تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان عشق تو پناه من.قسمت9
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
امروزم باباش گفت به عنوان قرض ببر واسه کاراتون کمکه!!! اونم قبول کرد. دره حیاطو باز کردمو محمدطاها ماشینو اورد بیرون... سواره ماشین شدمو راه افتادیم!!! محمدطاها همونجور که رانندگی میکرد گفت -من گشنمه!!! -عیبی نداره الان میریم بعدش مامان جونت لقمه داده میخوری!!! -ایش اخه چه وضعشه واقعا چشمم سیاهی میره از گشنگی... با ترس برگشتم سمتش -واقعا؟اگه نمیتونی رانندگی کنی بزن کنار؟ -نه بابا خوبم ولی تحمله گشنگی ندارم!!! ولی من تحملم بالا بود شده بود دو روزم تو خونه مون غذا نخورم!!! -ولی من تحمل دارم!!! -واسه همینه دیگه نی قلیونی...هیکله منوببین...میفهمی چرا گشنمه!!! خندیدم -واسه همین هیکل میگم تو که کلی ذخیره داری دیگه چته؟ برگشت سمتم -نه مثله این که زبون دراوردین نرجس خانوم!!!ببین ضعیفه وقتی میگم گشنمه یعنی گشنمه شیر فهم شد؟؟  -چشم...
 

بلند بلند خندیدو زد کنار -بپرپایین رسیدیم....الان میخوان ابکشمون کنن!!! همونجور که پیاده میشدم گفتم -وا محمدطاها یه سوزنه دیگه!!! سوییچو گذاشت تو جیبش -تو چی میفهمی...من انقدر بدرگم الان میخوان ابکشم کنن... -خوب حالا نمیکشنت که!!! عینه بچه ها شده بود -اصلا من ازهرچی امپولو مشتقاتش بدم میاد... -خب حالا -اعصاب ندارما نرجس...من حالم بدبود به زور میومدم دکتر حالا با حاله خوب پاشم بیام این خراب شده!!! رفتیم داخل که محمدطاها رفت سمته پیشخون -سلام خانوم خسته نباشید...ملکان هستم!!! دختر یه لبخندزدو موهای عسلی رنگشو فرستاد تو مقنعش که بدتر ریخت بیرونو گفت -دوست اقای رسولی؟ -بله! قری به گردنش داد وگفت -دکتر رسولی خیلی ازتون تعریف کردن!!! ایشش نوید چه تعریفی میخواست بکنه اخه!!!
 

رفتم جلو بازوی محمدطاها رو گرفتمو گفتم -چیشد محمدطاها جان... اون خانومم سریع گفت -منتظرباشید صداتون میکنن!!! نشستیم یه جا که محمدطاها گفت -هوی خانوم چیشد مارو تحویل گرفتی؟ -ایش دختره چندش... بلند بلند خندیدو گفت -اخی حالا خبر نداری تو شرکت چه خبره!!! اخمام رفت توهم -مگه نمی دونن تو زن داری؟ -خیر حلقم کجابود بدونن؟ ساکت نشستم ما حلقه نداشتیم حالا...اصلا من چه جوری باید برای محمدطاها حلقه بخرم؟ همون موقع صدامون کردنو رفتیم تو اتاق...دوتا صندلی کنارهم بود برای خون دهی... نشستیم روشو اروم اروم استینامونو زدیم بالا که یه دختره جون اومد تو اتاق خوشم اومد ازش... -سلام زوجه خوشبخت... جواب سلامشو دادیم...همونجور که میرفت سمته یه میز گفت خب اول کدوم؟ محمدطاها یه نگاه به من انداختو گفت -اول خانوم!!!
 


دختره اومد سمتم...استرس گرفتم...ترس افتاد تو جونم اگه بهم نخوره؟ -استینتو یکم بده بالاتر... محمدطاها هم مزه میریخت -وای نرجس...الان میمیری!!!هیچی نیست نترس...مرگه خاموشه...هیچی حالیت نمیشه!!!یه دقیقه دیگه از دستت راحت میشم... -تو از این شانسا نداری جناب... -خودم میدونم بد شانسم نمیخوادبروم بیاری!!! اون دختره هم دیگه ازش خوشم نیومد چون داشت به دلقک بازیای شوهره من میخندیدو گفت -وای چه قدر بامزه این شما!!! بعد از من رفت کنار محمدطاها که سریع استینمو فرستادم پایینو رفتم پیششون... استینشو خودش دادبالاتر که بیشتر خونم به جوش اومد...بیشور به من رسید خودم واسه محمدطاها رو خودش میتونه!!! یه چیزی بست به بازوش... با انگشت دنباله رگ گشت -وای چه بدرگین... محمدطاها هم چشماشو بسته بودو اصلا جواب نمیداد حس میکردم واقعا رنگش پریده... اون یکی دستشو گرفتم تو دستم که یه فشاره خفیف وارد کرد... نگام افتاد به دختره...چندبار سرنگو فرو کرد تو دستش ولی رگو پیدا نکرد... اعصابم خورد شد... بیچاره محمدطاهام...
 


-خانوم نمیتونی بگو دکتربیاد. محمدطاها دستمو فشاردادوگفت -چیزی نیست چرا عصبی میشی!!! دختره هم دید نمیتونه با یه ببخشید رفت بیرون... خواستم جو عوض کنم... -غش کردی پهلوون پنبه؟ -بسه جوجه مگه دسته خودمه... یه مرد چهل ساله وارد شدو تو چنددقیقه خونو گرفتو ما هم بعداز انجام بقیه کارا سریعا اومدیم بیرون چون محمدطاها دیگه نا نداشت بس که غرغر کرده بود الانم داشت مسخره بازی در میاورد... دستشو گرفته بود به دیوارو ناله میکرد... -ای مادر جان...کجایی که پسرتو کشتن؟نبودی ببینی یه ورپریده چه بلایی سرم اورد...نبودی ببینی شدم موشه ازمایشگاهی...هوی دختره دستمو بگیر...الان میوفتم خونم میوفته گردنت...مامانم گردنتو میزنه!!! من بلند بلند میخندیدمو اون جدی جدی داشت مسخره بازی درمیاورد!!! -ها میخندی...مگه دلقک دیدی؟ بیادستمو بگیر...وای ننه!! رفتم جلو دستشو گرفتم... -بیا بابا تو چه قدر فک میزنی؟ دوباره با همون لحنه مریض گون اش گفت
 


-فک عمت میزنه...ای الهی بگم چی نشی...من بمیرم کاره تو...من بیوفتم کاره تو...اصلا میرم تو پیشخون به اون دختره میگم بیاد کمکم...ای خدا کی میشه برم سره خونه زندگیم یه دلی از عزا دربیارم؟ خدایا خودت ببین...خودت شاهدباش این خانوم اجازه هیچ گونه کاری روبه ما نمیده!!! دستمم نمیگیره...چه برسه به...چشمشو چپ کردو گفت -اون کارا!!! پس بگو دردش چیه وایسادمو به تقلیده خودش گفتم -خدایا خودت شاهد بودی مگه ما حرف نزدیم؟ دوباره نالیدو نگاه کرد به اسمون -خدایا من قبول ندارم من تابرم خونه خودم جون میدم!!! -محمدطاها... دوباره نالید -دستمو محکم بگیر میوفتم... محکم تر گرفتمو خندیدم... -نخند بچه...اصلا میدونی چیه به محضه اومدنه جوابا اقدام میکنم برای نوه دار کردنه مامانم... چنان دستشو با ناخونم فشاردادم که واقعا اخش رفت هوا -اخخخخخ...من غلط بکنم اصلا به مامانم میگم خودش یه بچه بیاره دست از سرم برداره!!! خندیدمو کشوندمش سمته ماشین و با همون مسخره بازیاش نشوندمش تو ماشین... خودمم نشستم... دوباره با بیحالی گفت
 


-لقمه مو بده!!! عینه بچه ها میموند...ومن عاشقه این رفتارش بودم... لقمه رو دراوردم که گرفتو بی تعارف شروع کرد به خوردن!!! منم زل زدم بهش ببینم کی میفهمه من دارم نگاش میکنم... وسطاش بود که گفت -چیه ننه ام داده واسه من!!! رومو برگردوندمو اخم کردم... نصفه دیگه لقمه رو گرفت سمتم...منم پروپرو گرفتمو خوردم... لحنش درست شد -میگن تعارف امد نیامد داره ها...دهنی مهنی هم که اصلا حالیش نی اینم زن بود ما گرفتیم؟ شالمو تکون دادم تا تیکه های خورد شده نون بریزه...همون حالت گفتم -خیلی دلت بخواد!!! چشمک زدو گفت -دلم که میخواد. -خیلی بی حیا شدیا!!! ماشینو روشن کردو گفت -اصلا اجازه نمیده دهنمو واکنم...این دیگه کیه؟ بالبخند گفتم -نرجسه فلاحی...
 


-هه...هه...ندزدنت سطله نمک... -نه یه گنده باهامه عمرا جرات ندارن!!! -خدایی پروشدیا نرجس... -اثراته باتو بودنه ولی محمدطاها یه چیزی بگم... با یه لحنی که انگار میخوایم یه عملیاته سریو بهش بگم گفت -بگو... -مسخره...من دلم شور میزنه این نریمانو نادر...دستشو گذاشت رو دهنم -هییسسس...هیچی نگو نمیخوام درموردشون حرف بزنیم...ازالان دارم بهت میگم تا وقتی باهمییم...یعنی تا اخره عمرمون...تا اخرین نفسمون...هیچ مشکلی تو زندگیمون راه نداره...مادرم... مادرت...خواهرم..برادرت.. باباتو..بابامو جده ابادمون...هیچ کاری به ما ندارن...میفهمی؟ اروم سرمو تکون دادم -پس اصلا درموردشون حرف نمیزنیم...اوکی خانومی؟ بازم سرمو تکون دادم... -زبون نداری؟ ابرومو انداختم بالا بعد به دستش اشاره کردم که دستشو برداشتو خندید -اسگلمون کردی رفت!!! -خب کجا بریم؟ -نمیدونم هرجا تو دوست داری...نریم خونه؟
 


-ول کن خواهر مادرمو بریم گردش ازنوعه دونفره!!! -هرچی تو بگی!!! نیم ساعت بعد ترمز زدوگفت -بپر پایین که حالشو ببریم!!! با دیدنه بازارچه بزرگ وسرپوشیده دادی زدمو گفتم - وای مرسی محمدطاها همیشه ارزو داشتم بیام امامزاده صالح!!! خندیدوگفت -خب حالا بدو بیا جوابه این لطفمو بده... -با کماله میل اقا... رفتم جلو واسه اولین بار من پیش قدم شدم... ته ریشش باعث شد صورتم قلقلک بیاد!!! تا اومدم عقب سرمو انداختم پایین که باعث شد بلند بلند قهقه بزنه!!! دستشو گذاشت رو گونشو گفت -نرجسی کاشکی قبلش یه ندا میدادی...ما هم امادگیشو داشتیم. پرویی نثارش کردمو کوله پشتیمو گذاشتم رو شونمو پیاده شدم.... اونم پیاده شدو درارو قفل کرد گوشیشو گرفت تو دستشو اومد کنارم... همونجور که دستمو میگرفت گفت -از این به بعد هرروز میایم امامزاده صالح تا تو تشکر کنی...وای اگه بریم مشهد چیکار میکنی؟؟؟ -خیلی پرویی!!!
 


-بریم که با همین کارات مارو دیونه کردی!!! راه افتادیمو کنارهم از همه مغازه ها گذشتیم وگفتیمو خندیدیم... ماشالله انقدر بی حیا شده بود که نگو هر حرفش یه دور سرخو سفیدم میکرد!!! وارد حرم شدیمو که گفت -تو برو یه چادر بگیر بذار سرت بیا!!! رفتم چادر گرفتمو گذاشتم سرم یه چادر سفید با گلهای ریزه صورتی!!! برزنتی که رنگش ابیه نفتی بودو کنار زدمو اومدم بیرون که دیدیم محمدطاها داره نگام میکنه!!! با لبخند رفتم سمتش -چادربهت میادا... -واقعا...تو دوست داری چادر سرم بذارم؟ -برو زیارت بیا بعد درموردش مفصل باهات حرف میزنم...یه ربع دیگه کنار مزار شهدا باشه؟ -باشه... رفتم داخلو کفشمو دادم به کفشداری... اروم اروم قدمامو کشیدم سمته ضریح... خیلی خلوت بود...بعد از کلی دعا واسه ی همه چون اعتقاد داشتم دعا درحقه دیگران واسه خودم عمل میکنه!!!رسیدم به خودمون... رسیدم به ارزوی خوشبختی واسه یه خودمو محمدطاها... وبرای جورشدنه همه کارا و عقد کردنمون نذر کردم!!! بعد از خوندنه زیارت نامه اومدم بیرون... که دیدم محمدطاها کناره مزارشهدا وایساده...
 


رفتم سمتش که گفت -زیارت قبول!!! -زیارت تو هم قبول باشه!!! دستمو گرفتو کشید سمته مزاره شهدا... -بیا یه فاتحه بخونیمو بریم... برای شهدای گمنامو شهید شهریاری بزرگ فاتحه ای خوندیمو بعد از تحویل دادنه چادر اومدیم بیرون!!! محمدطاها همونجور که کنارم راه میرفت گفت -نرجس درمورده چادری بودنت...میخوام بگم که من حجابتو قبول دارم... چون نه یدونه موت بیرونه نه مانتوت چسبه...وقتی همچیت درسته نیازی به چادر نیست.... ولی درمورده چادر همه تو خانواده ما چادرین... ومادرمم صدرصد دلش میخواد عروسشم چادری باشه...که دلش بخواد به اون چه؟ من شوهرتم... برگشتم سمتش -ولی خب اگه دوست داری من میتونم چادر سرم بذارم!!! -ای ای ای...من همینو نمیخوام که به اجبار چادر سرت باشه...من دارم میگم حجابه الانتو قبول دارم...ولی چادرم خیلی دوست دارم...چون حجابه برتره...ولی واسه تو نه...چون اولا میدونم اذیت میشی...دوما خودت زیاد بهش علاقه نداری!!! -ولی خب میگم اگه تو دوست داشته باشی یه چادری میگیریم که بتونم سرم کنم!!! -خانومی چادر دوست داشتنیه...ولی هروقت حس کردی خودت میخوای...خودت دوست داری سرت باشه... دستشو گذاشت رو چشمشو گفت
 


-به روی چشمم برات میخرم....اما درمورده حرفای مادرم... من چادریو که اون سرش میذاره قبول ندارم.... چادر سرش میکنه غیبت میکنه واین حرفا..نه ... حجاب یه موضوعه جداست...چادرشو قبول ندارم چون مادرم چادرو بالاجبار سرش کرده  مطمئنم پس فردا بگن چادر ممنوعه اولین نفرمادره خودمه...چادرو برمیداره چون اعتقادی بهش نداره!!!میفهمی حرفامو؟ -اره من چادرو دوست دارم...ولی میدونی چیه چادر یکم دستو پا گیره!!! -من که چادر سرم نذاشتم که بخوام بفهمم ولی به نظرم بهش عادت میکنی!!! من حتی به مائده هم گفتم اگه اذیت میشه نذاره ولی همیشه خودش میگه بهش عادت کرده واون نباشه یه حسه بدی داره!!! چه قدر عاقلانه حرف میزد این که هیچ اجباری برام نذاشت خیلی شیرین بود برام!!! -خب پس دیگه این بحثو پیش نکش هروقت دوست داشتی بگو برات بخرم...نخواستی هم که هیچی!!! - خب چی میخوری من گشنمه!!! سرشو گردنو منم گشتم چشمم خورد به تابلوی بزرگی که روش نوشته بود فلافل بیروتی!!! -محمدطاها پایه فلافل هستی؟ -معلومه بریم... بعد از خوردنه اون فلافله فوق خوشمزه که کامل کامل خوردمش... محمدطاها همونجور که میرفت سمته ماشین خندیدو گفت -بابا واسه کلاسش یکم اضافه میذاشتی!!!
 


-خب خوشمزه بود. -حالا چی میشد یکم میذاشتی من بخورم. -بسه دیگه فقط دلت میخواد بخوری!!! راه افتادیم سمته خونه ...تا محمدطاها ماشینو تو حیاط پارک کنه رفتم بالا که میر غضب از تو اتاق اومد بیرونو گفت -کجا بردی داداشمو ها؟؟؟؟ -خب رفتیم ازمایش دیگه!!! -اهان یه ازمایش تا ساعت دو طول کشید؟ -خیربعدشم رفتیم بیرون گردش... بعدم سریع از پله ها رفتم بالا فکر کرده من کم میارم من دیگه اون نرجس نیستم...محمدطاها گفته جوابشونو بده هرچی بهت گفتنو نذار بهت توهین کنن وگرنه میشی تو سری خور!!!منم تا جایی که احترام اجازه بده جوابشونو میدم!!! داشتم دگمه های مانتومو بازمیکردم که دراتاق باز شدو محمدطاها اومد داخل... -چه کردی نرجس؟ اوه اوه فهمید... -چیشد مگه؟ خندیدو گفت -داشتم میومدم محدثه جلومو گرفتو وگفت...بعدصداشو نازک کرد ومثلا ادای محمدثه رو دراورد -وای داداش کجا رفته بودی؟مگه قرار نبود زود بیای حالا پا میشی این دختره رو میبری گردش...چشمم روشن مامان کجایی ببینی پسرت چه زن ذلیلیه مارو فروخت به یه....صداشو درست کردو گفت
 


-روم نمیشه بگم...ولی همونجا حالشو گرفتمو اومدم بالا... -محمدطاها به خاطره من میگم تو با مادرخواهرت خوب باش...نذار باتو بد باشن با من بدن که اروم اروم درست میشن!!! -باشه چشم حالا بریم پایین که مادر کمک میخواد!!!فقط یادت نره پیششون بهم بگو برم وسایل بخرم برای فردا...که صبحه زود میخوایم بریم!!! -باشه!!! ازسمته دره فرحزاد که خیلی جاده خوشگلی بود ولی جاده خاکی بود و یه جورایی کوهپیمایی درراه داشتیم...به سمته امامزاده حرکت کردیم... کاوه میگفت چند ساله قبل با دوستاش اومده...اول رفتن ابشار بعدش رفتن امامزاده... واین یعنی اینکه تو مسیرمون ابشارم وجود داره!!! دخترا جلوتر بودیمو پسرا پشته سرمون که کاوه با قوطی حلبی روغن اومد روبه رومونو همونجور که عقب عقب میرفت بالا گفت -خب همگی همراهی کنین...محمدطاها بیا اینجا کمک... نگام افتاد به محمدطاها که با یه شلوار ورزشیه سفید با خطای مشکیو سویشرته سفید...کتونی های مشکی و کوله مشکی رفت جلو کنارش واییساد... تو گوشش یه چیزی گفتو یه دفعه داد زد... -خب بچه ها همگی امادگی داشته باشینو همراهی کنین... -رعنا تی تومان گله کشیه رعنا تی غوصه آخر مره کوشیه رعنا همگی همونجور که میخندیدیم تکرار میکردیم -رعنا...
 


دل دبستی کردآقاجانه رعنا حنا بنی تی دستانه رعنا همونجور که میچرخید وداشت ادای رقص شمالیو درمیاورد خوند آی روسیای رعنا جان برگرد بیا رعنا رعنا میشه رعنا سیا کیشمیشه رعنا رعنا میشه رعنا سیا کیشمیشه رعنا بقیشو کاوه خوند... پارسال بشو امسال نومی رعنا تی بوشو راه واش دَر بِِِمَی، رعنا تی لنگانه خاش در بومی رعنا آی روسیای رعنا برگردبیا رعنا رعنا میشه رعنا سیا کیشمیشه رعنا رعنا میشه رعنا سیا کیشمیشه رعنا تا رسیدن به ابشار با همین شوخیا وخنده ها رفتیم... بارسیدن به ابشار از خوشی نمیدونستم چیکار کنم واقعا جای خوشگلی بود... همگی رو چندتا تخته سنگ نشسته بودیم و داشتیم میوه میخوردیم که سامیه تو گوشه مائده یه چیزی گفتو دوتایی بلند شدنو دسته کیمیارم گرفتنو اومدن سمته من... سامیه تا رسید اروم جوری که محمدطاها که کنارم نشسته بود نشنوه گفت -پاشو بریم اب بازی!!! بلند شدم که محمدطاها سریع گفت
 


-کجا؟ -میریم...کناررودخونه... اخه اب شارش ازدله کوه بودو وارد رودخونه شده بود. -رفتیم کناه رودخونه و سامیه نشست رو تخته سنگو دستشو فرستاد تو اب...که یه دفعه دادزد... -وای یخ کردم.... چنان دستشو محکم کشید بیرون که اب پاشید تو صورته کیمیا... وکیمیا هم واسه تلافی اب پاشید روش به چند دقیقه نرسید که همگی داشتیم اب بازی میکردیم با وجود سردیه اب ولی انقدر جمبو جوش داشتیم که سرما حالیمون نبودو دیگه عادی شده بود... یه دفعه دیدم کاوه یدونه پلاستیکه چیپسارو بداشته داره میاد سمتمون... -تنها تنها خانوما؟ داشت پلاستیکو پراب میکرد که سامیه یه مشت اب ریخت تو صورتشو بلند بلند خندیدو گفت -حالا توهم هستی!!! تازه بازی گرم شده بود که امیر که کنار وایساده بودو زیاد بازی نمیکرد داد زد -بسه!!!سرما میخورید!!! محمدطاها خندیدو گفت -دیونه هنوز خیس نشدیم که!!! راست میگفت چون سعی میکردیم لباسامونو خیس نکنیم وبیشتر صورتامون خیس بود. امیر جدی وایسادو گفت -همین که گفتم اول از همه هم خودت بیابیرون!!! محمدطاها پلاستیکو انداخت روزمین واخم کرد
 


-اه...عینه معلما شده...بسه جمع کنید. همگی پلاستیکامونو جمع کریدمو ریختیم تو اشغالی...میریختیم زمین که چی...دوهزارسال طول میکشه تجزیه شه همه جاهم زشت میشه!!! نوید نشسته بود رو زمینو همونجور که نگاش به مائده بود داشت میخندید -اخی خوب جایی کات دادی امیر!!! نگام افتاد به قیافه برزخیه مائده که چادرش گلی شده بود!!! همگی جمع کردیمو اومدیم کنارجاده تا رابیوفتیم یه دفعه با فریاده نوید برگشتیمو دیدیم...ازسرو روش اب میچکه وسرتا پا خیسه!!! -وایییی.....یخ کردم!!! مائده با خنده از پشتش اومد بیرونو گفت -حالا بازی تموم شد!!! محمدطاها با عصبانیت نگاش کردو گفت -این چه کاری بود کردی مائده؟ اخماش رفت تو هم نگاش رفت سمته نوید -خب چادرمو گلی کرد منم تلافی کردم!!! -اینجوری؟...سرشو تکون دادو رفت سکته نوید. زیپه سوییشرتو باز کردو همونجور که درش میارد گفت -پیرهنتو دربیار الان یخ میکنی!!! همونجورکه فکش ازسرما میلرزید  گفت
 


-نمیخواد... -دربیار میگم...دستشو برد جلو که دگمه هاشو باز کنه که نوید دستشو گرفتو گفت -بده خودم میرم عوض میکنم!!! بعدشم رفت پشته سنگا!!! محمدطاها زیره سوییشرت یه تیشرت مشکی پوشیده بود که خیلی چسب بود!! اه چرا دراورد!!!تودلم کلی به مائده فش دادم...تادلم خنک شد!!! نوید که از پشته سنگا اومد بیرون خندیدو گفت -ولی خدایی خوب تلافی کردیا!!!! مائده هم خندیدو گفت -جوابه های هویه دیگه!!! دوباره راه افتادیمو رفتیم بالا!!! رسیدیم به امامزاده واقعا خیلی قشنگو ارامش بخش بود!!! تا رسیدیم اونجا محمدطاها تو گوشم گفت -نرجسی شب تشکریادت نره!!! با عصبانیت برگشتم سمتشو فقط یه چشم غره رفتم که اونم خندید!!! بعد از زیارت همگی اومده بودیم خرید وداشتیم ازکناره مغازه ها رد میشدیم... کیمیا وامیر دستو دسته هم جلوتر از بقیه بودنو زیاد با ما نمیجوشیدن!!! منو محمدطاها هم دست تو دسته هم کناره بچه ها بودیمو به کل کلای کاوه وسامیه میخندیدیم!!! کاوه خندیدو گفت
 


-ها خانوم کم اوردی چرا ساکت شدی؟ سامیه هم همونجورکه نگاش به مغازه بود گفت -اه چقدر زر میزنی...دو دقیقه خفه شو... همگی دهنمون باز مونده بود...سامیه هم اصلا حالیش نبود چی گفته ورفت تو مغازه!!! اخه همیشه با احترام باهم شوخی میکردن ولی الان سامیه... یه دفعه محمدطاها خندیدو زد تو فک باز شده کاوه وگفت -دهنتو ببند...اصلا نفهمید چی گفته!!! کاوه همونجور که فکشو با دست میخاروند  -خدایی قشنگ لالم کرد!!!بعدش به تقلید از فامیله دور گفت -من الان چه جوریم؟؟؟ مائده همونجور که میرفت سمته همون مغازه با خوشحالی جیغ کشید -وای سامیه!! این دفعه نوید رفت سمته مغازه وگفت -نه یه خبری هست... -محمدطاها بریم ببینیم چه خبره!!! با وارد شدن به مغازه دهنم اب افتاد...پراز الو لواشک بود... -وای محمدطاها... کاوه نگاشو میچرخوند تو مغازه ومیگفت -الان چی باعث شد من اونجوری ضایع بشم؟
 


بالاخره هممون بعد از خریده کلی الو لواشکه ترش اومدیم بیرون!!! البته تو پسرا فقط محمدطاها وکاوه پایه خوردن بودن... از ظرفی که تو دسته محمدطاها بود یه الو برداشتمو گذاشتم تو دهنم... انقدر ترش بود که دلم ضعف رفت!!! ولی به خوردن ادامه دادم.... محمدطاها ظرفو کشیدو اخم کرد -بسه نخور...بعدم ظرفو گرفت سمته کاوه خودمو لوس کردم -ا ِِِِِِِِِ...محمدطاها میخوام... -میگم بسه همین که گفتم رفتم کناره دخترا تا با اونا بخورمو اوناهم استقباله گرم کردن ازم... بعدم همگی به قیافه محمدطاها خندیدیم!!! سامیه ارومم گفت -مائده خر نخور... مائده نالید -اخه دلم میخواد... با حرص گفت -دیونه روزه اولی رفتی اب بازی کردی...الانم که الو...فشارت میوفته بیا جمع کن!!! برگشتم سمته مائده
 

-خب دیونه تواین موقیت نخور جون میدیا!!! یدونه دیگه الو برداشتو گذاشت دهنش -اخه دوست دارم!!! سامیه محکم زد رو دستش -میگم نخور نخور!!! کاوه ومحمدطاها رفتن جلو...امیرو کیمیا هم که جلو تر از همه بودن!!! ما سه تا هم روبه روی عروسک فروشی داشتیم کل کل میکردیم... یه دفعه صدای نوید اومد که اومد کنارمونو خیلی اروم یه چیزی تو گوشه مائده گفتو رفت پشت سره کاوه ومحمدطاها... دیدم مائده دستشو کشیدو سرشو انداخت پایین!!! سریع منو سامیه گفتیم -چی گفت؟ لبه پاینشو گاز گزید -همش تقصیره شماست!!! اشک تو چشاش جمع شده بود...سامیه رو دور زدمو اومدم کنارش -چیشده مگه؟ صداش بغض داشت -تو گوشم گفت....وقتی تو این دوره هستید... چشمام بیشتر از این باز نمیشد سامیه هم جیغ زد
 


-خب... -گفت براتون تنقلاته ترش خوب نیست!!! زدم زیره خنده... -خوب گفت که!!! سامیه راه افتادو ماهم کنارش... 
زدتوسرم-درده خوب گفت...ابرومون رفت!!! -وای یعنی حرفامونو شنیده بود!!! مائده-اب شدم پیشش!!! سامیه خندیدو گفت -مشکوک میزنی مائده...نوید چادرتو گلی میکنه تو خیسش میکنی...الانم که تنقلات برات خوب نیست!!!چه خبره؟ مائده زد تو سره سامیه وگفت -کوفت چه خبری باید باشه!!! پشته چشمی نازک کردمو با اشاره با سامیه رو به مائده گفتم -مائده جون شما حداقل درحد بعضیا تابلو نیستین!!! سامیه سریع اخماش رفت توهم -منظور؟ مائده هم خندیدو گفت -راست میگه دیگه حتی نرجسم فهمید!!!
 


بی حال نگام کرد -این قدرتابلو بود؟ خندیدمو گفتم -نه من باهوش بودم فهمیدم!!! خب پس امروز خیلی چیزا فهمیدم...اولیش درمورده سامیه ودوست داشته کاوه بود دومیشم که نگرانیه نوید بود!!! اروم خندیدمو رفتم سمته محمدطاها که همگی پایین پله ها وایساده بودن... کاوه با رسیدنمون گفت -خب اینجا ناهار بخوریم یا بریم بریم پایین؟ محمدطاها دستشو فرستاد تو جیبشو گفت -نه بریم پایین بریم سمته جنگلای فرحزاد و اونجا کباب را بندازیم...گوشتو مرغا تو ماشینن!!! دیشب کلی گوشتو مرغو گرفته بودیمو خوابونده بودیم تو کیوی وپیازو زعفرون وکلی چیزه دیگه...برای اینکه خراب نشه گذاشته بودیم داخله یدونه از این یخچال کوچیکا که قبلا توش بستنی میذاشتنو تو پارکا میفروختن وپشته ماشین بود!!! بالاخره تصمیم براین شد که سریعا بریم پایینو ناهارو بریم تو جنگل ویه جای خلوت بخوریم!!! یه جای خوشگل همون طرفا پیدا کردییمو همگی پیاده شدیم!!! امیرو نوید رفتن تا هیزم جمع کنن...محمدطاها وکاوه هم داشتن وسایلو درست میکردن...بعداز پهن کردن روفرشی منو مائده وکیمیا دستامونو شستیمو کبابارو به سیخ کشیدیم!!! سامیه هم معلوم نبود کجا رفته!!!کلا هیچ وقت یه جا بند نبود واسه خودش این ور اون ور میرفت!!! چند دقیقه بعد با سروصورته خاکی اومدو گچای توی دستشو نشونمون داد وگفت
 


-اینم سرگرمیه بعده ناهارمون!!! بعدشم با کاوه که مرده بود واسه این کارا یه جایه خوب پیاده کردنو مثله بچه ها...لی لی کشیدن رو زمین تا بعده ناهار بازی کنیم!!! امیرو نوید هیزما رو اتیش زدنو اتیشو حاضر کردن...من مونده بودم این سامیه اون وسط چی میخواد همش پیشه پسرا بود سوال میپرسید که چه جوری اتیشو حاضر کردن چهجوری دارن کبابارو اماده میکنن...وکلی سواله چرته دیگه... محمدطاها هم دم به دقیقه با دستای سیاش رو صورتش نقاشی میکشیدو جیغه سامیه رو درمیاوردو هممونو میخندوند!!! سفره ناهارو پهن کردیمو همگی نشستیم دورش محمدطاها کناره من نشسته بود!!! این وسط ازهمه باحال ترقیافه امیرو کیمیا بود که داشتن پیاز پوست میگرفتنو اشکشون دراومده بود... کاوه رفت کنارشونو دستمال وکشید رو صورته نویدو اشکشو پا کردو گفت -بمیرم الهی خواهرم انقدر حرصت میده؟ کیمیا دادزد -کاوه... -دیدی گفتم فکرکردی واسه چی زن نمیگیرم؟اشکمو میخواد در بیاره!!! سامیه ظرفو گذاشت جلوی کاوه گفت -تو اشکه کسیو درنیار هیچ کس اشکتو درنمیاره!!! و بازم کل کلاشون شروع شد... داشتیم ناهار میخوردیم که کاوه یه پیازو برداشت و یه زانوشو جمع کرد تو بغلشو گفت -خب خانوما میخواین زورمو نشونتون بدم...
 


بعدم کوبوند رو پیاز که پیاز له و لورده شد!!! محمدطاها-نه دیگه خیلی زورت زیاده!!! سامیه دستشو برد جلو یه پیاز براشتو گفت -فکرکردین فقط خودتون زور دارین؟ پیازو گذاشت جلو ویه مشت زد روش پیازه خیلی خوشگل چهارقسمت شد!!! همه دهنمون باز مونده بود. همه بهش افرین گفتنو اونم با خنده نشستو بقیه غذاشو خورد... سامیه یه طرفم بود ومحمدطاها طرفه دیگه... سرمو بردم نزدیکه گوشه سامیه وگفتم -ایول بابا روی این کاوه رو کم کردی!!! اونم اروم گفت -صداشو درنیار با چاقو نصفش کرده بودم!!! غذا چنان پرید تو گولم که داشتم خفه میشدم... بلند بلند سرفه میرکردم و محمدطاها هم میکوبوند تو ستونه فقراتم!!! با ابی که سامیه گرفت سمتم نفسم جا اومد دسته محمدطاها رو پس زدمو گفتم -وای محمدطاها کمرم شکست!!! اونم یه لبخنده ژکوند تحویلم داد!!! بعداز خوردنه ناهار...همگی رفتیم لی لی بازیو کلی خوش گذروندیم دیگه هوا داشت رو به تاریکی میرفت که گفتن جمع کنیمو بریم!!!
 


همه وسایلو جمع کریدمو گذاشتیم تو ماشین که مائده گفت -بچه ها سامیه چرا نیومد؟ محمدطاها-کجا رفت مگه الان اینجا بود که!!! کیمیا-یدونه سنجاب دید رفت دنبالش!!! نوید-وا سنجابو مگه میشه گرفت؟ محمدطاها گوشیشو دراوردو گفت -بذار زنگ بزنم... نگام افتاد به گوشیه سامیه که رو کیفه من بود... -نبرده محمدطاها!!! با عصبانیت گوشیشو فرستاد تو جیبشو گفت -حالا کدوم سمت رفت؟ مائده سمتیو نشون داد وگفت -اونور رفته!!! محمدطاها همونجور که میرفت سمته درختا گفت -شماها بشینین تو ماشین الان پیداش میکنمو میایم!!! کاوه هم رفت پشته سرشو گفت -وایسا منم بیام بگردیم... نیم ساعت گذشتو هوا تاریک شد ولی هیچ کس نیومد...نوید زنگ زد به محمدطاها که اون گفت پیداش نکرده وهنوز داره میگرده!!!
 


نویدم رفت تو جنگل دنبالشون ...ماهمه نگران وایساده بودیمو وبراشون دعا میکردیم واقعا پیدا کردنه یه ادم تو اون جنگله به اون گندگی...اونم تو تاریکی خیلی سخت بود... داشتم ایت الکرسی میخوندمو مائده داشت گریه میکرد!!! یه دفعه گوشه امیر زنگ خورد... -چی شد کاوه؟ لبخندزد -پیداش کردی؟ -باشه...من زنگ میزنم زود بیاین. با لبخند گفت -کاوه پیداش کرده وداره میاد... زنگ زد به محمدطاها ونویدو خبرداد وازشون خواست که بیان!!! یه ربع بعد محمدطاها ونویدم اومدنو منتظره کاوه وسامیه بودیم!!! محمدطاها انقدر عصبی بود که حد نداشت!!! همش قدم میزدو میگفت -مگه دستم بهش نرسه!!! -دختره چموش...یه دقیقه اروم نمیگیره!!! همون موقع کاوه وسامیه اومدن... سامیه سرشو انداخته بود پایینو تو دستش یه خرگوش بود که زخمی شده بود!!! محمدطاها با عصبانیت رفت سمتش... تند تند پشت سرش رفتم
 


دستشو برد بالا که دستشو گرفتم -نه محمدطاها چیزی نشده که بخیر گذشت..تورو خدا... با عصبانیت دستشو انداختو داد زد -احمق کدوم گوری بودی؟ با هق هقی که معلوم بود بعد از گریه زیاد اینجوری شده گفت -داداش رفتم دنباله سنجاب که دیدم این خرگوشه تو تله گیر کرده...بعدش ازتله دراوردمش که راهو گم کردم...ببخشید!!! محمدطاها برگشتو گفت -کی میخوای بزرگ شی اخه؟ اشکش چکید وگفت -شرمنده!!! محمدطاها دست برد جلو اشکشو پاک کردو گفت -سکتم دادی دیونه!!! سامیه خندیدو همه چی حل شد!!! نوید با خنده رفت سمتشو گفت -بده من ببینم چشه!!! خرگوشه سفیدو خوشگلو گرفت تو دستشو گفت -وای چه نازه پاش زخمی شده!!! نشستم کنارشو خرگوشه رو نازکردم... -نازی...چه نرمه!!!
 


همه حواسشون رفت به خرگوشه پشمالو یادشون رفت چیشده ولی این وسط یه چیزی درست نبود اونم سکوته کاوه واخمای درهمش بود!!! بعد از پانسمانه پای خرگوش سامیه نذاشت بذاریم همونجا گفت -میخواد بیارتش خونه وازش مراقبت کنه!!! همگی سواره ماشین شدیمو حرکت کردیم!!! نوید وکاوه وامیرو کیمیا باهم رفتن...منو محمدطاها وسامیه ومائده هم باهم... تو پمپه بنزین بودیم ومحمدطاها داشت بنزین میزد برگشتمو گفتم -سامیه کاوه چه جوری پیدات کرد؟ اخم کردو گفت -پسره احمق تا رسید بهم نه گذاشت نه برداشت زد تو گوشم... -نه؟ دستشو گذاشت رو صورتشو گفت -اره به خدا...هنوزم گوشم سوت میکشه!!! مائده-خب چی گفت؟ -هیچی دادزد که تو هنوز بچه ایو این حرفا وچرتو پرتا تهشم راه افتاد ودادزد پشته سرم بیا...منم عینه گوسفند پشته سرش اومدم...تا بیرونم هیچی نگفت!!! -تو هیچی نگفتی؟ -انقدر ترسیده بودم که صدام درنیومد...شانس اورد از خوشیه دیدنش نپریدم بغلش!!! -دیونه!!! -ولی الان میفهمم چیکارم کرده دارم براش جوابه این چکی که تو گوشم زدو حتما باید بگیره!!!
 


-سامیه...نگرانت شده بوده!!! -میخوام صدساله سیاه نشه احمقه بیشور!!! با اومدنه محمدطاها سکوت کردیمو تا رسیدن به خونه عمه چیزی نگفتیم سامیه رو رسوندیم خونه عمه وبا اصراره عمه وعمو شام مهمونشون شدیم!!! سودا نشسته بود رو پای محمدطاها وداشت برامون صحبت میکرد... محمدطاها دست کشید به موهای خرگوشیشو گفت -سودایی شنیدم سرما خوردی؟ موهاشو زد کنارو گفت -وای اره داداش من با بابام رفتم دکتر گفت اپولامپا گرفتی!!! -چی؟ محمدطاها یه نگاه به سامیه انداخت که گفت -منظورش انفولانزاست!!! دوتایی خندیدیم که سودا اخم کرد -خنده داره؟ اصلا باهاتون حرف نمیزنم...بعدم روشو برگردوند!!! منو محمدطاهام ریز ریز خندیدیم براش... که خودش برگشتو گفت -داداش حالا یعنی خیلی باید امپول بخورم؟ -محمدطاها همونجور که خندشو کنترل میکرد گفت -نه داداش انفولانزا...نه امپولامپا...یه مریضیه!!! -خب اخه من تا حالا ندیدمش میشه نشونم بدی؟
 


-اخه سودا جونم نمیشه که؟ -من می خوام ببینمش خوشگله؟ با کلی بدبختی براش توضیح دادیم ولی تهشم حالیش نشد... صبح بعداز صبحونه دادن به محمدطاها...یه پارچه برداشتمو افتادم به جونه اتاقمون... بعداز تمیز کردنه اتاق، مائده از خواب پاشد اومد بیرونو رفت پایین صبحونه خورد!!! محمدطاها زنگ زد خونه وگفت که جوابه ازمایشا خوب بوده...کلی خوشحالم کرد اما اخمای اشرفو محدثه خوب رفت توهم... صبحونشونو که خوردن دوتایی رفتن بیرون ومائده هم طبقه برنامه درسیش رفت کتاب خونه!!! رفتم اشپزخونه رو جمع کردمو شروع کردم به تمیز کردنش ماشالله انقدرم بزرگ بود سه ساعت وقتمو گرفت... وقتی اومدم بیرون مامان اشرف جلو چشمم ظاهر شد -تو دوساعته تو اشپزخونه چه غلطی میکنی؟ -داشتم اشپزخونه رو تمیز میکردم!!! یه تنه محکم زد بهمو رفت تو اشپزخونه...کناراوپن وایسادمو نگاش کردم... همه جاسرک کشید...رفت بالا سره گازو یه دفعه دادزد -این چیه اینجا؟ تندتند رفتم سمتش -چی مامان؟ -اینجا کناره گاز رد پارچه مونده!!! هرچی نگاه کردم معلوم نبود...
 


-من نمیبینم؟ دستشو اورد بالا و ناخوناشو فرو کرد تو بازوم....با حرص گفت -بس که کوری!!!! چشمامو از درد بستمو دستمو گذاشتم رو دستش -اییی...ول کنین...تروخدا دستم درد گرفت. محکم هولم داد وگفت -ایشش ناز نازو...تمیزش کن بیا بیرونو گرد گیری کن!!! اشکام اروم اروم میچکید... ومن زیر نگاهشون کله خونه رو تمیز کردم... این وسط محدثه خانوم سفارشه زرشک پلو با مرغ دادن... یه پام تو سالن بود یه پام اشپزخونه وبه غذا سر میزدم!!! ساعت سه ونیم بود که هم طبقه بالا رو تمیز کردم هم پایینو بدونه هیچ استراحتی حتی میزه ناهارشونو چیدم واونا خوردن... مائده هم که اومد گفتم ناهار خوردم تو بخور!!! اونم خوردو رفت بالا خوابید... کمرم داشت میشکست...حداقل خونه خودمون کوچیکتربود انقدر اذیت نمیشدم واسه تمیز کردنش!!! محدثه دست به سینه نگام کردو گفت -ببین دختره سرتق تشریف ببر بالا لباساتو عوض کن...بعدشم بیا پایین واسه داداشم غذا داغ کن!!!
 


تو نگام پراز حرص بود دلم میخواست موهاشو دونه دونه بکنم...بسکه هرکاری میکردم میومدو یه عیبی روش میذاشت!!! توسکوت ازکنارش رد شدم که برم طبقه بالا که داد زد -فقط جرات داری یه کلمه ازاین کارا به داداش بگو ببین چه بلایی سرت میارم!!!! قدممامو محکم تر گذاشتمو رفتم بالا... سریع رفتم تو حموم و یه دوشه ده دقیقه ای گرفتمو کلی هم زیره دوش به حاله خودم اشک ریختمو اومد بیرون... بازوم کبود شده بود... بسکه خانوم محکم ناخونشو فرو کرده بود تو دستم!!! یه لباسه استین بلند پوشیدم که صدای زنگ زدنه محمدطاها اومد... اومدم پاییو کناره هم ناهار خوردیم.... سره ناهار محمدطاها گفت -چرا چشات سرخه که حمومو بهونه کردم.... محمدطاها گفت که روزایی که بیکاره تا ساعت نه شب میره پیشه یکی از دوستاشو تو رستورانش پشته صندوق میشینه واز امروزم میخواد بره!!! هیچی بعداز خوردنه غذا اونم رفت... ومن بازم کارام شروع شد... چون خانوم حیاطه دیویست متریشو میخواست بشوره!!! چهارساعت فقط تمیز کردنه حیاط طول کشید دیگه کمرم راست نمیشد بسکه خم شده بودمو جارو کشیده بودم!!! ساعت نه بود که حیاطو جمع کردمو رفتم بالا...
 


که مامان سریع اومدو داد زد -عوضی بیا دیگه الکی داری اب بازی میکنی...بدو برو تو اشپزخونه شام هیچی نداریم!!! اشکم داشت درمیومد هم کله تنم درد میکرد هم اینکه به جای تشکرو خسته نباشید دستورم میدن!!! فقط نگاشون کردم ورفتم تو اشپزخونه وسریع یکم کوکو سبزی از تو فریزر برداشتمو گذاشتم تو ماکروویو تا بازبشه بعدشم سریع بهش مواد واضافه کردمو دوتا ماهیتابه گذاشتم رو گازو موادو ریختم توشون تا سرخ بشن...بعدم رفتم بالا بازم لباسامو عوض کردم...اینجور که معلومه باید لباس کار میپوشیدم واسه اینجا... محمدطاها هم که اومد با بابا توسکوت شام خوردیم!!! بعداز اونم ظرفارو شستمو رفتم بالا که دیدم محمدطاها غرقه خوابه منم نمازمو که وقت نکرده بودم بخونمو خوندمو وکنارش بیهوش شدم!!! سه چهار روزی وضعم همین بودو با محمدطاها هم اصلا وقت نمیشد صحبت کنم اون بیچاره هم غرقه کار بود چون واقعا نیازمنده پولش بودیمو نمیخواست هیچ پولی از باباش بگیره!!! دیگه ناهارم خونه نمیومد و همونجور میرفت سره کارو ساعت ده شبه میومد خونه!!! ومنم با تمومه دستورا ونیشو کنایه هاشون میساختمو هیچی نمیگفتم!!! ولی روز به روز افسرده ترمیشدمو بیحال تر...وکتک خورده تر...ی کی ازچیزایی که باعث میشد به محمدطاها چیزی نگم کتکایی بود که ازشون میخوردم!!! کنایه هاشون به اینکه بی ماردم...بی پدرم...همه رو میشنیدمو هیچی نمیگفتم... مادرش که کسی میومد پیشش نمیگفت من عروسشم... میگفت کلفتشونم ومن هیچی رو به محمدطاها نمیگفتمو میریختم تو خودم!!! انقدر ازشون کتک خورده بودم که حد نداشت تمام دستام و پهلوم کبود بود....
 


دلم نمیومد به محمدطاها چیزی بگم چون میدیدم خودشم داغونه و تو خودش میریزه...پس من چرا بگمو حرصش بدم!!! بدیش این بود مائده هم همش بیرون بود واسه درس خوندن میرفت کتاب خونه!!! این چند روز وعده غذایی همون شامی بود که با مردا میخوردیم... واسه همین معده درد امونمو بریده بود!!! تو این چند روز به اندازه چندسال گریه کرده بودم... ولی حتی محمدطاها هم نمیفهمید... یعنی میفهمیدا...ولی من بهش میگفتم دلتنگیه واسه پدرومادرم!!! ساعت هشتو نیمه صبح بود امروز محدثه دانشگاه بود  کتکاش بیشتر ماله وقتی بود که محدثه نبود... داشتم از پله ها پایین میومدم که یه لحظه بوی سیرابی خورد به دماغمو تمامه محتویاته معدم اومد بالا... سریع دوییدم تو دستشویی وشامه دیشبو ریختم بیرون!!! نفس نمیتونستم بکشم... از بچگی به این بو حساس بودم... دره دستشویی وباز کردمو بیحال اومدم بیرون که دیدم مادرش رو به رو دست به کمر وایساده!!! ازش عینه سگ میترسیدم...اونم به خاطر این بود که میدونستم میتونه هر بلایی سرم بیاره... هنوز تاوله سوختگیه پام توسطه این خانوم نترکیده بود!!! دیروز سیخه داغو گذاشت رو ساقه پامو جیغمو دراورد... ومن فقط خدا رو صدا زدم....
 


با دیدنم سریع اومد جلو موهامو گرفت تو دستش... با بیحالی داد زدم -اییی... همونجور که منو میکشید داد زد -تو حامله ای هرزه؟ بیحال افتادم کناره پاش -نه به قران...نه به خدا...کی گفته؟ لگد زد تو پهلومو داد زد -خفه شو خاک توسرت هنوز اسم شوهر تو شناسنامت نیست بعد تو حامله  ای؟؟ اشکام ریختو بادرد جیغ زدم -نه به قران...به خدا من تا حالا با محمدطاها...دوباره لگدش رفت تو شکمم... ومن زانوهامو جمع کردم تو خودم تا کمتر ضربه بخورم!!! -ا ِِِِِِِِِ...یعنی تو الان دختری؟ پاشو گرفتم تا دیگه لگد نزنه!!! -اره...ایییییییی....نکن...جونه دخترت نزن... موهامو گرفتو بلندم کرد -پاشو بریم بالا ببینم!!! از رو پله ها میکشید منو...ومن فقط پله ها رو چنگ مینداختمو میرفتم بالا...
 


رسیدیم به اتاق که پرتم کرد رو تخت... دادزد -لباسه تو دربیار!!! کله تنم میلرزید...این زن دیونه بود...یه دیونه به تمام معنا...باترس خودمو رو تخت جمع کردم.... -چی میگین؟ -همین که گفتم مگه نمیگی دخترم اثبات کن!!! وای خدا باورم نمیشد این زن چی میخواد ازم...دلم میخواست همون موقع خودمو بکشم... یه دفعه اومد سمتمو یقه لباسمو گرفت تو دستش... -درمیاری یانه؟ دادزدم -نه درنمیارم...اصلا من الان از این خراب شده میرم!!! بلند بلند خندید -برو ببینم کجا میری؟اصلا رفتی منم شناسنامه تو واون شوهرجونتو میسوزونم... بیحال نشستم رو تخت...دوروز پیش شناسنامه خودمو ازتو ساکم برداشته بود. -دربیار دیگه!!! -اخه... -روت نمیشه...اخی خجالتی...کارنداره...تلفنه تو اتاقو برداشتو شماره گرفت... منم سرمو گذاشتم رو زانوهامو هق هقم رفت بالا... پس کجایی خدا...ادم بی کس تراز من سراغ داری؟؟؟
 


-الو محدثه کجایی؟...داری میای...بدو بیا...یه زنگم بزن مطبه دکتر بهنیا بگو داریم میایم پیشت!!!به تو ربطی نداره فقط زود بیا!!! قطع کردو داد زد -بدو حاضر شو!!! از اتاق رفت بیرونو درو کوبید... منم سرمو گذاشتم روزمینو...بلند بلند واسه خودم اشک ریختم... انقدر خدا واماما رو صدا زدم که گلوم گرفت... با بیحالی پاشدمو رو شلوار کتانی که پام بود فقط یه مانتو پوشیدمو رفتم بیرون...شالمو گذاشتم سرم... که دیدم محدثه داره میاد بالا -سلام... برام تعجب اور بود که گفت -سلام چیشده مامان میگه بریم پیشه دکتر؟ -میخواد گواهی عروس بگیره!!! وبعدم هق هقم رفت بالا... با بیحالی تکیه دادبه نرده ها وگفت -بسم الله مامان دیونه شده؟ نشستم رو پله ها بازم گریه که گفت -عیبی نداره پاشو بریم...تو که تا حالا... سرمو اوردم بالا وگفتم
 


-نه به جونه محمدطاها!!! -پس بیا بریم...چیزی نیست کاره دودقیقه است!!! ببین کارم به کجا رسیده که محدثه هم دلش برام سوخت ...چنددقیقه بعد تو ماشین بودیمو داشتیم میرفتیم سمته مطبه دکتر... گوشیه محدثه زنگ خورد که جواب داد -جانم داداش...اومدیم بیرون....نه یه ساعت دیگه خونه ایم...اره نرجسم باهامونه نه هواشو دارم!!!گوشیو...یه نگاه به من انداخت که مادرش علامت داد نده به من...ها الان تو ماشین خوابیده...باشه...داداش دارم رانندگی میکنم بعدا زنگ بزن...بای!!! جلو دره مطب نگه داشتو گفت -برید پایین منم جا پارک پیدا کنم میام!!! سرمو انداختم پایینو باهاش رفتم بالا... منشی با دیدنش بلندشدو کلی تحویلش گرفت...وگفت باید نیم ساعتی صبر کنیم!!! از استرس قلبم داشت ازجاش درمیومد...سرمو انداخته بودم پایینو ریز ریز اشک میریختم... محدثه اومد بالا و نشست کنارمو اروم اروم پشتمو نوازش کرد!!! ومن بیشتر هق هقم رفت بالا... دوباره گوشیش زنگ خورد که گفت -اه بازم داداشه...چی بگم مامان دوبار اس داده کجایین؟ مادرش گفت-بگو اومدیم مطب بعدشم میخوایم بریم گردش!!! -جانم داداش....مامان یکم مریض بود اوردیمش دکتر...بعدشم میریم گردش!!! -باشه خدافظ!!!
 


نیم ساعت بعد اسممو صدا کردن... نفسم تند شده بود...حس میکردم الان جونمو از تنم میکشن بیرون!!! با ضربه مادرش بلند شدمو خودمو کشیدم سمته دره بسته ای که الان من باید بازش میکردم... خودشم پشته سرم راه افتاد... یه جورایی اگه فشاره دستش پشته کمرم نبود عمرا نمیتونستم راه برم!!! وارده اتاق شدیم... یه خانومه سفید پوشی بلند شد... شروع کرد به احوال پرسی ولی من کر شده بودم... -خانومی برو اون سمت لباساتو دربیار من بیام... بلند شدم...مثله یه مرده متحرک بودم...قدمامو کشیدم سمته تخت... نمیدونم چه قدر گذشت... ولی میدونم اون دو دقیقه اندازه دو قرن گذشت... اون دو دقیقه ای که محدثه خیلی راحت گفت دو دقیقه قسم میخورم دو دقیقه نبود...مطمئنم  ... ثانیه نبود 621 ... ساله شدم...همونجا پیر شدم 621  سال بود...ومن همونجا 621 همونجا خورد شدم... منی که منتظر یه تلنگر بودم اونجا خورد شدم...رو یه تخت خورد شدم...توسطه یه زن...یه همجنس خورد شدم... انتظاریم ندارم...وقتی مادرم مادری نکرد... مادرِِِ شوهری که اسمشم تو شناسنامم نبود میخواست مادری کنه؟
 



___

اصلا از شخصیت محدثه تو این رمان خوشم نمیاد. محدثه ها خوبن مهروبونن گلن خانمن فرشته ان ((الان میگید چقدر خودشو تحویل میگیره ))
خلاصه از نویسنده محترمه بخاطر شخصیت منفی محدثه نام تو این رمان شکایت دارم .
دفعه ی بعد خواستی با اسم قشنگه محدثه رمان بنویسی حواستو جمع کن باید خیلی خوب درموردش بنویسی .
خخ الکی که نیست هم اسم منه هااااا









نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif