تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - دختراز دست رفته.فصل50
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی

رمان دختر از دست رفته به قلم محدثه

فصل 49ادامه ی مطلب ...
توضیح: بچه ها من این رمان رو دارم قسمت هاشو مینویسم و میزارم و قصد دارم بزارمش تو سایت 98 یا هنوز کاملش نکردم و چون تند مینویسم ممکن اشتباه تایپی داشته باشم و شاید یه جاهایش رو تغیر بدم به هر حال تو وبلاگ خودم میزارم که ببینم طرفدار داره یانه . ژآنر:عاشقانه . طنز. کلکی. درام.جنای
ممنون از دوستای که دارن حمایتمون میکنن

صدای اذان پخش شد لحظه ای سکوت کردم و گفتم:فکر کنم الان بهترین موقع اس برای گفتن همه چی از همون اول از خودت از بابام از ادمای گذشته ی شما که به منم مربوط میشن .
مامان بلند شد رفت کنار پنچره ایستاد و به اسمون کبود خیره شد .
--داستان ما مربوط میشه به 35 سال پیش منو خواهرم عالیه رابطه ی خوبی باهم داشتیم اسم مادرم زهرا بود و اسم پدرم امیر . بابام معلم قران بود و تو مکتب های اون موقع درس میداد علی و عباس دانش اموزاش بودن و از 13 سالگی پیش بابای من قران میخوندن هردوشون بچه های خوبی بودن ولی اختلافی اساسی بینشون بود . اونا در اصل 4 تا برادر بودن به ترتیب علی که از همشون بزرگ تر بود و اصغر و امین که دوقلو های ناهمسان بودن و کوچیک تر از همه اشون عباس .
باباشون تاجر معروف اون زمان بود به قولی بازار  دست اون میچرخید حاج ولی جوانمرد . این حاج ولی یه خواهر داشت که 6 سال ازش کوچیک تر بود تمام دلبستگیش اون خواهرش بود روز تولد عباس مصادف شد با روز مرگ حاله خواهر حاج ولی و این شد اغاز تنفر این پدر و پسر و بی مهری های که به عباس شد اخلاق اقا ولی رو اصغر و امین تاثیر گذاشت و اونام تا حد مرگ از عباس متنفر بودن و اذیتش میکردن مامانشون بانو مریم نسبت به این قضیه بی تفاوت بود چون خودشم حاله رو دوست داشت ولی نمیتونست از پسرش متنفر باشه ولی از طرفی هم قسمتی از قلبش سیاه شد .
و این سیای باعث شد عباس هم از بی مهری مادر و هم از بی مهری پدر و تحقیر های برادراش برخوردار باشه .
باباش درستو حصابی خرجشو نمیداد و این باعث میشد که عباس از 11 سالگی دستش تو دهن خودش باشه و تو هجره های اینو اون کار کنه ولی علی باهاش خوب بود و میخواست که با عباس رابطه ی خوبی داشته باشه ولی این پایین  و بالا های خانواده بهش این اجازه رو نمیداد و فرق علی با عباس زمین تا اسمون بود
 عباس که از بچگی هم به تنهایی درس میخوند هم تا شب سرکار بود و شبا خسته و کوفته میخوابید وقتی برای گذروندن وقت با علی نداشت ولی پسرای دیگه تو ناز و نعمت بزرگ شدن ؛
دلبستگی من به عباس و عالیه به علی از بچگی بود راه مکتب تا خونه ی ما زیاد نبود اون موقع ها مامانم غذای و عصرونه ی بابام رو میداد ما ببریم بهش بدیم منو عالیه هم چادرای سفید گلدارمون رو سرمون میکردیم و با ظرف غذا به مکتب میرفتیم .
تنها دلخوشیمون این بود که علی و عباس رو ببینیم وقتی 16 سالم بود علاقم به علی بیشتر شده بود انقدری که میدونستم اسمش عشقه ،عالیه 18 سالش بود عباس هم تازه 18 سالش شده بود ولی چون علی از همه بزرگ تر بود 23 سالش بود .
شب عید قربون خانواده ی حاج ولی بدون عباس امدن خونه ی ما ،شب خاستگاری خواهرم عالیه بود ولی من ناراحت بودم که چرا عباس نیومده میدونستم اونم منو دوست داره از بچگی تا اون موقع چندین بار باهم حرف زده بودیم و مطمئن بودم اونم منو دوست داره و بهش ایمان داشتم ، حاج ولی به بابام گفت که برای دخترت چیزی کم نمیزاریم از خونه و باغ و زمین تا هجره مهرش میکنیم و از مال دنیا بی نیازش میکنم نمیزارم دست به سیاهو سفید بزنه گله گله براش کنیز میارم ،بابای منم خیلی محترمانه گفت:این سنت پیامر من نیست مادر دخترم اونو جوری بار اورده که بتونه یه خونه رو بدون نیاز به کنیز و بریزو بپاچ بچرخونه و... .
بعد کلی حرف زدن قرار شد جوابمون رو فردا بهشون بدیم بابام که میدونست علی پسر خوبیه و عالیه و علی بهم علاقه دارن به ماردم گفت جواب مثبت رو بهشون بده .
چند روز بعد مامانم و عالیه و بانو مریم مادر علی باهم رفتن به خرید برای مراسم های عروسی . ظهر شد من ظرف غذا رو اماده کردم چادرم رو سر کردم و از خونه در امدم وقتی رسیدم سر کوچه دیدم صدای اشنا داره اسمم رو صدا میزنه . با آمنه خانوم گفتنش قلبم جون گرفت برگشتم سرم رو انداختم پایین گفتم:سلام .
گفت:سلام خوب هستید میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم .
گفتم باشه رفتیم یه گوشه خلوت نشستیم  گفت:علی داره با خواهرتون عروسی میکنه مبارک باشه.
--سلامت باشید .
خواستم بگم قسمت شما بشه ولی از دلم نیومد عباس رو کنار دختر دیگه ای تصور کنم . علی گفت: قبل از اینکه علی به حاج ولی چیزی بگه من درمورد شما به حاج ولی گفتم حاج ولی  گفت من مسئولیتی در غبال ازدواج شما ندارم و قصد ندارم کمکی بهتون کنم منم به حاج ولی گفتم فقط شما رو از باباتون برام خاستگاری کنه اونم گفت به خودت مربوطه تو دیگه 18 سالت شده و باید از خونم بری تا همین جاشم لطف کردم بزرگت کردم .
دلم برای عباس میسوخت غریبانه زندگی میکرد خواستم چیزی بگم ولی سکوت کردم تا به حرفش گوش کنم.
--امروز میخوام به تنهایی شما رو از پدرتون خاستگاری کنم خواستم اول نظر خودتون رو بدونم فکر کنم شما به خوبی از داستان زندگی من خبر دارید ولی حالا باید بهش اضافه کنم که تنها چیز درمورد زندگی من فقط خودمه همینی که روبروتون نشسته هرچی دارم چه کم و چه زیاد برای خودمه حتی یه پاپاسی از خونه ی بابام و از جیب بابام ندارم . مدرکم رو گرفتم و تازه از خدمتمم کردم از بچگی هدفف این بود که معلم بشم که شکر خدا دارم میشم . با پولی که از کار کردن بچگیم تا حالا بدست اوردم میتونم یه خونه کوچیک بگیرم و یه زندگی جمو جور راه بندازم اگرچه میدونم واقعا قابل شما رو نداره.
در توانم نیست مثل عالیه خانوم خواهرتون خونه و هجره و زمین به نامتون کنم ولی هرچی دارم برای شماست و دستم به دهنم میرسه تاحالا نشده از کسی قرض بگیرم یا دستم پیش کسی دراز باشه .
خواستم بگم من همینم که میبینید و علاقه زیادی به شما دارم حرف من تموم شد شما حرفتون رو بزنید .
من عباس رو دوست داشتم با همه ی بی کسیش ولی با گفتن باید فکر کنم اکتفا کردم و پاشدم که برم .
--تورو خدا وایستید . من اجازه دارم شما رو از باباتون خاستگاری کنم؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم:بله با بابام حرفاتون رو بزنید .
شب که بابام امد خونه منو صدا زد و گفت میخواد باهام تنها حرف بزنه بهم گفت :اگه قرار باشه بین عباس و علی ضمانت یکیشون رو کنم میدونی کی رو تضمین میکنم و ازش مطمئنم .
بغض کردم خوب جوابش معلوم بود علی که همه میدونستن زنش خیلی خوشبت میشه و از دار دنیا چیزی کم نداره علی که همه ی دخترای محل ارزوش رو داشتن و به عالیه حسادت میکنن که همچین پسری عاشقش شده .نه به عباس من که هیچ همایتی ازش نشده و چیز چشم گیری نداره .


بابام که ناراحتی منو دید سریع گفت:حرفم رو تا اخر گوش کن . من عباس رو تضمین میکنم که از 10،11 سالگی برای خودش یه مردی شد و روی پای خودش ایستاده منت کسی رو سرش نیست و میدونم پسر با خدایی هست و میتونه خوشبختت کنه امروز امد تو رو ازم خواستگاری کرد من بهش ایمان دارم میدونم میتونه از تو مراقبت کنه حتی بیشتر از علی که پشتیوانه ی محکمی مثل باباش داره .
تو میتونی به این مرد تکیه کنی ولی خودتم میدونی ممکنه در ابتدا زندگی سختی رو داشته باشه .تو دیگه دختر بزرگی شدی باید خودت تصمیم بگیری چیکار کنی و به اینده ات فکر کنی .خوب فکراتو کن جوابت رو به من بگو .

هفت روز گذشت و من هر روزش رو فکر کردم . بعد جواب مثبتم رو به بابام دادم مراسم عروسی جمور جوری داشتیم شاید مراسم عالیه خیلی باشکوه تر از من بود ولی واقعا عروسی کوچیک من خیلی بهتر بود و به همه خوش گذشت عباس تو کوچه ی که بابام زندگی میکرد یه خونه 70 متری کوچیک خرید و باهم زندگی کردیم در حالی که عالیه تو امارت باشکوهی داشت زندگی میکرد شاید فرقمون زیاد بود ولی منو عالیه بازم رابطه ی خوبی باهم داشتیم میشه گفت وقتی منو عباس عروسی کردیم فقط 2،3 بار اتفاقی حاج و لی و بانو مریم رو دیدم چون اونا اصلا به پسرشون سر نمیزدن انگار که عباسی وجود نداشت .
یک سال بعد خدا محمد رو بهمون داد عباس اون روزا خیلی خوشحال بود و عین پروانه دورم میچرخید بعد اونم خبر رسید که اصغر با سمیه بهترین دوست من ازدواج کرده رابطه ی منو سمیه خیلی خیلی خوب بود از 5 سالگی باهم بودیم ولی چون عباس به شدت از اصغر متنفر بود ملاقات با سمیه رو برای من ممنوع کرد بعد اونم امین ازدواج کرد که نمیدونم زنش کی بود چون ما هیچ وقت اونا رو ندیدیم  . چهار سال گذشت و محمدم 4 ساله شد خبر دادن که حاج ولی فوت کرده .
با اینکه واقعا برای عباس پدری نکرد ولی عباس گفت باید بریم خونه حاج ولی برای عرض تسلیت و انجام مراسم میگفت هرچی باشه پدرمه نمیتونم کنار بزارمش . منو عباس رخت سیاه پوشیدیم و رفتیم امارت حاج ولی خدا بیامرز شب که شد و پسرا دور هم جمع شدن منو سمیه و عالیه تو یه اتاق باهم داشیتم حرف میزدیم ولی بازم نتونستم عروس امین رو ببینم از سمیه و عالیه سراغشون رو گرفتم گفتن:با امین دعواش شده رفته خونه باباش قهر .
مثل اینکه باهم زیاد مشکل داشتن عالیه بهم گفت که دارن بچه دار میشن و 4 ماهشه خیلی خوش حال بودم همین جور که داشتیم حرف میزدیم و از خودمون میگفتیم سرو صدای دعوا از طبقه پایین امارت مارو به خودمون اورد و سریع امدیدم پایین اصغر و امین با عباس گلاویز شده بودن و علی قصد داشت جداشون کنه .
اصغر داد میزد و میگفت:حیف نون بابام مرد امدی مالو اموالش رو بخوری زکی فکرکردی من نمیزارم یه پول سیاه از این خونه ببری .
امین در تایید حرف اصغر میگفت:تاحالا کجا بودی بابات مرد یادش افتادی فقط هم امدی که مراسم بابات با ابرو برگزار بشه ارهههه ما هم خر حرفتو باور کردیم ..
عباس خواست جواب بده که علی مانع شد و گفت: همتون تمومش کنید بزارید این وسعیت نامه لعنتی رو بخونیم بعد به جون هم بیوفتید .
از اونجایی که علی برادر بزرگه بود و اصغر و امین ازش حرف شنوی داشتن بحثشون تموم شد و علی گفت:همه اتون حتی عروس ها هم بیان تو اتاق بانو مریم .
ما هم رفتیم تو اتاق بانو مریم .وسعیت نامه توسط وکیل مورد اعتماد حاج ولی خونده شد . حاج ولی حتی موقع مرگشم دست از تحقیر کردن پسرش بر نداشت و اونو بازم کوبوند تمام ارثو میراثش به چهار قسمت بین علی و اصغر و امین و بانو مریم تقسیم کرد و در اخر نوشت ارث من برای فرزند نحسم خون خواهر کوچیکمه و همین براش بسته از اینکه اسم فامیلی من روی اونه از خودم و خواهرم شرمسارم .
لبخند پر تمسخر امین و اصغر روی لبشون ظاهر شد و بانو مریم باز هم سکوت کرد و جلوی بچه هاشو نگرفت عباس به من گفت بلند شم که بریم منم بلند شدم موقع رفتن عباس برگشت سمتشون و گفت:از بچگی تاحالا عذابم میدادید بخشیدمتون و رفتم سر زندگی خودم ولی امروز منو پیش زنم خورد کردید دیگه بخششی در کار نیست امید وارم همچین چوبش رو بخورید که دردش تموم زندگیتون رو به لرزه در بیاره اه من همیشه گریبان گیر زندگیتون میشه تا روزی که روبه روی هم واستیم و با تمام عزمتون التماسم کنید .
روی حرف عباس به بانو مریم و اصغر و امین بود عباس از علی کینه ای نداشت و حسش نسبت به علی کاملا خنصا بود .  هفت ماه گذشت و همه تو محل با چشم ترحم به عباس نگاه میکردن جوری که صدای بابامم در امده بود و این شد که عباس به بابام گفت میخواد انتقالی بگیره و برای همیشه بره و هیچ وقت به تهران برنگرده حتی تصمیم گرفته بود اسم و فامیلی خودش رو عوض کنه بابام موافقت کرد و شرط گذاشت که خودم باید کاملا موافقت کنم از اون جایی که عاشق عباس بودم و شوهرم بود و بهش ایمان داشتم از طرفی هم نمیخواستم عذاب کشیدنش رو ببینم قبول کردم اون روز عصر عالیه امد خونه ی بابام بچه اش بدنیا امده بود اون روز اخرین روزی بود که پیش خانواده ام بودم پسر عالیه خیلی خوشگل و شیرین بود .
راستشو بگم دقیقا شبیه به رادین بود ،اون شب عباس وسایل خونه رو بار زد و برد تو خونه ی جدیدمون داخل شهر جدیدمون فرداشم هم من هم عباس اسمو فامیلیمون رو عوض کردیم خیلی برام سخت بود که از خانوادم جدا بشم و این رفتن ما برگشتی نداشت چون عباس قسم خورده بود پاشو تهران نزاره .
یه جورایی زندگیمون کسل کننده شده بود چون همه چیز خلاصه میشد بین منو محمد و عباس . محمد بچه ی ساکتی بود و اون جور که باید نمیتونست منو از فکر کردن به گذشته در بیاره تا اینکه دوسال بعد تو بدنیا امدی انقدر شر و شیطون و بی پروا بودی که خیلی وقتی منو بابات همه چی رو فراموش میکردیم و تمام وقتمون رو برای اروم کردن تو میزاشتیم و تو شدی نقطه قوت 4 دیواری ما . فکر مکیردم با وجود تو کاملا از گذشته دور میشیم هیچ وقت فکرشو نمیکردم که خود تو باعث برگشتن من بشی و عروس علی بشی .
این تمام ماجرا بود همونایی که حقت بود بدونی .
--پس مامان بابات چی شدن؟
مامان اشک های رو صورتش رو پاک کرد و گفت:10 سال پیش که مامانم مرد بابامم به چهلش نرسیده فوت کرد و بردنشون زادگاه مامانم لواسون چند بار با بابات و محمد و خودت رفتیم سر قبرشون و اون موقع ها کوچیک بودی و چیزی یادت نیست .
 --خواهرت رو دیدی؟
مامان لبخند زد و گفت:اره برای همین دیر رسیدم تو محوطه بیمارستان همدیگه رو دیدیم من میخواستم بیام بالا که اسرار کرد باهم حرف بزنیم و منم نتونستم قبول نکنم دل خودمم براش تنگ شده بود .
صدای در امد ارسام با لبخند وارد شد و گفت:بالاخره بیدار شدی ،همچین خوابیده بودی من میگفتم تا فردا هم بیدار نمیشه .
ارسام امد بالا تخت رادین و یاس و مشغول قوربون صدقه گفتن شد .
--ارسام کی مرخص میشم ؟
--قرار بود فردا مرخص بشی ولی چون میدونم تو بیمارستان بمون نیستی باهاشون حرف زدم قرار شد امشب بریم به شرط این که از رو تختت تکون نخوری .
--باشه قبول .
ارسام جعبه ی شیرینی رو از یخچال در اورد و به مامانم تعارف کرد بعد یه دونه ام من برداشتم و گفتم:چه خبره چقدر زیاد گرفتی ؟
--اخه قرار بود بچه هام بیان .
--خب چرا نیومدن؟
--چون دیدم تو خوابت میاد و وقت ملاقاتت رو خوابیدی گفتم استراحت کنی بهتره اونا خونه میان میتونیم راحت ترم پذیرایی کنیم.
--راستی مامانت کو؟
--فقط دو نفر میتونستن بمونن که مامانم گفت بهتره مامان تو بمونه.
-- مگه محمدم نیومده ؟اون کجاست؟
--محدثه چقدر سوال میپرسی دیگه مخم هنگ کرد ... واسا ببینم محمد کجاست ؟؟؟اهان خونه ی خودمون پیش ارمانه.
--خب چیکار کنم تو یه اتاق بی خبر از همه جا نشستم پرستارا حتی نمیزارن گوشی دستم بگیرم میگن فرکانس منفی داره و فلانه ،اخه شده من انقدر بی خبر از همه چیز یه گوشه بشینم .
مامان یه جوری بهم نگاه کرد که تو نگاش میگفت خودتی دختر تو از موقعی که بیدار شدی مدام در حال سوال کردن و جمع اوری اطلاعات بودی کجا بی خبر بودی .
و پاسخ منم به مامانم یه لبخند مکش مرگما بود که باشه غلط کردم .
ارسام یه مشما غذا بیرون اورد و گفت:بفرما ...راستی من الان باید به مامانت چی بگم خانومم ؟
مامانم خندید و منم با خنده گفتم:والا خیلی چیزا میتونی بگی خاله،زن عمو،مادر خانوم ،مادر یا هرچی که دل تنگت میخواد انتخاب با خودت .
ارسام رو به مامانم گفت:خاله اشکال نداره بهتون بگم مادر جان .
مامانم با همون تبسمش گفت:نه پسرم راحت باش .
--پس بفرماید شام بخوریم کباب گرفتم .
گفت شام یاد طفلی ارمانم افتادم و اه کشیدم .
--نبینم خانومم اه بکشه .چی شده؟
--برای ارمان شام نذاشتم چی میخوره؟
--اوهووووو اینو باش بابا تو غصه ارمان رو نخور یه سر رفتم خونه دیدم سمت پذیرایی پر از اشغال تخمه و پسته و فندقه معلوم نبود چند تا پفک و چیس با محمد خورده تازه براشون کباب سفارش دادم پولشم خودم حصاب کردم الاناس که تحویل گرفته باشن .
با صدای نسبتا جیغی گفتم:چیییییی والی به حالش اگه گند بالا اورده باشه ارسام بهش میگی خودش خونه رو تمیز کنه ها یا پول بده کلفت بیاره .
--اروم اروم بابا اینجا بیمارستانه نه به اون که اه میکشیدی واسه گشنگیش نه به الان که میخوای بکشیش.
کله کبابمون رو خوردیم و اماده شدیم که بریم خونه دکتر هم امد چند تا توسع خرکی به مامانم و ارسام کرد مثل اینکه چی نباید بخورم و چی باید بخوردم و نبیاید زیاد بشینم و وایسم و و ...
ارسام ساک رو تو یه دستش گرفت و با اون یکی دستش رادین کوچولو مون رو که لای پتوی نوزاد بود رو بغل کرد مامانمم یاس رو بغل کرد و به خودمم کمک کرد که از تخت بلند شم . وقت درد زیر دلم پچید فهیدم نباید زیاد وایسم .
از بیمارستان امدیم بیرون ارسام ماشین رو دم در گذاشته بود سریع رفتم عقب نشستم .
--اوا دخترم چرا عقب نشستی برو جلو پیش شوهرت بشین .
سرم رو از پنجره بیرون اوردم و گفتم:مامانم النا جلو نشستن سختمه همین پشت بهتره شما جلو بشین منم مراقب بچه هام .
ارسام:اره مادر جون شما بزرگ تری همین جلو بشین .
--ارسام رادین رو بده من میخوای رانندگی کنی راحت باشی.
ارسام رادین رو داد بغلم خوابوندمش رو صندلی ولی چون زاید تکون نمیخورد خیالم راحت بود که نمیوفته ولی باز مراقبش بودم .
ماشین حرکت کرد و یه ترافیک خوردیم چون تعطیل بود خیابونا خلی شلوغ بود .
به صورت رادین و یاس نگاه کردم سعی کردم باهم چره اشون رو مقایسه کنم .خب خیلی کوچولو بودن و یکم سخت بود ولی در کل یاس خیلی صورت ملوس و نازی داره رادین هم یه صورت معصوم تپل و بامزه .
انقدر شیرین بودن که دلم میخواست یه دونه گنده ماچشون کنم ولی از ترس اینکه گریه نکنن این فکر رو از سرم بیرون کردم .
بالاخره رسیدیم خونه منو مامان پیاده شدیم و رادین و یاس رو بغل کردیم ارسامم موند که ماشین رو پارک کنه . در خونه رو باز کردم به صدای در صدای فریاد ارمان که خیلی خوشحال میگفت:این گوگولی مگولی ها کوشن.
بعد خودش رو رسوند به ما و یاس رو که بغل من بود رو گرفت و ماچش کرد .
--اوهوووو اروم کندی صورت دخترم رو .
--باشه بابا حالا مامانی گوگولی مگولی ها چطوره ؟بگیر بشین سرپا واینستا.



اینم از قسمت 50 . اغاز سال تحصیلیتون هم تسلیت میگم خدا بهتون برای 9 ماه صبر بده





نوع مطلب : رمان دختر از دست رفته((☆ℳiss ℳσнα∂єѕє☆))*،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif