تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - رمان وات دِ فاز؟1
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
چهارشنبه 31 شهریور 1395
نویسنده : ℳɨss craZy


هآی گآیز
من فاطمه هستم.
نویسنده رمان آخه مگه
من شیطونم؟.واینکه این رمان
جدیدمه که دارم روش کار می کنم
ومی نویسمش.خب اول از همه خلاصه
ی داستان رو براتون می گم از زبون استلا
استلا شخصیت اصلیه ها توجه داشته باشید مرسی
خلاصه:

سلام!من اسی طلا یا همون استلا هستم
اصلا از اسم اسی طلا خوشم نمیاد وبشنوم نصفت می کنم!
من توی شرکتی که خودم با زحمت خودم ساختم کار می کنم
اره بابام پولداره ولی دلیلی برای اینکه من زیر بار اون باشم نیست هست؟
نه نیست من استلام16سالمه وعاشق رنگ آبی وبنفشم.یه برادر به اسم آرمان دارم ویه خوار به اسم آریانا!
آرمان18سالشه وآریانا ام تازه13سالشه.ما زندگی خوبی داریم.ولی بدبختی نمی تونم تو شرکتم راحت کارمو بکنم!
اخه این بابام چندتا پسر استخدام کرده یعنی منو مجبور به این کار کرده که همه پسرای کسایین که باشون تجارت داره!
یَک پسرای مزخرفین...ازشون متنفرم!ولی مجبورم به خاظر بابام نگه دارمشون واخراجشون نکنم!
 ضاهرم=من چشمام که درشته موهام قهوه ای بلند ولخته چشمام مشکیه.قدم168وخیلیم خوش اندامَم!

یه روز گرم تابستونی،می بارید بارون دوباره یاد گزاشته ها می کرد این دل داغون...
این شعر رو البته یه ذره ام تغییرش داده بودمو می خوندم
رفتم مایومو پوشیدم وروش مانتوی لباس خابمو پوشیدم ورفتم سمت استخر آرمان نشسته بود وسرش تو موبایلش بود منم با یه شیرجه ی خفن،اونو به خود آوردم.
از جاش بلند شد وگفت:مگه قرار نبود به منم شنا یاد بدی؟1000بار گفتم خوشم نمیاد از مربی های بیرون یادبگیرم!بابا بفهم....
من:خیل خب!!هر بار صدات کردم بهونه اوردی من چیکارت کنم؟
بعدشم بگو ببینم ساعت چنده؟
-ساعت...8:30دقیقهَ ست.
من یه نیم ساعت تاساعت9:00توی استخر بودم ودر اومدم
حوله به در خودم پیچیدم وزیر سایه بون روی صندلی بغل استخر لم دادم
یه لیوان دلستر هلو به خدمت کارمون،اجی کابالی گفتم برام بیاره.بعد نیم ساعتم همونجا وایسادم وبعدشم که رفتم سراغ لباسام لباس یه تاپ قرمز وشلوارک لی پوشیدم.بعدشم به ناخونای بلندم لاک قرمز زدم ورفتم سر میز صبحونه ساعت9:30بود.سریع صبحونه خوردم ورفتم حاضر شم موهای لخت وبلندمو شونه کردم.بعدشم یه تایشرت دخترونه خیلی باحال پوشیدم که البته یکی از سلفی هایخودم روش بود(وقتی یه پرینت از یه عکس بگیرید واون تصویر رو پشت ورو روی لباس قرار بدید وبعدش1دقیقه با اتو روشو نگه دارید تصویرمی افته رو تیشرت!!**آموزش اضافه**)
بعدشم شلوار لیمو پوشیدم که پایینش کوتاه بود بعد یه کتونی مشکی پپوشیدم بعدشم یه مانتوی آبی آسمونیِ شیک پوشیدم وعینک آفتابی زدم سوار206شدم خو من این ماشینو دوست دارم!!بعدشم شروع به رانندگش کردم تا برسم دیگه ساعت10ونیم شده بود رفتم توی اتاق کارم ونشستم پشت میز
تلفن رو برداشتم وشماره1رو شماره گیری کردم.
_بفرمایید؟؟
_رویا مسخره بازی درنیار سریع همون همیشگی رو بگو برام بیارن
_عه مسخره بازی خودت در میاری.
اومده؟استلا...استلاجونــ(جونو با حالت خاصی گفت حتما یکی پیشِش بود چون جز دوستام که شامل رویا می شه هیچ کس منو استلای خالی صدا نمی زنه)
_رویا منتظرم بای.
تلفن رو گزاشتم مثل همیشه شروع کردم به چرخ زدن رو صندلی...
بعد5دقیقه در اتاق به صدا در اومد
_استلا خانوم قهوه ی شمارو آورزم
_باشه بیا تو.
یه دفعه تلفن زنگ زد با بی حوصلگی برش داشتم
_بله بفرمایید؟؟
صدایی نیومد دوباره تکرار کردم:
بفرماییید؟؟؟؟؟؟
هیچی به هیچی تلفن رو گزاشتم دوباره زنگ خورد این بار هوار زدم
یا حرف بزن یا دیگه زنگ روانی
فقط سکوت......




نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif