تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - دختراز دست رفته.فصل51
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی

رمان دختر از دست رفته به قلم محدثه

فصل 51ادامه ی مطلب ...
توضیح: بچه ها من این رمان رو دارم قسمت هاشو مینویسم و میزارم و قصد دارم بزارمش تو سایت 98 یا هنوز کاملش نکردم و چون تند مینویسم ممکن اشتباه تایپی داشته باشم و شاید یه جاهایش رو تغیر بدم به هر حال تو وبلاگ خودم میزارم که ببینم طرفدار داره یانه . ژآنر:عاشقانه . طنز. کلکی. درام.جنای
ممنون از دوستای که دارن حمایتمون میکنن
  شرمنده دیر گذاشتم خیلی سرم شلوغ بود. این ایام رو هم بهتون تسلیت میگم . راستی من 4 روز دارم میرم مسافرت الانم عجله داشتم وقت نکردم این قسمتو باز نویسی کنم و باید بکم کلی اشتباه تایکی و غلط املایی داره .




یکم بعد ارسامم امد چون امشب مهمون داشتیم یکم خرید کرده بود بهد با مامان مجبورم کردن برم اتاق رو تخت استراحت کنم هرچی بهشون میگفتم میخوام پایین باشم گوش نکردن و میگفتن قرار گزاشتم از بیمارستان امدیم بری رو تختت بخوابی . دیگه منم که سر به راه موافقت کردم البته شما فاکتور بگیرید که کم مونده بود ارسام منو بنازه رو کولش ببره .

با کمک مامان لباسام رو عوض کردم میشه گفت خیلی بی حال بودم ولی دوست نداشتم تو اتاقمم باشم رفتم رو تخت نشستم ارسام در زد و ام داخل با ارمان یه تخت بچه دونفره اوردن داخل و گزاشتن کنار تخت من بعد محمد هر دو تا دوقولو ها رو اورد داخل وقتی بچه ها رو دست داداشم دیدم به این فکر افتادم که دیگه باید تو این سن بابا میشد ولی هنوز حتی زن نگرفته باید به مامانم بگم واسش یه استینی بالا بزنه .محمد دوقلو ها رو روی تخت خوابوند و رفت بیرون بعدش ارسام گفت :بابا مامانمم دارن میان من برم غذا بگیرم فقط چی بگیرم ؟
مامانم ابروش رو کج کرد و گفت: غذا بگیرم چیه پسر تو خونه ی که زن هست اصلا نباید غذا از بیرون گرفته بشه خودم میرم پایین یه غذای خوشمزه بار میزارم .
از این پیشنهاد مامانم خیلی خوشم امد خیلی وقت بود دست پختش رو نخورده بودم و دلم هوای زرشک پلو با مرغشو کرده بود .
--اره مامان این خوبه زرشک پلو با مرغ میزاری ؟ همه چی تو خونه داریم .
ارسام : عزیزم تو که غذا سفاریش میدی میخوای بری کمک مامانت ؟ بنده خدا تنها که نمیتونه واسه این همه ادم شام درست کنه.نکنه منو محمد باید کمکش کنیم ؟ من که نمیدونم تو اشپز خونه چی گزاشت .
کم کم داشتم نا امید میشدم و مجبور بودم بگم برو از بیرون غذا بگیر ولی تا چشمم که ارمان خورد که مشغول بازی دادن رادین بود بلند گفتم:اااارمان کمک میکنه فرض هم هست در ضمن میدونه چی کجاست .
ارمان بیچاره از همه جا بی خبر سرشو بالا اورد و گفت:ها چی شده ؟من چی ؟تو چی فرضم ؟؟
مامانم نگاه به ارمان کرد و گفت: ارمان هم پسر علی و عالیه اس ؟
ارمان سرشو اورد پایین و منو ارسام بهم خیره شدیم یه لحظه هر دومون موندیم چی بگیم تا من زود جمعش کردم .
--نه مامان ولی ارمان برای منو ارسام عین برادره .
بعد ابروم رو بالا پایین کردم که یعنی مامان جون هر کی دوست داری دیگه چیزی نپرس ،از اون جایی که گیاریی مامانمم خیلی زیاده زود گرفت و گفت:پس با پسر منم فرقی نداره . ارمان جان زود بیا پایین ببینم چی کار باید کنیم .
مامان رفت پایین و ارمان که باز مثل همیشه زود غماش رو فراموش میکنه با توپ پر امد رو به روی من .
--ببینم بنده تو چی فرضم؟ الان باید چی کار کنم؟
هدا کسایی رو که ترسیدن در اوردم و گفتم:ارمان جان من فقط گفتم یکم بری پایین تو اشپزی به مامانم کمک کنی همین .
--ببینید دو دقیقه با بچه مشغول شدم حواسم نبود چه آشی واسم پختید.
و بعد با یه چشم غره دیگه رفت پایین . البته همه ی کاراش فیلمه و میدونم الان از اینکه میره کمک مامانم ناراحت نیست .
روبه ارسام گفتم:میگم ارسام تو که ناراحت نیستی ارمان خونه ی ما ع ؟
ارسام یه تبسم کوچیک کرد و گفت: نه پسر خیلی خوبیه این مدتم وقت سرکار بودم یا خونه نبودم خیالم راحت بود که ارمان مراقبته .
وا مگه بچم که مراقبم باشه والاااا ملت شوهر دارن ماهم شوهر داریم .
--خو حالا ... ولی بنظرم بعضی وقتا براش سخت میشه . و نمیشه بعضی ها رو توجیه کرد یه نفر بیاد خونه امون بگه این کیه میمونیم چی بگیم.
--کسایی که میان خونه ی ما دوستامون و مامان بابا هامون هستن که اونام از قضیه ارمان خبر دارن . تازه چند روز پیش از من میخواست براش کار پاره وقت پیدا کنم .
چشمام درشت شد و گفتم:کار پاره وقت ؟؟؟خو چی شد ؟
--خودت که میدونی بازار کار چه جوریه ، نه سربازی رفته نه سابقه کار داره اونایی که اینا رو داره هم نمیتونن کار خوبی پیدا کنن . به بچه ها گفتم هیراد گفت اشکال نداره که اینا رو نداره بیاد نمایشگاه من کمک دستم باشه و یه سری از کارا رو انجام بده پول خوبی بهش میده .
--خوبه باز  مدرکشم گرفته یه باید به فکر دانشگاش باشیم .
--اونم با بابا حرف میزنم حلش میکنم .
در باز شد و ایسن پرید داخل و گفت:خوشگلای عمه کوشن ؟
و پرید بالا  سر یاس و رادین .
--وووووااااای چه خوجمل خوابیدن .
من:مرسی منم خوبم ایسن جان .
ایسن سرش رو برگردوند سمت منو ارسام که دست به سینه داشتیم نگاش میکردیم .
ارسام:نو که امد به بازار کهنه میشه دلازار .
ایسن لب پایینشو گزید و جهش زد که بغلم کنه پرید رو تخت زانوش خورد به پهلوم که خیلی هم نزدیک بخیه ها بود .
--اخخخخخخخ.
انقدر دردم امد که اشک تو چشمم جمع شد نمیتونستم تکون بخوردم ایسن که حال منو دید رنگش پرسید ارسام وحشت زده امد جلو پتو رو زد کنار و لباسم رو بالا کشید .
--عزیزم اروم باش بیخه ات باز نشد فقط درد داشت .
بعد تهاجمی به ایسن نگاه کرد و گفت:اخه این جوری رو ادم میوفتن خدا به داد ...
بعد حرفشو خورد و به ایسن که سرش پایین بود نیشخند زد . منم برای اینکه فضا عوض بشه گفتم:خدا به داد کی برسه عشقم ؟
ایسن اروم خندید و ارسام گفت: خوبه دیگه این ایسن به اندازه کافی پر رو هست تو دیگه اپتودیتش نکن .
بعدش گفت: من برم به مامان بابام یه سلام بکنم محدثه از جات تکون نمیخوریا .
بعدش مامان عالیه امد بالا دیدنم با باباعلی . بابا علی سه تا النگو خیلی ناز دست یاسی کرد و یه پلاک طلا هم کنار رادین گزاشت و گفت برای بچه هات گوسفند قوربونی کردم گوشتش رو هم  میدم دست کسایی که نیازمدن . محمد ام یه جفت گوشواره برای یاس داد و یه پاکت پول کنار رادین گزاشت که باز نکردم ببینم چقدره . مامانمم برای خودم یه انگشتر خرید و به بچه هام دوتا پاکت پول داد از طرف خودش و بابام.
هعی ای کاش بابامم بود . ارسام نمیزاشت از تو اتاق تکون بخورم که ار صدام در امد مامان عالیه هم گفت بنده خدا گناه داره پوکید تو این اتاق .
ای خدا دمت گرم عجب مادر شوهرم هوامو داره .بعدش ارسام تسلیم شد و گفت جاشو اماده میکنم بیاد پایین که خدا رو شکر اینجوری هم حس کنجکاویم برطرف میشد هم بر همه چیز تصلت داشتم . خلاصه ما رفتیم پایین بعد از خوردن زرشک پلو با مرغ مامانم همه نشستیم و بحثمون درباره گزشته مامانم و بابام و مامان عالیه و باباعلی گل گرفت .
ارسام به باباش گفت:من اخرشم درستو حصابی از قضیه شما سر در نیاوردم بنظرتون حقم نیست که هی چیزایی رو بدونم.
من که از همه چیز خبر داشتم و اطلاعات عمومیم تکمیل بود کنار کشیدم و بابا علی یه توضیح خیلی مختصر تر از مامان به ارسام داد .
ارسام:خو وقتی عموعباس و خاله امنه رفتن شما چیکار کردید ؟
بابا علی:رابطه برادری مون به ک خراب شد و تو محل خیلی پشت سرمون حرف میزدن وجدان هم محله ای ها بیدار شده بود و میگفتن که شما برادرتون رو فراری دادید و از این جور حرفا اصغر دست زنشو گرفت و از محله کلا خارج شدن منم که سرم تو لاک خودم بود راستش خیلی از اینکه علی رفته بود ناراحت بودم حتی از این که به من ارث رسیده ولی به اون نه برای همین اصلا به ارثم دست نمیزدم تا اصغر گفت تو که نیمخوای بده من برم خارج کارخونه راه بندازم منم گفتم باشه پول رو بهش دادم و رفت .
خودم رو کلا از خانواده ام جدا کرده بودم مادرمم که تنها بود یعنی خودش میخواست تنها باشه چند سال بعد دلسا بدنیا امد . اوضاع خونه اصغر زیاد خوب نبود هر روز با زنش دعوا داشتن تا این که تو 10 سالگی دلسا اونا از هم طلاق گرفتن . بعد یه روز امین زنگ زد بهش گفتم شرکت خوبه گفت اره ولی چه فایده گفتم چرا ؟گفت اخه من که اولاد ندارم شرکتم یه اینده ای داشته باشه . بعد گفت که اونو سمیه هیچ وقت بچه دار نمیشن
مادرمم که از دستو پا افتاده بود و 20 ساله تو ویلچره براش پرستار میگیرم ولی خیلی پرخاش گره اروم و قرار نداره .
شاید تنها کسی که به حمد خدا تو زندگیش گره ی بزرگی نداشت من بودم تا به امروز.
ارسام سرش رو تکون داد خواست یه وسال دیگه بپرسه که مامان عالیه گفت:ول کنید بابا انقدر تو گزشته کنکاش کنید اگه چیزی داشت نصیب ما میشد فیلا این نوه های گلم رو بده بغلم پسرم .
....
فردا مامانم گفت که باید برگرده پیش بابام خیلی ناراحت شدم دلم میخواست بیشتر پیشم بمونه ولی بهم گفت هر کاری پیش امد زنگ بزنم بگم بیاد بعد از صبحونه محمد امد بردش خونه . بابا علی اینا هم که شبش رفتن خونه الان منو ارمان و یاسو رادین خونه ایم و ارسام رفته دانشگاه .
ارمان—محدثه بیا ارسامه.
گوشی رو از ارمان گرفتم.
--الو سلام.
--سلام خانوم خوبی فسقلیای بابا خوبن .
--مرسی بابایی هم من خوبم هم  فسقلا .
ارمان با دهن کجی ادای منو ارسام رو در اورد . ای خدا کی میشه من زن اینم ببینم یه حصابی مسخره اش کنم.
--خب چرا زنگ زدی کاری داشتی ؟
--ها !اره راستی بچه ها امشب برای شب نشینی میان خونمون .
--بچه ها ؟
--اره بابا دانی و هیراد و سپهر با جفتاشون .
--من اخرش سر در نیاوردم . اسم شوهر سارا رفیق شما سپهره یا پارسا ؟؟؟.
--جفتش . هر دو رو صدا میزنیم مامان باباش سر اسمش اختلاف داشتن اخرش بچه ام دو اسمه شد ولی تو شناسنامه سپهره .
--اوکی شام بزارم ؟
--نه گفتن بعد شام فقط واسه شب نشینی نخواستن تو رو به زحمت بندازن ولی خب خیلی اسرار کردم فایده نداشت.
--خدا خیرشون بده
نیایش : وااااای جیگر خاله چه خوجمله.
یه دونه لپ یاسی رو ماچ کرد که جاش موند ،ارسام رنگش پرید و با اخمای درهم رفته به نیایش نگاه کرد مطمئنم الان دارم تو دلش هزار تا فحش بهش میده خخخ.
من:وااا نیایش این چه کاریه لپ دخملکم کبود شد .
نیایش ابرو بالا انداخت و گفت:اینکه اولو اخر باید کبود بشه پس بزار منم یه حالی بکنم .
دوباره به چهره ارسام نگاه کردم اخمش غلیظ تر شد معلوم بود بهش بر خورد خب منم ناراحت شدم ولی حالا کشف کردم که ارسام رو دخترش خیلی حساسه .
دانیال موهای نازک رادین رو یه وری کرد و گفت: ههع ارسام رادین این جوری خیلی شبیه تو میشه  خخخ ببینش عین این بچه مثبتا شده ای جونم .
بعد سر رادین رو بوسید .
ارسام و دانی مشغول حرف زدن شدن سارا و سپهر نیومده بودن . خواهر سپهر دعوتشون کرده بود اونام نتونستن نه بگن این شد که فقط همینا امدن .
ولی در عجبم که چرا بهار نبود خیلی دلم براش تنگ شده بود کسی ام چیزی نمیگفت درموردش به هیراد نگاه کردم که سرش پایین بود و به گلدون زر سفید زل میزد .
چشماش خیلی گرفته بود زیرشم گود بود اروم گفتم:اقا هیراد چیزی شده؟
یهو از خودش امد بیرون و بهم نگاه کرد دوباره سوالم رو تکرار کردم گفت:هااا نه چیزی نی .
--معلومه ...
نتونستم طاقت بیارم و گفتم:پس بهار کو .
دانی به ارسام نگاه کرد و گفت:نمیدونه ؟
ارسام دستشو تو موهاش فرو کرد و گفت:نه تازه از بیمارستان مرخص شده بود نمیخواستم استرس داشته باشه .

اب دهنم رو غورط دادم و گفتم:ارساام چیزی شده؟
ارسام دستم رو گرفت و گفت:نه خانمم چیزی نشده .
--نه خیر پس بهار کو ..
ارسام همه چیز رو بهم توضیح داد تا اخر شب دیگه چیزی حالیم نشد همش تو فکر بودم .
دانیال:خب ما دیگه رفع زحمت میکنیم .
و همه گی بلند شدن.
ارسام:بگیرید بشینید بینم بابا الان چ وقت رفتن .
هیراد:نه دیگه ساعت 12 شد .
ارسام:تازه سر شب لاتاس مخوام پاستور بیارم بشینید .
نیایش: بابا من صبح زود بیدار شدم میخوام برم بخوابم خودتم که سه روز بعد میخوای امتحان بگیری هیچی نخوندم .
دانی شیطونیش گل کرد و گفت:ارسام داداش در حد 10 نمره سوالاتو رو کن حالا که میخوایم پاستور بازی کنیم .
ارسام هم به صورت جدی و شوخی گفت:غلط کردی گمشو برو بیرون سوال موال در کار نی .
داشتن به سمت در میرفتن نیایش یاسی رو داد دست من و گونه ام رو بوسید.
--مرسی عزیزم شب خوبی بود مراقب این خوشملاتم باش بای .
--صدای زنگ گوشیم بلند شد یهو یه دلهره بد افتاد به جونم .
یاسی رو دادم دست نیایش و دویدم به سمت گوشیم که رو اپن بود .صدای ارسام رو از پشت سرم شنیدم که میگفت:عزیزم الان بد بود یکم صبر میکردی تا بیرون همراهیشون میکردم بعد میومدی جواب میدادی .














نوع مطلب : رمان دختر از دست رفته((☆ℳiss ℳσнα∂єѕє☆))*،
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif