تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان سیانور.قسمت3
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
پنجشنبه 4 شهریور 1395


-خونه ی عموم...تازه پسرم دارن
سرمو آوردم بالا که نگام تو نگاهه بابا قفل شد...
سریع نیشمو بستم وگوشیو قفل کردم....  
الهه  
_هـــــیـــس صدات در نیاد وگرنه خونت پای خودته.  
بدنم قفل شد.یه چیزی مثل سکته ناگهانی گلومو چسبید.
انگار بختک افتاده بود روی تنم...حرکتی به بدنم دادم تا از محاصره دستای قدرتمندی که بدنم رو اسیر کرده بود خارج شم که سردی جسم تیزی رو زیر گلوم حس کردم.  
_آی آی قرار شد شیطنت نکنیا...  
هرچقدرم خودم رو واسه این اتفاقا آماده کرده باشم بازم واسم تازگی داشت...بازم من یه دختر بودم...یه دختر شکست خورده...یه حوای فریب خورده.  
_چ...چی میخوای از جونم؟  
_آها حالا شدی یه بچه خوب...اگه میخوای هیچ بلایی سرت نیاد و سالم بمونی بهتره مثل یه بچه خوب هر کاریو که من میگم انجام بدی...اونوقت منم میذارم که بری و باهات کاری ندارم دیگه.

از ترس نمیتونستم جم بخورم...سعی می کردم خودمو آروم کنم...سعی میکردم حرکت ناشایستی انجام ندم..باید فکر میکردم...
حالا من اسیر مردی بودم که صداشم آزارم میداد.  
_باشه باشه فقط بگو چی میخوای؟  
_اوووم به اونم میرسیم خوشگل خانم...  
بدنم میلرزید...انگار درست تو قطب جنوب وایساده بودم...دندونام بهم میخورد و از شدت برخوردش میخواستم جیغ بکشم...چندشم می شد از عطر تنش...  
از بوی حال بهم زن دهنش که کنار گوشم به بینیم می رسید.  
_چه بوی خوبی میدی...ببینم خوشگله مثل مامانت همون شامپویی رو میزنی که از فرسنگاهم عطر خوشش میاد..  
حالت تهوع بهم دست داده بود...تهوع کلمات...تهوع فریاد...یه فریاد تا بینهایت...بدنم بیشتر از پیش سرد شد.  
_چی...چی کار...تروخدا ولم کن.  
_هــیـــس...بهت قول میدم که فقط چند لحظه طول بکشه...  
برخورد ل*ب*ا*ش روی سرشونم چندش آورترین اتفاق عمرم بود.  
 
59 
چشمامو از زور بدبختی بستم با همه وجودم جیغ کشیدم. 
_خــــــــــــــــــــــــــــــدا 
ضربه محکمی که به جسمم وارد شد خفم کرد...درد توی تک تک بافت های تنم پیچید. 
آب دهنمو قورت دادم و بی اختیار چشمام مثل فنر بالا پرید...هولم داد بود وحشی...تمام تنم از برخورد به کمد دیواری درد می کرد...احساس ترس باعث شد بی توجه به درد شکمم بچرخم...میترسیدم از موقعیت که پشت سرم بود...دیدمش...صورتش رو با یه جوراب زخیم پوشونده بود... 
دستکش دستش بود و هر لحظه دستش  نزدیک و نزدیکتر می شد... 
دستامو به حالت ضبدری جلوی بالا تنه ی برهنه ام گذاشتم...پاهامو جمع و جمع تر کردم..چشمام خیره موند رو مردی که هر لحظه نزدیکتر میشد...هنوز هم دندونام بهم می خورد...
و میلرزیدم از ترس و یا شایدم از سرما. 
برق چاقوی توی دستش چشمامو زد...نگامو از روی چاقو نمی تونستم بردارم...نزدیک و نزدیکتر شد...تعمدا آهسته حرکت میکرد تا ترس رو ذره ذره تو وجودم تزریق کنه. 
_چی میخوای از جونم؟چی میخوووووااااای حیوووون؟ 
تنها یه قدم مونده بود...تمام شد...فاصله ها برداشته شد...دستشو محکم کوبید بالای سرم...هــــیـــن بلندی کشیدم و بی اختیار دستهایی که محافظ تنم بود و به سمت چشمام کشیده شد. 

_هـــــــووووووم....جوووون عزیزم 
یکی از دستاشو مدور و بی امان نزدیک قل*ب*م چرخوند...دیگه بیشتر از اون نمیتونستم خودداری کنم و به التماس افتادم... 
_تروخدا ولم کن چی میخوای از جونم لعنتی؟ 
تو همون حال پاهامو بیشتر بهم نزدیک کردم و سعی کردم دستشو از روی سینه ام بردارم. 
نزدیکتر و دورتر میشدم...تا جایی که سرم کاملا چسبید به کمد دیواری...نفسمو با درد بیرون فرستادم... 
_نمیدونم چطوری میتونه از لعبتی مثل تو بگذره. 
شادی  
بالاخره موقع شام رسید زن عمو همه رو برای شام صدام کرد.... 
صندلیه کنار مامان نشستم...
برای خودمفسنجون ریختم....
بی توجه به بقیه مشغول شدم...
از همه هم زودتر تموم کردم با تشکر از عمو و زن عمو بلند شدم...
به سمت پذیرایی رفتم...
چیزی نگذشت که پوریا هم اومد
 
61 
کنارم نشست....
بهم لبخندی زد منم لبخند زدم.... 
_میگم شادی...
سوالی نگاهش کردم.... 
_چشمات خیلی جذابه....چشمات به کی رفته.؟ 
از حرفش تعجب کردم  تاحالا از این حرفا نزده بود... 
_ممنون
_نه جدی میگم خیلی گیراست.... 
__دیگه اونطوریام نیست بزرگش  کردیا....
بدون جواب دادن به چشمام نگاه کرد...
توچشماش چی بود؟؟
چی میخواست بهم بگه؟
اصلا نمیتونستم حرف کسیو از تو چشماش بخونم.... 
کلافه  رومو برگردوندم 
کم کمهمهبعد ما اومدن....
بازم مجلس داغ شد....

مردا از سیاست حرف میزدن
زنا مثله همیشه از این واون...
منم فقط نظاره گر بودم 
به ساعت نگاه کردم...
 هم گذشته...12از
چرا کسی بلند نمیشه...
داشتم کلافه میشدم.... 
_خب بااجازه رفع زحمت کنیم... 
صدای بابا بود...
اوووف خداروشکر...
_کجا داداش؟
تازه سرشبه.... 
از اون حرفا زدا....!!
_نه دیگهبچه هام خستن...
باید بریم.... 
بعد ما همه یادشون اومد خونه زندگی دارن قصد رفتن کردن...
تادم در همراهمون اومدن 
از همشون خدافظی کردمو 
 
63 
به پوریا هم فقط سرتکون دادم...
اونم لبخندی زد 
_خداحافظ...      
چن دقیقه بعد خونه بودیم
من با یه شب بخیر بلند تند تند به سمت اتاقم رفتم.... 
آخییش.... 
دلم براش تنگ شده بودا.... 
خودمو با همون لباسا انداختم رو تخت 
گوشیو برداشتم.... 
 تماس بی پاسخ داشتم12
بیخیاله تماسا
رفتم تل... 

سامان پیام داده بود 
بین این همه پسر احساس میکردم اون از همه بیشتر دوسم داره... 
_سلام خانووووم چطوری ؟
فردا چی کاره ای؟ 
_سلام،نمیدونم
چطور؟ 
_پایه ای بریم بیرون 
کافه ای چیزی.هوم؟ 
قبلا هم باهاش بیرون رفته بودم
دودل بودم برم یانه؟ 
_نمیدونم ببینم چی میشه. 
_فردا جواب قطعی بهم بده ...... 
_اوکی...فعلا خستم
شب بخیر...
_شبت بخیر زندگیم...
 
65  
کلا خیلی قربون صدقم میرفت.. 
گوشیوکنارگذاشتم...
مشغول درآوردن لباسم شدم.... 
شادی 
لباس بیرونمو بایه لباس خواب گشاد عروسکی عوض کردم
موهامم باز کردم... 
صورتمم با شیر پاکن شستم.... 
بعدشم لالا... 
بالذت خودمو رو تخت انداختم...
گوشیمم سایلنت کردم تا خدای نکرده کسی مزاحمم نشه  
 دراز کشیده بودمو فکر میکردم 
یعنی برم؟ 
به چه بهونه ای از خونه بزنم بیرون؟

بافکر بههمین چیزا چشمام سنگین شد وخوابم برد    
 بود که بیدارشدم....11صبح حدود ساعت
بالاخره تصمیمو گرفتم...
خیلی وقته بیرون نرفتم  
این یه بار که اشکال نداره... 
تازشم سامان تاحالا کاری نکرده ازش بترسم... 
بهش اس دادم
_امروز میام... 
دودیقه بعد اس داد 
 سرکوچتون منتظرتم...۴ _ساعت 
_اوکی...
 
67  
باباو باربد خونه نبودن....
 tvمامانم جلو
شمیم که معلوم نیست... 
چقد محبت موج میزنه تو خونمون...مگه نه؟ 
رفتم طرف آشپزخونه  صبحانه و ناهارمو باهم  خوردم.... 
از مامان تشکر کردم رفتم  تواتاقم.... 
یکم اتاقمو مرتب کردم خیلی بهم ریخته بودم 
یعنی نااااجوووور..... 
اخه به مامان اجازه نداده بودم به اتاقم دست بزنه... 
حدود یک ساعت و نیم سرگرم اتاقم بودم....
خوب شد دیگه
من توانم در همین حده...!!! 
بلند شدم
_آخ کممممرم شکست...

خودم کش دادم...
که از استخونام صدا در اومد!!!
بیچاره ها...!!! 
حسابی بوی گند عرق میدادم...
حولمو برداشتم 
پیش به سوی حموم.... 
واقعا لازم داشتم 
آب وتنظیم کردم... 
رفتم زیر دوش...
حسابی خودمو کف مالی کردم... 
حدودا دوساعتی طول کشید حموم!!!!
لباس زیراموپوشیدم
اومدم بیرون.... 
خب کسی بدون در زدن نمیومد
خیالم راحت بود... 
 
69 
اب از موهام روی فرش میچکید
لبخند شیطونی زدم
آخاگه مامان اینطوری ببینتم.... 
رفتم سراغ آینه...
گونه هام از بخار توحموم گل انداخته بود... 
بامزه شد بودما!!! 
داشتم خودمو نگاه میکردم که 
در باز شد پشت بندشم صدای باربد... 
_شادی این کتابت تو اتاق..... 
وقتی منو دید چشماش گرد شد...
ولی سریع  بهخودش اومد ورفت بیرون...
ولی من بعد چند ثانیه تازه از شوک دراومدم و
یه جیغ فراسرخ از حرص زدم... 
_مگهههه اینجااا در نداره؟؟؟
بهت یاااد ندادن در بزنی؟؟؟هننن؟؟؟  

از پشت در صدای خندشو شنیدم اما جوابی نه.... 
بیشور....!! 
بیخیالش شدم 
تندتند لباسمو تنم کردم...
سوشوار روشن کردم...
مشغول خشک کردن این موهایاعصاب خورد کن شدم... 
ای دلم میخاد کوتاش کنم...
 



نوع مطلب : رمان سیانور((الهه و یسنا))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif