تبلیغات
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی - مطالب رمان ازدواج اجباری((sara bala))
کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی
رمان ازدواج اجباری

یهو مبینا رو به باران گفت:واااااااای بارون جونم مدیسا راست میگه مامانت چقدر خوشگلو جوونه...
یه لحظه احساس کردم تو چشامای بارانم اشک جمع شد ...
منم رو کردم طرف مبینا و با لبخند گفتم:نه عزیزم من بهارم.. مامان باران نیستم خواهرشم....
مدیسا:رو کرد به منو گفت:پس مامانتون کجاست خاله؟؟؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

امران وقتی دید محلش نمیذارم بلند شدو از اتاق رفت بیرون و در و محکم بهم کوبید که صدای ارش باز دوباره در اوردبلند داد زدم-دیوانه روانیییییی-عمتههههههههههه-گمشوووووجوابمو ندادوقتی ارش خوابش برد اروم از خودم جداش کردم و روی تخت گذاشتمش خودمم روی تخت دراز کشیدمقرار بودهفته بعد خواهر و برادر کامران بیان ایرانکم کم چشام رو هم افتاد و خوابم برد..........................


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری
اروم باش کامران
بعدم رو کردم طرف دختره و با لحن ارومی گفتم
-شما میتونین برین سرکارتون
دختره با التماس بهم نگاه کرد که با ارامش بهش لبخندی زدم اونم تشکرو عذرخواهی کردو رفت بیرون
کامران خواست حرفی بزنه که دستشو کشیدم و نشوندمش رو مبل خودمم کنارش نشستم



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

كرمم گرفته بود اذیتش كنم واسه همین با انگشتم میكشیدم رو لبش
هی دستمو میزد كنار و میگفت نكن
رو صورتش خم شدم وبیشتر اذیتش میكردم
یهویی چشاش و باز كردو بهم گفت
-میخاری بهار ها!!! نكن میخوام بخوابم



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

وای خدای من یه جوراب سفید کوچولو با یه لباس سرهمی سفید کوچولو
اینقده ذوق زده شدم که بلند گفتم
-وای نوشین خیلی نازه مرسیییییییییییییییی
همه با این حرفم برگشتن طرف ما



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری
عد سفارشاتی که دکتر کرد راه افتادیم طرف ماشین
بازم گیر ترافیکای تهران افتاده بودیم،نگام به دختری افتاد که داشت گل میفروخت حدودا 10 ساله میزد
همینطوری داشتم نگاش میکردم که با عجله اومد طرفم و زد به شیشه
شیشه رو دادم پایین و بهش لبخند زدم




ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

به نوشین که داشت اشکاش و پاک میکرد نگاه کردم قیافش عینهو دلقکا شده بود نوک بینیش قرمز شده بود چشاشم به خاطر گریه باد کرده بود اه اه چقد این بشر لوسه با دوقطره اشکی که ریخت نگاه قیافش با سوال دکتر از مسخره کردن نوشین بیرون اومدم -بله؟ -چند سالته؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

نوشین دستمو گرفته بود باهام راه میرفتیم و میخندیدم
جلوی یه مزون واستادیم تا علی و کامرانم بهمون برسن
علی-چرا واستادین؟
نوشین با دستش مزون و نشون داد گفت
-بریم این تو؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری
-من و ببین طرف میترسه طرفم بیاد گربرو دم حجله کشتم یاد بگیر
-کامران جون عزیزم خونه که میریم
بعدم با ناز صورتمو برگردوندم طرف اون دوتا که با لبخند نگامون میکردن
-الان که میبینم امشب با یکی از بچه ها قرار دارم باید برم اونجا




ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

ا این حرکتم کامران خودشو بیشتر بهم چسبوند و حلقه ی دستشو تنگ تر کرد
بعد چند دقیقه بلند شدم و شب بخیر گفتم اونم با مهربونی جوابمو داد
تصمیم گرفته بودم مثل دوتا معمولی باهاش رفتار کنم خواییش ازش بدی ندیده بودم جز همون مورد وگرنه خیلیم ادم دوست داشتنی و مهربونی بود



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

-اخ اخ ولم کن به توچه اصلا

-نشونت میدم به من چه

بعدم محکم از پشت زد تو کمر پسره که باعث شد پسره نیم خیز رو زمین بیوفته

سریع دوییدم و پشت کامران پناه گرفتم و از پشت بلوزشو تو دستم گرفتم




ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری
رفتم تو اتاقم اول میخواستم نرم و لج کنم ولی یه حسی قلقلکم میداد که شده برم روی دختره رو کم کنم

واسه همین مانتو تنگم و که خیلی کوتاه بود وکتی بود استین سه ربع داشت با شلوار سفید تنگ و شال سفیدم ست کردم،کفشای پاشنه 10 سانتی مشکیمم برداشتم موهامم اتو کردم و از





ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

دنبالم راه افتاد و از پشت شونم گرفت برگشتم وبا داد گفتم -به من دست نزن ازت بدم میاد -خوب بابا حالا چرا هار میشی تقصیر منه که خواستم ببینم چه مرگته اصلا برو بمیر بعدم رفت رو کاناپه لم داد دیگه حوصله این و نداشتم -اره میخوام برم بمیرم دست از سرم بردارررررررررررررررر بعدم


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

با صدای داد بهرام فهمیدم که بابا بهشون گفت -الان باید شما به ما بگین؟فکر میکردم به عنوان بچه بزرگ خونواده یکم ارزش داشته باشم حالا که هرچی خواستین شده اومدین نظر مارو میپرسین اره؟ بهراد-یعنی چی بابا یعنی ما اینقده بی غیرت شدیم که بذاریم خواهرمون با یه همچین ادم اشغالی عروسی کنه تو خواب ببینه پسره الدنگ


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :

رمان ازدواج اجباری

سلام بچه ها ی رمان خون . خیلی ها از رمان دختران زمینی و پسران اسمانی خوششون امد و گفتید تو این سبک رما باز هم بزارم . یه رمانخیلی بهتر اوردم که هم خنده داره هم عاشقانه و شیطونی و هم پر از ماجرا های جالب حتما بخونینش خیلی قشنگه فقط تورو خدا کامنت بدید من دار زحمت میکشم و میزارم .
 
خلاصه داستان : بهار دختری که بخاطر بدهی باباش مجبور به تن داده ازدواج اجباری میشه ولی غافل از این که این اجبار ....





ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان ازدواج اجباری((sara bala))،
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سَلــام
بِـه کِــتـآبـخـآنه دُخـی نِـتـی خـوش اومَدیــد
بَـرای دیـدَن رُمـان هـا بِـه موضوعاتِ وب بِریـن...
هَـر رُمـانی کِه تَوَسـط نویـسَنـدِه هـای ایـن وِبلــاگ نِوشـتهِ شُدِه با * عَلـامَت گُـذاریـ شُدَنـ
نَـظَـر یـادِتـونـ نَـره..
بایــــ...

مدیر وبلاگ : ─═हई ݦُحےٍٍ ईह═─
موضوعات
نظرسنجی
کدوم رمان رو دوست داری؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی



در این وب
در كل اینترنت
ネオン のデコメ絵文字لوگوی مدرسهネオン のデコメ絵文字 http://8pic.ir/images/3y1c78mgdpiua2l3461u.gif