگیری؟تو ایرانی هستی؟تو یه عوضیه جانی هستی ..
چند لحظه تو چشمامم نگاه کرد و گفت :
-مجبورم ..
بعدم به سرعت از در خارج شد..رو دو زانو افتادم...حالم کم کم داشت خراب میشد..اون دارو الان تو تنه منه ..
چند دقیقه ای گذشت که دیدم در با شدت باز شد و قامته شروین نمایان شد ..
رنگش به شدت سفید شده بود ..
سرنگی تو دستش بود..سریع به سمتم اومد ..
از جا برخواستم ..
با سرعت گفت :
- دستتو بده ..
خودمو کشیدم کنار و گفتم :
- چی میگی؟چی شده؟
با شتاب گفت :
- پلیسا سر رسیدن..شنیدم بهت دارو تزریق شده..باید این پادزهرو بهت بزنم تا خوب شی..من به سختی فرار کردم و فقط تونستم یه
سرنگ بیارم..هر چند خودمم الوده به این دارو شدم ..
از مهربونیش دلم لرزید ...
سرنگو اروم از دستش گرفتم و گفتم :
- این برای خودت..من به این اسونیا کم نمیارم ..
با شتاب ازم فاصله گرفت و گفت :
- نه..نه ..
اروم گفتم :
- باشه..نصؾ میکنیم..دستتو بیار جلو ...
دو دل بود ..
با لحنه خر کننده ای گفتم :
- این طوری هر دومون سراپا میمونیم..پلیسا به زودی به ما میرسن و ما هر دومون زنده میمونیم خوبه؟
سری تکون داد و گفت :
-باشه ..
دستشو داد بهم ...
دره سرنگو برداشتم و با یه حرکت فرو کردمش تو دسته شروین ...
همه ی محتویاته سرنگو تو دستش فرو کردم ..
صدای دادش بلند شد ..
با چشمای گرد شده نگاهشو بهم دوخت ...
با تته پته گفت :
- چی کار کردی؟
با چشمای مملو از اشک گفتم :
- کاره درستو ...
اشکاش جاری شد و گفت :
- یه نگاه به ظاهرت انداختی؟میدونی چی به روزت اومده؟بچتو از دست دادی...الانم با این کار خودتو به کشتن دادی..مروارید جون
چه فایده داره قلبه مهربونی که از خودش بگذره؟هان؟
دستمو کشیدم رو گونشو گفتم :
- باید تا اوضاع خرابه فرار کنیم..به این چیزا فکر نکن ...
دستشو گرفتم و به سمته در کشیدم و ازش خارج شدیم ..
هنوز داشت ابؽوره میگرفت ..
با صدای بلندی گفتم :
- بسه دیگه اههههههه اون دستگاهه ابؽوره گیریتو خاموش کن سرم رفت ...
بینیشو کشید بالا و گفت :
- باشه..هق ..
یه نگاهی بهش کردم و گفتم :
- هق و کوفت..خرسه گنده ...
خنده روی لباش اومد و گفت :
- خودت این هق و بهم یاد دادی ...
خجالت زده از سوتیه بزرگی که داده بودم بحث و عوض کردم و گفتم :
- بریم ..بدووووو ...
شروع کردیم به دویدن..برام جالب بود کسی اون ورا نیست..بعده خارج شدن از ساختمون وارده محوطه ی بیرون شدیم ...
بعده طی کردنه مسافتی صدای شکلیک و گلوله به گوش رسید ..
کم کم چشمام داشت تار میشد ..
مروارید باید دووم بیاری..به خاطره ارمین ...
پشته یه دیواری مخفی شدیم ...
شروین گفت :
- رنگت خیلی پریده ها ..
با بی حواسی گفتم :
- خؾ باو ..
یه نگاهی به من کرد منم یه لبخنده ژکوند زدم ..
خندید و گفت :
- حالا باید چی کار کنیم؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم :
- باید از رو اون دیوار بپریم از باغ خارج شیم..البته جدا از این که باید از بینه این همه ادم بگذریم ..
با چشمای از حدقه درومده گفت :
- شوخی میکنی؟
منم مثله خودش چشمامو گرد کردم و گفتم :
- مگه من با تو شوخی دارم؟یالله راه بیوفت تنبل ...
میخواستم حرکت کنم که دستمو کشید و گفت :
- من میترسم ..
با اطمینان نگاهش کردم و گفتم :
- ترس نداره به من اعتماد کن ...
انگار همین حرؾ کافی بود تا اروم شه ...
نگاهی به تنو بدنه من کرد و با ؼرور گفت :
- نمیتونم اجازه بدم این طوری بیای...همه جای بدنت زخمه..با این لباسم اصلا مناسب نیست ..
بی اون که اجازه بده حرفی بزنم سریع دوباره وارده ساختمون شد...پسره ی احمق... واسه من ؼیرتی میشه!داشتم با خودم نقشه
میکشیدم که وقتی اومد چه طوری بزنم پسه گردنش..با دسته راست؟دسته چپ؟اصلا بزنم تو گوشش؟خب با دسته راست یا
چپ؟راست..نه نه چپ...ای بابا چه میدونم بابا..اوؾ ..
داشتم به خود درگیری با خودم ادامه میدادم که دیدم با افتخار یه مانتو و شال گرفت طرفم ..
-بپوش ..
بی حال تر از اونی بودم که باهاش بحث کنم ..
سریع پوشیدم و رو بهش گفتم :
- خیلی ممنون..راه بیوفت ..
دستشو گرفتم و با احتیاط شروع به راه رفتن به طرفه دیوار کردم..شروینم دنباله خودم میکشیدم ...
همه مشؽوله تیر اندازی بودن ...
به دیوار رسیدیم..شروین و فرستادم بالا و از دیوار ردش کردم ..
خودمم رفتم بالای دیوار ولی همون لحظه صدای تیری که به بازوم خورد و شنیدم و دردش تو تمومه وجودم پیچید..سریع خودمو از
دیوار به پایین پرتاب کردم ...
حالم قابله توصیؾ نبود ..
شروین با وحشتناک نگاهی بهم کرد و گفت :
- یا خدا..چت شد؟
با صدای ناله مانندی گفتم :
- من خوبم..کمکم کن بلند شم ...
با احتیاط کمکم کرد ...
رو بهش گفتم :
- عجله کن..بریم ..
دستمو به بازوم گرفتم و شروع به حرکت کردیم ...
با ته مونده های جونم میدویدم ...
صدای شروینو شنیدم که با صدای شادی گفت :
- وای ماشین پلیس...تا حالا تو عمرم از دیدنه ماشنی پلیس ذوق نکرده بودم که الان کردم ..
به چهره ی احمقش نگاهی کردم و هر کاری کردم نخندم نشد و با صدای بلند زدم زیره خنده ...
شروین سریع برگشت سمته منو با بهت گفت :
- دیوونه شد ..
یه دونه کوبیدم تو سرشو گفتم :
- حرفه زیادی نزن حرکت کن ...
کم کم داشتن متوجه ما میشدن..از همین جا هم تونستم چهره ی ارمینمو تشخیص بدم ..
شروین با صدای بلندی گفت :
- وا چه قدر ماشین پلیس ...
با بی حالی گفتم :
- ندید بدید بازی در نیار ...
شروین باصدای بلندی داد زد :
- اقااااااا ارمین زنتو اوردم ...
ارمین با شنیدنه صدای ارمین سریع به سمته ما برگشت ...
اخی ته ریش در اورده بود..قیافش اشفته و جذاب تر شده بود..اخی شوهره خودمه ...
ارمین با سرعت به سمته ما دوید ..
پارچه قرمزم کوش؟ !
سریع دره گوشه شروین گفتم :
- برگرد عقب باید فرار کنیم ..
شروین انگار که داره با یه دیوونه حرؾ میزنه لبخندی زد و گفت :
- این مدت فشار اذیتت کرده خوب میشی ...
واااا...پسره ی کپک...قارچ..خزه..سرخس ..جیؽؽؽؽؽؽؽؽؽؽؽؽػ ....
فرصته فکر کردنه بیشتر و نکردم چون به شدت تو اؼوشه کسی فرو رفتم ...
صدای اخ و اوخم درومد ...
- اییییییییی...اخخخخ
ارمین در حالی که نفس نفس میزد گفت :
- باورم نمیشه..مرواریدم خودتی؟ای خداااااااااا ...
منو میبوسید و میبویید..هق ...
اشکم جاری شد و گفتم :
- ارمین تمومه بدنم زخمه..بازومم تیر خوردس...بهم دارو هم تزریق کردن حالا بیشتر فشارم بده..بچمم از بین رفته راستی اینو جا
انداختم ...
ارمین سریع از من جدا شد و با چشمای گشاد نگاهی به چهره ی درب و داؼونه من انداخت :
- لعنتیییییییی...باورم نمیشه...مروارید به من نگاه کن ...
با چشمایی که هر لحظه اماده ی بسته شدن بودم گفتم :
- حدوده 1 ساعت دیگه تو مرکزه شهر تو یه برج دارو و کار میزارن..باید بهش برسیم ....
اشکه ارمین جاری شد ...
دوباره مرواریدشو به اؼوش کشید..این دختری که این جا روبه روش ایستاده بود دختریه که با وجوده اون همه سختی که کشیده بازم
سرسختانه ایستاده و وانمود به شاد بودن میکنه...وانمود به این که هیچ اتفاقی براش نیوفتاده ..
از این همه خوبی دلش ریخت...دلش برای بچه ای که نیومده رفت کباب شد ...
هر چی بیشتر مروارید و تو بؽلش فشار میداد بیشتر تشنه میشد ...
با حسه این که مروارید سنگین شده به خودش اومد...سریع مروارید و از خودش جدا کرد و با چشمای بسته و چهره ی رنگ پریدش
رو به رو شد ..
به سرعت جثه ی نحیفشو تو اؼوش گرفت و به سمته امبولانس دوید...سریع شروع کردن به رسیدن بهش...ارمین از دور نظاره گر
بود ...
یاده حرفه مروارید افتاد..یه ساعت دیگه..تو یه برج تو مرکزه شهر ...
نگاهی به چهره ی مروارید انداخت در دل بهش گفت :
- مجبورم تنهات بذارم عشقم منو ببخش ...
همون لحظه متین و دید که با سرعت به سمتش میدوید ...
با نگرانی رو به ارمین گفت :
- کوش ها کوش؟
ارمین اشاره ای به امبولانس کرد و گفت :
- مراقبش باش..من باید برم ...
بعده این حرؾ سریع بخشی از نیرو ها رو برداشت به راه افتاد ..
***
با بی حالی چشمامو باز کردم...چند نفر بالا سرم بودن...با یه ذره دقت فهمیدم تو یه امبولانسم ..هنوز صدای گلوله میومد ...
از جا پاشدم ..
یکی دستشو گذاشت رو شونه هامو دوباره منو خوابوند ...
با دیدنه متین صدا تو گلوم خفه شد ..
سریع از جا پاشدم و دستامو دورش گردنش حلقه کردم که باعث شد چهرم بره تو هم..دستم پانسمان شده بود و به نظر میرسید
پادزهره دارو و بهم تزریق کردن...خوبیش این بود که سریع اثر میکرد ..
متین دستاشو انداخت دورمو منو به خودش فشرد ...
با بؽض گفت :
- چه کارت کردن..این چه قیافه ایه ...
ای جونم که چه تخریبه اعتماد به نفسیم میکنه منو نکبت..حالا مگه چه شکلی شدم؟!ارمین طلاقم نده یه وقت !
اروم گفتم :
- یالا بریم ..
سریع منو از خودش جدا کرد و عینه این منگلا گفت :
-هان؟
با این که حالم خوب نبود اما گفتم :
- باید بریم مرکزه شهر..میدونی که حرفم یه کلامه..اگه نبریم خودم میرم ..
اومد اعتراض کنه که سریع گفتم :
- هیش..هیش..هیچی نگو بدو بریم ...
سریع سرمو از دستم جدا کردم که صدای اخم درومد ...
کفشامو پام کردم و از امبولانس پریدم پایین ...
اونایی که اون اطراؾ بودن با تعجب به من نگاه میکردن ولی من بیخیاله اونا رو به متین که خشک شده بود داد زدم :
- معطله چی هستییییییی؟بدوووووووووو ...
- مروارید..خانومم..ترو خدا چشماتو نبند..مرواریدم..این چه کاری بود ..
اشکاش از رو گونه هاش سرازیر شد ...
میونه اون همه اشک لبخندی زدم و بریده بریده گفتم :
- اهای اقا پسر..خج.ا.لت بکش...مردم م..مگه گریه میکنه؟
زمزمه کردم :
- من خوبم تو اروم باش همه چی تموم شد ...
و بعده این حرؾ اروم چشمام بسته شد ...
***
چشمای مروارید بسته شد..ارمین شوک زده مروارید و تکون داد و فریاد زد :
- پاشوووو...مروارید..اجازه نداری تنهام بذاری...پاشو نامرد..تو قول داده بودی...چرا خودتو انداختی جلوی تیره من؟؟این همه رنج
کشیدی بس نبود؟اخرشم خودتو فدای من کردی؟؟؟ای خداااااااا مرواریدم و از تو میخوام ...
همون لحظه در به شدت باز شد همه ی پلیسا ریختن داخل اما ارمین مروارید و در اؼوش کشید و بی توجه به اونا به سمته پایین
دوید...الان فقط مرواریدش براش مهم بود ..
***
اروم اروم پلک زدم..تو سرم حسه سنگینی میکردم..سرمو به سمته راست چرخوندم..نوره خورشید چشممو اذیت کرد..چشمامو بستم ..
رو دستم حسه سنگینی میکردم ..
چشمامو چرخوندم سمته چپم..یکی دستمو گرفته بود و سرشو گذاشته بود روش ..
اروم دستمو تکون دادم ..
تکونه ارومی خورد..بیشتر دستمو تکون دادم که باعث شد سرشو بلند کنه و چشمایی که هنوز معلوم بود خوابه رو به من بدوزه ...
از دیدنه ارمین با این موهای اشفته لبخندی رو لبم نشست ...
ارمین عینه این بچه های تخس شده بود که از خواب پاشده بودن و اماده ی گریه بودن...یه نگاهی به من کرد و دوباره سرشو گذاشت
رو دستم و چشماشو بست ..
با خودم گفتم 1 2 3..
و همون لحظه ارمین با سرعته برق سرشو از رو دسته من برداشت و چشمای گرد شدشو دوخت بهم ..
حسابی خندم گرفته بود ..
ارمین با بهت گفت :
-مرواید؟؟؟؟؟؟
ای ملض)مرض( خو کر شدم !
تو یه حرکته ناگهانی منو کشید تو بؽلش ..
وقتی حسابی اب لمو شدم نگاهشو بهم دوخت و گفت :
- مروارید باورم نمیشه دارم چشمای بازتو میبینم ..
خو به من چه باورت نمیشه زور بزن شاید باورت شد !
یهو چهرش نگران شد :
- مروارید چرا حرفی نمیزنی؟صدای منو میشنوی؟
هم لالم کرد هم کرم کرد! عیبه دیگه نبود روم بذاره؟ !
تصمیم گرفتم یه ذره اذیتش کنم ..
چهرمو در هم کردم و گفتم :
-شما؟
ارمین یه نگاهه عاقل اندر سفیهانه بهم انداخت و گفت :
- دیگه نگفتم که گوشمام مخملیه..تیر تو مؽرت نخورده که بخوای فراموشی بگیری !
ضایع شدن چه حسه بدی داره !
خودمو از تکو تا ننداختم و بی حواس گفتم :
- ارمین خان من شما رو نمیشناسم دروؼم نمیگم بهتره خودتونو معرفی کنید..اصلا تیر چیه !
یهو ارمین ترکید از خنده !
منم عینه احمقا داشتم نگاش میکردم؟چی شد الان؟خل شده؟شماره ی تیمارستان چند بود؟ !
ارمین بریده بریده گفت :
- اسممو میگی و بعد میگی خودمو معرفی کنم؟بابا تو دیگه کی هستی !
بعد دوباره شروع کرد خندیدن و من به عمقه سوتیه عظیمی که داده بودم پی بردم ...
با اخم گفتم :
- بسه دیگه نخند..این جا بیمارستانه منم مریضم داری ارامشمو به هم میزنی ..
با این حرفه من خندش شدت گرفت ..
بی ادب !
سعی کردم حرص نخورم ...
مروارید نفس عمیق بکش..مروارید خشن نشو ...
تق..مروارید این صدای ضربه ایه که تو زدی تو سره ارمین! شیطونه میگه واقعنی بزنم پسه گردنشا صدای بوقه دوچرخه بده
ایش ...
ارمین بعده مدتی دست از خندیدن برداشت و گفت :
- نصفه جونم کردی دختر الان 8 روزه بی هوشی!میخوای منو بکشی؟
چشمام گرد شد !
8 روز !
بذار یه ذره فکر کنم ببینم چرا این جام؟!اهان یادم اومد خودمو سپره بلای این اقا کردم ...
اروم به ارمین گفتم :
- چی شد اخرش؟
ارمین نفسه عمیقی کشید و گفت :
- خودت که همه چیو دیدی..موفق نشدن دارو رو تو هوا پخش کنن یعنی نذاشتیم...راستش همه ی دارو دستشونم الان تو زندانن و
دارن بازجویی میشن..هنوز حکمی براشون صادر نشده..تو هم الان 8 روزه بیهوشی و همه رو نگران کردی...هر روز همه میومدن
میدیدنت..الانام وقته اومدنشونه ..
اروم سری تکون دادم و گفتم :
- یزدانی چی شد؟
ارمین نگاهی بهم کرد و گفت :
- بعده این که به هوش اومده بوده همش از تو پرسیده بوده..هی میپرسیده حالت خوبه یا نه..حالشم خیلی بد بوده ..
ارمین با شک ازم پرسید :
- مروارید یزدانی تو رو دوس داشته نه؟
به شدت سرمو اوردم بالا..به تته پته افتاده بودم ..
- من چه میدونم..برو از خودش بپرس ..
ارمین با بدبینی بهم نگاه کرد و گفت :
- میدونم موقعیته مناسبی نیست ولی میخوام بدونم اونا بلایی سرت اوردن؟
وا این چه سوالیه؟از سرو وضعم مشخص نبود که چه قدر شکنجه شدم؟
با تعجب گفتم :
- ارمین معلومه که بلایی سرم اوردن...مگه خودت نمیدونی؟؟؟
ارمین یهو قرمز شد...سریع از جاش پاشد...دستی تو موهاش کشید و گفت :
- چی گفتی؟
این قدر صداش بلند بود که ترسیدم..چرا این جوری شد..مگه چی گفتم !
- ارمین من چیزه بدی نگفتم چرا عصبی میشی؟
انگار با این حرفم جری تر شد چون به سمتم خیز برداشت و با خشم گفت :
- انگار زیادم بدت نیومده نه؟؟؟؟؟؟واقعا که ...
بعده این حرؾ سریع از به سمته در رفت و ازش خارج شد و به شدت به هم کوبیدش و من موندم و یه عالمه علامت سوال تو
سرم..دهنم عینه چی باز شده بود فقط باید حواسمو جمع میکردم مگسای احتمالی داخلش نشن !
یه چند دقیقه همین جور با دهنه باز به در زل زدم که در باز شد و یه ایلی وارده اتاق شدن ..
اوؾ خدا به دادم برسه ..
**
ارمین تو این مدت خیلی ؼمگین بود...هنوز وقت نشده بود واسه پلیس همه چیو تعریؾ کنم..ولی رفتاره ارمین عجیب بود..چند بارم
که خواستم باهاش حرؾ بزنم هر دفعه یه جوری خودشو کشیده کنار..از ارمین میترسیدم خیلی بد اخلاق شده بود..اصلا رفتارش سرد
شده بود ..
ارمین همین طور که لباسامو داشت میاورد به سمتم گفت :
- اینم لباسات تنت کن تا از بیمارستان بریم بیرون همه منتظرن ...
لباسا رو به دستم داد..خسته شده بودم از این وضع ..
با خشم گفتم :
- میشه بگی چته؟؟؟من چه کاره خطایی کردم؟؟؟چرا این جوری میکنی اخه ..
ارمین با عصبیانیت برگشت سمتم و گفت :
- همین خونسردیت بیشتر عصبیم میکنه..این تویی مروارید؟؟باورم نمیشه این قدر راحت بگی اتفاقی نیوفتاده که ..
اصلا گیج شده بودم نمیدونستم این چی میگه به خدا ..
فقط با گیجی نگاهش کردم که پوزخندی زد و از در خارج شد ...
بلافاصله بعده ارمین مادرش وارده اتاق شد و رو به من گفت :
- دخترم بذار کمکت کنم حاضر شی ..
لبخندی زدم و گفتم :
-ممنون ...
مادر جون دوباره شروع کرد صحبت کردن :
- الهی بمیرم برات مادر پوست و استخون شدی..الهی خدا ازشون نگذره ..
بعد از تعویضه لباس از بیمارستان خارج شدیم ..
اترین به سمتم اومد و گفت :
- مروارید بیا برو ارمین تو ماشین منتظرته ...
لبخندی زدم و گفتم :
- باشه متین کوش؟
اشاره ای به ماشینه متین کرد و گفت :
-اونجاس ..
سری تکون دادم و به سمته ماشینه ارمین حرکت کردم ...
سواره ماشین که شدم به حالته قهر رومو برگردوندم ...
وسطای راه بودیم که ارمین ازم پرسید :
- چرا بهم نگفتی دارم بابا میشم؟
میدونستم این سوالو ازم میپرسه..ولی بازم شوکه شدم...سعی کردم ارامشه خودمو حفظ کنم :
- چون نمیذاشتی اونجا بمونم ..
ارمین با خشم داد زد :
- اون بچه ی منم بود..حقی نداشتی وجودشو ازم مخفی کنی...تو باعث شدی اون بچه از دست بره با خودخواهیه خودت...اگه این قدر
به فکره انتقام نبودی به من میگفتی منم یه کاری میکردم از اونجا بری و الان اون تو شکمت بود !
از این همه بی انصافیش خونم به جوش اومده بود ..
جیػ کشیدم :
- ساکت شو ادامه نده...چطور میتونی این قدر پرو و بی رحم باشی که منو متهم کنی هان؟؟اون گروه خانواده ی منو ازم
گرفت..تمومه مدت جون کنده بودم خودمو به این جایی که هستم برسونم تا از اونا انتقام بگیرم..فکر کردی من دلم میخواست بچمو از
دست بدم؟اره؟؟؟؟؟من مادرش بودم بی انصاؾ..میدونی این مدت چه قدر شکنجه شدم؟؟؟میدونی به خاطره سقت شدنه بچم تا لبه مرگ
رفتم و برگشتم؟؟؟؟خیلی نامردی...نگه دار میخوام پیاده شم ...
ارمین مات مونده بود رو حرفای من ولی سریع به خودش اومد و گفت :
- تمومش کن..من زیاده روی کردم..عذر میخوام ...
با گریه گفتم :
- ازت تو یکی توقع نداشتم این حرفا رو بزنی..بچت مهم بود اره؟من مهم نبودم نه؟؟الانم مشکلت اینه که بچتو از دست دادی اره؟
خنده ی عصبی سر دادمو گفتم :
- این مدت به خاطره اون بچه این قدر با من سرد شدی؟باشه..باشه ...
داد کشید :
- نه به خاطره بچه نبود..خودت میدونی به خاطره چی بود..وقتی زنه ادم این قدر راحت از رابطش با کسه دیگه ای حرؾ میزنه و
میگه مسئله ی مهمی نیست اون مرد خورد میشه..من الان داؼونم مروارید..داؼووووونم لعنتی ..
بعده این حرؾ با مشت کوبید رو فرمونش ..
اشکم یهو بند اومد و ساکت شدم ..
این چی گفت؟! دیووونه شده؟!چیزی خورده به سرش!؟من راحت از رابطم با کسه دیگه حرؾ زدم؟!مگه من جز ارمین با کسه دیگه
ایم رابطه داشتم؟!این قدر مطمئن حرفشو زد که به خودم یه لحظه شک کردم ..
یهو یاده حرفش تو بیمارستان افتادم که پرسیده بود بلایی سرت اوردن؟!اوؾ منم گفتم اره !
چه گندی زدم..بلا منظورش اون بلا بوده؟من فکر کردم شکنجه و اینا رو میگه...یعنی خاک تو سرت مری که این قدر خنگی ...
اروم گفتم :
- ارمین خیلی خری به مولا !
ارمین یهو برگشت سمته منو گفت :
- چی گفتی الان؟؟؟؟
ترسیدم ولی خودمو نباختم و با اخم گفتم :
- خری دیگه..تو از من پرسیدی بلاملا سرت اوردن منم گفتم اره چون خیلی شکنجم کرده بودن..نمیدونستم که منظورت اون چیزیه که
توی سرته بابا !
ارمین یهو زد رو ترمز جوری که اگه کمربند نبسته بودم حتم داشتم میمردم !!
با داد گفتم :
- چته تو؟خدا شفات بده بابا ...
دیدم ارمین داره با جدیت نگاهم میکنه ..
چشم ؼره ای رفتم و گفتم :
- هان؟خوشگل ندیدی؟
ارمینم اخم کرد و گفت :
- نخیر میمون ندیدم ...
چشمام گرد شد..به من میگه میمون؟بی ادبه پروی جلبگ ..
با اخم گفتم :
- یعنی خودتو تو ایینه ندیدی تا حالا؟یه نگاه به ایینه کنی میتونی به ارزوت که دیدنه میمونه برسی ...
ارمین خندش گرفت و گفت :
- خیلی پرویی ...
-خودتی ...
ارمین دوباره جدی شد و گفت :
- داری خرم میکنی؟
- چی میگی تو؟
تو خره مادرزاد هستی اصلا..اینو البته تو دلم گفتم !
- واقعا بهت تجا ...
یه ذره من و من کرد و گفت :
- چی میگن یعنی بهت چیز نشده ..ای بابا...چیز دیگه ..
تا تهشو رفتم که چی میخواست بگه ...
با اخم گفتم :
- نخیر..بعدم فوقشم شده بود مگه تقصیره من بوده؟
ارمین نفسه عمیقی کشید و گفت :
- حالا که نشده بهتره راجبش حرؾ نزنیم فکرشم وحشتناکه واسم !
تو دلم گفتم :
- فکرش واسه منم وحشتناکه ..
به خونه ی مامان بابای ارمین رفتیم که جلویه پام گوسفند سربریدن و قرار شد تا چند وقتی اونجا بمونیم که منم حاله بهتر بشه ...
بعده مدتی که حالم بهتر به خونه ی خودمون نقل مکان کردیم...چند وقت دیگه عروسیه اترین و متین بود...خیلی واسشون خوشحال
بودم ...
بعده مدتی به سره کارمون برگشتیم..خبره خوشحال کننده این بود که ارتقاء درجه پیدا کردیم..من شدم سرگرده سوم و ارمین شد
سرهنگه سوم! به شدت حسودیم شد! متینم شد سرگرده تمام ...
ارمین بهم گفت دیگه باید پامو از این جریانات بکشم بیرون و منم قبول کردم..من انتقاممو گرفته بودم پس دیگه کاری بهشون نداشتم
حالا هر چی میخواست بشه ..
**
حس میکردم واقعا خوشبختم...اترین و متنیم ازدواج کردن و رفتن سره خونه زندگیشون...الان 1 سال از اون ماجراها میگذره و منو
ارمین در کناره هم زندگی میکنیم و به کارمونم میرسیم..هر دومون میخواستیم این کارو ترک کنیم اما نتونستیم ...
فقط چند وقتیه یه موضوع منو نگران کرده اونم این بود که باردار نمیشدم...حس میکردم یه مشکلی وجود داره...تصمیم گرفتم حتما
پیشه یه پزشک برم ..
***
هممون خونه ی مادر پدره ارمین جمع بودیم که اترین خبره باردار بودنشو اعلام کرد ..
یهو یاده بچه ای افتادم که از دست دادم...اشک تو چشمام جمع شد..سعی کردم با پایین انداخته سرم اشکامو پنهان کنم...اشکام بی
اختیار رو گونه هام میچکیدن...انگار دیگه صدایی نمیشنیدم..نمیدونم چه مدت گذشته بود که به خودم اومدم و دیدم صداهای اطرافم
قطع شده..همون جور که سرم زیر بود اشکامو با دستم به شدت پاک کردم و سرمو بالا اوردم ..
مادره ارمین سریع از جاش پاشد و اومد منو محکم گرفت تو بؽلشو با گریه گفت :
- الهی بمیرم برات مادر..الهی خدا ازشون نگذره که باعث شدن بچت پر پر شه ..
با گفتنه این حرفا اشکام بیشتر شد ..
ارمین با ناراحتی نگاهم میکرد..اترینم با بؽض نگاهم میکرد ..
با خنده خودمو از مادر جون جدا کردم و گفتم :
- مادر جون چرا گریه میکنید؟والله میگن بچه باعثه عذابه! همون که ما نداریم خیلیم خوبه ...وگرنه یکی میشد عینه این ارمین خان
خونه رو سره منه بدبخت خراب میشد..همین ارمین بسمه ..
ارمین با اعتراض گفت :
- مروارید خیلی نامردی مگه من اذیتت میکنم؟ !
با خنده گفتم :
- کم نه !
رومو کردم سمته اترین و گفتم :
- حالا این نی نی چند وقتش هست؟؟
متین به جای اترین جواب داد :
-3 هفتشه اجی ...
لبخندی زدم و گفتم :
-مبارکه ...
به این ترتیب بحث عوض شد ...
راستی همه ی اعضای اون گروه به اعدام محکوم شدن جز میترا که به کمکه منو ارمین به تخفیؾ به 7 سال حبس محکوم شد..خیلی
از این بابت خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم..واقعا میترا بی گناه بود ...
سره میزه ؼذا نشسته بودیم...همه داشتن ؼذاشونو میخوردن ولی نمیدونم من چرا اشتها نداشتم..اولین قاشقو که وارده دهنم کردم همه
ی محتویاته معدم هجوم اورد تو دهنم..سریع از جام پاشدم و به سمته دستشویی دویدم و هر چی خورده و نخورده بودم اوردم بالا ...
صدای در و شنیدم و بعده اون صدای ارمین که با نگرانی میگفت :
- مروارید؟مروارید خوبی؟
ابی به صورتم زدم و از دستشویی اومدم بیرون رو به ارمین که نگران اونجا ایستاده بود گفتم :
- چیزی نشده که..فکر کنم مسموم شدم ..
- بیا بریم بیمارستان ..
با خند گفتم :
- نه دیوونه بیمارستان نمیخواد..سرطان که نیست فکر کنم مسموم شدم الانم زشته اینجا ایستادیم بیا بریم پیشه بقیه ..
ارمین سری تکون داد و به طرفه بقیه حرکت کردیم..تا نشستم سره میز مادره ارمین پرسید :
- دخترم خوبی؟
لبخندی زدم و گفتم :
- ممنون خوبم ..
اترین با نگرانی گفت :
- بذار بیام معاینه کنمت ..
سریع گفتم :
- وا نه اترین بشین سره جات ببینم...سرطان که ندارم ..
ارمین با خشم ؼرید :
-مروارید ..
خندم گرفت و بلند رو به اترین گفتم :
- تو حامله میشی من باید حالت تحوشو بگیرم و بیارم بالا !
همه خندیدن و اترینم سرخ شد !
***
مژگان یه دونه کوبید تو سرم و گفت :
- خاک بر سرت کنن نکبته بیشعور ..برو بمیر ..
واقعا چه قدر لطؾ دارن نسبته به من ...
خودمو مظلوم کردمو گفتم :
-مژگان ..
مژگان با جیػ جیػ گفت :
- اون از اون موقع که نگفتی پلیسی اینم از الان که تازه خبر میدی بارداری
بعده این همه وقتی که هی بهت میگم برو یه ازمایش بده...برو بمیر یعنی ..
صدؾ با خنده گفت :
- مژگان تو که این قدر کینه ای نبودی قراره خاله بشی احمق !
مظلوم گفتم :
- بابا من یه درصدم احتمال نمیدادم باردار باشم اخه..دیروزم به خاطره حرفای توبود رفتم ازمایش دادم به خدا هنوز ارمینم نمیدونه ..
مژده گفت :
- جناب سرگردو بگو باید با این نخودش بره سرکار ..
از ته دلم گفتم :
- نمیخوام تا وقتی بچم به دنیا میاد کار کنم !
چشمای هر 3 تاشون گرد شد ..
صدؾ :
- تو که عاشقه کارت بودی ..
با حسرت اهی کشیدم و دستمو گذاشتم رو شکممو گفتم :
- بچه ی قبلیم و از دست دادم دلم نمیخواد این یکیم از دست بدم بچه ها ...
قیافه ی هر سه تاشون پکر شد ...
با خنده گفتم :
- چرا قیافه هاتون پنچر شده حالا؟جمع کنید بابا انگار اومدم مجلسه عذا..راستی بچه ها بچه ی من دقیقا هم سنه بچه ی اترینه..باورتون
میشه؟؟؟؟؟
صدؾ خنده ای کرد و گفت :
- مبارک باشه مروارید جون ..
مژگان زد رو شونمو گفت :
- پس شیرینیش چی؟
خندیدم و گفتم :
- چشم شیرینیشم میدم..راستش بچه ها فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم مادر شم ...
مژگان دوباره یکی کوبید تو سرمو گفت :
- خاک بر سرت ...
این دفعه جیػ کشیدم :
-میکشمتتتتتتت ...
مژگان که اوضاع رو این جوری دید سریع از جاش پاشد و شروع کرد به دویدن و منم به دنبالش !
***
- ارمین ولم کن..دارم میترکم به خدا دارم خفه میشم ...
ارمین با خنده ی مهربونی گفت :
- دارم بابا میشم! نمیخوام مثله دفعه ی پیش کوتاهی کنم !
بعد دوباره قیافه ی جدی به خودش گرفت و گفت :
- پس حرؾ نزن و بخور ..
با اخم نگاش کردم که گفت :
- تا نخوری از لواشکا و الوچه هات خبری نیست ..
نامرد ..
مطمئنم از گوشام دود میزد بیرون ..
به ناچار بقیشم خوردم ...
رو کردم و به ارمین گفتم :
-لواشکام؟ !
ارمین خنده ی شیرینی کرد و گفت :
- من قولم قوله خانوم ..
بعدم بسته ی لواشکامو بهم داد و منم حمله کردم بهشون ..
ارمین در حالی که به خوردنه من نگاه میکرد گفت :
- چطور میتونی لواشکای به این ترشی بخوری ..
بعدم چهرشو جمع کرد ..
با در حالی که با ولع میخوردم گفتم :
- خیلی خوشمزس که..بیا تو هم بخور ..
ارمین بیشتر جمع کرد و گفت :
- نه مرسی واسه بچه ها بهتره ...
بعدم دستشو گذاشت رو شکمم و گفت :
- مروارید هنوز باورم نمیشه دارم بابا میشم !
با عشق بهش خیره شدم و گفتم :
- منم باورم نمیشه که دارم مامان میشم..اونم یه بچه از وجوده تو..یه بچه که پدرش تویی ..
ارمین پیشونیشو چسبوند رو پیشونیم و زمزمه کرد :
- عاشقتم مرواریدم ...
منم با چشمای بسته لبخندی زدم و گفتم :
- من بیشتر بابای اینده ...
پایان ...
92/6/23
20:50




نوع مطلب : رمان دختری به نام مروارید((dorsaaaaa))،
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif