تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - دخترازدست رفته.فصل 49
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
چهارشنبه 31 شهریور 1395

رمان دختر از دست رفته به قلم محدثه

فصل 49ادامه ی مطلب ...
توضیح: بچه ها من این رمان رو دارم قسمت هاشو مینویسم و میزارم و قصد دارم بزارمش تو سایت 98 یا هنوز کاملش نکردم و چون تند مینویسم ممکن اشتباه تایپی داشته باشم و شاید یه جاهایش رو تغیر بدم به هر حال تو وبلاگ خودم میزارم که ببینم طرفدار داره یانه . ژآنر:عاشقانه . طنز. کلکی. درام.جنای
ممنون از دوستای که دارن حمایتمون میکنن

--سلام مامان.
--الو ارسام پسرم ما داریم میریم بیمارستان توئم کارت تموم شد برو.
--چییییی مگه...
--اره ما الان تو ماشینیم میخوای گوشی رو بدم بهش .
--اره اره بده .
مامان نسبتا اروم بود گوشی رو داد به محدثه که انگار داشت از درد میمرد .
--الو ارسام.
--سلام عزیزم خوبی؟ من زود میام پیشت باشه.
--ارسام من میترسم.
بغض کرد انگار میخواست گریه کنه.
--نترس گلم قبل از اینکه بری اتاق عمل خودم رو میرسونم میبینمت فقط تحمل کن باشه .
--ارسام من مامانم رو میخوام توروخدا میخوام وقتی از اتاق میام بیرون کنارم باشه.
نفس عمیقی کشیدم و کلافه دستم رو لای موهام بردم .
--باشه گلم ببینم چی میشه .
--پس زود باش.
قطع کردم و سریع کتم رو برداشتم داشتم از کلاس خارج میشدم که نیایش گفت:کجا کجا محدثه بیمارستانه؟
فقط برگشتم و گفتم:اره داره بچه ها دارن بدنیا میان .
دانی:ما هم بیایم؟
--نه وقتی عمل تموم شد بیاید که بچه هامونم ببینید .
دیگه واینستادم ببینم چی میگن سوار ماشین شدم با بیشترین سرعتی که میتونستم روندم یکی دوبارهم دوربین عکسم ر وگرفت که فکر کنم به جریمه حصابی پاش وسط بیاد ولی ارزشش رو داره .
گوشی رو در اوردم و به محمد زنگ زدم تو سومین بوق جواب داد .
--الو سلام خوبی.
--سلام محمد ببین محدثه رو داریم میبریم بیمارستان.... خواسته وقتی از اتاق عمل میاد مامانش رو ببینه خواهش میکنم یه جوری مامانت رو بیار .
--ارسام تو که بابای منو میشناسی خیلی سر سخته.
با فریاد گفتم: اخه دخترشه لجبازی با کی با گوشتو پوست خودش مگه محدثه چی کار کرده مگه گناه اون چیه عاشق شده ازدواج کرده الانم بچه داره مگه بابای خودت بخاطر عشقش خونوادش رو ول نکرد حالا بزاره عشقش که مادر بچشه بیاد پیش دخترش .
--باشه باشه اروم باش باهاش حرف میزنم ببینم چی میشه.
با فریادی بلند تر گفتم:بببینم چی میشه نداریم هم خودت هم مامانت میاید پیشش من به محدثه قول دادم.
و گوشی رو قطع کردم انقدر عصبی بودم که پرتش کردم تو داشبور . بالاخره رسیدم به بیمارستان ماشین مامان رو تو پارکینگ دیدم پشتش پارک کردم سریع رفتم داخل .
رفتم سمت پذیرش و اسم محدثه رو دادم شماره اتاقش رو بهم گفتم رفتم طبقه 4 دم در یکی از اتاق ها که اتاق محدثه بود ارمان ایستاده بود .
سریع رفتم کنارش و بهش دست دادم .
--برو داخله دارن اماده اش میکنن منتظرت بوده .
در رو باز کردم محدثه رو تخت دارز کشیده بود و مامان هم کنارش بود رفتم بالا سرش و خم شیدم صورتش ر ونوازش کردم .
--خوبی عشقم.
--امدی !
--اره قولمم یادم نرفته بهش عمل میکنم توهم خیلی زود با بچه هامون برگرد باشه .
--باشه .
پیشونیش رو بوسیدم و برای چند ثانیه چشمام رو بستم و لبم رو روش نگه داشتم .
پرستار امد تو اتاق و گفت:خانوم شمس اماده شدن ؟
سرم ر وبالا اوردم و به چشماش نگاه کردم .
--اماده ای گلم؟
چشماش رو بازو بسته کرد دستش رو گرفتم فشردم و گفتم:پس نترس من منتظرتم.
پرستار امد جلو و تخت چرخ دار رو از اتاق خارچ کرد منم همراهشون رفتم و همچنان دستم تو دستش بود تا لحظه اخر که پرستار گفت:شما باید منتظر بمونید .
و امدم رو صندلی سبز رنگ بیمارستان نشستم و به ساعت روبه روم خیره شدم حتما خیلی از بابا ها مثل من ر و این صندلی نشستن و منتظر زنو بچشون شدن .
بابا رو انتها سالن دیدم و براش دست تکون دادم امد بغلم کرد و گفت:تبریک میگم پسرم داری بابا میشی.
نشستم اونم کنار من نشست .
--بابا، بابا شدن سخته؟
دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت: شاید دو چیز رو تو زندیگم نتونم توصیف کنم یکی عاشق شدنم یکی هم بابا شدنم .
--چه جوریه ؟
خندیدی و گفت:یه وقتایی سخته ولی از اون بیشتر شیرینه مثل اولین باری که بهت بابا میگه یه وقتای تلخته مثل  وقتایی که زمین میخوره یه وقتایی هم کسل کننده اس مثل زمانی که مجبور باشی زورکی یه کارتونی ر وصد بار ببینی .
لبخند زدم و گفتم:من که کارتون نمیدیدم .
--تو نه ولی ایسن چرا یادته یه زمانی روزی 5 وئده باب اسفنجی میدیدیم ایسن همچین خیره میشد که انگار اولین بارشه همچین چیزی میبینه دیگه اهنگش رو حفظ کرده بودم عذاب اور ترین چیز برام اهنگش بود یادته باااب اسفنجی شلواااار مکعبیییی ههههه ،ولی تموم شد .
--خوشحالی ؟
--از چی ؟
--از این که تموم شد .
--میدونی ایسن عشق کارتون بود و تو عشق ماشین بازی هر دوتون بعضی وقتا کاراتون عذاب اور بود حداقل برای من که خسته و کوفته از سر کار برمیگشتم ولی دیدن خنده هاتون بهم انرژی میداد وقتی تو ماشین بازیت تموم شد گفتم پسرم اقا شده دیگه خیالت راحت باشه علی ،ولی اون موقع بود که فهمیدم تو داری کم کم با مشکلات شخصی خودت روبه رو میشی حدودا از سن نوجوونی به بعد ولی سعی میکردی خودت ر وبا درس مشغول کنی گذشت و گذشت تا عاشق شدی اونم عاشق دختری مثل محدثه ،محدثه خودش خیلی خوبه ولی تصویری که اون اولا ازش داشتیم زیاد مثبت نبود و پر از ابهام بود من میخواستم تو با یه دختر خونوداه دار پاک ازدواج کنی و زیاد به محدثه اطمینان نداشتم ولی همه چیز رو سپردم دست خودت و یکم بعدش مشخص شد محدثه درست دقیقا همونیه که خودم برات ارزو داشتم.
--یعنی یه روزی میرسه که منم همه چی رو بسپارم به بچه هام .
خندید و گفت:اره خیلی زود اون روز میرسه انگار همین دیروز بود من مثل تو منتظر عالیه نشسته بودم  لحظه شماری میکردم که پسرم رو پرستار بیاره بده بغلم .
....
باز به ساعت نگاه کردم 4 ساعت گذشته بود بابا بعد از اینکه باهام حرف زد رفت پیش مامانیا.
-هوووووووووووف.
گوشیم رو روشن کردم و باز به ساعتش نگاه کردم دیگه حالم از ساعت بهم میخوره پس کی تموم میشه .
در باز شد و دکتر امد بیرون سریع رفتم جلوش ایستادم و گفتم:اقای دکتر چی شد ؟
ماسکش رو پاین اورد و گفت: تبریک میگم بچه ها سالمن خدا براتون نگهشون داره .
هه نفس عمیق کشیدم و گفتم :خانومم چی ؟حالش خوبه؟
--پرستارا دارن بخیه اشو میزنن چند دقیقه دیگه ازاتاق بیرون میان میرن تو اتاق خودشون هر وقت بیدار شدن میتونید باهاش حرف بزنید پرستار هم چند نکته در مورد مادر و نوزادا رو بهتون میگه .
لبخند زدم و گفتم:ممنونم .
یه خواهش میکنمی گفت و رفت خواستم وایسم تا محدثه رو بیارن بیرون ولی گفتم برم شیرینی بخرم برای اینکه زود برگردم دویدم و از راهرو های بیمارستان گذشتم از بیمارستان که بیرون امدم روبه رو ساختمون یه شیرینی فروشی بزرگ بود خدا رو شکر خوب جایی گذاشتنش از خیابون رد شدم و دوکیلو شیرینی تر و یه کیلو خشک خریدم یه دست گل قشنگم از گل فروشی تو محوطه بیمارستان خریدم سوار ماشین شدم داشبور ر وبالا دادم و هدیه ای که برای محدثه گرفته بودم رو برداشتم گذاشتم تو جیبم .
به دانیال هم زنگ زدم که بچه ها بدنیا امدن و میتونن بیان  خواستم برم که دوباره یه چیزی یادم امد .
شیرینی و دسته گل ر وگذاشتم تو ماشین و خودمم سوار شدم گوشی رو در اوردم زنگ زدم به محمد .
--الو سلام .
--سلام کجایی؟
--تهرانم دارم میام .
--میایی؟پس مامانت چی ؟
--ای بابا من که گفتم بابام نمیزاره بیاد .
پس تلفن داد زدم:چیییییییییی.
صدای خنده اش امد و کسی که پشت تلفن میگفت :اذیتش نکن بگو دار میام .
لبخند زدم و گفتم:اسم بیمارستان...
و خاموش کردم حدودا نزدیک بودن 5 دقیقه ای میرسیدم شماره اتاق بهشون دادم که بی دردسر بیان .
دیگه همه چی تکمیله از ماشین پیاده شدم و گلو شیرینیم رو برداشتم حالا باید میرفتم پیش نفسام ....
((محدثه))
گرمی دستی رو که برام اشنا بود رو حس کردم چشمام رو باز کردم نور اذیت میکرد ولی بعد چند بار پلک زدن برام عادی شد ارسام روبه روم نشسته بود وقتی دید چشمام ر وباز کردم لبخند زد و گفت:سلام عشقم خوبی؟
منگ بودم سرم گیج میرفت گفتم.
--ارسام .
--جانم .
--سرم گیج میره دارم روانی میشم .
اخم کرد و زیر لب گفت:یه لحظه و. بلند شد رفت با پرستار امد پرستار معاینه ام کرد و یه سرم بهم زد و گفت: چیزی نیست بخاطر داروی بیهوشیه .
ارسام یه نفس عمیق کشید و گفت:پس بچه هامون رو کی میارن ؟
--الان شستنشون وقتی خشک شدن و لباس تنشون کردن میارن تا مامان بابایشون رو ببینن .
بعد رفت .
--ارسام فقط خودت اینجایی ؟
برگشت سر جاش نشست و دستم رو گرفت:نه عزیزم مامان و ارمان رفتن ایسن رو از خونه بیارن و وسایل بچه ها رو الان میان بعد به قولمم عمل کردم مامانتم داره با داداشت میاد نیایش و دانی و بچه هام دارن میان تا چند دقیقه ای دیگه اینجا نمیشه سوزن انداخت پس تا هوا دونفره اس بیا لذت ببریم .
--ارسام واقعا مامانم داره میاد .
لبخند زدم و گفت:اره عشقم داره میاد .
یه نیشم وا شدو گفتم:حیف جای بخیه ام درد میکنه وگرنه میپریدم بغلت .
خندید و گفت:خب اینکه چیزی نیست من میپرم بغل تو .
امد جلو گوشه تختم نشست دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و اروم بغلم کرد سرش رو اورد عقب و نگاهش بین چشمم و لبم پایین بالا شد اورد صورتش رو اورد جلو .
--نه ارسام یکی میبینه زشته !
خمار گفت:اتاق خصوصیه درم بسته اس کسی بیاد در میزنه ،میدونی دلم داره پر میکشه بوست کنم .
نذاشت چیزی بگم چشماشو بست و لبشو رو لبم گذاشت و چند بوسه ریز زد بعد پیشونیم رو بوسید و کنار گوشم گفت: مرسی گلم تو به من عشق دادی با دو تا فرشته که دلم داره برای دیدنشون پر میکشه تو به من هر چیزی که باعث بشه حس کنم خوشبخت ترین مرد رو زمینم دادی مرسی .
لبخند زدم دستم رو که سُرُم نداشت رو گذاشتم پشت سرش و سرش رو جلو اوردم گونه اشو بوسیدم .
صدای در امد ارسام سریع خودش ر وعقب کشید و گفت:بفرماید .
دو تا پرستار با دوتا بچه که لای پتو بودن و چهره اشون مشخص نبود امدن داخل یکیشون لای پتو ابی بود و اون یکی پتو صورتی ارسام هیجان زده رفت جلو و چهره بچه ها رو دید ولی من که رو تخت بودم نمیتونستم ببینشمون . یکی از پرستارا که نگاه حسرت امیز من به بچه ها رو دید امد جلو بچه رو داد دستم پتوی صورتی رنگشو کنار زدمو صورت ملوسش رو دیدم خیلی ناز بود .
--وااای این عروسک بچه ی منه .
اون یکی پرستارم  بچه ای ر وکه پتو ابی داشت رو داد بغل ارسام ارسام باعشق بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید .و گفت:حتما این پسرمونه اون صورته هم دخترمونه .
پرستار لبخند زد و گفت:بله درسته فقط خیلی گشنشونه مامانی باید با کمک باباش بهش شیر بده .
گفتم:یعنی میتونم شیر هر دوشون رو بدم ؟
--چرا نتونی به امید خدا میتونی ولی اگه اولش شیرت کم بود میتونی از شیر خشک استفاده کنی ولی سعی کن خودت بدی شیر مادر یه چیز دیگه اس .
ارسام بچه ای رو که دستش بود رو گذاشت رو تخت نوزاد کنار من بعد کیف پولش رو در اورد و دو تا تراول 10 تومنی در اورد و به پرستارا داد و ازشون تشکر کرد بعد اونا رفتن امد کنار من و گفت:حالا باید نینی هامون شیرشون رو بخورن .
به دختری که بغلم بود نگاه کردم به نظر میرسید خواب باشه ولی تکون میخورد .
--خوب الان این خوابه یا بیدار ؟ من باید چی کار کنم ؟ ای بابا این پرستارا چرا رفتن نگفتن ماها بی تجربه ایم بلند نیستیم چی کار کنیم .
ارسام خندید و گفت:عزیزم مگه این چند ساعت بدنیا امده که چشماش بازه باز باشه خب دخترم غریبی میکنه راستی اسمشون همون یاسمن و رادینه دیگه ؟مگه نه .
لبخند زدم و سرم رو تکون دادم رادین اروم بود و فقط دستو پاش رو اروم تکون میداد ارسام امد کنارم ایستاد و گفت:خب بیا شروع کنیم .
سه تا از دکمه های لباسم رو در اوردم و سینه ام رو بیرون اوردم ارسام دستش ر وگذاشت زیر سر یاس و بال اوردتش یاس اولش سینه ام رو به دهن نمیگرفت یکم این ور اون ور شد ولی اخرش گرفت و خورد .
تو یه خلسه شیرینی فرو رفتم و به صورتش قشنگش که برای اولین بار داشت شیرم ر و میخورد نگاه کردم ارسام هم داشت به منو اون نگاه میکرد گفت:الان چه حسی داری ؟
لبخند زدم و گفتم:وااای ارسام خیلی قشنگه بهترین حسیه که تاحالا تو عمرم داشتم خیلی خوبه .
--منم دارم بهترین تصویر عمرم رو تماشا میکنم عشقم داره به دخترمون برای اولین بار شیر میده خیلی خوش حالم انگار میخوام پرواز کنم .
یکم گذشت و یاس دیگه نخورد همون موقع صدای گریه رادین بلند شد ارسام یاس رو بغلش کرد سرش رو بوسید و خوابوندش رو تختش و رادین رو بغل کرد که داشت صدای جیغش روانیمون میکرد .
--هیییس بابایی باشه الان الهی بمیرم گشنته.
و رادین ر وعاشقانه بغلش کرد و سریع بهم داد صورتش رو نمیتونستم خوب ببینم چون داشت گرdه میکرد ,صورتش جمع شده بود و سرخ بود . سریع به اونم شیرشو دادم خورد همچین با ولع میخورد که ارسام داشت با اشتیاق نگاش میکرد .
--الی قوربونت بشم بابا ..تو رو خدا محدثه ببین چه با اشتها داره میخورده بخور باباجون جای باباتم بخور .
چشم غره رفتم و گفتم: حیا هم خوب چیزیه .
ارسامم خندید و گفت:خدا کنه تو این مورد پسرم به خودم بره .
و خم شد رو تخت کویچک یاس و انگشتش رو برد سمت دستش .
--وای محدثه ببین انگشتم رومحکم گرفته این بابایی میشه ها ،...نگاه کن چشماش کپ توئه ولی بقیه صورتش حدودا شبیه به منه .
به صورتش رادین که بغلم داشت اروم شیر میخورد نگاه کردم .
--ولی رادین نه چشماش شبیه توئه ولی فرم ابرو و لبش شبیه منه ،شاید بزرگ بشن فرق کنن.
ارسام که محو صورتش یاس بود اروم موهای نازک روی سرش رو نوازش کرد و گفت:هرچیش فرق بکنه مطمئنم چشماش بیشه تو میشه .
یهو برگشت و گفت:راستی داشت یادم میرفتا .
--چی رو ؟
لبه تختم نشست و گفت:چشمات رو ببند .زیر چشمی هم نگاه نکن .
چشمام رو بستم و دستم رو تو دستاش گرفت بعد چیزیی رو تو انگشتم کرد حتما انگشتره و یه چیز دیگه رو هم دور دستم بست که میدونستم دست بنده دلم میخواست زود تر دستم رو باز کنم ببینم چه جورین.
--خوبه حالا باز کن.
چشمام رو باز کردم و به دستم راستم نگاه کردم یه انگشتر طلا خوشگل که ظریف بود و دستم رو زیاد اذیت نمیکرد و یه دستبند طلا با طرح ستاره های ریز و درشت خیلی خوشگل بود .
--چی شد؟دوسشون نداشتی عوض میکنما؟
اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:ارسام عاشقتم خیلی قشنگه دوسش دارم .
دستم رو گرفت و تو چشمام نگاه کرد:شیطون منو دوست داری یا اینا رو .
خندیدم و گفتم:خوبه قبل از اینکه بگم دوسش دارم گفتم عاشقتم . تو چقدر حسودی.
--بایدم رو خانومم حسود باشم شما فقط باید منو دوست داشته باشی .
صدای گریه رادین که دیگه دست از شیر خرودن برداشته بود بلند شد برای اینکه اروم بشه تکونش دادم ولی نشد .
--وای ارسام بگم چی نشی ببین از تو حسود تر پیدا شد زدی گریه اشو در اوردی .
--خدایا من گفتم تو حیا میا  به من بره اون وقت تو حسودش میکنی انصاف نیستا تو هر خونه یه حسود کافیه به اختلاف میخوریم .
هر کاری میکردم ساکت نمیشد و صدای جیغش بلند تر میشد دیگه خود ارسام هم به تکاپو افتاده بود بلند شد سریع رفت با پرستار برگشت .
پرستار گفت:شیرشو دادی خب باد گلوش رو بگیر دل درد نگیره .
شنیده بودم از این کارا میکنن اما خب بچه کوچیک نداشیتم که انجام بدم یا ببینم برای همین همون جور که پرستار بود گرفتمش و چند تا ضربه زدم تا درست شد و اونم اروم خوابید .
پرستار گفت:یه با تجربه همراهتون نیست ؟
ارسام:قرار بود باشن اما یکم بد قولی کردن دیر میرسن به هرحال ممنون از کمکتون .
و پرستار رفت ارسام از مشما یه کمپوت اناناس در اورد و بازش کرد کنار من نشست .
--خب نینی هامون که تقویت شدن مامانیمون هم یه چیزی بخوره تقویت بشه نینی هامون رو سیر کنه .
--بده خودم میخوردم .
یه قسمت اناناس رو با چنگال کوچیک جدا کرد و گفت:نخیر دلم میخواد خودم بهت بدم .
و گذاشت دهنم بعد خودشم یه تیککه خورد .
--راستی ساعت چنده ؟
--وای جون من از ساعت نپرس حالم از هرچی ساعته بهم میخوره دیگه .
وچند تیکه دیگه اناناس بهم داد که حس کردم دارم میمیرم از بیخوابی نمیدونم اثر دارو هاست یا چی .
--ارسام بسته .
--چرا تموم نشد که؟
--مگه باید تمومش کنم .مرسی من سیر شدم خودت تمومش کن دارم میمیرم از بیخوابی .
--پس بخواب فقط خدا کنه اینا که دیر امدن دیر تر بیان که تو سیر بخوابی .
تخت رو کاملا صاف کرد بالشتم رو درست کرد و دراز کشیدم پتو رو تا نصفه بالا ارود چشمام رو بستم و گفتم:رایدن و یاس خوابن ؟
--اره اونام خوابیدن بخواب گلم .
نشست و دستم رو گرفت تو دستش نوازش کرد چشمام رو باز کردم و چشم دوختم به یاس و رادین که اروم و ناز خوابیده بودن لبخند زدم و زیر لب گفتم مامان غربونتون بشه و چشمام رو بستم یکم بعدخوابم برد ...
باصدای اشنا چشمام رو باز کردم به پنجره نگاه کردم اسمون نیلی و نارنحی بود نشون میداد که غروبه سر رو برگردوندم سمت صدا دیدم مامانم یاس رو که داره گریه میکنه بغلش گرفته و داره ارومش میکنه .وقتی دید و من بیدار شدم با چهره ی مهربونش گفت:سلام دخترم خوبی؟قدم نو رسیده هات مبارک مامانی .
نمیدونستم چیکار کنم نمیدونم تاحالا براتون پیش امده باشه چند حس مختلف رو باهم داشته باشید تو این جور شرایط ادم ناخوداگاه بغض میکنه و لبخند میزنه . منم بغض ابری راه گلوم رو بست ولی یه لبخند از ته دلم زدم .مامانم که دید من بغض کردم یاس رو که یکم اروم تر شده بود رو روی تختش خوابوند و بغلم کرد بادستش کمرم رو نوازش کرد وزیر گوشم گفت:نبینم دختر گلم قصه دار باشه .از چی ناراحتی دخترم ؟بگو سبک شی .
باهمون صدای بغض دارم ک هر لحظه اماده ی شکستن بود گفتم:از 3 سالی که بخاطر کارام عذاب وجدان دارم اون روزای لعنتی که باعث میشه حالم از خودم بهم بخوره از دوری شما که حتی حق نداشتم تلفنی صدا تون رو بشنوم از یه سالی و نیمی که تو خونه دکترم زندگی کردم و گذشته ام گنگ و سیاه بود از اون روزایی که فکر میکردم شما منو ترد کردین اون موقع ها که تنها بودم یا از داغم بگم که خوشی من با مامان بابام تو یه شب خلاصه شد و فرداش بابام گفت تو دخترم نیستی و از خونه انداختتم بیرون به چه گناهی به گناه اینکه شوهرم من بابای بچه هام ،پسر برادر بابام بود ،پسر خواهر مامانم بود ،چون نمیدونم چی تو گذشته اتفاق افتاده هنوزه که هنوزه دقیق نمیدونم گناه منو شوهرم چیه ،اشتباه من عاشق شدنمون بود یا حاصل عشقمون این دوتا بچه که اگه نداشتمشون بابام مجبورم میکرد از عشقم جدا شم ،یه شب گریه میکنم میگم اگه بچه هام نبودن بابا مامانم رو داشتم یه شب میشینم گریه میکنم میگم من بدون ارسامم و یاس و رادین ام میمیرم . من چی کار کنم مامان ... من چی کار کنم.
دیگه هق هق و گریه بهم اجازه ی حرف زدن نمیداد شونه هام نم دار شده بود و نشون میداد که مامانمم داره پا به پای من گریه میکنه . واقعا گناه من چیه ؟چرا باید عاشق ارسام میشدم . چرا اون چرا میون میلیونها پسر اون چرا باید دکترم عموم باشه چرا باید اون به من کمک کنه و منو به خونه اش که زنو بچه داره ببره در حالی که از من تصویر دختر خرابی رو داشت . چرا یعنی همه ی اینا کار سرنوشت بود اخه چطور ...
صدای گریه رادین بلند شد مامانم ازم فاصله گرفت رایدن رو بغل کردم و گفتم: جونم مامانم چی میخوای ؟
--دخترم همین چند دقیقه پیش ای هردوشون رو عوض کردم فکر کنم خیلی وقته شیر نخوردن گشنشونه بهشون شیر بده .
دست رو زیر سر دارین گزاشتم دکمه لباسم رو باز کردم و سرش رو بالا اوردم از اونجایی که خیلی گشنه اش بود سریع سینه ام رو به دهنم گرفت و خورد با اون یکی دست ازادم سرش رو نوازش کردم و موهای نازکش رو حرکت دادم مامانم داشت به ما نگاه میکرد .
--برای اولین بار که بهشون شیر دادی چه حسی داشتی ؟
سرم رو اوردم بالا و به چشمای مامانم خیره شدم .
--خب اولش خیلی سخت بود چون کسی نبود و نمیتونستم از با تجریه ای کمک بخوام و خودمم میترسیدم دست بهشون بزنم ولی با کمک ارسام تونستم لحظه ی که شیر میخوردن بهترین حس دنیا رو داشتم .
--اره حس مادر شدن بهرتین حس دنیاس ،میدونی منو یاد خودت انداختی وقتی تو بدنیا امدی فقط منو بابات بودیم خودمون دوتا کسی رو نداشتیم محمدم بود ولی اون خیلی کوچیک بود موقع بدنیا امدن محمد دورو برم شلوغ بود ولی زمان تو همه چی انقدر ساکت بود که گریه ام گرفته بود چند ماه افسردگی بعد زایمان گرفته بودم وضع مالی باباتم اون ماقع ها زیاد خوب نبود چون کاملا مستقل شده بودیم و چیز زیادی نداشتیم یکم طول کشید تا بابات تونست رو پای خودش بایسته .





بچه ها امشب اخرین قسمت این رمانو نوشتم ... منظورم این قسمت نیستا فکر کنم تا 5 قسمت دیگه تو وب رمان رو تموم میکنم .
الان که وقت اضافه دارم میخوام فصل دوم رو بنویسم با یه رمان جدید





نوع مطلب : رمان دختر از دست رفته((☆ℳiss ℳσнα∂єѕє☆))*،
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif