تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان عشق تو پناه من.قسمت7
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
دستمو فشارداد وگفت -خب نرجس ببین یه چیزایی رو نگم بهتره...وقتی میبینم عذاب میکشی دوست ندارم بگم!!! -ولی من بیشتر عذاب میکشم که میبینم تو هیچی رو بهم نمیگی!!! -باشه از این به بعد سعیمو میکنم بگم. -افرین پسر خوب. -میگم نظرت چیه بریم سراغه بچه ها وماهم بازی کنیم چون دلم هوای بچگیمو کرده!!! لبخندزدمو سعی کردم بغضمو بفرستم پایین من که تو بچگیمم این کارارو نکرده بودم!!! -نرجس بغض نکن!!!اعصابم خورد میشه ها!!! -خب بابا..رسیدیم کنار بچه ها بادیدنه کاوه منو محمدطاها بلند زدیم زیر خنده... چون نشسته بود رو الاکلنگو داد میزد منو بیارین پایین... این طرفه الاکلنگم مائده و سامیه نشسته بودن و داشتن تخمه میشکوندن و باعث شده بودن تا کاوه اون بالا بمونه... سامیه میخندیدو میگفت -ولی خیلی سنگینینا...مجبور شدیم دوتایی بشینیم تا شما اون بالا اویزون شی!!! کاوه دادزد -چش سفید من که میام پایین...اون موقع تمام گیساتو دونه دونه میکنم. سامیه با دیدنه من یه چشمک به مائده زدو یه دفعه دوتایی پاشدنو کاوه پرتاب شد پایین... همه بلند بلند براش خندیدیم...بیچاره همونجور که پاشو گرفته بود بلند شدو گفت -بابا محمدطاها این دختر عمتو جمع کن...
 


سامیه دست به سینه وایسادو گفت -چیزی که عوض داره گله نداره جناب!!! محمدطاها خندیدو گفت -چیکار کرده بود این بلاروسرش اوردی؟ کاوه نذاشت حرف بزنه وگفت  -هیچی بابا داشت تاب بازی میکرد یکم هولش دادم خانوم ترسیدن!!! خندیدیم که نوید رفت رو تاب خانواده نشستو گفت -بیخیال بیاین اینو سوارشیم. مائده اولین نفر دویید بعدشم سامیه بعدم کاوه...محمدطاها دستمو کشیدو گفت -خب بیا دیگه وایسادی میخندی... کاوه با دیدنمون پاشدو گفت -من خودم پامیشم شما بشینید پس فردا نفرینم میکنین آه تون میگیره...پیرپسر میشم.... اومد پایینو محمدطاها هولم داد گفت -برو بالا... اروم رفتمو کنار مائده نشستم... نویدم اومد پایینو گفت -طاها برو بالا توهم بشین بعد جامونو عوض میکنیم. محمدطاها هم اومد روبه رومون کناره سامیه نشست.... کاوه همونجور که شروع میکرد به هل دادن گفت
 


-خوشم میاد ابجی نرجس از همین الان داره مخه مائده رو میزنه... مائده هم خندیدو گفت -تا چشمتو یکی دراد... سامیه هم خندیدو گفت -اقا چشم ندارن ببینن خواهرشو عروس باهم خوبن!!! کاوه-اخی حالا شمارم میبینیم باخواهرشوهرت چیکار میکنی!!! کل کلاشون ادامه داشتو همهمونو میخندوندن... به نظرم یه چیزی بینه این دوتا بود باید میفهمیدم چه خبره!!! البته کلا کاوه ادم شیطونی بود ولی سامیه شوخیاش بیشتر با کاوه بود وکاوه هم خیلی دلش میخواست حرصشو دربیاره... بعد از اون رفتم سواره الاکلنگ شدمو اون سمتم محمدطاها نشستو شوع کریدم بازی کردن به خاطر دستش زیاد نشستم جون میفهمیدم داره اذیت میشه... رو تاب نشسته بودمو محمدطاها هم داشت اروم اروم هولم میداد... یه دفعه گوشیش زنگ خورد...من که نمیدیمش ولی صداش برام میومد... -غلط نکنم گاومون زاییده!!! -بله؟ -فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه!!! ترس نشست تو وجودم... -پدر؟هه...پدری که بچشو از خونش انداخت بیرون دیگه!!! -به من ربطی نداره...
 


-کیی؟ -اسمش چیه؟ -نریمان!!!دستم شل شد اروم اروم تاب داشت وایمیساد... -به من ربطی نداره...شما هم بگو مارو انداختی بیرون تموم...دیگه هم به من زنگ نزنید اونم این وقته شب. سریع ازتاب اومدم پایین دیدم گوشی رو قطع کرد. -چیشده؟ اهی کشیدو گفت -مثله اینکه نریمان رفته جلو دره خونمونو دادوبیداد راه انداخته!!! -وای نه!!! لبخندزد -خب بریم خونه؟ -میخندی؟محمدطاها پیدامون کنه بیچاره ایم!!! دستشو اورد بالا وموهامو فرستاد تو شالم وزل زد تو چشمام -هیچ غلطی نمیکنه...الکی حرص نخور هیچی نیست!!! دستمو کشیدو رفتیم سمته بچه ها... امیرو کیمیا هم اومده بودنو کنارشون بودن... کاوه چشمکی زدو گفت -خوشم میاد خوب خلوت کرده بودینا...
 

محمدطاهاهم گفت -تا کورشود هرانکه نتواند دید. موقع برگشت امیرو کیمیا رفتن خونه و ماهم همگی به زور تو ماشینه کاوه نشستیمو رفتیم خونه عمه... وقتی رفتیم داخل دیدیم عمه وعمو دارن صحبت میکنن... سامیه انقدر خسته بود که چشماش بسته بود مائده سریع دستشو کشیدو بردش تو اتاق وخوابیدن ماهم نشستیم پیشه عمو اینا که نوید پاشدو گفت میخوادبره...ولی با اصراری عمه اینا موند تا صبح با کاوه بره... کاوه و نویدم رفتن باهم تویه اتاق خوابیدن... منم پاشدم برم بخوابم که عمه گفت -نرجس جان چندلحظه میشینی؟ اروم نشستمو گفتم -بفرمایین عمه جان!!! 
عمو یه نگاه بهمون انداختو گفت -محمدبابات زنگ زد بهت؟ سرشو تکون داد  -بله زنگ زد...به شما هم زنگ زد؟ عمه-اره زنگ زدو گفت اگه محمد اونجاست بفرستش خونه و بگو بیاد این فامیلای دختره رو جمع کنه واز این چرتو پرتا... از خجالت سرمو انداختم پایین صدای محمدطاها اومد که گفت
 


-نریمان با اونا کاری نداره دنباله منه حالا حالا هم پیدام نمیکنه!!!شماهم حرص نخورید باباهم میدونه نباید بگه من کجام!!! عمه اهی کشیدو گفت -پسرم یکم مراقبه خودتون باشید...یکم لجبازیو بذار کنار بریم با مامانت اینا حرف بزنیم شاید حل شد!!!محمدطاها دست کشید تو موهاشو گفت -حالا دنباله کارم عمه بذار درموردش فکر میکنم. پاشدو گفت -نرجس جان پاشو بریم بخوابیم. بلندشدمو رفتم سمته اتاق... محمدطاها هم اومد تو اتاق که یه ان فهمیدم ای وای من محمدطاها اینجا تو یه اتاق کناره من!!! دروبستو تکیه داد به در و لبخند زد به قیافه رنگ پریده من... همون موقع دوتا تقه به در خورد محمد طاها درو باز کرد که عمه گفت -محمدبیا بیرون کارت دارم. درو بستو رفت بیرون... گوشمو گذاشتم رو در که صدای محمدطاها اومد...داشتن پشته درباهم حرف میزدن -جانم عمه!!! -محمدجان پسرم...میدونی که اون صیغه که خوندیم فقط برای این بود که شما راحت باشین؟ صدایی از محمدطاها درنمیومد... یه دفعه گفت -بله عمه...
 


عمه-خب پس خواستم بگم هوای این دخترو داشته باش تا همه چی علنی بشه و برید سره خونه وزندگیتون... عرق از روم داشت میریخت...خاک تو سرم عمه داشت چی میگفت محمدطاها-میدونم عمه جان میفهمم. عمه-قربونه پسرگلم بشم برو بخواب شب بخیر. سریع نشستم کنار دیوار که دیدم درباز شدو محمدطاها همونجور که سرشو انداخته پایین اومد تو...پاشدمو دره کمد دیواری رو باز کردم یه پتو بالش برداشتمو گذاشتم کناره دیوار.. -یدونه هم بده به من... اروم یکی هم دراوردمو گذاشتم رو زمین... با همون مانتو شلوار نشستم کناره دیوار که سرشو اوردبالا وگفت -میشه بهم یه دست لباس بدی... رفتم سمته کمدو از توش یه تیشرتو شلوار دراوردمو دادم بهش... اومدم برم بیرون که گفت -نمیخواد بمون تو اتاق الان میگن برای چی اومده بیرون!!! قفله دهنم باز شد -ولی... اومد کنارم...زل زد بهم -نرجس من محرمتم ... سرمو انداختم پایین واروم رفتم تو رختخواب وخواستم دراز بکشم...محمدطاها هم داشت دگمه های پیرهنشو بازمیکرد...
 


همونجور گفت -تو نمیخوای لباساتو عوض کنی؟ چرا نمیخواستم از خدام بود ولی یه جورایی روم نمیشد نمیدونم چرا؟ با اینکه محرمم شده بود ولی بازم خجالت میکشیدم ازش... -پاشو لباساتو عوض کن راحت بخواب. سرمو گذاشتم رو بالشو گفتم  -راحتم. چشممو بستم تا راحت شلوارشو عوض کنه...چند دقیقه بعد صدای قدماشو شنیدم که داشت نزدیکم میشد... یه لرزی تو تنم بود که از شرم بود... دستشو حس میکردم اومد سمته شالمو اروم برش داشت... چشمم باز شدو نگاش کردم... اروم بازومو گرفتو گفت -بشین... نشستم...دستشو اورد جلو شروع کرد دونه دونه دگمه هاشو باز کردن... سرمو انداخته بودم پایین...نمیدونم چم بود ولی روم نمیشد نگاش کنم!!!از یه طرفیم نمیخواستم جلوشو بگیرم...چون واقعا الان حکم شوهرمو داشت. وقتی همه رو بازکرد گفت -حالا دربیار... خودشم کمک کردو مانتومو دراوردم...
 


حالا با یه تیشرت دخترونه نشسته بودم کنارشو حس میکردم از خجالت کله تنم دون دون شده... رفت سمته رختخوابشو شروع کرد به پهن کردنش کنار رختخوابه من... وا مگه الان عمه باهاش حرف نزد...پس چرا این داره اینجوری میکنه؟ مطمئن بودم فشارم داره میوفته... یه دفعه نشست رو رختخوابو نگاش افتاد به من...یه دفعه بلند بلند شروع کرد به خندیدن... -ا ِِِِِِ چرا میخندی؟ همونجور که هنوز میخندید گفت -تو الان از چی ترسیدی؟ -هی...هیچی!!! نشست کنارمو گفت -کاملا معلومه...همونجورکه خیره خیره نگام میکرد...گفت -موهات خوشگله ها... نگاش از رو صورتمم اومد پایین تر... اب دهنمو قورت دادم داشتم زیر نگاه ریز بینش اب میشدم... یه دفعه سریع نگاشو گرفتو دراز کشیدو گفت -پاشو شلوارتم عوض کن راحت باشی منم دارم میخوابم کاری باهات ندارم. بعدم پشتشو کرد بهم... اروم بلند شدمو از تو کمد یه شلوار راحتی برداشتم...با سرعت برق وباد داشتم عوض میکردم که محمدطاها گفت
 


-بپا گیر نکنه تو پات کله ملق شی رومون. سریع کشیدمش بالا وگفتم -تو نترس. نشستم کنارشو گفتم -محمدطاها... همونجور که چشماشو بسته بود گفت -هوووم... -خیلی خوبی!!! -بخواب... کشته مرده این ابراز احساساتشم...دراز کشیدم...سرمو گذاشتم رو بالش اروم کشه مومو باز کردمو موهام پخش شد رو بالش... یه ملافه گذاشتم رو خودمو گفتم -نمیخوای برقو خاموش کنی؟ با یه یا علی بلندشدو برقو خاموش کرد....ودراز کشید سرجاش ولی ایندفعه برگشت سمته منو نگام کرد -نرجس؟ -جانم... سریع چشمشو بستو گفت -هیچی بخواب...
 


چشممو بستم...برای اولین بار حس کردم ارامش کامل دارم درکنار مردی که محرمم بود ولی میدونستم داره تحمل میکنه که بهم نزدیک نشه... اینو مطمئن بودم ازبیقراریه نگاش...از اضطرابی که وقتی بهم نگاه میکرد توش وجود داشت... چشمامو بستم وخوابیدم با سه وجب فاصله تا اغوشه عزیز ترینم. تازه چشمم گرم شده بود که با صدای دربلندشدم...دیدیم اروم دروبازکردو رفت بیرون... خواب از چشمام رفت...کجا رفت محمدطاها... چنددقیقه بعد دربازشدو اومد تو اتاق...زیر چشمی نگاش کردم...نشون دادم که خوابم... از تو کمد جانمازبرداشتو وایساد رو به قبله... قربونه قدوبالات برم من الهی... بعداز اینکه دورکعت نماز خوند...یکم نشستو و با تسبیح ذکر گفت..بعدش جانمازو جمع کردو اومد بالا سرم وایساد حس میکردم الان لرزشه پلکمو حس میکنه...ومیفهمه بیدارم... تو دلم تند تند صلوات میفرستادم که حس کردم نزدیکم شد... اروم اروم داشت نزدیکه صورتم میشد واینو از گرمیه نفساش میفهمیدم... قلبم تند تند میزد... یه دفعه پیشونیم داغ شد...وگرمایی که حسش میکردم به اوجش رسیدو یه دفعه قطع شد... قلبم اروم گرفت...وای محمدطاها...تو چه قدر خوبی... صدای محمدطاها اومد که گفت -همیشه بخند. بعدشم اروم سرشو گذاشتو چند دقیقه بعدم صدای نفسای منظمش نشون میداد که خوابیده...
 


منم درکنارش اولین شبه راحته زندگیمو گذروندم به این امید که از این به بعد هرشب ارامش دارم... وقتی محمدطاها هست...من ارامشه مطلقم!!! وقتی محمدطاهاهست من خوشبخت ترین ادمه روی زمینم خدایا هزار مرتبه شکرت!!! ده روز از بودنه مون تو خونه عمه اینا میگذره... محمدطاها یه هفته ایو با کاوه دربه در دنباله کار بود...تا اینکه سه روزیه تو یه شرکت به عنوان مهندسه نقشه کش دارن کار میکنن...البته تا دوهفته قراره ازمایشی کار کنن تا بعد استخدام بشن... البته این کارم با پارتیه عمو علی درست شد وگرنه بابای محمدطاها به اکثر دوستاش سپرده بود که بهش کار ندن... خدارو شکر محمدطاها هم از کارش راضیه...ومیگه اگه بگیره حقوقه خوبی میگیره!!!ساعته کاریشم خیلی خوبه...از هشته صبح تا چهاربعدازظهر... خدارو هزار مرتبه شکر... با سامیه خیلی جورشدم...واقعا مثله خواهرم میمونه...مائده هم دختره خیلی خوبیه هرچی بیشتر میگذره بیشتر دوسش دارم... هرروز زنگ میزنه ویواشکی با منم حرف میزنه...محمدطاها روز بروز مهربون تر میشه واخلاقاش برام جالب تر میشه...هرچی بیشتر میشناسمش بیشتر عاشقش میشم...عمه وعمو هم خیلی مهربونن حس میکنم پدرومادریو دارن درحقم تموم میکنن...این چند وقت بیشتر از همه با سودا دوست شدم...دختر بچه ایه که همه چیو اشتباه میگه وخیلی شیرین زبونه... دوسه روز پیش داییه محمدطاها با زنش اومدن اینجا... جالبیش اینجا بود دایی احمد هم با خواهرش مشکل داشت مثله اینکه همشون با اشرف مامانه محمدطاها مشکل دارن...
 


اونم طرفداره ما بود و ازمون خواست یه دوره ای هم بریم خونه اونا که نزدیک خونه عمه اینا بود...  ... سالی میشه ازدواج کردن ولی بچه دار نمیشن 61 از سامیه شنیدم دایی احمدو زنش زهرا بیچاره زن دایی زهرا مثله اینکه خیلی از اشرف خانوم تیکه میخورده واسه اینکه اجاقش کوره دلم واقعا براش سوخت. خدایا خودت هرکی اولاد میخواد اولاد صالح و سالم بهش بده. از نریمانم فعلا خبری نیست البته تا جایی که میدونم هنوزم دنبالمونه...وخونه محمدطاها اینا رو کشیک میده...اینو مائده بهمون گفت واسه همین به مائده گفتیم تا میتونه این طرفا نیاد تا آبا از اسیاب بیوفته!!! ساعت چهارونیم بود و الانا بود که محمدطاها برسه...منم نشسته بودم رو مبله عمه اینا وداشتم از دل درد به خودم میپیچیدم... همیشه روزه اولش اذیت میشم...الانم بیچاره عمه وسامیه هرچی به ذهنشون رسید برام اوردن ولی دردش ساکت نمیشه که نمیشه... زنگه خونه رو زدن ازنوعه زنگ زدن فهمیدم محمدطاهاست. سودا سریع رفتو دروباز کردو گفت -داداش طاهاست. عمه با یه لیوان عرق نعناع که توش نبات انداخته بود اومد نشست کنارمو گفت -نرجس بیا اینو بخور شاید اروم شه!!! ازدرد خم شدمو گفتم -عمه از بوش بدم میاد!!! سامیه همونجور که شالشو میذاشت سرش اومد کنارمو گفت
 


-منم بدم میاد ولی همیشه ایجور موقع ها...دماغمو میگیرمو سر میکشم حالا این کارو کن شاید اروم شد!!! دره خونه باز شدو صدای محمدطاها اومد... -یاالله...عمه جونم کوشی؟ سرمو اوردم بالا و دیدم سودا از گردنش اویزون شده و اونم بغلش کرده و داره نگام میکنه... -سلام... سودا رو گذاشت پایینو کیفشوگذاشت کنار دیوار... -سلام...چی شده چرا رنگت پریده؟ عمه سریع گفت -چیزی نیست بابا یکم دلش درد میکنه... سریع اومد کنارمو گفت -ببینمت... سرمو اودم بالا ونگاش کردم... نگاشو فرستاد سمته عمه وگفت -بابا عمه رنگ تو صورتش نیست...دستمو گرفتو گفت -یخ کرده عمه... برگشت سمته سامیه وگفت -سامیه ابجی مانتوی نرجسو میاری ببرمش دکتر... عمه خندیدو گفت -چته بابا هیچی نیست خوب میشه...اینا ها الان این عرق نعناع رو بخوره دردش ساکت میشه!!
 


دستمو اوردم بالا ولیوانو ازعمه گرفتم...گفتم -اره محمدطاها الان خوب میشم... دماغمو گرفتمو سریع همشو سر کشیدم... عمه لیوانو گرفتو رفت تو اشپزخونه...سامیه هم پاشدو گفت -نرجس بیا بریم تو اتاق دراز بکش خوب میشی!!! اروم پاشدمو با کمکش رفتم تو اتاق ودراز کشیدم... سامیه که رفت بیرون محمدطاها اومد تو اتاقو نشست بالاسرم همونجور که دست میکشید به موهام گفت -نرجسی مطمئنی خوبی نریم دکتر؟ -نه محمدطاها خوبم!!! پلکاشو اروم بستو گفت -خب پس چشمتو ببندو بخواب...راستی چیزی خوردی؟مسموم شدی؟ چشممو بستمو گفتم -نه خودش خوب میشه چیزی نیست!!! صداش برام میومد که داشت لباساشو عوض میکرد... چشمم بستمو اروم شدم... چشم که باز کردم...دردم کمتر شده بود عرق نعناعه کاره خودشو کرده بود وساکتم کرده بود. پاشدمو رفتم بیرون دیدم محمدطاها نشسته رو مبل وداره فوتبال نگاه میکرد... وقتی منو دید گفت -بهتری؟
 


-اره بابا... رفتم تو اشپزخونه که دیدم سامیه داره سیب زمینی خورد میکنه وعمه هم داره سبزی پاک میکنه وبراش حرف میزنه!!! -سلام... -علیک سلام عمه بهتری؟ -اره بهترم مرسی از عرق نعناتون... سامیه خندیدو گفت -ولی قیافه داداش چه باحال بود... عمه چشم غره ای بهش رفتو گفت -بهش گفتی چته؟ -نه نگفتم... -بهش بگو عمه...شوهرته!!! با خجالت نشستم کنارشونو با عمه سبزی رو پاک کردم... صدای زنگو که شنیدم...اومد برم تو اتاق که دیدم محمدطاها با سارافونمو یه شال جلو دره اشپزخونس... با لبخند ازش گرفتمو پوشیدم... صدای یالله عمو علی اومد و بعدش قیافه مهربونش جلوی درب اشپزخونه... همه بهش سلام دادیم که سامیه خندیدو گفت -بابا چی اوردی که سودا خبری ازش نیست؟ عمو هم خندیدو گفت
 


-هیچی براش یدونه دفتر یادداشت اوردم رفته جابه جاش کنه!!! داشتیم سفره پهن میکردیم که سامیه رفت نمازشو خوند... محمدطاها رو به من گفت -نرجس توبیا برو نمازتو بخون من پهن میکنم... وای حالا خربیارو باقالی بار کن!!!اینو کجای دلم بذارم...یه نگاه به عمه انداختمو رفتم تو اتاق... الکی یه ربع نشستم که فکر کنه خوندم تاشب براش توضیح بدم همون موقع درباز شدو اومد تو اتاق... -قبول باشه... خندم گرفت -قبوله حق... یه دفعه دیدم با اخم نگام کرد... -نرجس تو نماز نخوندی؟ همینجور نگاش کردم... -چ...چرا!!! اومد جلو بالاسرم وایساد -به من دروغ نگو جانمازت از جاش تکون نخورده!!! چشممو بستم...باید میگفتم -محمدطاها اخه...اخه نمیتونم بخونم!! تعجب کرده بود... -چرا؟
 


سرمو انداختم پایین... -چون نمیشه دیگه!! دستشو اوردو سرمو اوردبالا تو چشمام زل زد وشمرده شمرده گفت -میگم چرا؟ روم نمیشد اخه این چه وضعیه؟من چجوری توضیح بدم؟ -قضیه دل درده ظهرم بود... پرید واسطه حرفم... -هنوز خوب نشدی؟ -نه چیزه...بابا محمدطاها تو هیچی درمورده ما زنا نمیدونی؟ -چی؟ -ای بابا یه دوره ای ما نمیتونیم نماز بخونیم و... یه دفعه زد تو پیشونیشو گفت -اهان حالا یادم اومد...خوبی؟ سرمو از خجالت انداختم پایینو گفتم -بله!!! دستپاچه بودو این قشنگ تو حرکاتش تابلو بود -درد نداری دیگه؟ کلافه گفتم -وای ول کن نه ندارم!!!
 


-ببخشید خیلی گیر دادم...اصلا یادم نبود...حالا بریم بیرون؟ لبخندزدمو گفتم -اگه اجازه بدی دوست دارم برم!!! دروباز کردوگفت -بفرما بانو!!! با خنده اومدم و نشستیم سره سفره... محمدطاها هی برام غذا میکشید حواسش بهم بود این سامیه بیشورم همش یواشکی چشمک میزدو میخندید. دراز کشیده بودم و نگام خیره به سقف بود... -محمدطاها راضی هستی از کار؟؟ دستش زیر سرش بودو نگاش مثله من خیره به سقف... -خدارو شکر...خوبه...تو خوبی؟؟ کلافه برگشتم سمتشو توبیخی نگاش کردم... خندیدو گفت -چشم...چشم...من تسلیم...غلط کردم بیخیاله ماشو... -بابا تو منو بیچاره کردی!!!از غروب ده بارپرسیدی...خوبم به خدا... دستمو گرفتو کشیدم پایین...وسرم افتاد رو بالشش... صورتم خیلی نزدیکه صورتش بود...نفساش میخورد به صورتم!!! -خدارو شکر نرجسی خب من میترسم چیکار کنم؟؟ اومدم خودمو بکشم عقب که نذاشت وگفت
 


-فرار نکن... خودمو کشیدم پایینو سرمو گذاشتم رو بازوش... -ترس؟اونم تو؟؟ اروم گفت -هرچی که جونه تو رو به خطر بندازه برای من ترسناکه...خیلیم ترسناکه... -محمدطاها...توهم جونه منی!!! -بگیر بخواب که دیگه داری شیطون میشی!!! سرمو بیشتر فرو کردم تو بازوشو بوی تنشو کشیدم تو ریه هام... -شب بخیر... اروم رو موهامو بوسیدو گفت -خوابای خوب ببینی!!! *************************************** سرمو فرو کرده بودم تو بغله سامیه تند تند اشک میریختم... صدای دادو بیداد لحظه به لحظه بالاتر میرفت... صدای داد محمدطاها وصدای فریاد نریمان... رو اعصابم بود...فحشایی که بهم میدان... عمو جلوی درداشت جداشون میکرد... عمه میزد تو صورتش... سامیه باهام اشک میریخت...
 


محمدطاها گفته بود حق ندارم برم بیرون... فقط صداهاشون برام میومد... -تو غلط کردی خواهرمو عقد کردی!!! -خواهر؟؟؟تو خواهر حالیت میشه بی ناموس؟ -تو گ...میخوری...به تو چه فکر کردی با پنج تومن میتونی دهنمونو ببندی؟ -ها نکنه تو هم پول میخوای؟ برای چی باید با توقرارداد ببندم؟من نیازی به اجازه تو ندارم...الانم یه ذره دیگه اینجا وایسی زنگ میزنم پلیس بیاد جمعت کنه فهمیدی؟؟ صدای عمو اومد که گفت -پسرم با روی خوش بیا برو الکی پاتونو به اگاهی باز نکنید. نریمان دادزد -بکش کنار حاجی...منو از پلیس نترسون... ولی اق خوشگله اینو بدون... من شده نرجسو بکشم  نمیذارم با تو روی خوش ببینه... کسی که زندگیه منو بهم ریخته...کسی که ماله منو از چنگم دراورده... جزاش مرگه مرگــــ... یه دفعه داده محمدطاها رفت بالا -دهنتو ببند عوضی تو غلط میکنی اسم زنه منو میاری رو زبونت... تو زر اضافه میزنی...چیه داری میسوزی که نتونستی بفروشیشو پوله خوب گیرت بیاد...اره؟؟؟
 


بلند بلند خندیدو گفت -هه...بهتره اینو بدونی همون خریدار دنبالته... تا حالا هیشکی نتونسته جنسی که نادر خاطرخواش بوده رو از چنگش در بیاره پس بدون... دونفر بدجور به خونتون تشنه ان...اینو توگوشت فرو کن... تو با اون نرجس قبرخودتونو کندین!!! -گمشو سگ توله!!! همونجور که صداش دور میشد گفت -من میرم ولی زود برمیگردم...بدون اینو اقا محمدطاها خان ملکان!!! با صدای دری که کوبیده شد از بغله سامیه دراومدمو دوییدم بیرون... عمه همونجورکه چادرشو از رو سرش برمیداشت وغرغر میکرد اومد تو... -پسره بیشور...الهی خیر نبینی تنه این بچه ها رو میلرزونی.. الهی به زمینه گرم بخوری...بچهامو داره سکته میده... عمو زیر بغله محمدطاها رو گرفته بود و داشت میومد تو... دوییدم سمتش -چیشده محمدطاها...چیشد؟ چشماش سرخه سرخ بود صورتش داشت کبود میشد... عمو نگاهی بهم انداخت گفت -چیزی نیست برو یه اب قند درست کن اروم شه!!! بی توجه رفتمو دستشو گرفتم...
 


-چرا خودتو حرص میدی...الهی من بمیرم...همه چی تقصیر منه... با دادی که زد همه یه لحظه وایسادن... -خفه شو نرجس... عمه اومد جلو صورته محمدطاها رو که با خشم زل زده بود بهمو برگردوند سمته خودش... -محمد...عمه سره این طفله معصوم چرا داد میزنی؟ با بغض فقط زل زده بودم بهش... -بابا عمه تکون میخوره میگه من بمیرم بمیرم...یعنی چی هر اسگلی میاد چرت میگه این میخواد خودشو بکشه!!! باشه عمه تو بیا بشین رو مبل یکم اروم بگیر...بعدم داد زد -سامیه یه اب قند بیار بچم داره سکته میکنه!!! نشست رو مبلو سرشو گرفت تو دستاش... عمو هم نشست کنارش... من خشک شده نگاشون میکردم...عمه دستمو کشید واروم گفت -خب عمه روت حساسه اینجوری میگی بیشتر حرص میخوره...تو ببخش... یه قطره اشکم ریخت...و پشته سرش بقیه... عمه سرمو کشید تو بغلشو منم های های گریم رفت بالا... با صداش گریم رفت بالاتر -نرجس خفه خون بگیر صداتو نشنوم... عمو-محمــــــد... عمه-چته پسر اخه چیکاره این داری؟
 


داد میزد ونمیتونست اروم بگیره... -عمه صدبار گفتم دوست ندارم گریه کنه... هزار بار گفتم ضعیف نباش گریه نکن... گفتم نرجس حرف بزن...داد بزن...خودتو خالی کن...ولی گریه نکن!!! سامیه لیوانه ابقند برد جلوشو گفت -خب داداش چشم گوش میده...تو اروم باش اینو بخور یکم اروم شی... -ن...می...خورم. نفساش انقدر تند وصدادار بود که خودمو کشیدم بیرون و رفتم سمته سامیه ولیوانو گرفتمو نشستم کنارش... -محمدطاها.... -... خم شدم -اینو بخور اروم شو...جونه من... سرشو اورد بالا و لیوانو ازدستم گرفت... وقتی دستشو اورد جلو دستش داشت میلرزید... اشکامو کنترل کردم... یکم خوردو داد دستم -تا اخرش بخور... -تو بخور رنگت پریده...لیوانو نگه داشت جلوی دهنمو منم یکم خوردم. یکم که سکوت کردیم...
 


عمو گفت -محمدجان پسرم الکی انقدر حرص نخور با دادو بیداد هیچی درست نمیشه که.... محمدطاها-عمو من موندم چه جوری پیدامون کرده!!! همون موقع گوشیش زنگ خوردو جواب داد  -جانم...منی که کنارش بودم صدای مائده رو به وضوح میشنیدم... -سلام داداش...خوبی؟ -سلام چته تند تند حرف میزنی؟ -داداش این پسره داداشه نرجس اومده بود اینجا دادو بیداد کرد مامانم ادرسه خونه عمه رو داد بهشو گفت برو اونجا پیداشون کن... چشماشو محکم روهم فشاردادو گفت -میدونم... -اومده بود اونجا داداش. -اره...به اون مامانت بگو...منتظر باش که دارم میام سراغت!!! بلند شدو تلفنو قطع کرد... همه باهاش بلند شدیم... عمه هول گفت -چیشد عمه؟ دست کشید تو صورتشو گفت -اخ چی بگم عمه...مادره خودم ادرسه اینجا رو داده...عمه زد تو صورتشو گفت -این زن داره چیکار میکنه؟
 


-نمیدونم عمه...الان میرم سراغش هرچی من هیچی نمیگم این داره بیشتر حرصمو درمیاره!!! عمه جلوشو گرفت وگفت -محمدنرو دعوا مادرته نرو جیغو داد کن...این وقته شب بری اونجا که سکته میکنه!!! -مادر؟عمه اون مادر بود ادرس نمیداد بیان سراغم!!! عمو یکم صداشو برد بالا -محمد...نگو...مادرتم تورو میخواد انقدر که دوست داره نمیدونه چجوری ترو بکشه سمته خودش!!! سامیه-بابا راست میگه داداش...مائده میگفت حاله زندایی خیلی بده...دوبار رفته بیمارستان...ازدلتنگیه تو...این کارو کرده که تو بری ببینیش. نشست رومبل -اخه کجای دنیا اینکارو با بچشون میکنن؟منو میخواد خوشیه منم بخواد دیگه...اصلا من باید برم شناسنامه مو بگیرم حالیش کنم محمدطاها کیه...دوباره پاشد که دستشو گرفتمو گفتم -وایسا منم بیام تنها نرو... عمه هم سریع گفت -اصلا وایسا همه باهم میریم...علی پاشو حاضر شو با بچه ها بریم ببینیم حرفه حسابشون چیه؟ محمدطاها-نه عمو نمیخواد شما خودتونو دخالت ندین... عمو-امروز بابات بهم زنگ زده بود گفت بچه ها رو بیار ببینیم حرفشون چیه...با این اتفاق باهاتون میایم... عمه-میگم نرجس بمونه با سامیه ما بریم... محمدطاها-اره نرجس تو بمون... -ولی...
 


زل زد تو چشمام -نرجسی برای خودت میگم بمون...باشه... -محمدطاها من تو رو تنها نمیذارم!!! -میدونم عزیزم...بذار برم هم چیو درست کنم بیام...باشه!!!مرگه محمدطاها قبول کن!!! -باشه. همونجا خم شدو سرمو بوسید... از خجالت نمیتونستم سرمو بیارم بالا... نمیدونم چه قدر گذشت که با صدای سامیه به خودم اومدم -کجایی خانوم عاشق؟ اروم سرمو اوردم بالا خندیدو گفت -خجالتتو قربون...رفتن بابا... -اب شدم پیشه عمو... -نه بابا موقع انجام عملیات فقط من بودم مامانو بابا رفته بودن لباس بپوشن!!! -واقعا؟ -چشمک زدو گفت -منم بوق دیگه...بابا این صحنه ها برای من خوب نیستا!!! -ایش برو بابا....راستی این سودا رو نمیارن؟ساعت نه شد!!! -نه مامانه دوستش زنگ زد گفت ش پیشمون بمونه؟منم گفت چشم...بهتر الان میومد سرمونو میخورد!!!
 


-وای دلم شور میزنه!!! -هیچی نمیشه... -کاشکی اونجا بودیم میفهمیدیم چه خبره!!! هونجور که تلفنه بیسیمو میاورد گفت -غصه اونو نخور من براش نقشه کشیدم سامیو دسته کم گرفتیا...به مائده گفتم تلفنشونو برداره زنگ بزنه اینجا تا ماهم از همه چی با خبر باشیم!!! -واقعا؟ -اره پس چی؟ همون موقع تلفن زنگ خورد... گذاشت رو اسپیکرو گفت -جانم مائده؟ صدای مائده که معلوم بود کلی گریه کرده اومد... -سامی عمه اینا تازه رسیدن...دایی احمدو زندایی زهرا هم اینجان...من بالا تو اتاقه خودمم...تازه میخوام برم پایین تلفنو میذارم رو میز دیگه خودتون صداها رو بشنوین خب؟ -دستت درست...برو که دارمت. -دعا کن بخیر بگذره...به نرجسم بگو دعا کنه... -خب بابا برو. صدای پای مائده میومد که داره از پله ها میره پایین... بعدش صدای عمو اومد که گفت
 

-اشرف خانوم اینجوری که نمیشه...این بچه الان یک ماهه نه خونه داره نه زندگی...مگه بچتون نیست چرا اذیت میکنین؟ اشرف-علی اقا این بچه هم خونه داره هم زندگی...خودش نمیخواد وایسه وزندگیشو کنه...اینجا ماشین زیرپاشه...کارداره...هروقت میخواد میره...هروقت میخواد میاد...نیازی نیست بره جایی دیگه کار کنه... صدای محمدطاها اومد -مامان شروع نکن!!! صداش یکم رفت بالا -من شروع نکنم؟محمدتو باید تموم کنی...خستم کردی پسر اون دختر چی داره از همه چیت زدی دنباله اون دختره ای ها؟؟؟ -ببین اشرف خانوم اون دختر همه چی تمومه...اون دختر پایه همچیم مونده ...اون تنهام نمیذاره...میفهمی اما تو که بیستو پنج ساله مادرمی یه شبه انداختیم بیرون!!! صدای خندش رفت بالا -هه...پای تو مونده؟اون دیگه کسیو نداره مجبوره تو رو خر کنه نگهت داره...وگرنه باباش که فروختتش!!! دلم شکست... پدر بجای بالا بردنه دخترت...زیر پایت خوردش کردی... به جای سرافراز کردنش...توسری خورش کردی... خسته نباشی... خدایا اسم پدرو برروی چه کسانی میگذاری؟ ایا همه لیاقته این اسم بزرگ رادارند؟
 


ایا همه توانایی پدری دارند؟ صدای داده محمدطاها اومد -مامـــــــــان... ایندفعه صدای باباش اومد... -محمد سره مادرت داد نزن... ولی محمدطاها بیشتر دادزد -بابا تو هیچی نگو...تو اگه میتونستی جلوی زنت وای میسادی...پنجاه سالته ولی نمیتونی جلوی حرفای بی منطقه زنت وایسی!!! یه دفع صدای کشیده ای که تو صورته محمدطاها خورد تنمو لرزوند صدای جیغه عمه وزندایی و چند نفر دیگه اومد... البته صدای جیغه منو سامیه هم همینطور... مرده من حلالم کن که باعثه خورد شدنتم!!! -افرین بابا زدی...خوب شد مردونگیتو نشون دادی!!! عمه ایندفعه گفت -داداش جوونه تو ببخش...محمد احترامه باباتو نگه دار...بشین ببینم... چند لحظه بعد صدای دایی احمد اومد که گفت -ببین اشرف الکی داد نزن...اقا مهدی شما هم همینطور با زدن چیزی درست نمیشه...الان دیگه اتفاقیه که افتاده این دو نفر همدیگرو میخوان الان یک ماهم هست که بهم محرمن... صدای داده مادرش اومد -محرمن؟با اجازه کی...به چه اجازه ای ها؟؟؟ 





نوع مطلب : رمان عشق تو پناه من((Tawny girl))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif