تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - دخترازدست رفته.فصل48
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی

رمان دختر از دست رفته به قلم محدثه

فصل 48ادامه ی مطلب ...
توضیح: بچه ها من این رمان رو دارم قسمت هاشو مینویسم و میزارم و قصد دارم بزارمش تو سایت 98 یا هنوز کاملش نکردم و چون تند مینویسم ممکن اشتباه تایپی داشته باشم و شاید یه جاهایش رو تغیر بدم به هر حال تو وبلاگ خودم میزارم که ببینم طرفدار داره یانه . ژآنر:عاشقانه . طنز. کلکی. درام.جنای
ممنون از دوستای که دارن حمایتمون میکنن

5 ماه بعد.
((ارسام))
از مغازه امدم بیرون سوار ماشین شدم رفتم خونه در رو باز کردم ساعت 9 شب بود محدثه رو مبل نشسته بود و ارمانم کنارش بود سلام دادم  برای اینکه محدثه بلند نشه رفتم کنارش بغلش کردم و اروم لبش رو بوسیدم.
--خانومی من و نی نی بابایش چطوره؟
خندید و گفت: خوبم اقای من چی خوبه؟
کراواتم رو شل کردم و گفتم: مگه اینا میزارن خوب باشه از ساعت 8 دارن برای همایش دانشگاه تدارک میبینن اخرش گند زدن .
کتم رو انداختم رو مبل و کنارش نشستم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم دیگه برای ارمان این چند ماه کارامون خیلی عادی شده بود و جولوش راحت بودیم البته اونم خیلی راحت بود.
رو به ارمان که لب تاب رو پاش بود گفتم:ارمان دانشگاه کجا قبول شدی ؟
محدثه گفت:یک ساعته داره رمز سایت رو میزنه صفحه بالا بیاد از هیجان هر دفعه دستش میلرزه و اشتباه میزنه .
--خو بده من بزنم .
سرش و بالا اورد و گفت:نه دوست دارم خودم بزنم وایسا این دفعه درست زدم الان میاد .
چند ثانیه بعد بلند گفت:امد امد ایوللللل.
--چی شد ؟
نگاه به صفحه کرد و موس رو تکون داد و گفت:ایوللللللل دانشگاه پزشکی تهران همونی شد که میخواستم .
رفتم جلو و صفحه رو دیدم بعله همونی شد که ارزوش رو داشت بالاخره خر خونی برای کنکورش جواب داد.
محدثه:افرین پس چند سال دیگه اقا دکتر میشی .
ارمان دلش میخواست دکترمتخصص زنان و زایمان بشه . البته قبلش میخواست جراح مغزو عصاب بشه ولی برای لجو لج بازی با ایسن سر یه موضوع نظرش برگشت .
صدای گوشیش بلند شد .
--دماغ سوخته خریداریم .
--...
--بعله وارد سایت شدم.
--...
--حالت گرفتا خخخ خیلی حال کردم.
--..
--اون که بعله هنوز اولشه وایسا تا اخرش میخوام جون به لبت کنم .
--..
--تو برو فالو ورات رو چک کن کم و زیاد نشن.
ارمان گوشی به دست بلند شد رفت بالا که بنظرم بره تو اتاقش رابطش با ایسن بد نیست هوای همو دارن ولی لجو لج بازیشون خیلی زیاده در حدی که ارمان بخاطر رو کم کنی با ایسن میخواد متخصص زنان و زایمان بشه که وقتی ما فهمیدیم خیلی خندیدیم و مصخره اش کردیم .
محدثه کاملا به مبل تکیه داده بود و نفسای عمیقش به گوشم میخورد دستش رو گرفتم و گفتم:عسلای بابایی که خانومه خوشگلم رو اذیت نکردن.
دیگه شکمش خیلی بزرگ شده بود و نمیتونست سرپا بایسته. خندید و گفت:اتفاقا خیلی اذیت کردن به قول مامان عالیه به تو رفتن نمیدونم کدومشون داره لگد میزنه ولی خیلی زورش زیاده .
لبخند زد و گفتم:خب اگه زورش زیاده لابد پسرمه دیگه به خودم رفته .
--دخترمم به من رفته مثل مامانش خانوم و ساکته .
ضبط رو روشن کردم و یه اهنگ ملایم گزاشتم  دستم رو دور شونه اش حلقه کردم و گفتم:ما هنوز راجب اسمشون حرف نزدیما .
--اوممم خب اسمشون رو چی بزاریم ؟دیروز با ارمان کلی تو سایتا اسمای مختلف دیدم انقدر اسم قشنگ تو ذهنمه که نمیدونم چی بزارم .
--بی خیال سایت و این جور چیزای بیا باهم دوتایی اسمایی که دوست داریم رو انتخاب کنیم .
--خب پس اول اسم پسرمون رو انتخاب کنیم .
-- اخه چه اسمی بزاریم که هم به محدثه بیاد و هم به ارسام.
--حالا مگه باید به اسم خودمون بیاد ؟ تو از بچگی چه اسمی رو دوست داشتی ؟
یکم فکر کردم و گفتم:اهان من رادین دوست داشتم یکی از دوستای بچگیم رادین بود خیلی باهاش جور بودم پسر باحالی بود . نظرت درمورد رادین چیه؟
مکث کرد و با هیجان گفت:اره خیلی قشنگه پس اسمش شد رادین از الان بگم عوض نمیشه ها .
موهاشو بوسیدم و گفتم:باشه عزیزم حالا دخترمون چی ؟
به سقف شیشه ای بالا سرمون که ستاره ها از اسمون مشخص بودن چشم دوخت و گفت:یاس قشنگه؟
--اره خیلی قشنگه ولی بزاریم یاسمن که به رادین هم بیاد ولی یاس صداش کنیم چطوره؟
با ذوق گفت:اره خیلی خوبه اتفاقا داشتم به همین فکر میکردم پس درست شد یاسمن جوانمرد و رادین جوانمرد باید زود تر بنویسمش.
یه علامت سوال بالا سرم درست شد و گفتم:چی رو بنویسی؟
یه کتاب از رو میزد برداشت و گفت:ببینش دارم داستان زندگیمون رو مینویسم .
گرفتم و ورقش زدم .
--حالا اسمش چیه؟
با لبخندئ گفت:دختر از دست رفته.
--حالا چرا دختر از دست رفته!؟
--چون تا یه زمانی به خودم این لقب رو داده بودم یادته؟
یادم امد که چند بار بهم گفت من دختر از دست رفته ام اون موقع شاید خودمم بهترین تعبیری که براش پیدا میکردم همین بود .
--جالبه ببینم پایانش خوشه ؟از الان بگم اگه بد باشه ها من نمیخونم .
خندید و گفت: خُله تو داری توش زندگی میکنی اون وقت میگی نمیخونم .
--نگا کن حواس واسه ادم نمیزاره . حالا تا کجا نوشتی؟
--تا اولین بوسه امون تو مهمونی یادت میاد ؟
با یاد اوری اون شب لبخند زدم و گفتم:اولین بار که بوسیدمت فقط بخاطر این بود که جلو چشم دلسا بودیم ولی وقتی با اون بوسه جون گرفتم و نتونستم دل ازش بکنم بازم خواستم برای همین بردمت کنار اون درخته تو هنوز فکر میکردی دلسا داره ما رو میبینه تهه یادش بخیر .
خندید و گفت: ای شیطون من میگفتم این چرا بس نمیکنه نگو اقا گلوش گیر کرده بود .
نیشم باز شد و به چشماش نگاه کردم یعنی خوشی بیشتر از اینم میشه . من کنار عشقم با دو تا بچه که منتظرشونیم زیر نور ستاره ها .
--چیه نگاه میکنی ؟
--هیچی چیزی میخوری برات بیارم ؟
--اره تو یخچال میوه هست برام بیار باهم بخوریم .
--چشمممم.
بلند شدم رفتم طرف میوه رو با دوتا پیش دستی اوردم هلو رو دادم دستش و گفتم:هلو بخور بچه هام تپلو بشن .
--خوبه دیگه اون ازپدر شوهر که میگه فلان چیزو بخور چشمای نوه هام درشت بشه اون از مادر شوهر که میگه اونو بخور موهاشون پر پشت بشه اینم از شوهر که میخواد بچه هام لپو بشن چند ماهه هی دارین به من میوه ترشک و لواشک میدین اومدیم و چشماشون ریز شد کچل شدن لپم نداشتم لابد شما میخواین هرچی خوردم از حلقومم بیرون بکشید .
قش قش خندیدم و گفتم: پس چی فکر کردی مگه الکیه .
--یتیم گیر اوردید هر چی پیدا میکنن به خوردم میدن میگن واسه بچه ها خودمم که شدم دستگاه مراقبت از دوقلو های اقا.
یه لحظه قیافه ی خودشم تو هم رفت خودمم ناراحت شدم بخاطر مابقی حرفاش که شوخی بود و با خنده میگفت نه ولی اون تیکه ای که گفت یتیم گیر اوردید براش ناراحت کننده بود باباش هنوز قهر بود ولی محمد چند بار به دیدنش امد و قایمکی هم مامانش باهاش دو سه باری حرف زد چون باباش راضی نبود و...
برای این که جو رو عوض کنم گفتم:دوست داری چی واست بگیرم ؟
گنگ بهم نگاه کرد و گفت:هان ؟
--خب تو بیمارستان دوست داری چی برات بخرم .
--من چیزی نیاز ندارم خودت هر چی دوست داشتی بخر.
ای بابا اینجوری که نمیشه .
--میگم محدثه یادته روزی که رفتیم سونو فهمیدیم بچه دوقلو هست خونه چقدر با من دعوا کردی کم مونده بود شهیدم کنی .
--خب اخه کارای دوقلو سخته.
--اره ولی شیرین ترم هست فکر کن دو تا فندق تو یه روز بهت بگن مامان ،بابا . باهم برن مدرسه باهم بازی کنن باهم دعوا کنن باهم شیطونی کنن هوای همو داشته باشن .
--تو از اولم دو قلو میخواستی یادته گفته بودی یه کاری میکنم بچه ها دوقلو بشن منم دعوات کردم .
--اره من عاشق دوقلو بودم اما بگما برای سری بعدی سه قلو هم بد نیست .
با این حرفم جیغ کشید و گفت:غلط کردی سه قلو بد نیست میخوای مهد کودک راه بندازی اصلا من اگه به تو ...
حرفش رو خورد شیطونی نگاش کرد و گفتم: اگه به من چی؟
خندش رو خورد و گفت:هیچی.
--نه یه چیزی گفتی اخه ؟راستشو بگو به من چییییی؟
بالشت کنارش رو کوبید به کله ام یهو خم شد و اخخخ گفت.
قیافه اش تو هم رفت انگار داشت درد زیادی رو تحمل میکرد دستپاچه گفتم:خوبی ؟درد داری.
سرش رو بالا اورد و گفت:اره خوبم یه لحظه بد درد کرد داشتم جون میدادم .
یه نفس راحت کشیدم و گفتم:چیزی میخوری؟
--نه میخوام بخوابم ولی نمیتونم پله ها رو بالا برم.
یه نگاه به پله ها کردم و گفتم:خب چیزی نیست که بغلت میکنم .
لبخند ملیحی زد و گفت: نه از صبح سر کار بودی خسته ای منم خیلی سنگین شدم برو از بالا پتو و زیر انداد و بالشت بیار امشب اینجا بخوابیم.

رفتم بالا از تو کمد دوتا زیر انداز کلف و پتو دونفره و بالشت برداشتم رفتم پایین ا انداختم خوابیدیم . صبح ساعت 8 کلاس داشتم تا ساعت 12 .3 تا کلاس داشتم الان دومین کلاسم و در حال حاظر هیراد داره تدریس میکنه نمیدونم این چرا انقدر گرفته اس .
--هیراد اقا حواستون کجاست؟
محو صندلی خالی بهار شده بود تا من صداش کردم به خودش امد و بچه ها خندیدند .برای اینکه رفیقم ضایع نشه یه تشر رفتم که همه ساکت شدن خیلی تو خودش بود برای همین از اینکه مابقی تدریس رو انجام بده منصرف شدم و خودم توضیح دادم .
رفت سر جاش نشست سرش رو روی میز گذاشتو چشم دوخت به همون صندلی خالی .
دفترم رو باز کردم و صفحه هاش رو ورق زدم به چیز خیلی عجیبی بر خوردم چطور این مدت متوجه اش نشدم .
با صدای بلند و رسا گفتم:خانوم بهار عبیدی یک ماه هست که در جلسات حظور ندارن کسی میدونه به چه علتی ؟
تو کلاس هم همه شد و یکی از دخترای لوند و عروسکی کلاس با صدی جیغش گفتم:استااااد فکر کنم مریض شدن .
به نیایش نگاه کردم که با سر علامت منفی داد به دانیال هم نگاه کردم شونه اش رو بالا داد که من نمیدونم چه خبره ،هیرادم که کلا تو باغ نبود یه ربع بعد زنگ خورد همه از کلاس خارج شدن ولی نیایش و دانیال و سوسن و سپهر موندن هیرادم که از جاش تکون نمیخورد .
رفتم کنارش نیایش و گفتم:بهار کجاست؟
--نمیدونم یه ماه پیش زنگ زد به من باهام حرف بزنه ولی مهمون داشتیم خونه شلوغ بود گفتم نمیتونم حرف بزنم اونم گفت وقتی تو این جور شرایط بدردم نمیخوری میخوام هیچ وقت نباشی و قطع کرد خیلی عصبی بود بعدش هر چی زنگ زدم خاموش بود و کسی هم ازش خبر نداره .
دانیال گفت:حتی خانوادش؟
نیایش:بابا من رفتم پیش مامانش بپرسم کجاست اون بنده خدا هم از همه جا بیخبر گفت بهار گفته با  من و شما ها رفته شیراز .
سپهر:یعنی چی؟
نیایش:یعنی مامان باباشم پیچونده .
سوسن:حالا  کسی نمیدونه چرا میخواست با نیایش حرف بزنه ؟
نیایش:دیگه میدونستیم که عین چی مجلس سران راه نمینداختیم .
دانیال با سر  به هیراد که داشت با گوشیش ور میرفت اشاره کرد و گفت:فکر کنم خودش بدونه .
من:خو برو باهاش حرف بزن دیگه.
دانی:با تو جوره تو بروحرف بکش بیا به من هم بگو تو خماریش نمونیم .
سرم رو تکون دادم و رفتم کنار هیراد نشستم بچه هام ساکت شدن و کنار کشیدن به صفحه گوشیش نگاه کردم داشت عکس بهار رو میدید یاد زمانی افتادم که محدثه نبود و دلخوشی من عکساش بود .
دستم رو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:داداش نمیخوای بگی چی شده ؟
سرش رو برگردوند و گفت:خراب شد ارسام خراب شد .
--چی خراب شد از اول توضیح بده که چی بین تو و بهار پیش امده.
سرش رو بین دو تا دستاش گرفت و با صدای گرفته ای گفت: چند وقتی بود با بهار خیلی خوب بودم دیگه میشه گفت دوست پسر دوست دختر هم محصوب میشدیم و من بهش اعتراف کرده بودم یه ماه پیش تو شرکت داخل اتاقم بودم که نسترن (دوست دختر ماضی و گذشته) امد داخل اتاقم و شروع کرد به چرتو پرت گفتن روز ولنتاین هم بود میگفت امده رابطه امون رو دوباره بسازه و از این جور چیزا .
رگ خواب من دست نسترن بود یکم مشروب خوردیم و باهم دوستانه حرف زدیم داشت برام از مشکلاش میگفت ولی من تمام فکرم این بود که برای بهار چی بخرم . نمیدونم چی شد که مانتوش  رو در اورد و با یه تاپ سرخ روبه روم ایستاد و بغلم کرد .
خشکم زد نمیتونستم تکون بخوردم صدای افتادن چیزی رو شنیدم بلند شدم در اتاقم رو باز کردم یه دسته گل و یه جعبه بزرگ رو زمین بود عطر بهار به مشامم که رسید دستو پام شل شد تا پایین تمام پله ها رو دوتا یکی کردم که دیدیم سر کوچه سوار ماشین شد و رفت هرچقدر بهش زنگ زدم که توضیح بدم نشد .
یک ماه ازش خبری ندارم دارم روانی میشم .20 تا برام شاخه گل زر گرفته بود و تو جعبه ابنبات و کاکائو و عطر و یه دستبند بود .
هیراد دستش رو اورد جلو و دست بند جرم قهوای رنگش رو که حرف بی به حروف لاتین طلایی رنگ روش نوشته شده بود رو نشونم داد .
--نمیدونم چی کار کنم دارم روانی میشم به خودم قول دادم اگه برگرده پیشم شرابو کنار بزارم و دیگه دست بهش نزنم فقط برگرده.
خندیدم و گفتم:مثل ماجرای من که بخاطر محدثه توبه کردم و اون هر از چند تفریحی رو ام قطع کردم .
--یعنی برمیگرده ؟
--اره یه روزی برمیگرده و متونی توجیهش کنی مطمئن باش.
گوشیم زنگ خورد از تو جیبم در اوردمش اسم مامانم روش ظاهر شد علامت سبز رو فشار دادم و .
--سلام مامان.
--الو ارسام پسرم ما داریم میریم بیمارستان توئم کارت تموم شد برو.
--چییییی مگه...
--اره ما الان تو ماشینیم میخوای گوشی ر وبدم بهش .
--اره اره بده .
مامان نسبتا اروم بود گوشی رو داد به محدثه که انگار داشت از درد میمرد .
--الو ارسام.





----

خب اینم از قسمت 48 که میدونم خیلی منتظرش بودید .
نظرررر فراموش نشه





نوع مطلب : رمان دختر از دست رفته((☆ℳiss ℳσнα∂єѕє☆))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif